
بالاخره جنگ را یا می بریم و یا می بازیم.اگر بردیم که خوشا به سعادتمون و اگر باختیم..که بچه هامون یاد می گیرند که چطور بجنگند که ببرند!
جلال ال احمد ـسرگذشت کندوها
خیلی ها دوست داشتند که آندره مالرو ـ نویسنده کتابهای ضد خاطرات و گردوبنهای التنبرگ ـ که بعدها وزیر فرهنگ فرانسه بعد از اشغال شد ،کتابی در مورد جنگ جهانی دوم می نوشت.او در فرانسه ،اسپانیا و یوگسلاوی بر علیه نازی ها و حکومت فرانکو جنگید.چندبار زخمی شد.دوبار به اسارت درآمد و بارها با مرگ روبرو شد.این درحالی بود که به قول یکی از رمان نویس های اروپا:تا زمانی که مالرو می نوشت..کسی جرات نداشت که بنویسد.چرا هر داستان و نوشته ای در قیاس با نثرو قلم مالرو پوچ می نمود.انتظار خوانندگان این بود که مالرو که تمام زندگی اش در مبارزات چریکی و پارتیزانی گذاشته بود ..به سحر هنر ،بطن آن سالهای نفس گیر را برای خواننده و مخاطب اثرش عریان کند.
قیاسی مع الفارق نیست اگر مخاطب ایرانی را با مخاطب پر حرارت اروپای دوران مالرو مقایسه کنیم.
درایران برعکس، اگر کسی در بطن ماجرا بوده و بخواهد حرف بزند، به صرف اینکه او آدم جنگ بوده مشکلاتی خواهد داشت.البته اگر مرجعیت هنری اش توسط چند مرجع جامع الشرایط هنری تایید و امضا شود،توان خواهد داشت که حرف بزند.به شرط آنکه پایش را از مرسومات جمع و سیاستهای حوزه فرهنگ بیرون نگذارد.اگر کسی بیرون از این دوحوزه قدمی بگذارد خود به خود نابود می شود.در ایران،
سینمای جنگ آنگاه که سینمای دفاع مقدس می شود، محدودیتی دیگر می افزاید. حفظ نرم ها.عادتهای فیلم سازی.رعایت حدود مقدسات. حال این نرم ها و عادتها و سید و حاجی ها بر اثر خطای دید کدام کارگردان و یا طبق توصیه کدام مدیر فرهنگی به وجود آمده اند ..سخن بسیار است .
در جشنواره بیست وپنجم ..یکی از ادمهای جنگ که نه اندره مالرو است و نه مرجعیت هنری اش را حضرات امضا کرده اند..فیلمی را برپرده سینما می اورد که خرق عادتهای ماضی سینمای جنگ است..گرچه همیشه هنر..با خرق عادت شروع می شود..و اگر این خرق عادت به چیزی زیبا و جذابو باور پذیر از کار به دراید..نامی به نام اثر هنری ماندگار به خود می گیرد..اما عادتها..مراجع هنری..مدیریت فرهنگ..همه دست به دست هم می دهند که نام اثر ماندگار را از این فیلم بردارند..این یک لایه مخالفت است.
لایه دوم مخالفان کسانی هستند که بنچاق سابقه غیر هنری فیلمساز را عیان می کنند.قاتل..دزد ..ادم کش...و خیلی چیزهای دیگر.آنها یادشان نرفته البته که نقاشی مثل آرتور ونگوک .. ادمی ضد اجتماعی است و حتی گوش خودرا می بردو با جنون نقاشی می کشد...اما فیلمساز وطنی را نمیبخشند.چرا؟ چون او برای عقیده اش رگ گردنش قلمبه شده.و اتفاقا در خیابان حرف هایش را با صدای بلنددادزده.چون تریبونی نداشته .چون که تازه فهمیده که بهشت برین او جبهه، تبعیدگاهی بوده برای فراموشی او و امثالش!غاری برای اصحاب کهف! و همه یقه او را گرفته اند که چرا سکه ات مال عهد دقیانوس است!
لایه سوم مخالفان، رقبای گیشه هستند.کارگردان و منتقدان وهمکاران.که تازه وارد را می خواهند بایکوت وسپس دک کنند. تا پا نگیرد...که اورا چون ادم کورو کچل طایفه معرفی کنند.و نسبتهای فامیلی هنری را اجازه ندهند که منعقد شود!
یک مشکل می ماند!ارتباط بی سابقه مردم ..برای ان هم فکری کرده اند!استقبال مردم از اثر می بایست طوری تفسیر شود که منافع سه تیپ و سه لایه بالا قابل براوردن و مخالفتشان قابل درک باشد!
اینست که یا می گویند فیلم را خودش نساخته..یا اینکه مردم نمی فهمند.یعنی آنها را گول زده!اولی که هیچ!خوب جماعت عوامل صحنه که ناظر بوده اند..پس می ماند مردم نفهم!اما این کسانی که می ایند و فیلم می بینند اکثرا سینماروهای حرفه ایاند.که برای جلوه گری هم که شده ..برای پز دادن ..به شاهکارهای سینمای جهان هم عیب می گیرند.به کوروساوا و هیچکاک..ده نمکی که سهل است!
اینست که بحران تولید می شود! جوابها قانع کننده نیست! مسئله این نیست که سیمرغ تخم دوزرده کرده است یا نه! خود این حضرات بهتر می دانند که جشنواره نقطه کلید خوردن باقی ماجراست!
و ده نمکی از اینروست که داد می کشد.می خواهد که مخاطب سرش را برگرداندو این سیاست مقدس عادت شده را رسوا ببیند.
دیکتاتوری نکنیم و چشمهایمان را مثل آنها که اسلحه نظراتشان را روی رگبار سنت های رفتاری گذشته نهاده اند اینقدر تنگ و گشاد نکنیم.بگذارید که یک نفر حرفش را بزند. و از ملموسات لایه ای فرضی در یک نا کجا آباد برایتان بگوید. من نمی شنوم..من نمی بینم..من درکش نمی کنم ..که مال دیکتاتورهاست..چشم ادم هنرمند فرقش با دیگران در همین است..که علیرغم نگاه دیکته شده..چیزی دیگر می بیند...چشم هنر به سلامت که شبیه یک جفت چشم عادی است..اما از زاویه ای می نگرد که هم دستهای پنهان را می بیند..وهم بغض های سینه های تنگ را...و هم حقیقت را..آنهم در میانه مردم ..نه در برج عاج خدا یا ماده یا انتزاع!
کاش یک نفر به من یادآوری کند که باید بنویسم! مثلا در ساعتی خاص!
اگر ننویسم ...این کلمات به شکلی غمبار و موذی در ذهنم نوشته می شوند..ومی شوند بی خوابی و سردرد!
کاش زنگ بزند آن یک نفر! اما اگر آن که دوست می دارم که بخواندشان نباشد چه کنم؟
عزم کرده ام که بنویسم! اما بلد نیستم با تنوع موضوع کنار بیایم. از بس که در دنیای خفقان نوشته ام ..آمده ام اینجا لنگ می زنم. باید گیر بدهم به این آن ؟
یا هی از خودم حرف بزنم؟راستش آنها که گیر به این و آن می دهند..برای رفع سئوال از خودشان است.
من حرفه ای هستم در این امور..اما خوب... مگر تربیت من در کناره دیوار جامعه نبوده است؟افرادش...آنها هم قسمتی از من هستند..به همان اندازه که من قسمتی از آنها هستم.
حالا قاطی کردم ...سعی می کنم موضوعی و کوتاه برای این دفترچه یا دداشت بنویسم..بی خیال مخاطب..مخاطب مطلب را گاهی به گند می کشد..خواننده را نگفتم! تماشاچی جماعت را عرض کردم!
که حاضر نیست بیاید وسط گود و آن بالا تخمه می شکند!
بی خیال مخاطب . چرندیات مگر مخاطب می طلبد.چرندیات برای اینست که بفهمم چقدر می توانم چرند ببافم.در جامعه ای که داشتن فک تیز و تند خوانی و تند حاضر به یراق شدن، ارزش می شود...منی که اهلی از اهالی نا اهلان هستم حتما باید تمرین کنم....که چقدر ظرفیت دارد
این ضمیر نا خوداگاهم ..وآهنر بای ذهنم چقدر جذب می کند..و روحم از چه چرندی مصرف می کند؟
خوب چه شده مرد؟...
باز سر فراق به روزنامه نشان دادم....اقا من مرد کوهم نه جنگل.نمیدانم تا به حال در کوه...در سایه بلوطی خوابیده اید یا نه...گمان نمی کنم...چون اکثرا دیم هستید..این طالع من بود...چاره نویس گفت برو از همه این < به دست آمدنی ها> ، قلم باریکی بگیر و بنویس.و ما به روزنامه رسیدیم . شاخه ای از جنگل روزنامه نگاران شدیم...چه عزایی !
بنویسم گیرم و ننویسم هم...یا باید غصه دار شوم که چرا مخاطبی نبود که سر حالم بیاورد و بنویسمش...یا غم این را بخورم که کاش نمی نوشتم...که خراب شد..ورفت.
حالا هم با کلی زور تخیل می کنم که بعله ..در جنگل که نباشی..حتما در کوه تشریف داری...
راستش کمی احساس خنگی می کنم...می نویسم ببینم ..مزاجم مثل سابق است یا نه ...
مرده آن مرد!