
به محمد اقازاده
بله شما بهتر اين لفظ را مي شناسيد.كسي كه بازيگر يا نويسنده نمايش هاي تراژدي است. حس مي كنم كه اين همان شخصيت محبوب خواب شما باشد. خواب ادامه بيداري نيست.ادامه تنهايي است.در پست قبلي گفتم يك سوال دارم.حالا مي پرسم.حتما بهش فكر مي كنيد.
چرا روشنفكران قوم اقليت هستند؟ به حركات نگاه كنيد.درست مثل يك اقليت قومي رفتار مي كنيم....يك اقليت ديني.با روابط خاص.با زبان خاص.كتابهاي خاص.انقدر بدنمان ليز و صابوني است كه هيچ اصكاكي با جامعه برقرار نمي كنيم.نه اشتباه نشود.نه اينكه از دور همه چيز را تماشا مي كنيم.نه.اتفاقا از همه كس تحولات ..اعم از دردها و رنج ها و عاقبت هاي تلخ را ...زودتر مي فهميم.اما يك تصوير كلي اضافي...علاوه بر اين جزييات.. در مخيله داريم كه هر تكان جامعه ...در ان تصوير كلي ..نقشي مي كشد از سرنوشت كلي مان.
اينست كه دردمان خيلي بيشتراست.پس سعي مي كنيم براي بقايمان كمتر با جامعه سايش پيدا كنيم.
حلاج و شبلي دو نمونه متاخر هستند.هدايت نمونه معاصرش است.اينها هر سه
اپو كاليت هستند.به تعبيري...يا خودشان تمام ميشود..يا خدايشان ..يا جهانشان...براي هر كدام چيزي مهم است..واقعيتش را بخواهي تو مدتي است كه
چيزي برايت تمام شده است.ببخش كه صريح مي گويم...من بلد نيستم مديتشن و تي ام و شعبده بازي دراورم..بي خوابي هايت به شكل خواب مصنوعي..ظاهر مي شوند..و تنهايي ات جاي تمام ادمها را مي گيرد..فكر كنم بايد يك كاري را اغاز كني..تا به سلامت ان چيز كه دارد تمام ميشود..تمام شود...من ايده اي دارم..حالا...
فعلا كه سر خودم هم به دوران است..در انتظار گودو..جايي ميگويد...بيا يك بازي جديد اختراع كنيم..خوب ..اختراع كنيم.؟..راستي شعر مرا را نگاه نكن..بخوان ..در وبلاگم است..
و اينهم شاهد نامه اي ز شاهدي...درروزهايي كه آفتاب طوري عمود مي وزد! كه سايه بلند ادم زير پايش مي افتد...كسي برايم اينگونه نوشته...هر چند نمي دانم ...كه حرفهاي خودش است يا از جايي برداشته ...اما گفتم كه حيف است تك خوري كنم..حالا...در محضر ميهمان چرا غم بخوريم...بخوانيد:
هوای کوی تو از سر نمیرود، آری….. غریب را دل سرگشته با وطن باشد ...حافظ را میخواندم یا حافظ مرا میخواند ، نمیدانم . فال نمیگرفتم . باور کنید . حافظ اینقدر حقیر نیست که فقط بدرد فال گرفتن بخورد، مثل آنهاییکه دیوان خواجه را در رف و یا در کتابخانه های بسیار لوکس اشان می گذارند و فال و فالوده را یکی میدانند ، که اصیلترین این هر دو از شیراز میایدهر زمان که سردی یا گرمی شان کرد، یا بادی در روده های نازنین شان پیچید و یا از پر خوری ضیافت روشنفکری و شب ِ شعر ِ شب ِ گذشته که ناپرهیزی کرده اند و تا خسته شدن ( که اینها هرگز سیر نمی شوند مگر اینکه خسته شوند ) ، آجیل و سیب زرد لبنانی و پرتقال شهسواری و خربزه مشهدی و هندوانه محبوبی و چند بشقاب باقلوای یزدی و یک پیشدستی پر ِ پشمک وحداقل یک دیس پلو همراه با خورش قورمه سبزی و بامیه و فسنجون و قیمه ویک کاسه سالاد شیرازی با آبلیموی مخصوص خود شیراز و کشک بادمجان با مغز گردو و یک کاسه آش رشته با پیاز داغ که متقدم هاشان با کشک به نام زرتشت و متجددهاشان به نام فردوسی و حافظ ، و دیگر خیلی که روشنفکر باشند و امروزی به نام یک نویسنده یا شاعری و اگر خیلی هم سیاسی باشند از مصدق بیچاره یادی میکنند و اگر عارف و درویش باشند علی را از قلم نمی اندازند ، مزین میکنند تا به انجام وظیفه شرعی و عرفی و انسانی و حتی اجتماعی و ملی و میهنی و سیاسی و مذهبی خویش عمل کنند و برای تنازع بقا و انجام وظیفه مهم ادامه نسل ، تناول( بخوانید نشخوار ) میکنند وآخر شب وقت رفتن یک قابلمه پر، مخلوطی از همه اینها را برای نور چشمی های عزیزشان که سعادت حضور در چنین مجلس انسی را نداشته اند ببرند و در میانه راه یکهو هوس بلال تجریش بکنند و یا یک کاسه شاه توت ِ دربند و اگر نشد به یک ظرف پر بستنی اکبر مشدی قناعت کنند و بعد رودل کنند و از صرافت اینکه مبادا بادی ازشان در برود و آبروی نداشته شان با همان بادشان برود
حافظ گفت :
خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
حالم بهم میخورد از اینهایی که گلو می درند و سینه چاک میدهند و ادعای روشنفکری اشان گوش فلک را کر کرده و ک .... ن ِ فلک را پاره که من آنم که رستم بود پهلوان . حافظ صدایم میکند و در گوشم آرام زمزمه می کند که : دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت بعد از این دست من و دامن لب دوختگان...!
توجه كرديد؟!...قبول دارم ..كمي بي ادب بود!
به نام خدايي كه تنهابراو سجده مي كنم
باورتان نمي شود..نزديك بيست خطي در باره مشروطه نوشتم.عكس و پيوندش را هم گذاشتم.اما همه چيز ناگهان پريد..حيف نشد...نتوانستم جمله هارا به ياد بياورم...
سالگرد مشروطه...يك پلك تاريخي بزنم...از باغ شاه تا باغ اتا بك...از عشقي و بهارو فرخي يزدي تا تارعارف و طنز دهخدا...تا ...مرگ صوراسرافيل و ملك المتكلمين...تا كشتن شيخ مشروعه و دهان دوختن فرخي يزدي...و افتادن علي دشتي بر پاي ميرپنج..و
اينها همه اديبند كه گفتم و البته قلمي دارندو هركدامشان عادتي را در نوشتن مرسوم كرده اند.و چرا انهمه سردار را رها كنم و بچسبم به شعري كه ادبيتش بر هيچ دوره اي نمي چربد...شايد به اين لحاظ كه هنوز هم...اصيل ترين اسناد تاريخي هر ملت ادبيات است..و مابقي جعل!
و البته ادبيات انقلابي نداريم...داريم..بيشتر پندهاي نيمه بند و شعارهاي كوچه است ..كه در گونه نظم امده اند...با سر سپردگي به همان كلمات كه در حجله شاه شهيد ادا مي شده است...شعر انقلابي بعدا به تقليد و گاه به تمهيد از بلشوئك روس جان مي گيرد..چنانچه گل سرخي و سلطانپورو حتي شاملو..از كوي دلبران مي برند و به كوچه ميزنند...كوچه اي كه ديگر دو عنصر اساسي دولت قديم را فراموش كرده است.. نه شاه دارد و نه مذهب...
و ازاين دوره ادبيات كوچه ..ادبيات معيار مي شود...و هركس شيشه دولت را بشكند قهرماني است براي شاعر..چنانچه شاملو در باره احمد زيبرم مي سرايد...بزن بهادري كه شاخ پاسباني را شكسته بود...و ديگر اينكه مشروطه احساسي بوده به لگد مالي روح ملت در قراردادهاي روس و قجر...و ...اه ...كم كم دارم افسوس مي خورم ..بر نوشته اي كه شايد چرندي بود...
و ميانه ها در دعواها خيلي كم آوردند...جنگ بين شيخ شهيد است با دستاري سنگين و فكري سنگين تر...و تقي زاده كه دستارسياه كوچك و لباده و عبايي دارد ..اما ريشش را مي تراشد و سبيل باريك افتاده اي در صورت مي گذارد.. ساحت تقي زاده ..ساحت دستپاچگي روشنفكر ماست در آستانه تحولي كه ريشه هاي فرنگي دارد...و ميانه ها عملا كناره گرفتند در اين دعوا.تا مستبد لباس عوض كند و به مهر مشروطه بر بزباش انقلاب مشروطه بنشيد...
بگذرانم ...بعد از كلي بدقولي به خودم ..فاصله ذهن و صفحه را به اين نوشته نيمه كاره كم مي كنم...تا چه شود... در نهايت.. اين نوشته ها ..تلاش دستي است كه از آب بيرون مي ايد ..كه يعني من هم ...هستم...هرچند غريق!
فعلا شعرها و آرشيو متاخري ازروزنامه نوشته هايم را زود تر به روز مي كنم..