تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
چهارشنبه پنجم مهر 1385
نگاهي به يك فيلمساز

«كشف شهر!»

 

 

 ar- astaneh @ yahoo. Com

 

 

... و تازه اين نان تقيل ورنيامده را مگر مي شود جز به ضرب بيل زدن هضم كرد..

                                                                                                 جلال آل احمد- نفرين زمين

اين تعبيري است كه جلال آل  احمد از وضعيت روستا و روستايي مي كند.

 روستا محل  توليد  گندم تازه و نان داغ براي  شهرهاي كوچك و بزرگ است. ولي آدم هاي  همين روستا  مجبور به قناعت به  نان بي قاتق و نا پزي هستند  كه آنچنان سفت و ورنيامده است كه كشاورز مجبور است براي هضم آن، دو باره به بيل زدن بر روي زمين بپردازد. هر چند خود به اين امر « كه براي نان گرم چه كسي بيل مي زند» نا آگاهست.

كسي كه روشنفكر مي شودو سراغ دردهاي زمانه اش مي گردد  درست مانند آن روستايي زحمتكشي است كه بيل اش را به كناري مي گذارد و روستا را به قصد  فهميدن مقصد گندم زحمت روستائيان ترك مي كند. او به شهر قدم مي گذارد. چراغ هاي نئون به او چشمك مي زنند. ماشين ها از بغل گوشش مثل برق مي گذرند. چراغ هاي راهنمايي او را پشت ترافيك نگه مي دارند. و بوق ها صدايش را خفه مي كنند. خوب اينها كافي است كه يك روستايي را به بلاي  اطوارهاي  شهر نشيني دچار  كند .كه  او را دچار اخلاق دم گاراژي  « مخلصم چاكرم» بنمايد. و نهايتاً روستايي زحمتكش ديروز كه از نان ورنيامده خود خسته شده است را  اين زرق و برقهاي شهري از هيأت خويش بيرون آورندو ادم جديدي از او بسازند كه برازنده شهر خوبان باشد. يك آدم  روستايي در شهر بزرگ، ديگر روستايي نيست. او نام ديگري مي گيرد كه مطابقت با جاي خواب جديدش در شهر دارد:  ادم حاشيه نشين!

 اولين چيزي كه اين ادم جديد و حاشيه نشين  مي فهمد اينست كه: شخصيت روستايي و زحمتكش قبلي اش  براي پذيرفتن شغل هاي  پست  و زندگي كاذب جديد، تقيل و دست وپا گير  است. اينست كه دچار « خود فراموشي » مي شود. به گذشته خود « عار» مي فروشد. سروتيپ خود را عوض مي كند. حتي گاهي نام جديد مزخرفي براي خود  برمي گزيند. و با اين شخصيت جديد است كه  مهياي هركار جديد مي شود. از پادويي مغازه ها تا نگهباني ادارات تا مزدوري يك حزب سياسي!

برايش فرقي نمي كند. عاري هم برايش  نمي آورد. ديگر نبايد او را  با گذشته اش سنجيد! چون آزرده خاطر  وملول مي شود. اين ادم جديد براي رفع اتهام از خود با انگشتش  هزاران نفر چون « خود» را به مانشان مي دهد كه قبل از او همين « استحاله روحي ، فرهنگي ـ را مرتكب شده اند. استحاله اي كه براي زندگي  در « شهري كه همه چيزش فانتزي و تقلبي  است» لازم است.

اينها مقدمه اي است براي  توضيح پديده اي به نام مسعود ده نمكي .روزنامه نگارتلخ نويس و فيلم ساز درشت گوي روزگارما.

 مسعود ده نمكي البته روستايي نيست. اما دچار اين شهر زدگي نشده است. او روابط گرم و خانوادگي را در جنوب شهر تهران تجربه كرده است و بعدهم در جبهه هاي جنگ. آنجا كه چند دست خسته بعد از چندروز نبرد فرصتي مي يابند كه چفية آذوغه را باز كنند و نان خشك و كمي لوبيارا برادرانه بين خود تقسيم كنند.

جنگ تمام شده است. بيشتر آن دست ها اكنون در زير خاك اند. مسافر جنگ به شهر برگشته است و چشم هايش از فرط بهت هاج وواج مانده است. سفره هاي رنگين ، شكم هاي دردناك از پرخوري، برجهايي كه سايه شان مثل پتك برسرخانه هاي جنوب شهر افتاده است.

دو سئوال ذهنش را مثل ملخي كه برگندمزار افتاده باشد آزار مي دهد. اول اينكه در غياب ما چه اتفاقي براي مردمان افتاده است كه خندق فقر غنا و داراوندار اينچنين عميق و دهشتناك شده است .و دوم اينكه چه بايد كرد؟

ده نمكي دست به كار مي شود. قلم را در دوات سياهي روزگار مي زند. مي نويسد تاجايي كه ديگر نگذارند كه بنويسد.او انگشت اشاره اش را  به همه سومي چرخاند و خطاب مي كند. اينست كه پشتيباني همه را از دست مي دهد. زبان عاطفي ( Expressives) او به زيان خطابي و اعلامي ( de claration) تغيير مي كند. و اين زماني است كه قلم جايش را كم كم به دوربين                   مي سپارد.

سيدمرتضي آويني در جايي افسون دوربين را اين چنين مي زدايد كه « دوربين وسيله نبردي است كه بايد افسونش را مهار كرد تا بتواني به آن جهت بدهي و عقيده ات را شكار كني، و دوربين آويني درخود يك مترجم دارد كه راش ها را به شعرهاي حماسي و مرثيه هاي حقيقي تبديل مي كند.

ده نمكي دوربين بر مي دارد و شهر را در دو سوي خندق فقر و غنا دو باره كشف مي كند. كشف او آنچنان تلخ است كه كسي جرأت تدوين راش هاي فيلمش را ندارد. مستندبي پردة او آنقدر با منطق افسونگر سينما زاويه دارد كه هيچ پرده سينمايي براي بيان اين تصا وير  تلخ آمادگي ندارد.چرا كه  در اين دوران ،هنر نسيم خنكي است كه باعث نشاط وانبساط خاطر  مردمان شهر مي شود ،ولي  نفس  فيلم او پراز سياهي هاي داغ شهراست كه هر بيننده را داغان مي كند. مسعود ده نمكي بعد از فقر و فحشا به سراغ  مفرح ترين سرگرمي جوانان شهر مي رود. فوتبال. دنيايي كه براي خودش سلطان و ژنرال هاي موسمي مي پروراند و هيجانهاي ديوانه كننده مهار نشونده   كه براي  ادامه زندگي شهري لازم است را مي آفريند  . اثر متأخر

فيلمساز بازهم منطق كشف اوليه او را دارد. مونتاژهاي موازي او بازهمان تلخي  گذشته را    مي آفريند و كشف جديد شهر باز هم روي پردة عريض سينما اكران نمي شود چون او باز خندقي را به تصوير در آورده است. او توپ فوتبال را به محله هاي جنوب مي برد . و همانجا باد توپ هيجان زاي فوتبال را خالي مي كند!

ده نمكي انساني است كه هنوز دنبال اينست كه گندم زحمت رنج كشيدگان در كجا به نان گرم بي زحمت تبديل مي شود.او هنوز در شهر هضم نشده است. نامش را عوض نكرده است. اطوار شهرنشيني را به رسميت نشناخته است.

دريي عدالت آوارة كوي و برزن مي شود و در خانه هاي اين شهر بزرگ  رابه آن دو سئوال   مي كوبد.

تريلوژي مسعود ده نمكي اينك با يك فيلم حرفه اي  وسينمايي به نام « اخرابي ها» در حال تولد است. شايد اين فيلم ميهمان شب چلة امسال پرده هاي سينما هاي شهر باشد. اما اين تولد ها پايان  نمي يابد. چون اين سئوال هر روز متولد مي شود كه چرا كساني قبل از اينكه متولد شوند، فقير و درمند بايد زاده شود.

 

 

+ 16:47 آستانه