
******
حرفهای صفر...
ليك..ما زنده ايم و گاهي شيطنت مي ايد دستمان را مي گيرد ...كه شاعر را عصباني كنيم...راست گفته اند كه نظر مخاطب ...ادبيات را به هاويه مي فرستد....هاويه و غا شيه اش ..هيچ...ادم در برزخ مانده سرگرمي از نوع خودش ميخواد..شعر سخني نه جدي و نه يقيني است..اظطراب شاعر است..همين است كه هميشه شاعر بي بهانه... هميشه در استانه گريستن است...ببخش..منتها اينهمه گل وبلبل در اظهار نظر زيادي بود..گفتيم..جلوه اي كنيم و بداني كه غا شيه و هاويه و هزار زهر مار ديگر هست...و ساكناني دارند ان زهر مارها...حالا لختي شعر بنويس...ديگر وقتش است...........
*******
.... نامه اي نوشتم به اين مضمون...همينجا مي آورم...این دفتر یاداشت جدید من است...شاید ماندگار تر باشد...باشد که خودرا گاهی یاد اوری کنم....من عادت به ايميل كردن ندارم..نوشته مرده مي شود....اما خواستم هراز چند گاهي چيزي برايت بفرستم.شايد انرا زير لب زمزمه كني...در كوه كه مي روي..يا پشت رل ماشينت ..يا در يك لحظه كه شيريني دنيا زير زبانت گس مي شود..ببيني كه كساني ديگر چون تو هستند ..كه چون تو نگاه نمي كنند ..اما مشتركات زيادي با تو دارند...واقعا انسان تنهاست يا هرگز نمي تواند تنها باشد..
مي داني كه همه ما در نهايت با خود زمزمه داريم.همه ما خود را خطاب قرار مي دهيم.همه ما در عمق وجودمان تنها هستيم با رازها وآرزوها ها و اشتياق ها وشكست هايي كه فقط براي خودمان مهم است.امادر همان حال بسياري ازشادي ها ودردهايمان به خاطر ديگرانست.ديگري است كه مرا معنا ميكند.اوهم چون من انسان منحصر به فردي است. اما هرگز راهي به درونم ندارد.ما هميشه با سهل انگاري خود را در دستگاه هاضمه جهان و اجتماع نفي شده و حل شده مي دانيم.اما حصار تنهاييمان را هيچ اجتماع پرشوري نميتواند تحت فشار قرار دهد. انساني كه من يا تو باشيم به صورت غريزي راه پنهان كردن بخش تنها ي روحمان را داريم..انسان درست مثل بچه گنجشك است كه به مرور پر در مي اورد و پرواز و شكار كرم خاكي را ياد مي گيرد...بلد ميشود كه خود را در جمعي كه اورا تحت فشار قرار داده اند...تنهايي اش را به سلامت برهاندو گريز دهد....من مدتي است كه به اين فكر مي كنم كه رسالت يك انسان بزرگ و پيامبرگونه و از همه جهت در خور ستايش و قابل نشستن در چشم مردم چه مي تواند باشد؟ فكر مي كنم آن انسان كسي است كه بتواند شادي دسته جمعي بري مردم ايجاد كند.به نظرم آدمها فقط زماني شبيه هم مي شوندو تنهاييشان را رها مي سازند كه لبخند مي زنند...خودم هم محتاج يك شادي جمعي هستم..هرچند اين يكي را اصلا ياد نگرفته ام...طرز ورود به شادي ..و طرز ماندن و خروج در شادي جمع....
غروب دیروز بود.مثل همیشه میدان فلسطین راپیاده می آیم تابروم جلوی دکه روزنامه فروشی درنگی کنم وبعد بروم کافه تیتر که یکسالگی اش را جشن گرفته است.مثل همیشه تا قران آخر جیب را خرج کرده ام و باید یک کیوسک خودپرداز گیر بیاورم.پیرمرد ی که کلاه کاموایی سیاهی به سردارد زل زده است به من.نگاهش که می کنم لنگ لنگان به طرف من می آید.دو خط مورب افتاده گوشه گونه هایش.خطهای صورتهای عمیق و دردمند..ودر عین حال ساده دل.اینطوری تعبیرشان می کنم. کمی چاق است و کت اش خاکی است.می گوید: اقا شما انگارآدم ابرومندی هستی....
برای عملگی آمده است تهران.می گوید زنم اجازه نمیداده..می گوید ۶۸سالش استاز ..گلستان.می گوید پایش گرفته به یک موتوری.می گوید....امروز کار گیرش نیامده.صدای خوردن ماله ها به هم در گونی دستش ...صدای خودش که محزون وگرفته است...
می گویم :باباجان وایسا همینجا بروم پول بیاورم..می گوید..یک نفردیگرهم گفته ..می گویم پس بیا باهم بروبم...راه می افتد..مثل یک کودک..قدم آهسته می کنم تا جا نماند ازمن..تقاطع طالقانی با ولیعصر..از روی خط می گذریم ..می ترسد انگار... طرف ما ،چراغ یکباره قرمز می شود. یک ماشین پاترول
به سرعت به سمتمان می آید.پیرمرد را می کشم به پشتم و دستم را به نشانه میگیرم سمت راستم که شاید سرعتش کم بشود..سرعتش کم نمیشود و آینه اش می گیرد به دستم.پیرمرد زمین می خورد.داد میزنم مردک!
دنده عقب می گیرد وسط چهارراه..برمیگرد د که احتمالا عذرخواهی کند یا کمکی.سرش را از شیشه میدهد بیرون و میگوید با کی هستی مردک؟
ترمز دستی را می کشد و می اید پایین و پیراهنم را دو دستی می چسبد.چاق و کوتاه وطاس و عینکی است.با ریش پرفسوری.با خودم می گویم" دعوابلد " نیست.دست میگذارد زیر چانه ام.نه ول کن نیست.
پیرمرد را از نظر می گذرانم..نمی تواند به خاطر چاقی بلندشود..متغیر می شوم.میگویم گور پدر کارفرهنگی..وروزنامه نگاری.مچ طرف رامی خوابانم و با پس گردنی می فرستمش توی ماشین.چند لحظه ساکت می ماند. پیرمرد بلاخره بلند می شود و خودش را می اندازد روی دستانم.مردک دوباره فحش میدهد..می گوید امشب از رختخواب میدهم بدزدنت..می گویم فلان تو و آن کسی که ...اش را دارد.وبرای اینکه خود و آن کسی که میخواهد مرا بدزددرا تحقیر کنم..گوشش را می گیرم و می کشم.درگوشش می گویم:حاجی تمامش کن..برو عشق و حالت را بکن حاجی..برو دیگر...
تازه نگاهم به جمعیت تماشاگران می افتد.پیرمرد دستم را دودستی می کشد و می گوید به خاطر من ...می آیم توی پیاده رو.یک نفر می گوید دمت گرم داداش..سرم را پایین می اندازم و زیر لب می گویم خفه شو.
پیرمرد می گوید از این راه نریم. اقاهه ایستاده اون طرف خیابان .نگاه می کنم .مردک ایستاده آنطرف ماشینش و دلدل می کند که بیاید طرفم.سرم را می اندازم پایین .به پیرمرد می گویم برویم بانک.و ولیعصر را پیاده می اییم پایین.از مغازه دری می پرسم بانک این حوالی کجاست.با حالتی نگاهم می کند و می گوید پایین تر ..توی بزرگمهر.
پیرمرد دستمالش را درمی اورد و می کشد روی لبم..
آقاجان..لبتان خون امده است.
می خندم.اوهم می خندد.
می گویم لب سرخ دوست داری؟..می خندد..ارام و بی صدا.
با تلخی می گویم باباجان آمده ای تهران چکار؟میان این اجنبی ها..
می خندد باز..می گوید اقا شما کجایی هستی..
می گویم ..لرهستم..خرم اباد..
با هیجان می گوید همکار زیاد داریم ..لر...خرم ابادی..(منظورش از همکار عمله است)
می گوید ادمهای دلداری اند..زیر لب می گویم شانس ندارند..و عقل..
باجه را پیدا می کنم.کارت را جیب پیراهنم بیرون می کشم .کمی انگار توی دعوا تا خورده . با خودم می گویم :یا فاطمه زهرا آبرویم را بخر...کارت را دم کارتخوان دستگاه می گذارم.کارت را قبول نمیکند.چند بار تقلا می کنم.نه نمی شود..پیرمرد ما یوس است.. من اشکم در آمده..کارت را فشار می دهم..
صدای زنی را پشت سرم می شنوم
اقا با زور که نمیشود..باجه را داغان می کنید..اگر زور خوب...
از عصبانیت چیزی نمیشنوم..اما دلم می خواهد برگردم و یک لیچار به این حرفهای" قانون خوب است و تمدن لازم است.."بدهم.سرم را پایین می اندازم.پیرمرد از خستگی کنارباغچه خیابان نشسته..تلفن میزنم به یکی از دوستان هنرمند که می دانم الان طرفهای ولیعصراست..برنمیدارد..جلسه است..زن هم نتوانسته پول بگیرد...به همراهش که جوانی است بلند قدوبا ریش های بور می گوید باجه خراب است برویم..نگاهش می کنم..سهیلا جلودار زاده است نماینده مجلس..می گم شما یک مملکت را خراب کردید ..ما هم یک باجه را. جوان کمی جلو می اید و می گوید معلوم است که کمی ناراحت هستید کمکی اگر..
پیرمرد می گوید :والا اقا این برای من تقلا می کند..و سر دلش باز می شود..خانم جلودارزاده به پسر جوان می گوید اسم وآدرسش را بگیر و قول می دهد که مشکلش را تا فردا یک طوری حل کند؟خدا عالم است.چند تا دوهزارتومنی هم جوان همراهش به پیرمرد می دهد.
حالا نوبت من میشود که از انسانیتم قدردانی بشود...می گوید اسم شریفتان؟ با خنده می گویم آستانه ..روزنامه اعتماد.من تمنایی ندارم ..منتها قولتان با این پیرمرد قول است؟
سر تکان می دهد که انشالا قول است.محافظ خانم جلودارزاده شماره اش را می دهد..خانم هم لطف می کند و شماره اش را میدهد..پیرمرد را می بوسم و می ایم طرف کافه تیتر...باید امروز حتما آقازاده را ببینم..در بیرون کافه هم را می بینیم و او میرود..من میروم کافه..می گویم ببخشید من یک شعر می خوانم و وقت ماندن ندارم..شعرم را می خوانم و با علی ده باشی دست میدهم و با سیصد تک تومنی راه می افتم خانه..پیاده گز می کنم تا امام حسین...یک باجه بانک می بینم..کارت را قبول می کند..
اشک امانم نمیدهد...سرم را می چسبانم به باجه و سعی می کنم چهره پیرمرد را به خاطر بیاورم.
شاید ادامه داشته باشد...
امروز سه بار به خودم گفتم :خدایا دنیایمان که اینچنین..آخرتمان را درست کن.
بعد تکان خوردم.من از که طلبکارم که نمی دهد و به چه کسی بدهکارم که نمی توانم پس بدهم.
می دانم دیالوگ خطابی من به خدا،مونولوگ خودم با خودم بود.بله راضی نیستم از خودم.اما خدا..ملت ..طبیعت و یار.. را جای خودم می گذارم. همه می گذاریم. فکر می کنم که پشیمانم .نباید اینهمه پیر فکر می شدم.انقدر که بی اهمیتی در رفتارم امده است.ادم مهم..سوژه مهم..کارمهم....هیچ چیز مهم خیره کننده ای دربرابر آدم قرار نمی گیرد.چه مرگم شده؟منتظر مرگم؟
دیالوگ مرگهای نزدیک همین است.خدایا دنیایمان....واقعا وقتش رسیده؟یعنی من دنیایم را مصرف کرده ام؟می دانم که نباید اینها را بگویم اما به نظر من گاهی دربرابر یاس، بی هیچ دلیلی خلع سلاح می شویم.اگر دلیلش را بدانم که به دنبال علاجشم خواهم بود.اما وقتی دلیلش را نمی دانم چه کنم؟
آیا من به یکی از این هزاران بلای بورژوازی دچار شده ام؟من ایده الیست بی ترمز؟این فحش ها هم
ابتکار این دوره وزمانه است..چه می شود جایش گذاشت؟ اگر به مکتبی و مرامی علاقه به خرج دهی که
کلاهت پس معرکه است.یک چیز دیگر هم می دانم. فریاد بر نیاوردنم به این دلیل است که حریف مقدس است و هر چیز که برایت رنگ تقدس گرفت ، نمی شود با آن جنگید.چون حس خود تخریبی عجیبی گریبانت را خواهد گرفت.
شب آمده است..مردیم از این روز خفه! بروم هواخوری...
دیشب رفتم خانه هنرمندان.مثل پریشب که شب بونوئل بود.و در ان شب احساس کردم من چقدر بیشتر از بونوئل مطلعم"خوب بعضی وقتها به خودم حال می دهم".خلاصه دیشب بحث نسل پنجم نویسندگان بود.منم رفتم و نشستم.چند تایی داستانخوانی.و دوتا سخنرانی کوتاه .بعد علی ده باشی گفت کسی سوالی داره میکروفن در خدمت است.یک پیرمرد مو بلند از کامران محمدی و محمد محمد علی که آن بالا برای جواب دادن سوال پشت میز بوند پرسید: مینی مالیسم چیست.و محمدعلی و کامران محمدی هم یه چیزایی گفتند.با خودم گفتم که بگویم یا نگویم.به هرحال دست بلند کردم و با سرتقی خودم را معرفی کردم.
بله من فلانی هستم و دبیر اولین جشنواره داستانهای مینی مالیستی ایران و.. خلاصه گفتم که هی پسر! من بودم که شما رو انتخاب کردم به عنوان نویسنده برتر!
کامران محمدی و میترا الیاتی و علی اله سلیمی و نلی محجوب ..و .
یا دآوری کردم که اسد اله امرایی اونجا مقاله ای خوانده با نام" وقتی از مینی مالیسم حرف می زنیم از چه حرف می زنیم".و امرایی برگشت و لبخندی زد.یعنی که تو هنوز زنده ای؟مثلا!
خلاصه بد جوری خودمو لو دادم.مدیر مجله رودکی تلفنشو داد که براش بنویسم!
بد جوری خنده ام می گیرد.شاید برای اینکه جماعت تحویلم بگیرند که از هنرمندان این ملکم از فردا ته ریشم رو بتراشم و موهام رو مثل دم اسب بلند کنم..و
عجب!
|
خوب من سیاسی نویس بوده ام..تا چندماه پیش همیشه یادداشت صفحه اول روزنامه را می نوشتم..الان نمی نویسم..حالش نیست یا حسش...به هرحال این هم یادداشتی است که نیمی از آن را دوستان صفحه سینما قیچی کرده اند.شاید به مذاق نبوده ..عنوانش این بود ...مسعودهایی که درجنوب شهر می رویند.این یاداشت در صفحه ۱۰ روزنامه اعتماد یکشنبه ۶اسفند چاپ شد.
|
|
عليرضا آستانه زماني شعر تنها رسانه يي بود که حرف هاي مگو را بازگو مي کرد. زماني بود که «نصرت رحماني» وقتي از «کافه نادري» بيرون مي زد، جوانان گرداگرد او اجتماع مي کردند و زخمه هاي شاعر را بر تارهاي صوتي گلويشان واگويه مي کردند. بعدها کافه نادري شکلي ديگر از اجتماع افراد براي شنيدن و گفتن به خود گرفت. سينما، از ميان کلاه مخملي هاي هم شکل، راهي براي خود باز کرده بود. سال 48 «قيصر» مسعود کيميايي بر پرده سينما جان گرفت. اسطوره يي که شبيه قهرمانان شعرهاي شاملو و رحماني بود. شبيه احمد زيبرم و وارطان. شبيه يکي از آن کفترهايي که از گله کبوتران جدا مي شوند و اوج مي گيرند و تا مرز گم شدن در آسمان آبي شهر پر مي کشند تا از بازگشتشان، هر کس به زعم خود قصه يي بسازد.در دعواي سنت و مدرنيته، اين هويت «جنوب شهر» است که سر به طغيان برداشته است و «قيصر» نماد هويت جنوب شهر است. جايي که فرهنگ شفاهي، قصه هاي مادران، نگاه خسته پدران که آخرهاي شب از کوره پزخانه ها برمي گردند، کيفيت طغيان را تعيين مي کنند.ضدقهرمان هاي مقابل اسطوره، در سينمايي که بايد گفت با کيميايي آغاز مي شود، ديگر کتک خورهاي دست و پا چلفتي و خل وضع کوچه نيستند. آنها گاهي تمام پوزه بندهاي شهر را در اختيار دارند که بر دهان هر کس که اعتراضي دارد، مهر سکوت بنشانند، باندهاي قدرت و ثروت در کوچه هاي جنوب شهر جولان مي دهند، نوچه اجير مي کنند. به ناموس کوچه تعرض مي کنند، از پهلوانان زورخانه، شوفر و نوکر مي سازند و دفتر شاهنامه فردوسي را در قصه هاي نقال ها مسخ مي کنند. کيميايي از گنده لات هاي جنوب شهر انتظاري ندارد. آنها گندگي شان را مديون مواجب باند ثروت و قدرت مي دانند. پاسبان هايي همدست ضدقهرمان ها، تا کوچه همچنان ساکت بماند. قهرمان کيميايي، يکي از همين اهالي کوچه است که بيشتر مي فهمد که قدرت تشنج در فضاي کوچه را دارد. کسي که قبل از آن، سايه بلندي در کوچه نداشته است. هم قد جماعت بوده است. در ميان آنها زندگي کرده و مي تواند قدرت «همذات پنداري» را در مردم کوچه زنده کند.قصه هاي جنوب شهر گرچه در طول زمان دچار تطور و گوناگوني مي شوند، اما آن رگ پرخون همچنان حيات خود را ادامه مي دهد و در آن جنوب شهر، «سر عصياني» خود را گاه و بي گاه بر تن يکي از عوام مي گذارد تا به قول شاملو «يک شاخه در سياهي جنگل به سوي نور، فرياد برکشد».قيصر نام هاي ديگري مي گيرد و تکرار مي شود. گاهي «رضا موتوري» مي شود و گاهي «سيدرسول» گوزن ها. ضدقهرمان ها هم تطور مي يابند. روزي «منصور آق منگول»اند و روزي «شهرباني شهر». و مادران قصه گوي شهر همچنان در کارند تا «اسطوره کوچه» از ذهن کودکان پاک نشود. آنچنان که گفته اند، برق سلاح کمري نواب صفوي، راز کوچه هاي کودکي کيميايي مي شود. رازي که به فيلم هاي بزرگسالي او نفوذ کرد و خشونت پنهان جنوب شهر را به زير پيراهن آنان که در جمع رفقا، بر مبارزه با «ضدقهرمان» بيعت مي کردند، برد و پنهان کرد.جامعه با انقلاب متحول مي شود. اما جنوب شهر، همان جنوب شهر کيميايي مي ماند؛ لااقل در آثارش. که اگر بافت ها فرسوده مي شوند و مي ريزند، رفاقت ها، عشق ها و اسطوره ها، همچنان جان دارند و مسووليت رساندن پيام را دارند.سينماي اجتماعي ايران، از نوع کيميايي اش، ورق به ورق تاريخ را از سر مي گذراند و حال به مسعود ديگري رسيده است. مسعود ديگري که با همان حرمان هاي جنوب شهر بزرگ شده است. در صحنه ای از فیلم رضا موتوری ،کیمیایی از زبان قهرمان فیلم به عکس پهلوانانی اشاره می کند که دیگراز یادرفته اندو نوکرو دربان و شوفرافراد بالاشهرشده اند .و حالا باز عکس قهرمانان جنگ جنوب شهر دوباره یاد آوری میشوند که معلوم نیست در کجا ی زمانه مهر باطل شد بر عکس و شناسنامه شان خورده است .روایت اسطوره های عامی جنوب شهر ، راوی دیگری می طلبد ومسعود دیگری که خاک از چهره اسطوره مردم عامی باردیگربرگیرد.اين مسعود نوظهور گرچه با صانع شخصيت قيصر متفاوت است، اما به درستي مي توان گفت که دلبستگي هايش نعل به نعل همان فرهنگ جنوب شهري است که کيميايي قصه گو را رويش داده است.مسعود ده نمکي روزنامه نگار جنجالي و شاکي ديروز که از ويرانه هاي جنگ به ويرانه هاي جنوب شهر برگشت. همان کسي که «فقر و فحشاي» پر سروصدا را ساخت. درست زماني که مهر توقيف هفته نامه اش، خيال خيلي ها را راحت کرد که ديگر حرف نمي زند.قلم را با دوربين معاوضه کردن، معامله يي است که او با خودش انجام مي دهد. تلخ تر مي سازد. عريان تر مي گويد و جنوب شهر را دوباره يادآوري مي کند.در پستوهاي هنري به او مي گويند که «راستش را بگو، چه کسي به تو دستور داده که فيلم بسازي؟» و او مي گويد «جنوب شهر،» از «قيصر» کيميايي تا «مجيد سوزوکي» ده نمکی، پر است از فيلم هايي که تکرار همديگرند.چه کسي فکرش را مي کرد که آن مرد تلخ هفته نامه های شلوغ شلمچه وجبهه، اين چنين صداي شليک خنده تماشاگر را در سالن هاي سينما طنين بيندازد. من فکر مي کردم که شايد اسطوره او کسي شبيه حسين الله کرم شود. مردي تلخ تر از خودش. اما مجيد سوزوکي لايه پنهاني است که شايد نه ده نمکي و نه الله کرم هرگز در سخنان آتشين خود، از او ياد نکرده اند.اتفاقاً در زمان پخش فيلم، حسين الله کرم کنار مسعود مي نشيند و آنچنان به تشويق کف مي زند و آنچنان منقلب مي شود که ابر بهار. اين روايت غيررسمي زندگي جنوب شهر است که پيش از آنکه فيلم باشد، خود زندگي است. چقدر روحاني اخراجی فيلم شبيه سيدمحمد خاتمي حرف مي زند.چه کسی فکرش را می کرد که شاید چون اویی هم دیده شود.وقتی سوسیالیسم به شکل تحمل تنبیه توسط رفقا جلوه می کند. اين خصلت جنوب شهر است. وقتي که جنگ آغاز مي شود، مردم در جنوب تهران سنگر مي بندند. انگار به خانه آنها تعرض کرده اند و مجيد سوزوکي، يکي از اهالي کوچه، دشمني درخور مي يابد.ضدقهرمان آمده است و لاجرم بايد قهرماني ظهور کند. فرهنگ رسمي، قهرمان کلاسيک مي خواهد و جنوب شهر، مجيد را در دالان تحول رها مي کند. در کوچه اخراجي هاي شهر. تا مجيدي شايسته رويارويي شود. تا شدن برايش گذشتن از عشق محله پامنار باشد. تا پايي که از زندان بيرون آمده است، به فداکاري بر روي مين برود و در خاک جبهه، آن پاها به کاري کارستان بيايند.قيصر کيميايي به مجيد ده نمکي مي رسد و سينماي اجتماعي ايران بار ديگر به مدد فرهنگ جنوب شهر، تماشاگر را راضي به خانه برمي گرداند. انگار که عشق، رفيق، وطن و اسطوره در اين کوچه ها نه خيال کهنگي دارند و نه تکراري مي شوند |