دست خودمان نیست باورکن
از پنجره دارم کفترهای خیس که زیر باران مانده اند را نگاه می کنم.ته مانده های دلی که در میان اینهمه موج انسان شکن برایم مانده را تورق می کنم.
این بود زندگی؟.......
دیروز تلفنم دوبار زنگ خورد.بار اول قطع کرد. باردوم صدا گفت: گوش کن..بعد یه صدای شرزه دشتی خواند
دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟
بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟
بعد گفت سلام. کجایی یار دبستانی. چرا نمی نویسی؟
خواستم دل باز کنم و دیدم رفیق ما به غربت است.گفتم ما که خم شده ایم تو دلمان. می بینمت هر از چندگاهی. تو کجایی اخوی...
گفت: دیگه چرا نمی گی چطوری جانور!.........
رفیقی که به غربت رفته است. زن و بچه اش را به دندان گرفته و برده است سرخس. چه ذوقی داشت. اصحاب من به همین قانعند که کاری باشد برای گردن بلند کردن پیش زن وبچه. چه بگویم. به قول حسین پناهی: این بود زندگی....؟
..............................................................................................................................
برای مصلی نژاد خوب
این مرد غم برادر دید. چون برادری را می فهمد می دانم چه می کشد. چه می کشد این آدم اسوه و قدوه. این آدم از ازل به شکل برادری خلق شده است. حالا ببین که آن صبر متینش چه قدر است که کوتاه می گرید و سعی می کند که خبر کمرشکن ، مخاطبش را نیازارد.
من هم گرفتار بیماری برادرم . به خدا تاب ام تابیده شده از هرناله اش که خبردار می شوم و تو مصلی نژاد عزیز چه می کشی با مسولیت بزرگ صبر و ناله ای که در گلو می بندی و گره می زنی.
روزگار روزگار فراق است می دانم.
خوی برادری کم مانده در جام خونابه دنیا. نابرادری و نارفیقی راه میانبری شده که گلیم خودت را آب بکشی و زیر بغل بگیری . تف به این دنیا که واعظان به آن حریص ترند و اهل سلوک و تقوی های یک شبه و پیران دندان ریخته سجاده های بی نور به آن قفل مراد بسته اند.
اما اگر این روزگار هنوز هم بوی تعفن نگرفته ، به خاطر اینست که چرخهایش را چهارتا جوانمرد چون تو می گردانند تا رسم برادری و مردانگی از یاد نرود. تسلیتت باد برادرکم. مصلی نژاد خوب.
..............................................................................................................................
به این حلال زاده که هروقت در ذهنم کوچک می بینمش می آید غلطی می کند:
دست خودمان نیست . باور کن.
درکار تبعیدمان می کنند. در مغزهای زیر نیم کیلویشان تحقیرمان می کنند. با صداهای مصنوعی گلویشان که معلوم نیست از کدام خم روده شان برگشت خورده تهدیدمان می کنند.
اما دست خودمان نیست. زنده ایم.حرف حقمان را در گوششان می گوییم. درست موقعی که خیال می کنند که شیر فهم شده ایم. نخواهیم بنویسیم این می شود. وای به روزی که بنویسیم. نمی خواهیم این می شود. بخواهیم فکرش را هم نکنید که چه می شود.
..............................................................................................................
فعلا که هر غارتگری بر خرمراد است و ما مسیر خر رو را برایشان گذاشته ایم.
بترس از روزی که خر دزد ها را بگیرند.برو فیلمت را بازی کن. فیلم یه ادم معتقد را. فیلمت را بساز. فیلم یه آدم را . یک مرد را.
در این دنیا هرکس باید فیلمش را بسازد. فیلمش را بازی کند. فردا خداوند جشنواره رسوایی دارد. روز باطن ها.
.....................................................................................................
شرمنده دوستانی که کامنت گذاشته اند چون جناب کلانتری و دیگر دوستان. خیلی کم به اینترنت دسترسی دارم. دروغ نگویم . اما مطلب چشمگیر دوستان را همیشه تا آخر می خوانم.
...................................................................
درمورد آقای گنجی و نظرات شوتش هم قصد نوشتن بود. مخاطب نبود. حتما چون مخاطب خاص دارد . ................................................................................
گفتم بنویسم . اعلام زنده ماندنی کنم.
