تبليغاتX
7grey.jpg یادداشت های حزب تک نفره من

عابری در کوچه کاغذی پیدا کرد...روی آن برگ نوشت...

انتخابات روز جمعه امسال که در تکمیل رقابت های اسفند ماه مجلس بود، برای همه درس آموز باید باشد. اگر روزی مداحان ، حاشیه سخنرانی و وعظ علما را پر می کردند ، اینک این مداحان هستند که برای قبول یک روحانی در لیست مورد تاییدشان شرط می گذارند.

در 25 نفری که در مرحله دوم انتخابات  در تهران به  مجلس راه یافتند، 17 نفرشان از هیات منتخب حاج منصور ارضی است . و این شگفت نیست که حاج منصور که صدای ارک و سردسته عزاداران محرم است ، آنچنان نفوذی پیدا می کند که کفه ترازو را سنگ او بالا و پایین می برد.

هم از اینروست که سیاستمداران اصولگرا هرکدام در پی دلگشایی  و قرابت به مداحی معروف هستند که در روزی که منتخب تهران به ده و بیست درصد از ارای مردم  نیاز دارد، سنگ حاج منصور و مثل اویی ، لیستش را زیر و زبر کند.

جابجایی گروههای مرجع اتفاق افتاده است و می افتد. اینک صنف لباس فروشان خود سازی جدا از موتلفه می زند و سنبه اش را برای لیست حاج منصور می زند.

از نظر ماهیت گروههای مرجع ، وعظ  و خطابه از آن علماست.اما در این  سالها صداو سیما بر منبر رسانه ملی  ،  مردم  را  به صوت حزین و فریاد  غمین کسانی  دعوت می کند، که  نه از حوزه با کوله بار فقه و اصول و اخلاق که  از کف بازار و با   چهره های مکلایی خاص سر برآوردند و اینک علما نوبت وعظ از مجالسشان می گیرند.

رای تهران منهای محمد نبی حبیبی و بادامچیان  که بزرگ موتلفه اند و حتی روانبخش و سقای بی ریا که شاگرد آیت اله مصباح اند ، چیز دیگری است که تعریفی در ادبیات قدیم سیاست ایران ندارد. در غیاب روشنفکران ، این صنف لباسفروشان تهرانی است که گروهی مرجع برای رایی لازم دست وپا می کند.این نه یک هشدار که واقعیتی قابل تامل است.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:47 توسط آستانه| |

حالیا از این دست که به ما می رود نصیب گرگ بیابان نشود.جامعه ای بود که کسی که کتاب می خواند ، احتمالا عینکی می زد و ادبی به خرج می داد و دیشبش مولوی خوانده بود و امشبش به قرانی لب بسته بود.

حالیا که تک افتاده ایم در معده کیسه ای به نام جامعه . چرخ می خوریم و آن بالا به سقوطی می اندیشیم در خور تحقیر .و این پایین هم که همه التماس می کنند که بابا برو بالا. شاید کاری برای ما هم کردی.و می دانم که کاری نمیشود کرد.

رقم رقم احساس و درک و غیرت نیست.

رقم کسانی است که می روند بالا که آب برای تشنگان این پایین بیاورند ، کلوخ می اندازند از ان بالا سرت. گاهی که هنرت را طعنه می زنند و از این صور مثالی ، شخص بی اراده مذبذب پول پیمایی را به عنوان الگو نشانت می دهند که تو باید الان جای این می بودی و چرا نشدی...وای زمین بدرد از این صور خیال.

چرا کتاب چاپ نکردم؟ 

دردی در میان کتابخوانان ندیدم.

چرا به دامن شهرت ره نیافتم؟

چیزی مشهور تر از فریاد نیست و آنهم فقط ارضای حسی به نام شجاعت است. من قهرمان نبودم. من یک دکه دار محبت یا یک کدخدای کوچک بودم.کدخدای دل ابادم. چه دریوزه ها که نکردم برای براوردن ارزوی دیگرانی که ملتهب از خواهش بودند.  انها کما بیش با سرمایه من رسیدند. منتها ده من هی کوچکتر میشود. نه که در فکر گسترشش بودم.

نه.

هراس تنگم.هراس تنگ یعنی اینکه داری خفه میشوی از انقباض.

مسئله اینست که تمام کتب خطی روحت چاره ای ندارد برای این روز تو. ظاهرا در میان لباست هستی با همان هیبت و تیپ. اما واقعا در  حالت سرگیجه قبل از افتادنی.

متاسفم. دستگاه عقلانی آنان که روزی بر منبر قلم من بالا رفته اند ، لایق به درک این سرگیجه نیست.

آیا من باید کلی توضیح بدهم که معمولا در این مواقع اگر جای ما عوض می شد ، سرگیجه ای نمی ماند؟

دلم لک زده برای کار کردن مداوم.صاحبکاران مزورند چه کنم؟شش سال مداوم  صبحانه و شام تحقیر است و من نان شب برای گرفتاران می پزم. باور کرده ام که خدا پشت این همت است اما نامردمی  همین بس که لایق این معده نبودیم و در فکر بلع اخرین جرعه شرافت من هستید که با خیال راحت و بی عذاب وجدان سر به توبره ببرید.

نه دردم  خودشیفتگی پشت انا مظلوم نیست.

این دوران اگر بی من نیز بگذرد ،، نکند روی سیاهی بر آن انوارتان بگذرد.تاریخ بی همتی است این سالها و قضاوتش با منی است که به تاریخ و راست گفتنش معتقدم.

نمیخواهم بگویم بهتر از این می توانستند. بد تر این نمی توانستید.

چه شرم از خودم هست که خداوند به هرکه دل ببندی از همان ناحیه ناامیدت می سازد. اما این دوره احتیاج به قدری از جوانمردی داشت که ندیدیم. حتما دوران عسرت بوده . خوابتات ارام رفقا. من از فریاد فرداها می ترسم که احتیاجتان به جوانمردی  دیگران بیفتد و ببینید که رسمش را شما بر چیدید. فاعتبرو...



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:6 توسط آستانه| |

....گفت حمید این عکس رو که میندازی شر نشه.

: نمیشه.

گفت محمود که رفته بود بستنی بفروشه پارسال بهار رفت زیر کامیون ارتش. عکسشو بردم برای مادرش. همون عکسی که پارسال d هم گرفته بودیم و محمود داشت با قاشق از توی فیبری بستنی ما مالید روی نون  بستنی قیفی.

...  خوب . محمود  به ما چه؟

گفت حمید : محمود گفت من بمیرم این عکس تو بماند یادگار.خندید. هنوز خنده اش یادمه. می ترسیدم برم  خونشون. اما عکسشو بردم واسه ننش بعد ازختم. 

ننه اش پاره اش کرد و گفت که عکسشو انداختی و کشتیش.

گفت : حمید عکس بابامو هم که بزرگ کردیم سال بعدش مرد.

گفت حمید.

گفتم بابا اسم من حمید نیست. حمید فقط تو فوتباله که شرط بندی می کنیم . بابام میگه حرومه پول شرط بندی.

گفت بابات عکس بزرگ داره؟

گفتم...


پ.ن:

: نظر خواننده ولگرد گرامی درمورد عکس چیست؟



.

.

.

.



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 2:7 توسط آستانه| |

ای از تمام ابرها گذشته و بر من باریده

میم من ، شریک نان روزهای تهی دستی

میم من ، مای خاموش متفکر که در جان خانه کرده ای

میم من، خوش صحبت روزهای بی کسی در قعر خرم آباد

امشب که فسون ماه ، ابرهای حواس پرت را به کاشانه عارف قزوینی می برد

و بر خون فشان چشم این بهار

سبزینه های نورس را دانه دانه در هر یاد اوری فروردین به نام تو عید می کند

و به جویبارهای خردسال سفید کوه می برد

امشب که من در میانه سفر لختی در اشک تو پیمانه میزنم

امشب که تا دلت بخواهد شب است

امشب که صراحی خاطره تلخ است و قامت راست تو در نون خطاطی شده امیرخانی

مشق پنهان شدن می کند

و آن سر بزرگ بر تن نحیف قلم نشسته است

باز باد جنوب غرب است که آمده بر لحظه ای که باید تو را یاد آوری کنم

بر موهای نورسته سفید شقیقه ام شماطه می کند


میم من ، ماه من

سفر چرا با تو آغاز نشود

وقتی که خوبترین لحظه اش دیدار شبانه با توست

آسمان چرا این همه ابر بیاورد

وقتی که اشک تو برای سقایان بیابان کافیست

راه من را به من نشان بده

- که بیابان را سراسر مه گرفته است_

مرا بهتر آن که در سنگ بر راهی خیره شوم و

سفر سنگ ام در خواب تو طی شود

....

هم درد ، تو که تلخ از ماجرا بازگشته ای و خنده از دندان شیر دوشیده ای

با ما بگو که آن پری چهارشنبه های کوچه پریان پشت بازار

امسال به کدام زن بچه میار لبخند می زند؟

بگو تا شاباش بهاری ا ز پدر روزگار بگیریم

و سر استین چرکین کودکان کوچه را به طرف آسمان خرم آباد بلند کنیم

تا برای همه میم هایی که ما را به آنسوی دیوار خواب برده اند

دعا کنیم

......

میم من ، اگر به خوابم آمدی ، کفش های نوبهاریت را بپوش و لبخندت را دریغ نکن

نام آن گل که ما از آن وقت بهار را فهمیده بودیم

تو بودی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:39 توسط آستانه| |

سياستِ خارجيِ آمريکا چگونه شکل داده مي‌شود؟ 
کريس هِجِز / ترجمه: پرويز شفا و ناصر زراعتی


توضيح: 
اين متنِ سخنرانيِ کريس هِجِز ـ روزنامه‌نگار و نويسندۀ آمريکايی ـ است در گردهماييِ مُعترضانۀ «زنان برای صلح» و ديگر گروه‌هايِ خواهانِ صلح و همبستگي، عليهِ ورودِ نخست‌وزيرِ اسرائيل به ايالاتِ متحدۀ آمريکا در همين روزهايِ اخير، به‌منظورِ ديدار و مذاکره با رئيس‌جمهورِ اين کشور (باراک اوباما). 
زنان و مردانِ خواهان صلح گردِ هم آمدند تا با اشغالِ ساختمانِ «کُميتۀ روابطِ عموميِ اسرائيل/ آمريکا»، فريادِ اعتراضِ خود را عليهِ جنگ با ايران،به گوشِ همگان برسانند. 
*
 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:48 توسط آستانه| |


خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکی است

مردمی که لحن هر کلامشان عروسکی است

کوک می شود زمان نان و عشق و خوابشان

کفتر نشسته روی بامشان عروسکی است

چهره هایشان عبوس و خنده هایشان دروغ

شکل راه رفتن و سلامشان عروسکی است

من به نام آینه قسم نمی خورم ولی

چهره های روشن تمامشان عروسکی است

بی تفاوت از کنار گل عبور می کنند

حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکی است

من به کس در این دیار دل نبسته ام هنوز

دیده ام به چشم خود مرامشان عروسکی است

مردمی که اختراع دستشان عروسک است

زندگی و کوشش مدامشان عروسکی است

 * با خودکارقرمز نوشته در دفترم. روحش شاد بهمن

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:28 توسط آستانه| |

Design By : Night Melody