|
...گفت ما خط سوميم..لابد ما نقطه هاي رد پاي آن خطيم
|
با یک مشت گندم به اتاقت درامدم
موزاییک ها را نتوانستم بکنم
دفعه دیگر یک بیل بگذار در اطاقت
برای خورشیدش هم فکری کرده ام
آبیاریش هم باشد برای چشم تبدارم

امروز به این فکر می کردم که باید به کسانی که داستایوسکی را در گولاک زندانی کردند و چند بار اورا تا پای اعدام بردند تعظیم کرد؟ یک روح حساس در برابر ضریات قوز می کند و به حجمش اضافه می شود . دنیایی در درون خود می سازد که با دنیای واقعی گرچه ارتباط دارد ، اما کاملا اصالت فردیش را حفظ می کند.
داستایوسکی روح مردم معترض روس است. اما ادبیات مغرب را نیز در خود دارد. اگر اثارش را بخوانی هم نگاه مردم گریز و فردی را در می یابی و هم مردم گرایی را. من نمی دانم چقدر قوز کرده ام. چون ضربات و تحقیر را بارها تجربه کرده ام. اما به نفسم اینقدر رو نداده ام که تجربه شخصی ام را به همه سرایت بدهم که دنیا یعنی این . خرد یعنی آن و عشق اینست .این به روحیه ادمی برمی گردد.
دوستانی نصیحتم می کنند که خود را برای این و آن به زحمت نینداز. آیا همه اش رودربایستی است. فکر نمی کنم. هشت ساله بودم که قبل از خواب دعاهایی با مداد نوشته بودم که بیششترش از آن خود سازی رنج مردمان بود. مثلا دعا می کردم که مجتبی پسر باباطلا فلج نباشد و من که قویترم باشم.
آن دعاها کمی اثر داشته و من به دردهایی مبتلا شده ام .تحصیلم ناتمام شد. در اوج ورزش قهرمانی از کوه افتادم. بعد همه ارزو ها به طرف انزوا رفت. شعر و داستان. روزنامه نگاری. کاری که از یک اردک لنگ بربیاید.چند روزی است که سنم از آنچه در کودکی فکر می کردم که نقطه پایان است گذشته است. از روزنامه اعتماد تلفن کردند و مدیر مسول تبریک گفت تولدم را. گفتم که سنت خوبی است . اما واقعا من هنوز روزنامه نگارم؟
روزها می گذرند. تعمدی در چاپ کتاب ندارم. آن روزها که هوسش بود چاپ نکردم. حالا که فقط به تاریخ آثار نگاه می کنم و گاهی هم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام؟چه حالی داشته ام.
اینکه خود را در مقام یک نویسنده ببینی خوب نیست. چند روز پیش به نزد آشنایی رفتم برای رفع حاجت آشنایی دیگر. شبش به برخورد خوب این آشنای بزرگوار فکر کردم. در این دنیا که تفکرات ژنده ، موجب رفتار توهین آمیز دوستان نزدیک است ،و ماتریالیزم و اصالت سود همه رفتار اصیلی که در ذهنت بوده را رقت بار و خنک می کند ، بازهم احترام به شخص تو شادی آور است.
اما امروز که داستانی نوشته ام به خود می گویم ، آیا یک نویسنده باید برای رفع حاجت آشناها به دوستان کرنش کند؟ اینست که سعی می کنم که خود را نویسنده یا روزنامه نگار و از این قبیل ندانم. چون نمی توانم جلوی رودربایستی های روزمره را بگیرم. تازگی ها شک کرده بودم . همیشه این معیار را به دوستان توصیه می کردم که کار خوب را به خاطر اینکه خوبست انجام دهیم نه به خاطر اینکه خوب به نظر برسیم.
شک کردم که نکند بخاطر اینکه خوب به نظر برسم ، زحمت به گردن می اندازم. که بهبه و چه چه شوم؟
کو؟ من وقتی ازم تعریف می کنند واقعا دچار رفتار بچه گانه ای می شوم. خوبست که جز حرف نیش دار نمی شنوم. اگر کسی در حقم یک نخود مرحمت کند ، یک خروار جایش می گذارم. اما این چه رفتاری است؟ کم کم دارم دوستان را طرد می کنم. این ماه ، ماه طرد و ترک است. من به اشتیاق به دوستان می رسم و به عادت جواب می شنوم. بعد هم رفیق شفیقی می رسد و می گوید دمت گرم . اما انتظار نداشته باش که به کیفیت و خلوص خودت با تو رفتار شود.
راست می گوید؟ نمی دانم. دنیای بی دوست سخت است . ولی رفاقت با دوستانی که نوعی تحمیل را در جواب سلامشان می بینی سخت ترست.
فکر بکری به سرم زده است. می خواهم نویسندگی را هم به عادات ترک شده اضافه کنم.
.....................................................................................................................
امشب صدای عزیز محمدی منش را از رادیو شنیدم.گزارش مفصلی از زندگیش.ازرادیویی که همین غروب خریده ام.داشتم در ذوق و شوق رادیو ی جدید موج می چرخاندم که به معلم کپری لرستان که چند هزار متل و داستان و زبانزد را از دست نخورده ترین مردم غریب کوهها جمع اوری کرده است، رسیدم.ثوابش برسد به یگانه دوستی که اسباب خوشحالی عزیز را فراهم کرد. راستی او چرا جهانی نشد. زحمتش که چند برابر نمونه های مشابه بود. شاید چون بار فانتزی ندارد زندگیش. همه اش سختی و مبارزه با وضع و شرایط است.
مردم واقعا چیز فانتزی را بیشتر دوست دارند. چیزی که بار مسولیتی به دوششان نیندازد یا عذاب وجدانی نتراشد.
بگذریم. تشنه نوشتنم. اما تا اطلاع ثانوی دکمه این کت نویسندگی را همینجا می دوزم. می دانم که اطلاع ثانوی احتمالا قیامت است.
میخواهم کار جدیدی یاد بگیرم. احتمالا یک کار فنی که اینهمه خیال تراشی لازم نداشته باشد و دوستانی که نداند من بلدم بنویسم.
عرفان از جایی اغاز می شود که تو چیزهایی را که وابسته ات می کنند را از دست بدهی. من رفقایی داشتم و باید برای عارف شدن به خود و جهانم آن ها را کنار بزنم. ناز این بالش خواب را می کشم که خیالی و نگرانی برایم نمی سازد.
با همه دوستان هم الوداع. سخت نگیرید . رمانتیکش هم نکنید . وقتی تمام مفاهیم مسخ شده اند ، من ناچارم که برای روح سرسختم لا اقل سکوت کنم.
...........................................
مردی بود که هیچ وقت نمیتوانست چیزهایی را که شروع کرده بود، تمام کند. فهمید که این جوری کاری پیش نمیرود. بنابراین یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت:
«تصمیمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع میکنم...»
استفانو بنّی - ترجمه ی رضا قیصریه | کافه ی زیر دریا
گاوها و گوسفندها . موشهایی که قاچاقی سوار می شدند. همه آنها با یک شان و منزلت در غِژاغژ کشتی های برده داران در میان عرق انسان و ادرار گاو به سرزمین های دور می رفتند.
سالها گذشت.
گاوها همچنان شیر می دهند. گوسفندها همچنان مثله می شوند . اما این انسان سیاه است که امروز آزادانه زندگی می کند. قوانین را تغییر داده و روزی تعابیر از کاکا سیا را هم تغییر خواهد داد.
علت تفاوت سرانجام انسان و حیوانات همراهش در چه بوده؟
اراده و ارزو . اما آرزو مقدم بر اراده است. چون جایی که اراده ات را دربند کرده اند ، می توانی ارزویی برای فردایی که اراده خواهی داشت بسازی.
آن کاکاسیاها در دخمه کشتی ها و درسکوت آرزو می ساختند. آنها روزی را در ذهنشان ساختند که نه زنجیر باشد و نه اربایی. خود مالک زنشان باشند و به اندازه یک سفید حق داشته باشند که سیگار برگشان را دود کنند.
جامعه ای که تحقیر می شود به سرعت باید آرزویش را درکمترین فرصت بازسازی کند وگرنه دچار سرنوشت گاوها و گوسفندهای گرفتار دردست قصابان خواهد شد.
کمی قران شادتان می کند. باور کنید.
.............................
*چند نفری به بازخوانی کلمات من لطف داشته اند .باعث مسرت من است لطفشان.
رب بی زندان من. من از همه دروازه ها بیرونم. از همه پنجره ها به داخل نگریسته ام. صحبت من و تو به سالهایی بر می گردد که تو شبیه روزهای مهربانی پدر می شدی. یادت هست که بی واسطه با تو حرف می زدم. در همه این سالها بحث کودک درون و این چیزها را قرتی بازی یکسری علاف می دانستم. اما من واقعا در برابر صبری که تو می ورزی عاجزم.
صبر تو شبیه صبر مادر است. موقعی که مریض می شدیم و ما را به بهداری می برد. شش صبح . یا شاید زودتر. روی صندلی های فلزی بیمارستان مهدی رضایی. ساعت ده صبح شماره می دادند. من در دامان مادر بودم. از ساعت شش صبح تا ده ..یازده. و قیافه اش همانجور بود. صبر می کرد. موهای مرا نوازش می کرد و صبر می کرد. چشمانم را می بوسید و صبر می کرد.
من قیافه صبر مادر را در خدایی که تو باشی دیدم. قیافه مهربانی پدر .وقتی که در صبحگاهان زمستان صدای یا رب بم مردانه اش را می شنیدم.
وقتی که دوتومانی را در کف دستم می گذاشت در ابتدای صبح. هفت هشت دوتومانی بگیر داشت. می گفت از سر کتم بردارید. کتش را می آوردیم برایش. زانو می زدیم. مارا می بوسید. با همان غرور . با همان افتخار در فضای فقر. با همان اطمینان در زیر بمباران و موشکی که صدمتر بالا و پایین می خورد تا ایمانمان را بسنجد.
آن صداها رفتند. آن چهره ها. اما تو باید می ماندی . تو آخر خدا بودی.
ای کاش من بزرگ نمی شدم. یا تو همانطور در معبد کوچک دلم می ماندی. در محراب فقیر خانه ای که با نور ایوان روشن می شد.
کجایی خدای من؟
در میان معبد ابراهیم هستیم. شهر به جشن رفته است. اینهمه خمره که ادعای خدایی می کنند در کمین تو هستند.
من نه دستی و نه تبری. نه روحی سپرده به توحید دارم و نه قلبی به تسلیم محمدت. من حتی چون آن جوکی که خود را حبابی می دانست که در لمس دریا وجودش نیست می شود هم نیستم.
یک سوم قلبم را دوده ترافیک تهران گرفته و نصف مغزم را سگ آز گاز گرفته و هنوز هم مسلمانم و هم باقی قضایا.
اگر الله اکبر بگویم ، طبقه بالایی ام تلفن می زند به آن ناکجاایی که آدرسش را نمی گوید . اما برق ترسش را در چشمانش نگه داشته است.
خدای من. من کوچک شده ام. چرا ده سال پیش همه اش داشتم عصیان می کردم. شاعرانه. انقلابانه. لرانه. نمی دانم. همه نوع عصیان. وجدانا مثل بقیه نبودم که علیه تو عصیان کنم. بیشتر علیه موقعیت خودم. اما خدای من.
من دیگر از بلندی می ترسم.از وقتی پایم را عمل کردم. من از تنگی نفس های آخر شب می ترسم. از همه چیز غیر تو می ترسم. آخر ماه مهمانی تو ست. منتها نمی شود اینهمه چیز در دلم بماند و بیایم وریاکارانه بر مهمانی تو وارد شوم.
من آن پهلوان با آن روشهای سلحشوری دیگر نیستم. زورم به هیچ زنجیری دیگر نمی رسد. من کجا بنشینم. وقتی آغاز و پایان ماه خود را به کلید دارت داده ای ، فکرش را نمی کنی که این گدا زاده ها ما را از سر سفره ات برخواهند داشت و با اردنگی بیرون خواهند افکند.
تو از کی تصمیم گرفتی که خدایی ات را ببخشی.؟ نباید می گفتی؟ ما را لوس بار آوردی. هی می بخشیدی. هی نجات می دادی. هی به سراغمان می آمدی.
حالا کج راه برویم ،جانشینانت با سرنیزه راستمان می کنند. من گله ای ندارم. خدا باید خدایی کند. اقتضای طبیعتش اینست که خدایی کند. اما تو باید می گفتی. تو باید جایی به ما خبر می دادی که عاقبت اینطوری می شود داداش.
لودگی است. نمی دانم. اخلاق چیست. مکارم اخلاق چیست؟ کریمان کی هستند؟
خدایا . به در خانه ات آمدیم. صبور باش. مهربان باش.ما را حواله به سگهای منتخبین ملت! هم نده. بگذار یکماه هم برای کودکی ایمانمان باشد. اگر برای تو نیست.
یا رب نظر تو برنگردد...برگشتن روزگار سهل است *
.................................................................................................
*بر گور مرحوم کربلایی سبزعلی این بیت را نوشته بودند و زیرش این :
برلوح دلم مهر علی گشته منقش. دست من به دامان تو ای شاه نجف. چند بیت ندارد. اما لحن سنگ تراش را عجیب دارد. همان لحن ساده و بی غشی که این روزها کمتر هست. اینروزها معمول خدا را عالیجناب خدا ...دیر گاد... خدای عظمای جهان و امثال آن صدا می کنند. کاش سنگ مرا کسی بتراشد شبیه سنگ تراش مرحوم سبزعلی.
...........................................................................................................................................
تولد من در مردادماه اتفاق می افتد. زیر بمباران لحظه های مرگ این چه تولدی است؟جز اینکه زیادی عمر رایادآوری کند.
دلخوشی کوچک من آنست که تمام این رویدادها را یکبار دیگر دیده ام. در خواب یا در رویا ..نمی دانم.
کتاب خدا می گوید که ظلم نمی ماند . اساس توحید مفضل بر رد هرکسی است که برای خداوند سایه می شود. حسین (ع) اساس دین را الله و انسان و حریه می داند. رابطه ای آزاد بین انسان و خدا و انسان و انسان و خداوند و ازادی را دین می نامد.
آنچه بر این طریق نیست را دینداری نمی بینم. پس چرا غم کج رفتاری مومنین را بخورم؟
خداوند به گونه خود دینش را حفاظت می کند و من می بینم که چگونه دروازه های الله اکبر از جایی که فکرش را نمی کردم بر این آسمان متصلب گشوده می شود.
سخنان بسیاری دراین فضاست. سخنانی که آنسرش به مسکو می رسد. یادتان هست؟ جمله : اگر در مسکو باران ببارد ...حزب فلان در تهران چتر بالای سرش می گیرد.آیا ما از اقمار تزاریم؟نه فقط آن که نیست.
اگر در مسکو...اگر در کاراکاس..اگر در .................................مخملی نیست. آبله مرغان است.
حرفهای نامفهوم خطبای گردن کلفت جمعه . آرزو مندان به رهبرشدن در آینده..امامان شنبه. واعظین سه شنبه. دفترهای جعلی تحکیم. اتحادیه هنرمندان زره پوش. جامعه روزنامه نگاران کان ذن ریو. اینهمه حرف بی مفهوم.
چون سرفه های بریده بریده بزهای بیابانگرد است که چون سبزه به دهان دارند ، نمی توانند درست حرف بزنند.
راستی چرا فیلمسازی که بی ام و میلیونی سوار می شودباید برای بقایش حنجره اش ر ا برابری پنجری فرغون عمله ها جر دهد؟ چرا عقده بازار ، جای بازار عقیده را گرفته است؟...
.......اینهمه محتلم به نماز و خر خرماری نیز که چهارسال مردم را کشاند دنبالش و حالا نیز آخرین نشانه های ظهور.
یک نفر در اصطلاح۲۴ میلیون و خورده ای صلوات نذر کرده بود و نذرش به همان صورت ادا شد.این کردانهای مستجاب الدعوه از آخرین نشانه ها هستند. گفته بودم؟ نگفته بودم؟
نشانه های ظهور چند چیز بودند:
۱ـ خر خرماری
۲.....
....
....جامعه شناسی می گوید جامعه ما دچار وارونگی شده است. نمونه بارزش اینست که خطبای جمعه چون نظامیان حرف می زنند و نظامیان چون شیوخ اهل حوزه. جاجایی قدرت در نهان صورت می گیرد. ظاهر همه چیز به نفع نظام مستقر است. اما نیست. اتوریته در جای دیگری سرازیر شده است. به همه گروههای کوچک هم سهم خواهد رسید.
پیدایش کسانی چون آزاده و تائب اتفاقی نیست. ببینید نغمه های من درآوردی رحیم پور ازغدی و امیر محبیان چقدر بدساز و بی رمق است.
متاسفایم. ما یک نبرد بزرگ در برابر غرب داریم. اما پیدایش لکه های سیاهی چون بازجویان زن سعید امامی و حسین شریعتمداری بر گونه و چشم نظام نشانه خوبی برای بهبودی و روی پا ایستادن نیست.
قطار کلمات مخملی ٰ بصیرتٰ شبکه های مجازی ٰ ...... هی قطار می شوند. کسی جرات ابتکار بهتری ندارد. بزوارگی در عرصه بیان. عرصه خوبی است که نوکرها جای اربابان را بگیرند. آنها را شلاق بزنند و هرچه لذت بخش تر است را برای تحقیرشان به زبان بیاورند.
من نه نوکرم و نه ارباب. ارزویم این بود که روزی نوکری و اربابیی برچیده شود.همه برادر باشند.
امروز مقام والای حراست فلان اداره درست چون مقام عظمای خان آبادی رفتار می کند. لنگش را می اندازد روی لنگ و در حال کردن فکر است.
امروز سردار فلانی درست مثل تیمسار بهمانی در باغ خانه اش عشرتکده دارد.
امروز نوچه های فلان مداح می توانند فتوای قتل عالمی غیر حکومتی را از عالمی حکومتی بگیرند.
چرا نکنند.
وقتی پیام جون و حسین درخشان مغز اینهمه روحانی و ملا را کار گرفته اند و وادارشان کرده اند که کلاس زبان بروند ، شاگردان منصور ارضی چرا نکنند؟
همه چیز در وارونگی رفته است.
کسی که اسکله غیر قانونی دارد و فولاد وارد می کند، لاجرم بازداشتگاه غیر قانونی نیز دارد.
این موشکی که دودش تمام آسمان را در برگرفته و می خواهد به اوج برود و همه ما را ببرد به زودی سوختش تمام می شود. آن موقع به فراست مهره به مهره بازش می کنند و اسقاط. چه تلخ است !
وارونگی به زودی بر قاعده می نشیند. خود را بسازید . کسی که بفهمد خدا هست در برابر روز سخت واقعه صبور تر خواهد بود. می توان دنیا را با تخیل حسین شریعتمداری دید .می توان با دید او زندگی کرد. به قدرت رسید. مدیرکل و معاون و سردار و تاجر و وارد کننده و خارج کننده و جاسوس باز و .....فلان شد.
اینهم فرم ای است. چرا انکارش کنیم. نمونه ساخت ایران ما از انسان انقلابی شد برادر حسین.
منتها پایت را که وارد متون دینی کنی ، برادر حسین و اعوانش قسمتی از زخم های چرک دوران جاهلیت خواهند بود. آیا ما شجاعت فکردن را داریم؟
پ.ن: آنچه گفته آمد موتیف چند مقاله درهم وبرهم شاید بوده. شایدم نبوده. وقتم را حرام مقاله نخواهم کرد.
هی علیرضا شش نقطه ی .پاپی حواست باشد. اگر می خواهی غلطی بکنی در وبلاگت بنویس. اینطوری چیزی دستگیر م نمی شود.من لازم نیست همه دستم را برای دلخوشی تو رو کنم. سالگرد شاملو هم یادت باشد که پولها را برداشتی و ما را در ظلام گذاشتی با بیست نفر بیمار . تو یک مینی بوس به من بدهکاری.خیالت هم تخت. من فقط برعلیه خود توطئه می کنم. با کسی هم نیستم. اگرتعهدت را انجا اثبات می کردی ، الان دیگر بهت شک نداشتم. حواست باشد که برای دیگری تکلیف تعیین نکنی