تبليغاتX
7grey.jpg یادداشتهای حزب تک نفره من...
سید حسن خمینی به دیدار آیت اله خامنه ای رفت. خاتمی لبی گزید بر افراطی گری ها. کیهان فتیله تهاجم به موسوی را کم کم پایین می آورد. شیخ توسط هادی غفاری پالس تعهد به نظام داد. فراکسیون حمید رسایی باخت و برادر محسن رضایی به هیت رییسه رفت.

16 اذر در راهست. اما کشور در لبه تیغ خارجی است. طرح تحویل 1200 کیلو اورانیوم غنی شده به روسیه و فرانسه و خداحافظی همیشگی با ذخیره قابل غنی سازی اورانیوم ، اشتباه استراتژیک شورای امنیت ملی خواهد بود. کاری در حد لیبی!

اوباما جهان را دور زد و با گردن کج ،تمام ارا را راست کرد به نفع خودش.

روسیه گرجستان را از ناتو پس گرفت و ایران را به امریکا پس داد.

تا یک ماه دیگر احتمالا مرگ بر روسیه از تریبون نمازجمعه پخش خواهد شد.

علی کردان از همین لحظه مرد  و لاریجانی باید روزی خیانت به مردی که لاریجانی جوان را مدیریت می کرد را توجیه کند.

صفار هرندی کاندیدای دور بعدی ریاست جمهور خواهد شد .صفار سفرهایش را ول نمیکند. او می داند اخر دعوا با دانشجویان آشتی است. با ژست سید محمدخاتمی که او هم وزیر فرهنگ نیمه کاره بود و بعد ریس جمهور شد.قالیباف و بیادی رسما  اعضای غیر رسمی مجمع تشخیص شدند.اصولگرایان دو فراکسیون شده اند. مشایی خود را کاندیدای طیف کبوتران کرد و خطر افراطیون  طیف بازهارا گوشزد کرد.

رحیمی موتور حرکت دولت شد اما دستیار ویژه تو پرش زد.با افشای شام به کارشناسان..

چرا همه به دنبال اتحاد با سبزها هستند؟ اگر تیم حسن روحانی برگشت تعجب نکنید. کما دارد تمام می شود.

فکر می کنید بر سر پزشک کهریزک چه آمد؟ در زیر پوست سیاست ایران خبرهایی است که حتی بی بی سی آن را نمی فهمد

این را بخوانید:

ایلنا: جواد كاشي در نشست «سبزها و دين» كه بررسي جامعه‌شناختي تعاملات اخير مي‌پرداخت در سخناني تحت عنوان «الهيات اعتراض» گفت: ما امروز بدون‌شك در جامعه ايران با الهيات اعتراض مواجهيم ، اين الهيات در رويارويي با يك الهيات نظم قرار گرفته است .

كاشي گفت: آنچه كه روح اعتراض امروز را با آن‌روزها متفاوت مي‌كند، اين است كه جنبش امروز به دنبال اين نيست كه نظم اصيل از بين رفته را برقرار كند بلكه معتقد است نظمي وجود دارد كه گشودگي آن را مي‌خواهد. اين الهيات، الهيات گشودگي است.
اين استاد دانشگاه ادامه داد: اگر اين جنبش مسالمت‌جو است به اين خاطر است كه چيزي در مقابلش نيست كه بخواهد چيزي از بنياد و از جا بكند. با آنچه كه وجود دارد ارتباط برقرار مي‌كند اما چيزهاي بسيار زيادي مي‌خواهد به آن بيافزايد.
كاشي با بيان اينكه تنوع و گوناگوني در جنبش سبز تابع يك روح واحد است افزود: اين روح واحد تنوع دارد و امكان درك تنوع هم در آن وجود دارد.
به عقيده اين جامعه‌شناس جنبش اهداف خيلي عميق و آرماني ندارد و بيش از اينكه ويرانگر باشد ادعاها را بلاموضوع مي‌كند و به جاي اينكه به نحو خشونت‌بار شمشير بكشد آنها را كنار مي‌گذارد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:19  توسط مرد سکوت  | 

این لوله نوشتن بدجوری ترکیده در خانه من. شلوارم را تا زانو تا زده ام. زیر پیراهنم خیس است از کلمات.هی واشر عوض می کنم. افاقه نمیکند.

یاد اگزوپری افتاده ام. چقدر حوصله داشت این دوست خوب بچه ها. ساده تر از آنچه فکرش را بکنی وارد ماجرا شد. یک شازده کوچولو انداخت توی خاطره جمعی مردم و رفت. من مواظب گل خودم هستم. این جمله کلید اعتماد است.اتماد به اینکه تو توانایی شازده کوچولو  بودن را داری. اما روباه بودن چیزی است که به یکباره به آن واقف می شوی. نقش منفی دوست داشتنی که همه بی عرضه ها خیال بازی کردنش را دارند.

دوساعت و چهل و پنج دقیقه کتاب امیل دستم بود.صدو نوزده صفحه . اما درهمان حال کتاب به حقه دیوید کاپرفیلد فکر می کردم.او چطور همه را متقاعد کرد که از دیوار چین گذشت. کاش چنگیزخان کمی شعبده می دانست.

این آقای ژان ژاک روسو نشسته بغل معشوق پولدارش و چه حالی کرده. طرف هی سیب برایش پوست می کنده و او در همه اوقات درمورد تربیت و معیار اخلاقی بودن زندگی می نوشته. کاش قرارداد اجتماعی را نمی نوشت تا همه او را با امیل می شناختند.

2

مدتی است با خودکار می نویسم. قول داده بودم که دیگر در وبلاگ چیزی ننویسم. گفتی تا بیست هزار لااقل ادامش بده. عین بچه ادم ادمش دادم.امشب نوزده صفحه a4 نوشتم. در صفحه 20 یک نقاشی کشیدم. بد نشده. کاش اسکنر داشتم که می دیدیش. دارم همه چیز را عوض می کنم. موبایل را هم عوض کرده ام. 

این نوشته ها را باید جمع کنم.حوصله اش نیست.200 نوشته شده. حالا 20 تایش ارزش ندارد که برای خودم نگهش دارم. بیا کاری بکن. من دچار بی خوابی شده ام. تا 3و 4 بیدارم. 7 صبح میروم سرکار. روزی سه ساعت بیماری می آورد.


3

اما تو...

ضد خاطرات را از اندره مالرو بخوان. توانستی گردو بنهای التبورگ را هم گیر بیاور. بدجوری در این روزها لازم است. این شجاع الدین شفا و گلد زیهرو این مردک مشیری را ول کن.گور پدر کتاب عایشه و بیست وسه سال. ایرانیزه کردن سیر انحرافاتی داشته است. از عیاری یعقوب لیث تا تروریزم اسماعیلیه. تنها بابک در این میان راست می گفت. این جفنگیات نو ایرانشناسان را ول کن. در دیار من تا صد سال پیش خدا موهوم بود. اما علی چون ماه روشن بود.اینقدر نشین پای ماهواره. کمی رادیو گوش بده. آموختن از طریق گوش است و نه چشم. اینها  تخیلات بیمارگونه ادمهایی است که نمی توانند بزرگی محمد را و کارش را بفهمند.محمد فکر بود. هزار وچهارصد سالست که قدیمی نشده. به جزیئات شتر دوشیدنش چکارداری؟

4

اگر یک نفر از این روزنامه لعنتی برود برمی گردم روزنامه. گویا دارد میرود. دلم برای تحریریه و ریتم و هیجان باسمه ایش تنگ شده . لااقل شب ها راحت می خوابی یا میدانی چرا باید بخوابی. الان نمیدانم چرا باید بخوابم. تو میدانی...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 3:9  توسط مرد سکوت  | 

گونه های سرخ گلهای قالی خاکستر ی شده اند.قدمت خواب اولینی که  در اولین ملاقات من با تنهایی در اطاق به صورت ناغافل باران بارید در پشت پنجره ها دارد زیاد می شود. هر روز که می گذرد قسمتی از آن غروب را فراموش می کنم. اما قسمت بعد را می سازم.  فصلی هست در ذهن ادمها فصول رخاطره در آن دوباره می آیند. فصل پنجم من همیشه شکل غروبهای آذرماه است. شکل درختان خیابان خیام در شهرم.

در این فصل قسمتی از خوابهای من جریان دارد. یک بچه که بیست سال پیش دیده ام با دوچرخه از زیر درختان نارنجی گذشته است< حالا بانوییی شده و دست در دست مردی چتر به دست میرود. من را نشان میدهدو با احترام لبی می جنباند.

من در قسمتی از خوابهایم روی استرسی که تو در فاصله های جملات داشتی خیلی تمرکز کردم. می دانم که لحن مهمتر از جملات است.

اما این لحن را چه کسی جز تو ترجمه می کند؟ چرا اینقدر در خواب من سرفه می کنی؟

۲

به محمدحسن

 

هرجا زمزمه ای شنیدی توقف کن. شاید صدای خود را بازیابی. من عمری است صدای خود را گرویی گذاشته ام برای تکه ای دلخوشی نان دلخوشی مهمی است. گاهی ازجان بیشتر. . شاید هم برای بلیط یک فیلم در سینمای رو باز شهر. من بعدش عوض شدم. شدم یک ادم بی صدا. شدم ادمی که باید صدایی از دیگران را عاریه می گرفت.

همه ادمها جملاتی برای توصیف گمشده شان دارند. می توانند توصیفش کنند.نشانی  ظاهری ان را به قسمت اشیا مفقوده بدهند.

یا در روزنامه آگهی بدهند.

من صدایم گم شده است. می بینی توی چه دردسری افتاده ام؟حتی نمیتوانم مسئله را توضیح بدهم. واقعش اینست که کسی منتظر همچین حرفی نیست.

اینست که با تو با الحان گوناگون حرف میزنم. از هرکدام که خوشت می آید، بر رویش مکث می کنم.

می گویم شاید خودش باشد. مسئله فقط این نیست. من  به حافظه ام هم اطمینان ندارم. نمیدانم کدامشان بود. کدامشان؟تو با من آن روز بودی؟ همان روز گم گشتگی؟

آن روز که احتمالا  میرفتیم سینما برای فراموشی راش های کودکی.و بعد مرد درامدیم.چرا همش فکر می کنم تو   در صندلی بغل دست من به سربازی میرفتی؟ 

پ.ن: بی خیال نظرات. من که خواب ندارم از نظرات
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 2:10  توسط مرد سکوت 

ساعت نزدیک دو بعد از ظهر  بود . رفتم نمازخونه. دیدم جماعت همونطور نشستند.

حاج آقا داشت گل خرج می کرد. صادق تا من را دید بهم چشمک زد که بیا جلو. نشستم پای ستونی و تکیه دادم.

حاج آقا عمامشو جابجا کرد و بعد از سکوتی  فریاد زد:

ای انسان!

صدا پیچید در چهارگوشه نمازخونه. احتمالا حاج اقا خوب فیزیک و مختصات  محل کار رادارد.

منوچهر ترکه  از صدای اقا  نیم خیز شد و دوزانو نشست. انگار خطاب رو خوب گرفته بود . صادق بلند شد و امد پشت ستون.

ـ رضا  سیگارداری؟

-نه. تو ترکم.

- فلان به فلان آدم دروغگو

گفتم: حاج اقا داره حرف میزنه.

ـ جون رضا یه سیگار بده. غذا ظهر خیلی چرب بود.

هیسی کشیدم و اشاره کردم به حاج آقا.

حاج اقا می گفت دشمنی امریکا < دشمنی با خدا و مردمه.

گفتم خدا رو که میدونیم. این مردم رو کی انداخت تو دهن اهل دل.

صادق شنید و خندید.

حاج رضا مداح هم عین بچه دبستانی  بلند شد ومشکل شرعی بیان کرد.

 روزنامنه همشهری خیلی ها را بدبخت کرده.این حاج رضا هم روزنامه همشهری میخونه واسه اگهیش. حالاقبل از پرت دادن روزنامه ، مصوبه منع دو زن داشتن را خونده امروز.

سید حمید میگفت  که حاج رضا می ره بندر اونجا یه فرش و بساطی داره.

حاج اقا بحث صیغه رو کرد. جماعت حسابی کیفور شدند. بعدش نمیدانم چی شد.  گفت بعله بلعله. چرا که نه. حرفهای جالبی از فیزیک و تله پاتی گفت. فکر می کنم در نقل حدیثی.

نمازدوم خوانده شد.  محمدنهادیان از دور  چشماشو چپه کرد و اومد بالای سرم :

چطوری سردار!

نگاهی به پیراهن خاکستریم کردم. راست میگه. شبیه بسیج اداراته. حاج امیر امور مالی السلام و علیم رو خوند و بعدشم چند رکعت نشسته خواند.

محمد نهادی گفت: حاج امیر کنترات کارمی کنه.

صادق گفت من میرم پارکینگ !

نمیدانم محمد نهادی چی به حاج امیر گفت .حاج امیر هیکل خپلشو کشید کنارم و گفت تقبل اله. بعدش گفت سرادار می دونی. این مملکت خیلی خون دادن وبعد کلی از اینکه منافقین چندبار میخواستن ترورش کنند گفت.

شمالی ها همه چاخانند.از وقتی که کردان تو مجلس گفت سی بار قصد ترورشو داشتن این مسئله ترور  عین تب بز افتاده به جون امثال حاج امیر. گفتم حاج امیر عمرت به جا بوده . تازه ادم الان شهید بشه زنشو فورا این منوچهر غر میزنه.

حاج امیر انگار دلیلی برای عدم توفیق یافته باشه خندید و ماچم کرد.

خداحافظی کردم. منوچهر ترکه درحالی که دو دستی  معاملشو از چپ به راست  جابجا می کرد ،دوید  به طرفم.

مهندس خیلی آقایی. مهندس این حاج اقا چی می گفت؟

منوچهرترکه دو زن دارد.

گفتم: عطف به ماسبق نمیشه حاج منوچهر!

گفت یعنی چی مهندس

گفتم : با  آدمای زندار قدیم کاری ندارن.

صادق هی زنگ میزد.

منوچهر گفت: مهندس هیچ گلطی نمی کنن و پکی خندید.

رفتم پارکینگ. یک نخ سیگار از داشبورد دراوردم. تو ماشین روشن کرد.گفت واقعا نمی کشی؟

گفتم : توترکم . تو چرا عین معتادا شدی؟

گفت تو چرا  حسابی لاغر شدی

گفتم :بچه ها شهرستانند. خورد وخوراک نداریم.

گفت : مرگ من؟ خدا خفت کنه. خونه خالی؟

نیشش تا بنا گوش بازشد.

خندم گرفت. گفتم می دونی صادق تله پاتی چیه؟

گفت: اره حاج آقا تله پاتی داره.

گفتم نه. تله پاتی یعنی اینکه تو وای میسی پیش ماشین من  تا من بیام سیگار بهت بدم.

گفت : نه بابا! و غشغش خندید. حالا برا خودت هی تله پاتی می کنی میبری خونه؟

گفتم صادق خیلی هیز و سبک شدی. سیگارو تموم کن بریم.

صادق گفت هیس هیس.

اهن و اهون دو تا آدم پیچید تو ی پارکینگ.

بعد دیدیم که منوچهرترکه و حاج آقا خنده کنان وارد پارکینگ شدند و دو نخ سیگار و ....

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 پ.ن:

وقتي دو تا ادم معمولي در مدار يه اتفاق معمولي قرار مي گيرند و با هم برخورد می کنند و  هم را مي یابند و می  فهمند

به دوتا ادم خاص تبديل ميشوند. بی برو برگردد!

اگه خاص نشوند
 احتمالا امساکي در برخوردشون بوده و آن روز کسي جز خودشان را سر قرار فرستاده اند. این کلک ماجراست  شاید هم ادم نبوده اند.
 راسته  به نظرت؟
حیف کلمه 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 4:13  توسط مرد سکوت  | 

 

فانتامارا جایی است که اینیاتسو سیلونه آن را به ما هدیه می کند. دنیایی سرازیری که بالانشین هایش لاجرم اغنیا و ثروتمندان نیستند. افراد تنها ترند که جمع شدنشان منجر به توطئه ای برای مسطح کردن جامعه می شد.

سوسیالیزم برادرکوچکتر آزادی و مذهب است.کاتولیک ها در فقدان آزادی در شکل کاردینالهای فاسد و رباخوار توصیف می شوند و آزادیخواهان در فقدان مذهب به شکل مدیران فاحشه خانه ها تصویر می شوند. سوسیالیزم سیلونه اما معجونی است از وفاداری عادلانه به مذهب و آزادی. کتاب نان و شراب سیلونه با طرح داس و صلیب اوج همذات شدن تن و خون مسیح است. چناچه در شام آخر گفت این نان تن من است و این شراب ..خون من.

درشانزده سالگی نان و شراب را خواندم و این خواندن در من هنوز ادامه دارد. درست مثل دیدن کسی که هزاران بار بعد از میعادت ، به او فکر می کنی و او هی جلو می آید و در تمام سفرهایت همراهت می شود و او ..او می شود.

فانتامارا قسمتی از شهر من را می گفتند. همه آن عناصر را داشت. اتفاقا شکلش هم سرازیری بود. و خانه های پای کوه متعلق به کارگران روزمزد بودند. نان وشراب شکل فهمیدن مناسبات درونی سیاست بود در کشوری که مذهب و سوسیالیزم و آزادی باید روزی به هم ییوند بخورند . اما رجعت انسان فنتامارایی به شکل غم انگیز کتاب دانه زیر برف بود. این را بعدا در زندگیم حس کردم.

رجعت فانتامارایی را مهدی سحابی ترجمه کرد. کسی که بعدا مارسل پروست عجیب را به ایران آورد با ترجمه رمان هفت جلدی درجستجوی زمان از دست رفته. کتابی  که باید خواندش .

ابوالحسن نجفی و سحابی و رضا سیدحسینی و مهدی غبرایی همذات خواننده دارای ایدئولوپی ایرانی بودند. وقتی سعید نفیسی ایلیاد و اودیسه را ترجمه کرد کسی چیزی نمیتوانست بفهمد و نفیسی هم طوری ترجمه کرد که کسی را نفهماند. عزت فولادوند وآشوری  مترجم روشنفکران متفاوت زیست بودند. جامعه ای ایدئولوژی دیگر اراده اش نمیکرد. ایدئولوژی مختصاتش به طول و عرض گورستانها ختم شد. شهیدان ایدو لوزی های متفاوت. لذا لیبرالیزم جامعه باز آمد و نیچه ای که خدا را کشت تا در شکل ابر انسان ، فردیتی ضدجمع را کاریکاتور وار ترسیم کند.

 جلال آل احمد به نظرم بدترین مترجم تاریخ بود.جلالی که مدیرمدرسه را برای من ابدی کرد و هنوز هم افه های آن را در مواجه با روسا تکرار می کنم.

این محمد آقازاده نازنین و بی وفا در اینجا چیز محشری نوشته است . آن را بخوانید .

........................................................

من برای ییوستن به نشر دولتی زیادی روشنفکرم و برای حل شدن در فضای سیال نشر خصوصی زیادی جامد.امروز داشتم به آن بچه خوشگل مشهدی فکر می کردم. فرهاد جعفری. کتاب کافه پیانویش را شاید خوانده باشی. 

این فرهاد جعفری روزی ریس دفتر محسن سازگارا بود و روزی شد بزرگترین هنرمند حامی ریس جمهور فعلی.وسط این ماجرا کافه پیانو را هم نوشت.بعضی ها چقدر می توانند. وقتی چیز جامدی در روحت اضافه نباشد هرکسی می تواند.

 

.................................................................................................

به فانتامارای خودم فکر می کنم. به فانتاماراهایی که برای یک آدم خلوت شده ،شکل باز آفرینی تعهد است. شکل نوشتن روی امواج دریاست. شکل گریه کردن در گوشه باغچه است به خاطر دلتنگی ناگهانی برای آدمهایی که دچار موفقیت در مرگ شدند.

به خاطر شکوهی که در یک صبح زمستانی با قدمهایت بر برفهای یک تپه به جا گذاشته بودی و الان می دانی که آن تپه تنهاتر از همیشه است. درست شکل خودت.آیا یک روباه بر فراز آن رو به آسمان ناله ای خواهد کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:44  توسط مرد سکوت  | 

من یک کوه را به اطاقم آورده ام. کوهی بزرگ و بلند که سکوتش مرده روی لبهایش. من رودخانه ای را به اطاقم آورده ام با سنجابهای فراری اش.با درختان ریز برگ مناطق سرد سیر. کوه غمگینم را در آغوش می کشم. روی گلهای قالی برایش نقشه فرار از دنیا را برایش می کشم.

توی همین ۳در ۴ همه این اتفاقات ممکن شده اند.

به عکس غروب گامیشان نگاه می کنم. به نی هایی که هرکدام دستشان را از آب دراورده اند و به ببیننده تکان می دهند.آن طرف تر پنجره ای است که روبه خانه کبوترچاهی ها باز می شود.

سرما ی نازک غروب با صدای کفترها می آید تو . پیرمردی تمام غم هایش را در اذان ریخته است. صدای فرهاد بلند می شود.تو فکر یک سقفم... در خیابان چه خبر است حالا؟

کوه غمگینم خداحافظی می کند. رود میرود در قاب تصویر پوستر ارزان قیمت گامیشان. کفترها ساکتند.

یک سرباز وقتی که به خانه برمی گرد و مادرش را نمی بیند چه حالی دارد؟با پوتین می خوابد؟

اه آکاکی آکاکیویچ. کاش کمی داستایوسکی می خواندی. کمی راسکلنیکوف را می شناختی. باور کن دیگر کسی شنلت را نمی دزدید.

وقتی کشتگان جنگ را از خیابانهای برلین جمع می کردند ، در فرانسه مونامی نواخته می شد. وقتی در ایران جنگ تمام شد، خرمشهری ها از صاحب خانه های جنوب شهر تهران دلگیر بودند.

وقتی سید رسول روی لنج شکسته ای در ماهشهر تا صبح رقصید. تا صبح سینه اش لرزید. تا صبح. می دانی یعنی چه؟ یعنی در همان حال گریسته است و گریه اش تا صبح طول کشیده است.

اه اینها ادمهای داستانهای من هستند. نباید کبریت در صورتشان روشن کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:17  توسط مرد سکوت  |