غروب دیروز بود.مثل همیشه میدان فلسطین راپیاده می آیم تابروم جلوی دکه روزنامه فروشی درنگی کنم وبعد بروم کافه تیتر که یکسالگی اش را جشن گرفته است.مثل همیشه تا قران آخر جیب را خرج کرده ام و باید یک کیوسک خودپرداز گیر بیاورم.پیرمرد ی که کلاه کاموایی سیاهی به سردارد زل زده است به من.نگاهش که می کنم لنگ لنگان به طرف من می آید.دو خط مورب افتاده گوشه گونه هایش.خطهای صورتهای عمیق و دردمند..ودر عین حال ساده دل.اینطوری تعبیرشان می کنم. کمی چاق است و کت اش خاکی است.می گوید: اقا شما انگارآدم ابرومندی هستی....
برای عملگی آمده است تهران.می گوید زنم اجازه نمیداده..می گوید ۶۸سالش استاز ..گلستان.می گوید پایش گرفته به یک موتوری.می گوید....امروز کار گیرش نیامده.صدای خوردن ماله ها به هم در گونی دستش ...صدای خودش که محزون وگرفته است...
می گویم :باباجان وایسا همینجا بروم پول بیاورم..می گوید..یک نفردیگرهم گفته ..می گویم پس بیا باهم بروبم...راه می افتد..مثل یک کودک..قدم آهسته می کنم تا جا نماند ازمن..تقاطع طالقانی با ولیعصر..از روی خط می گذریم ..می ترسد انگار... طرف ما ،چراغ یکباره قرمز می شود. یک ماشین پاترول
به سرعت به سمتمان می آید.پیرمرد را می کشم به پشتم و دستم را به نشانه میگیرم سمت راستم که شاید سرعتش کم بشود..سرعتش کم نمیشود و آینه اش می گیرد به دستم.پیرمرد زمین می خورد.داد میزنم مردک!
دنده عقب می گیرد وسط چهارراه..برمیگرد د که احتمالا عذرخواهی کند یا کمکی.سرش را از شیشه میدهد بیرون و میگوید با کی هستی مردک؟
ترمز دستی را می کشد و می اید پایین و پیراهنم را دو دستی می چسبد.چاق و کوتاه وطاس و عینکی است.با ریش پرفسوری.با خودم می گویم" دعوابلد " نیست.دست میگذارد زیر چانه ام.نه ول کن نیست.
پیرمرد را از نظر می گذرانم..نمی تواند به خاطر چاقی بلندشود..متغیر می شوم.میگویم گور پدر کارفرهنگی..وروزنامه نگاری.مچ طرف رامی خوابانم و با پس گردنی می فرستمش توی ماشین.چند لحظه ساکت می ماند. پیرمرد بلاخره بلند می شود و خودش را می اندازد روی دستانم.مردک دوباره فحش میدهد..می گوید امشب از رختخواب میدهم بدزدنت..می گویم فلان تو و آن کسی که ...اش را دارد.وبرای اینکه خود و آن کسی که میخواهد مرا بدزددرا تحقیر کنم..گوشش را می گیرم و می کشم.درگوشش می گویم:حاجی تمامش کن..برو عشق و حالت را بکن حاجی..برو دیگر...
تازه نگاهم به جمعیت تماشاگران می افتد.پیرمرد دستم را دودستی می کشد و می گوید به خاطر من ...می آیم توی پیاده رو.یک نفر می گوید دمت گرم داداش..سرم را پایین می اندازم و زیر لب می گویم خفه شو.
پیرمرد می گوید از این راه نریم. اقاهه ایستاده اون طرف خیابان .نگاه می کنم .مردک ایستاده آنطرف ماشینش و دلدل می کند که بیاید طرفم.سرم را می اندازم پایین .به پیرمرد می گویم برویم بانک.و ولیعصر را پیاده می اییم پایین.از مغازه دری می پرسم بانک این حوالی کجاست.با حالتی نگاهم می کند و می گوید پایین تر ..توی بزرگمهر.
پیرمرد دستمالش را درمی اورد و می کشد روی لبم..
آقاجان..لبتان خون امده است.
می خندم.اوهم می خندد.
می گویم لب سرخ دوست داری؟..می خندد..ارام و بی صدا.
با تلخی می گویم باباجان آمده ای تهران چکار؟میان این اجنبی ها..
می خندد باز..می گوید اقا شما کجایی هستی..
می گویم ..لرهستم..خرم اباد..
با هیجان می گوید همکار زیاد داریم ..لر...خرم ابادی..(منظورش از همکار عمله است)
می گوید ادمهای دلداری اند..زیر لب می گویم شانس ندارند..و عقل..
باجه را پیدا می کنم.کارت را جیب پیراهنم بیرون می کشم .کمی انگار توی دعوا تا خورده . با خودم می گویم :یا فاطمه زهرا آبرویم را بخر...کارت را دم کارتخوان دستگاه می گذارم.کارت را قبول نمیکند.چند بار تقلا می کنم.نه نمی شود..پیرمرد ما یوس است.. من اشکم در آمده..کارت را فشار می دهم..
صدای زنی را پشت سرم می شنوم
اقا با زور که نمیشود..باجه را داغان می کنید..اگر زور خوب...
از عصبانیت چیزی نمیشنوم..اما دلم می خواهد برگردم و یک لیچار به این حرفهای" قانون خوب است و تمدن لازم است.."بدهم.سرم را پایین می اندازم.پیرمرد از خستگی کنارباغچه خیابان نشسته..تلفن میزنم به یکی از دوستان هنرمند که می دانم الان طرفهای ولیعصراست..برنمیدارد..جلسه است..زن هم نتوانسته پول بگیرد...به همراهش که جوانی است بلند قدوبا ریش های بور می گوید باجه خراب است برویم..نگاهش می کنم..سهیلا جلودار زاده است نماینده مجلس..می گم شما یک مملکت را خراب کردید ..ما هم یک باجه را. جوان کمی جلو می اید و می گوید معلوم است که کمی ناراحت هستید کمکی اگر..
پیرمرد می گوید :والا اقا این برای من تقلا می کند..و سر دلش باز می شود..خانم جلودارزاده به پسر جوان می گوید اسم وآدرسش را بگیر و قول می دهد که مشکلش را تا فردا یک طوری حل کند؟خدا عالم است.چند تا دوهزارتومنی هم جوان همراهش به پیرمرد می دهد.
حالا نوبت من میشود که از انسانیتم قدردانی بشود...می گوید اسم شریفتان؟ با خنده می گویم آستانه ..روزنامه اعتماد.من تمنایی ندارم ..منتها قولتان با این پیرمرد قول است؟
سر تکان می دهد که انشالا قول است.محافظ خانم جلودارزاده شماره اش را می دهد..خانم هم لطف می کند و شماره اش را میدهد..پیرمرد را می بوسم و می ایم طرف کافه تیتر...باید امروز حتما آقازاده را ببینم..در بیرون کافه هم را می بینیم و او میرود..من میروم کافه..می گویم ببخشید من یک شعر می خوانم و وقت ماندن ندارم..شعرم را می خوانم و با علی ده باشی دست میدهم و با سیصد تک تومنی راه می افتم خانه..پیاده گز می کنم تا امام حسین...یک باجه بانک می بینم..کارت را قبول می کند..
اشک امانم نمیدهد...سرم را می چسبانم به باجه و سعی می کنم چهره پیرمرد را به خاطر بیاورم.
شاید ادامه داشته باشد...