تبليغاتX
7grey.jpg یادداشت های حزب تک نفره من

عابری در کوچه کاغذی پیدا کرد...روی آن برگ نوشت...


نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 1:24 توسط آستانه| |

تو حسين هستي و خون مكتب ات را قلب ات تامين كرده است. هر جراحت براي قلب تو مبارك بوده و هست. تو از خمار روزمرگي اين مردم وجدان بشري ساختي. تو مسير شمشيرهاي وجدان  را با تنت به قصرهاي سبز ظلم بردي تا هر سبز نشانه تقوي نباشد و هرتكه از تن  بي كفن تو بر اسلام خليفه مهر باطل شد بزند و مردم بي نان به سلام تو خليفه خدا گردند.

اي بزرگ ترين مسير روبرو شدن با خود و خدا، اي حسين.وقتي كه نگراني جان را ملتمس خدايان عصر جديد عرب مي كرد ، وقتي كه  تن مجروح تو در زير اسب قاريان قران و روزه داران  روز دهم ما ه حرام خاك مي شود تو از كدام رگ بريده گردنت ، بر آسمان  رديهء قوم غالب را نوشتي.

بگذار كه گلگون جامگان بر كهنه پيراهن تو در ضيافت عاشورا بخندند. بگذار كه  شريعت را دمي شريح و دمي شمر اجرا كند. بگذار كه دختر علي در غروب كوفه بر دروازه شهر ، به گيسوان سپيد صورت بپوشاند.

بگذارآماج تمام جهد ها و دعا و عبادات و لعان و دشنام در نفي عقيده   سينه تو باشد . بگذار كه دختركان حرم پيامبر از ترس حربي و دزدي كه براي گوشواره دختر حسين نفس اسبش را بريده است ، بر خود بلرزند. بگذار كه  همه تحقيرها براي  تو و  ياران و روندگان راه تو باشد. اميد ظفر بگذار در هر جام پيروزي خليفه بيشتر شود.

اي حسين اما تو هستي كه در زير حقارت ها و نفرين ها و مكرها و عريان و سر بريده و چاك چاك ، از خون ، از تن پاره پاره و از كلام بريده بريده در آخرين لحظات سكر آور مرگ ، اين بن بست را شكسته مي كني .تا سعادت بشر در دوشادوش بودن قدرت نباشد و  وجدانش آبستن  حسرتها ي جهاد نشود و   با اشك بتواند بر پيكرپيروز مظفران و متكبران رخنه شك بياندازد. تو راه را باز كرده اي.

پدر و مادرم به فدايت اي حسين

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:6 توسط آستانه| |

اینجا تهران بزرگ است و ساعت به ساعت غم تو بزرگتر می شود. شب در تابش نور هیچ فواره ای نیست. وقتی که کوچکترین ها  جای بزرگترین ها را در جدول دقیق مندلیف گرفته اند ، وقتی که هر شانه به سبکی از زیر بار امانت در می رود و به قداره ای اویزان می شود ، وقتی که جاهلان با عینک های تلسکوپی و قاب های المانی ، کرم خاکی را در میان زمین های حاصل خیز گردوبن های التنبرگ اندره مالرو کشف می کنند و خود واقف نمی شوند که قسمتی از دست یک حشره کوچکند که در مزرعه ذرت گندیده ای به شکار آمده اند ، وقتی که ما  دفرماسیون صورت و شکم و قواره جامعه مان را نه زائیده بیماری مهلک نقدینگی تخیلات لذت جویانه مان  که حاصل پروارشدن رعیت جماعت می دانیم ، وقتی که عمله  ها در مترو ، فیلم های دختران عمله های بدبخت تر از خود را بولوتوس می کنند و آن لذت چشیدنی محرومیت زدا را از سینه بیرون می دهند ،وقتی که هر شپشی با ترفندی جادویی در جیب صاحب منصبی می افتد و دچار خودفیل دیدن می شود و ازادگان با صدای دورگه التماس امیز برای چند قران بیشتر به ادم کلفتی که با صد آفتابه پایین نمیرود ، می پیچند ، وقتی که جسدهای آویزان در اتوبوس برای  تصاحب یک صندلی خالی جان می گیرند ، وقتی که  ننگ، راه حل عاقلانه ترفیع است و سنگ ابزار دیپلماتیک ، وقتی که دروغ ، زرنگی می شود و صداقت حماقت است ، وقتی که تفکر بازی کلمات تلقی می شود و نشخوار نبوغ، وقتی که ادم بزرگ به اندازه جیبش اش بزرگ می شود و ادم کوجک به اندازه سوراخ همان جیب ، وقتی ماتریالیزم ، سنگ بنای یک رابطه عاشقانه می شود و خدا و امام شبیه مداحان انکرالاصواتی که روضه ای یک میلیون می گیرند ،وقتی که سکولاریزم  گفتمان غالب جامعه دینی می شود و روشنفکری دینی  بدون اینکه امتحان شود ریق رحمت سر می کشد و به تاریخ می رود ، وقتی که نوشتن جز به اجاره کسی دیگر میسر نیست و دعایت برای پول بیشتر برای زدن پوز همسایه و باجناقت می شود ، تو چرا شاعر یا نویسنده یا متفکر باشی؟ ادبیات چیست " ژان پل سارتر"را خوانده ای؟کجایش به کار رفتار این شاعران گردن کلفت ما می خورد؟ طفلکی ها. انها را می گویم که منتظر توصیه نامه ای برای شاعر شدن از طریق شاعران موصوف اند و در صف ایستاده اند.وقتی که وزیر ارشاد این مملکت  جوک های هجده به بالای  فیلم اخراجی ها را عبادت می داند ، تو فکر کن که شعر عبادی سیاسی چه می شود. 

. اقاجان ویرانه ای است که مبلمان مجللی دارد و باید فضیلت کور بودن را برای بهره بردن داشته باشی.نه جایی نمیرویم.ما که وطن فروش نیسیم برویم زیر پرچم اجنبی قسم بخوریم. ما منتظریم که برادران جنگی راه بیندازند و ما برویم جبهه.  اینها را ولش کن. ما جنگ را دیده ایم. میدانیم که چطور بترسیم که خنده مان بگیرد. اینها شعارش را بدهند و بروند کنارو برای ما یک شهادت گاهی درست کنند.اینجا اقا علا الدین چراغ جادو دارد.به محض اینکه پایش در اختلاس دیده شد ، انگشت کرد در چشم انگلیس و خلاص. 

تو فکر می کنی بلد نیست جنگ راه بندازد.حالا از این به بعد نوبت ما میرسد که  جز در جنگ مصرفی نداریم. بازهم  آن کشاورز درگزی و ان دهقان کرمانی و آن جوان لرستانی است که می جنگد. اینها بچه های و شپش های بالدارشان را در پرنیان می پیچند و میروند درس موشک سازی در خارجه می خوانند. بعد هم می ایند و کاره ای می شوند.اه کاش جایی بودم. خودم نه. ذهنم اینجا نبود اینجا تهران بزرگ نیست. تهران ادمهای کوچک است با عقده های بزرگ ماتریالیستی که سه هزار میلیارد بار این عقده ها از ادمهایش بزرگ تراست. بیا تهران را نبینیم. تلفن ها را ببندیم. جهان  دیگر به اندازه اطاقکی است که با جاجیم مادربزرگ نورش را گرفته ای.

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 1:33 توسط آستانه| |

Design By : Night Melody