تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
مرگ مادری..
حال مرا شايد بفهمد انكه يك شب....

بختك به جانش ناگهان افتاده باشد

تلفن دوبار زنگ می خورد.یکبار مرگ رفیقی را اعلام می کند که سه ماه پیش دار فانی را به نارفقا سپرده و یکبار دیگر.. که باز  هم زمزمه  مرگی به هوا خواهی امده است..صدا بیشتر از آن که  خبر مصیبتی باشد..خودش مصیبتنامه ای است. پشت تلفن..صدای  یکی از فامیل است.می گوید که خاله  پیرت فوت کرده است..می دانم که دروغ می گوید.نمیدانم چرا همیشه هم این بنده خدا خبرهای بد را به ادم اعلام می کند.شاید لذت می برد یا برایش واکنش دیگران در برابر مرگ عزیز..جالب است و یا شاید چون زمانی کوچک قافله بوده است..حالا عادت کرده که خبر ها را خودش بدهد.

سوار اتوبوس می شوم و صبح می رسم.سالهاست که دیگر کسی منتظرم نیست.بوی خرم اباد می پیچد در دماغم.برفاب ها با نم بارانی که می بارد ..راه افتاده اند..میروم خانه پدری...کسی در را بازنمی کند...دلشوره می افتد به جانم.کسی از پشت دست می گذارد روی شانه ام. می گوید برویم غسالخانه..سید فاطمه مرده است.

سید فاطمه اسم مادرم بود تا دوازده سالگی.زن اول پدرم.که در برگشت از کربلا دستش  بی حس شد.بعد برادر بزرگ مرا به دنیا اورد.بعد هم رفت و دختر دایی اش را گرفت برای مردش.بعد هم سه تا از بچه ها را خودش بزرگ کرد.در ان خانه هزارمتری..من هم یکی از بچه ها بودم.خانه همیشه مهمان داشت.فکر می کردم این بیست وچند بچه ای که در خانه هستند همه برادرو خواهرهایم هستند. بزرگتر که شدم روزی  به دقت نگاه به کپی شناسنامه ام کردم.نام سید فاطمه انجا نبود.پس چرا من با او زندگی می کردم؟

هردو مادرم لایق بودند.تازه یک دایه هم داشتیم .که مهربانتر از دو مادرم بود.وهنوز هست.گاهی می اید تهران برایم تخم مرغ و این چیزها می اورد..و می برمش امامزاده ...مادر دیگرم حالا نشسته است به عزای سید فاطمه.

و برادر بزرگ در گریبان او هق هق می کند. شاید این همزیستی  برادرو ار و مادر وارو اولاد وار..رامدیون پدر باشیم.

همان مرد بلند قامت زیبا روی که به هزار مرد می ارزید.با همان عشقی که به علی داشت..و تقوایش که خمس مالش را می رفت نجف می داد..و ناشناس به پشت دربهای خانه فقرا ...کیسه های غذا را می گذاشت..مردی که همه از او خوردند..و هرگز لقمه تعارفی کسی را به خانواده نمیداد. با همان اگاهی سیاسی  یک ادم  بی غش..که در بازگشت از نجف هربار دوماه بازداشت بود و سال دیگر می رفت و دلش خوش بود به نوشته های اقای خمینی.. و در سال ۵۶ در عزای شریعتی روضه می گذاشت..

سید فاطمه را جلوی چشمم می بینم در کفن. زمین خودمان خاکش می کنیم.زمینی که پدر در سال ۳۰ خریده بود.قبل از خانه دار شدن ..زمین اخرت برای خانواده اش..دیگر نمی دانم...عزاست..دیگر نمیدانم چند روز می مانم..مادرمی گوید سرت سلامت..می گویم که سری ندارم..روز اخر سراغ رفیق درگذشته می افتم..مجتبی نورالهی..رتبه دورقمی کشور..مهندس الکترونیک..که از بیکاری جان داد..دخترش را بغل می گیرم..دو فیروزه در چشمخانه اش می چرخد..می زنم به کوه..در لب چشمه ای درکوه..صدای چشمه است یا ناله من...و حالا تهران..شهر خوبان!..یادم باشد که برای عزت ابراهیم نژاد چیزی باید بنویسم..ایضاحا..

+ 20:39 آستانه
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
داستان کوتاه
 کافکا می گوید نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است...همه نوشته ها سایه ای از نویسنده هستند...من هم سایه ای را به اینجا کشانده انم....نوشتن گرچه در بحث داستان نويسی کاری خلاقه است..اما اختراع نيست...کشف خويشتن خود در روايته.روايتی که شکل ديگری از خودته...تويی که انکارش می کنی...دوستش داری...يا ازش تنفر داری...ببينم اکانتم چقدر می کشه که بنويسم خوب می خواستم يه داستان از خودمو اينجا بذارم.راستش من شخصيت حيرت زده وپرتناقض اين ادمو دوست دارم....شايد سايه ای از خودم باشه! داستان يه روشنفکر کت وشلواری با کفشهای کتانی... ......................

دهاتي ...........................................

ببخش كه اين چند خط را توی هم نوشتم. ورقه ها را هم كه مي بيني ، از صفحه تقويم كنده ام. به تاريخش كه نگاه كني، شايد به ياد آخرين باري بيفتي كه زدم روي شاسي تلفن و حرفهايم را قطع كردم. سردبير عزيز! دو سال گذشته است و نمي دانم روزي چند بار اين خاطره ها يا … نمي دانم، هرچه كه هست را خوانده ام! اين اواخرمي خواستم كه كاغذها را بسوزانم اما گفتم شايد به دردت بخورد. اگر خواستي بعد از خواندن آنها را بسوزان. ....................................................................................................................................... …الان دو سال از ماجراي تو و او مي گذرد. يك حس غريب به تو ديكته مي كند كه تو عاشق نبوده اي. وگرنه نمي گذاشتي كه با آن مردك... . از اولش هم عشقي در كار نبود. تو يك خبرنگار پاره وقت بودي و او در روزنامه كاره اي بود. توي جلسات روزنامه براي اين كه يك حامي داشته باشي تا شايد كارت بگيرد و به حرفهايت اهميتي بدهند، موقع حرف زدن،دور آن ميز بزرگ سردبيري، به او نگاه مي كردي. چند جلسة اول وقتي كه حرف مي زدي، جواب لبخندش را مي دادي. اما بعد از آن... نمي دانم چرا كمتر توي جلسات مي آمد. خيلي نامنظم شده بود. تازه تو هم ديگر به حمايت او احتياج نداشتي. جانشين مدير تحريريه شده بودي! خرت از پل گذشته بود و ميز و صندلي ات را داشتي. حتي آزادانه در اطاق بزرگ سردبير سيگار مي كشيدي همه به حرفهايت گوش مي دادند. خبرنگارهاي جوان كه چند سال از خودت كم سن و سال تر بودند، مؤدب جلوي ميزت مي ايستادند و تو آرام عينكت را جابه جا مي كردي. بعضي ها مثل خودت دانشجو بودند. اما کسی تو را نمی شناخت نمي دانستند تبارو تاریخت به کجا آویزان است. صبح ها كه زنجير پردة دراپه را مي كشيدي و آفتاب پرده پرده روي ميزت مي افتاد، كسي سكوت اتاقت را كه سه نفر ديگر در آن كار مي كردند به هم نمي زد. و غروب كه كار تحريريه تمام مي شد، براي خداحافظي اغلب همه به تو سري مي زدند. اما آن صبح كذايي كه با عجله آمد و روزنامة ديروز را محكم بر سر ميز زد، همه چيز را خراب كرد: آقاي مدير..ر..ر. اين مسخره بازيها چيه؟ مدير را طوري تلفظ كرد كه انگار حرف آخر رفتگر را تأكيد مي كند. تكاني به صندلي دادي و تمسخرش را جواب دادي: -خوب حالا مدیر.... چی شده سعي كردي كه لحن اش را تقليد كني. - خودت هم مي دوني كه گند زدي! - عذر مي خوام. من گندی اگه زدم این تازگی ها نبوده که شما خبرشوشنیده باشید ... برايت فرقي نمي كرد كه داردچه مي گويد. از خطاب نزديكش لذت مي بردي. لبخند مسخره اي زدي. انتظار داشتي كه او هم کوتاه بیاد. اما از دنده چپ بلند شده بود.صورتش برافروخته شد. كمي عقب كشيد. زيرلب شروع به حرف زدن با خودش کرد. انگار كه داشت براي بلند بلند فحش دادن خودش را آماده مي كرد.طوری نگاهت می کرد که نفست تنگ می امد. لبخند روي صورتت ماسيد. با دستپاچگي از صندلي گردان بلند شدي و گفتي: - خواهش مي كنم بنشينيد خانم.شما انگار حالتون خوب نیست. صورتش را نزدیک کردوهمانطور توي چشمهايت خيره شد. آنقدر كه ترسيدي. دستش را محكم روي ميزت كوبيد و داد كشيد: - شما و امثال شما احمقيد.... احمق آثار صدایش تا چند لحظه توی اطاق بود.وقتی دید تو جیکتم در نمی آد کمی دور و بر را با نگاه تندش ورانداز کرد و شلنگ انداز اتاق را ترك كرد. چند لحظه بعد همه تحريريه توي اتاق بودند. آن لحظه فكر مي كردي كه چقدر اتاق براي اين جمعيت تنگ است و چقدر كوچك شده اي. خيلي كوچك. همه تو را با بهت نگاه مي كردند. يكي از خبرنگارهای نورچشمی در گوش سردبير با تمسخر گفت: - من مخالف خشونتم! و بعد سرش را در شانة نفر سوم فرو برد و بي صدا خنديد. داشت مقالة رمانتيك تو را مسخره مي كرد. سردبير در حالي كه لبخند شيطنت باري بر لب داشت با نگاهش از تو می پرسید چی شده. بالاخره دستهايش را بالا برد و با صداي بلند گفت: - خانم ها و آقايون، برن سركاراشون …کسی اینجا نمونه... و بعد خودش هم بيرون رفت، بدون اينكه با تو حرفي بزند. از عصبانيت گوشة چشمت مي پريد. شايد ده تا سيگار كشيدي. و اين كار را بدتر مي كرد.حالا سه جفت چشم حالت غيرعادي تو را زير نظر داشتند. نيم ساعت بيشتر تحمل نكردي.كيفت را بستي و بيرون زدي. حالت آنقدر بد شده بود كه به برداشتن روزنامه اي كه بر سر ميز كوباند، فكر نكني. دو ماه از آنروز گذشت. تحريريه برايت زندان انفرادي شده بود. با همه سلام و عليك رسمي مي كردي. درست شده بودي مثل كسي كه منتظر حكم اخراجش است و براي دير آمدن حكم اخراجش دست به هر كاري بزند. از آن روز رفتارت خيلي عوض شد. حتي در خفا تملق سر دبير را مي گفتي . شعرهاي روي ديوار عذابت مي دادند: - پشت درياها شهري است… قايق كجا بود. حتي جرأت نداشتي روي صندلي ات جابه جا شوي. صداي جيرجير صندلي كه بلند مي شد خيال مي كردي كه يك نفر مي آيد ميزند بيخ گوشت. فارسي حرف زدن برايت مشكل شده بود. خيال مي كردي كه الان يك گاف حسابي ازت مي گيرند. با دستپاچگي روزي چند بار به گلدان بزرگه وسط اتاق آب مي دادي تا شايد تحركت را ببيند.

اما آنروز كه سردبيراول صبح پشت تلفن گفت: -يعني هيچي. وايسا الان خودم ميام پيشت.. واي كه در آن يك دقيقه كه سردبير ،آمدنش طول مي كشيد، هزار و يك خيال توي سرت مي آمد. بيشتر از هر چيز توي اين فكر بودي كه مي خواهد عذرت را بخواهد. تو این چند سال برایت تجربه شده بود که بیکاری از اینجا معنیش باز سرگردانی و تملق هزار ادم دسته چندم است برای کارو علایقت . اما سردبير كه روبرويت نشست، هیچ علامتی برای دربدری تو تو صورتش نبود . خيالت كمي راحت شد: - من ميومدم خدمتتون. - نه، واجب شد كه اومدم .اين اخوي خانم دادخواه چند روزيه كه فوت شدهبیچاره. خوب براي تو چه اهميتي داشت. به درك. اما گفتي: بله، ... آها... فوت شده. - آره بنده خدا، ما هم نمي دونستيم…. سعي كردي كه از موقعيت استفاده كني و مثل گذشته ها عادي حرف بزني: - عجب، خیلی بد شد ما دیر فهمیدیم.گفتید مراسم دارن؟ - اين خانم بيات آشنا شونه. گفت كه مراسمشون تموم شده. سيگاري روي لبش گذاشت و پاكت را از روي ميز تو جيب گذاشت. بعد در حالي كه حرفهايش توي پك سيگار گم مي شد گفت: - دو نفر از خانم ها را بردار. من و خانم بيات پايين هستيم. با ماشين خودم مي ريم... توي آهو بيابان سردبير كه كوچه هاي پايين شهر را يكي يكي، پشت سر مي گذاشت، سعي كردي كه براي روبرو شدن با او قيافة غمزده و آشنایی به خودت بگيري. مثلاً تأثر از مرگ برادر همكار!! وارد حياط كه شديد، درِ سمت چپ رديف اتاق هاي كرسي آن خانه بزرگ و قديمي اتاق او قرار داشت . تا به در چوبي آبي رنگ برسي كه نيمه باز بود،هنوز داشتي حياط را ديد مي زدي كه سردبير گفت: -يا الله. و تو هم وارد اتاق شدي. سرت به قالي ماشيني لاكي رنگ اتاق گرم بود. فاتحه كه تمام شد تو هم سرت را بلند كردي كه بگويي خدا رحمتش كند. اما رحمتش كند توي دهانت ماند. وقتي كه بهش نگاه كردي، دلت هري فرو ريخت. توي آن لباس مشكي، هيچ كس را آنقدر زيبا نديده بودي. سردبير دربارة مردن و قسمت و اين چيزها وراجي مي كرد، ولي تو حالي به حالي مي شدي. مثل اينكه آمده باشي خواستگاري. براي اينكه عادي جلوه كني، به چهارگوشه اتاق سرت را گرداندي. و پشت سر هم از روي ريا كاري آه خفيف مي كشيدي. اتاق انگار يك معبد كهنة نپالي باشد.همانطوری که هدایت می گفت انگار. همه چيزش عتيقه بود. دو قاب عكس توي طاقچه بودند. آن يكي كه سبيل كلفتي داشت حتماً برادرش بود كه توي عكس دكمه هاي يقه اش باز بود و يك روبان كوچك سياه گوشة قابش. و ان يكي كه هم عكس اش قديمي بود هم كراواتي، حتماً پدرش بود. توي اين فكرها بودي كه چشمت به قاب كوچكي افتاد، درست بالاي سر خودش ـ كه دو زانو ايستاده بود و چشمانش خمار و سرخ شده بود ـ عكس يك پيرمرد ديگر.و به زور توانستي نوشتة زير آن عكس نسبتاَكوچك را بخواني: -....هژار.... شاعر بزرگ ميهن درگذشت… این تیتر واین عکس را کجا دیده بودی؟.... يكباره افتادي در چالة خاطرات آن روز كه دادخواه مقاله داده بودوتو احمق كنارش نوشتي خدا رحمتش كند و به آن پسرك گفتي كه يك شعر از لوركا به همين اندازه جايگزين كند. پس تو احمق بودي چون كه هژار را نمي شناختي. حتماً پسرك به او گفته بود كه تو تيتر او را خط كشيده اي و… به او كه نگاه كردي دوباره دلت بالا و پايين شد. سردبير آخرين تعارفات را مي فروخت. اوهم با احترام جواب مي داد: بله... بله... . فاتحه آخر را كه خوانديد خودش كفشهاي همه را جفت كرد. و مرتب در حالي كه دولا شده بود مي گفت: زحمت كشيديد... زحمت كشيديد... وقتي كه همه كفشهايشان را پا كردند از همه تشكر كرد. اما به تو فقط سري تكان داد. پله ها را كه پايين آمديد: سردبير برگشت و به او كه تنها روي طارمي ايستاده بود گفت: - پس ما تو ماشين منتظرتون هستيم. عجب زيبا شده بود.آمدني توي ماشين سردبير حرف اين بود كه برادره معتاد بوده. و تو توي دلت كيف مي كردي: - خانمه همين بود.پر افاده پر رو.... اما حالا همه چيزش را تحسين مي كردي.حتی برادرمرحومش برایت رشید و بزرگ جلوه می کرد چند دقيقه بعد كه ماشين راه افتاد، او درست پشت سر تو در صندلي عقبي نشسته بود. نفست بالا نمي آمد. چند بار خواستي كه حرفي بزني. اما ترسيدي كه خراب كني و حرفت را به سرفه برگرداندي. آن شب تا صبح نخوابيدي. تمام ذهنت پر شده بود از يك زن سياهپوش كه چشمان خمارش ديوانه ات مي كرد.

 صبح در كنار تسليت همكاران يك تسليت اختصاصي به اسم خودت زدي. شايد همكارانت خيال مي كردند كه بعد آنهمه عداوت، تو عجب آدم خوبو بی کینه ای هستي.يا مثلا چقدر انساني. اما براي خودش ارزشي نداشت. اين را موقعي فهميدي كه گزارشات سرويس ادبيات را در آن بعداز ظهر روي ميزت گذاشت. و فقط گفت: - لازم نبود ولی از بابت تسليتتون ممنون. آنقدر آبكي اين را گفت كه خيال كردي كه جمله بندي عرض تسليت را اشتباه زده اند. اما جمله بندي رمانتيك تو در پايين صفحة اول هيچ نقصي نداشت. مسئله اين بود كه اسم تو برايش بي اهميت بود. در چند ماه پس از آن هر بار كه او را مي ديدي دست و پايت به لرزه مي افتاد. ترس بود. عشق بود. كارت درآمده بود. اگر از رماني مطبي مي نوشت، فوراً مي رفتي آن رمان را مي خريدي و به دقت مي خواندي تا شايد علايقش را بفهمي. هر روز به ديدنش وابسته تر مي شدي . و او مثل يك آونگ با تو بازي مي كرد. وبالاخره در آخر بازي خردت كرد. آنروز كه با آن مردک ريش پرفسوري شيك پوش بي شعور وارد اتاق ات شد. و توي بدبخت بالاي ميز رفته بودي كه مهتابي اتاق را انگولك كني. ريش پرفسوري را مي شناختي. مدير يك انتشارات پر طمطراق و بزرگ. همان كسي كه چند بار التماسش كردي كه كتاب مزخرفات روشنفكري ات را چاپ كند. و او هر بار با ريشخند جوابت را می داد و بارآخر از طريق منشي اش بهت گفت، كه ما فقط آثار بزرگ را چاپ مي كنيم.بروید کار بزرگی بنویسید. حالا آمده بود و ريش مسخره اش را هم آورده بود. _اوه، شما هم اينجاييد. و الكي خنديد. مرتيكه همدندان پدردختره بود، ام از زور خوشي يك گيس سفيد هم نداشت. تو با دستپاچگي گفتي: سلام عليكم. در وسط آسمان و زمين منتظر بودي كه پيش دادخواه حسابي ريشخندت كند. _استاد اين كتوني ها مخصوص برق كشي هستند؟ و قه قه هر دو زدند زير خنده و شانه به شانة هم از اتاق بيرون رفتند. خون درگردن باريكت دويد. همانطور كه استارت مهتابي در دستت بود و مثل برق گرفته ها از بالاي ميز به در اتاق خيره شده بودي، همه چيز را خواندي.دنيا شايد به آخر مي رسيد. كاش هيچ وقت از اين ارتفاع كوتاه به واقعيت زندگي نگاه نمي كردي. ريش پرفسوري قاب دختره را دزديد. تو ديگر در آن نشريه كاري نداشتي. بايد به دهت بر مي گشتي. بايد گاو آهن به گردن لاغرت مي انداختي. زندگي امثال تو پر از تناقض است .آخر بگو كدام آدم احمق با كت و شلوار خاكستري، كتاني سفيد مي پوشد. مرتيكة دهاتي. حالا توي شهر خودت هم كه كار نيست. اگر هم باشد براي بچه مسلمانهايي است كه اينقدر عاقل هستند كه روزي دو تيغ حرام صورتشان نكنند. همه اش همين بود. اين اتوبوس كه اين مطالب را در آن مي نويسي دارد تو را برمي گرداند. اما تو ديگر نمي تواني كسي باشي. عجب توي برزخ ماندي عجب… ...................................................................................... خب سردبیر عزیز! فكر مي كنم كه همه چيز را الان فهميده اي. داستان نيست.حديث نفس يك آدم دهاتي است . يك روشنفكر دهاتي كه درد داشت. و لي در دنياي آن همه آدم روشنفكر، متاسفانه كسي دهاتي نبود . اگر جايي قلم خوردگي دارد به خاطر تكان اتوبوس بوده.راستش حال پاكنويس كردن را نداشتم. آدرست را از يكي از بچه ها گرفتم. گفت كه هنوز سردبيري. نشريه جديدي را هم كه گرفته اي ديدم. راستي اگر توانستي كاري هم براي من دست و پا كن. در دهات كه همه عرق مي ريزند، من احساس مي كنم كه بي مصرفم!… اين دست از وقتي كه به قلم عادت كرد، ديگر نمي تواند بيل بزند. بي صبرانه منتظر جواب نامه هستم. راستي در بخش ادبي هم مي توانم برايت بنويسم. در اين دو سال حسابي به ادبيات بسته شده ام. خودت كه مي داني براي چه؟

قربانت دهاتي

آستانه ـبهمن۱۳۷۹ ـخرم اباد

+ 19:32 آستانه
شنبه هجدهم فروردین 1386
یک لحظه که چشم ببندم..دلم این شکلی می شود!
حرف اول الفبا یعنی چه...

من هرکه را در کوچه دیدم ..قامتش خمیده بود..

جناب محمد اقازاده،که نویسنده برجسته  و خوشنامی است.. آرزوهای مرا طلب کرده است..آرزو البته خود آینده است .و خاطرات یعنی دیروز.باید اعتراف کنم که من کمی دیروزی ام.کم در مقیاس عمر بشر..نه در مقیاس این روزها.شاید به همین خاطر اسطوره ها را دوست تر می دارم و اسوه ها را.

 محمد عزیز!

قحط سال ادم مهم است . پس آرزویم دیدن آدم مهم های این روزگاراست.چیزی که طلب ام را بیشتر کند نه سیرابم کند از شیر کوپنی غوغا!.

.چه نفس های کوچکی دارد این روزگار..انسان ارمانی را به شکل کوتوله های  لی لی پوت توصیف می کند!

متاسفانه من شریک کمتر می شوم با روزگار و ادمهایش. حرفه ات که روزنامه چی باشد..غوغا کمتر برتو اثر می کند..و می دانی این جذبه های حول شخصیت یک نفر..خیلی هایشان تهی است..

کاش هرگز به روزنامه نمی امدم ویا کاش آن ادم مهم خود من بودم تا به زاویه ای دلخوش می کردم و زحمت دیدن ادم مهم را نمی بردم..کاش ادم مهم آن مخاطب عزیزی بود که ارام به حرفهای اینهمه سال گوش می داد و گاهی چیزی برآن می افزود.و لااقل یک بیماری  عجیب را در تو تشخیص نمی داد.

.سیگار هم نمی کشید ..خوب نمی کشید! منتها بر من پر از سینه و نفس..یک دهان برشکلم می افزود.

خدا نیامرزد کسی که مدیریت هوندا و سوزوکی و پنیر خودت را بدزد و این زهرمارها را آورد و ریخت در بازار کتاب.می گویی چرا؟

چون به ما فهماند که ارزو چیزی جز برنامه نیست. دیگر ارزویی نماند در ته کیسه خیال. و در این کشور جهان سومی ..مردم دارند خود و دیگری را برای انجام برنامه زندگیشان جر می دهند. آرزو فرقش با برنامه شاید درهمین باشد. آرزو ربطش به تخیل است.به خیال. و خیال تمام زمختی روزگار را خم می کندو نرم می سازد. شکل سینوسی تخیل در این دوره واقعا بیماری هرزه گردهای هزار سال پیش است. که زشت تر شده اند.عملی ترو سهل تر.کشتن..ابرو ریختن..زندانی کردن..ناامید کردن!

ارزو دارم که کتابهایم را چاپ کنم..و یک هفته نامه داشته باشم..و یک دواطاقی ..یک اطاقش برای نوشتن محض!  ارزو دارم کسی معتاد نباشد.یا اگر شد..زن نداشته باشد که برود بهزیستی و کمیته امداد.. لقمه نانی را گدایی کند..ارزو دارم آن هزار متل لرستان را صد کتاب کنم...یک کمد داشته باشم که جای همه شان را داشته باشد..ارزو دارم همه مردم کار داشته باشند نه کارگر باشند! مزد بگیرند و سرشب بخوابند..تا بفهمند زنشان چه شکلی است و بچه شان چندساله است..

ارزو دارم  به هیچ انسانی توهین نشود یا اگر شد و چاره ای نداشتیم جز توهین..نانش را نبرندو در مورد ناموسش بد نگویند.

ارزو دارم که هیچ کسی ارزو به دل نماندو نمیرد..خدای بزرگ ..اروزهای بزرگ را دوست دارد..

ارزو دارم که آن انسان بزرگ موعود که من در نوزده سالگی دوسال مویم را به انتظار فرجش کوتاه نکردم..بیاید تا گرگ ها و میش ها در یک کاسه با هم اب بخورند..

آرزو دارم بخندم..همراه مردم ..با هم بخندیم ..اما به کسی نخندیم...بس کنم ..دارد مساله برایم جدی میشود!

+ 20:16 آستانه
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
دوست مارا چماق می خواهد!
 

مثل همیشه که یکماه از اتفاقات عقب هستم ،همشهری سال را ورق میزنم.یک خبرنگار که در دربار حاجی سردار قلم میزند پیچیده است به ده نمکی تا به شکلی حرفه ای از او اعتراف بگیرد.

ده نمکی موقع مصاحبه سرخ وسفید می شود.این را خودم دیده ام.دلیل ندارد.در مصاحبه ای که چندماه قبل در روزنامه اعتماد با او داشتم دیدم که حجب دارد.یکی از اولین مصاحبه ها بود.اما وقتی مصاحبه را توی روزنامه دیدم ،واقف شدم که آن مرد با حیا و حجب  حرف خودش را زده است ،بی آنکه حجب و حیایش را خواننده ببیند.

کوی دانشگاه سوالی است که همه از او می پرسند.من هم درکوی بوده ام.سه شب.در زمانی که برای جراحی پایم آمده بودم تهران. ماجرای کوی قصه بسته ای است که اگر بازشود خیلی ها باید حساب پس بدهند...مثلا چه چیزهایی؟...چه کسی دانشجویان را آنطور تحریک کرد؟چه کسی یک آشوب برای برافتادن اصلاحات از دهان  عامه و خواص لازم داشت تا به جای آن ، گفتمان انقلاب و براندازی غلبه یابد...چه کسی بهانه برای ازرونق انداختن  نقد حاکمان ایجاد کرد تا اصلاح طلبی معادل ترسو بودن و ضعف تعبیر شود و  تصویر مصلحی چون محمدخاتمی به کاریکاتور محمدچاخان مبدل شود.تا چه گورا هازنده شوند و بیایند وفحش بردرو دیوار بنویسند.یا مثلا چه کسی عزت ابراهیم نژاد را از خواب بیدارکرد و گفت :جای خواب مفت گیر اوردی..بیا عوض اینهمه مفت خوری بجنگ!چه کسی می خواست صداو سیما را تصرف کند؟چه کسی پیغام داد که ما بیست میلیونیم و شما چهارمیلیون و قدرت باید تقسیم شود.

چه کسی عکس میزد در روزنامه اش و به جای ارامش دادن..احساسات انقلابی میداد..زیر تیترهارا چه کسی می نوشت :عکس هایی که انقلاب ۵۷ را یاداوری می کنند.

قراربود انقلاب شود باز؟..پس اینهمه فحش به شریعتی انقلابی چه بود؟

نکند قرار بود که رضای پهلوی بازگردد و رژیمی که مردم در سال ۵۷ آن را استفراغ کردند دوباره به معده مردم تزریق شود.قصه را حتما شاهدان عینی بهتر می دانند.این قضیه انگاردر صد سال پیش اتفاق افتاده.اما من چندتایی از روایت ها را می دانم که چه بوده.خوب شما قرارنیست که سوالات بالا را پیگیری کنید.فقط می پرسید که ده نمکی چرا با چماقت آنجا بودی.و من هربار متعجب میشوم.

شب اول به قطع میدانم که کسی اورا آنجا ندید.دوره ما دوره جلوه گری است. هرکسی می خواهد که خودی نشان دهد.یک جماعت هم از دومسجد برای اعتراض و عربده کشی آمده بودندکوی.طرفین فحش رد وبدل می کردند.تا چندنفر از نیروی انتظامی تاب فحش های رکیک را نیاوردند و وارد کوی شدندو ماجرا اغاز شد.این جماعت هم پشت سرشان رفتند و حالا که فکر می کنم بیشتر کنجکاو بودند که خوابگاه دانشجویان را ازنزدیک ببینند.که اگر عکس نیمه لخت زنی را در خوابگاه دانشجویی دیدند پاره اش کنند و

حلاصه انقلاب فرهنگی دیگری راه بندازند درکوی.اما فاجعه اتفاق افتاد.وده نمکی روز بعد حیران به امیراباد آمدو برای خودش این همه دردسر ساخت.آنهمه آدم خودسر حالا می توانستند که تشخصی پیدا کنند.اما او با آنها جروبحث راه می انداخت و دلخورشان می کرد.به این می گفت که اقا چوبت رابده .به آن می گفت که اقا چرا تحریک میشوی.فحش نده.بیا این کاغذ را بالا بگیر.

اقای کارگردان دنبال این بود که نه سیاهی لشکر آسیب ببیند و نه از بازیگران سپاه مخالف کسی زخم بردارد.اما فیلمی که دیگران شروعش کردند قبل از جوگیرشدن عوامل تمام شود.

در ان صحنه هم عزت ابراهیم نژاد گلوله خورد.هم عکاس روزنامه کیهان .شلم شوربای اجتماعی.چیزی شبیه ۱۹۶۸ فرانسه.منتها درشکل ایرانی اش.و ادم نمیداند که این تشنجات کجایش فیلم است و کدامش واقعی.کسانی جوگیرشدندو تاوان دادند.اما درکل معتقدم که بحران خوب کنترل شد.اگر یک فرمان می امدو می گفت که گلوله تفنگ همه چیزرا پاسخ دهد چه میشد؟رهبری ازته دل گریست برای دانشجویان.اما من درکوی میدیم که یک ادم ولگرد معتاد چگونه دانشجویان را با مسخره کردن لحن رهبری تشجیع می کرد.من هیچکدام از نامها را نمیدانم.اگر می دانستم نام آن کسی را که برای جای خواب  ابراهیم نژاد ، مرگش را به عوض می خواست میرفتم و یقه اش را می گرفتم.ابراهیم نژاد یک شاعر بود.قراربود که دست مارا هم به سیدعلی صالحی برساندکه فرصت نداد مرگ.

خانواده اش چکارمی کنند الان؟از طبقه فرودست جامعه.درشهر پلدختر لرستان.که از طریق ساختن

صنایع دستی ومیل باستانی و چماق امرار معاش می کردند.با در آمدی حداکثر ماهی صدهزارتومان.شیرین خانم عبادی شاید نوبلش را مدیون وکالت مرگ عزت باشد.اما بعد از جایزه چندمیلیون تومان از آن پول یک میلیارد تومانی را هم از خانواده ابراهیم نژاد دریغ داشت .تا در مرگ تدریجی نلولند.اما کسی مگر از شیرین خانم می تواند چنین طلبی کند؟اهداف صلح آمیز پس از دست برود؟

القصه کوی گذشت و کویدارن به زیر شدند .ده نمکی فیلم میسازد و درفیلمش سوزه همبستگی ملی را ترویج می کند.مثل آکاکی گوگول که می گفت: هی من برادرتان هستم...مثل قیصر که می خواست خمارخواب را ازچشم تماشاچی بزداید..مثل بیضایی که در باشو می گفت: ایران وطن همه ماست ..و مثل منی که درگوشه عزلت از هجوم اینهمه تبصره بر شهید وشهادت دلم بهم می خورد حرف میزند.

وبلاگ هم دارد.مثل محمدخاتمی که میگفت زنده باد مخالف من..حتی فحش های خوانندگان را در وبلاگش می گذارد..

وما مسخره اش می کنیم.جوجه منتقد به جانش می اندازیم.کتابهای تئوریک سینما را ورق میزنیم تا ایراد کت وکلفت به فیلمش بگیریم.خودش که تکلیفش روشن است.نه درمسجد راهش می دهند ونه درمیخانه.اما من مغرور در آن صحنه که از بالا گرفته میشودو همه باهم بشین پاشو میشوندو تنبیه ..درد را در زانوانم احساس کردم. بی خیال تارکوفسکی !

لایه پنهان فیلم او اینست که انسان یک است جلویش بی نهایت صفر.تخیل که نباید همیشه ویرانگرباشد.بگذارید بازیگران غیر هنسنخ با ده نمکی همراه شوند.نمادی از دنیای واقعی همبستگی تا در دنیای مجازی سینما مفهومی ملی را تمرین کنند.بله ایران بدون مردمش فلاتی بیش نیست.

و اولین تلنگر تاریخ این فلات اینست که اگرتمام اخلاق مردمی را ازدست داده ایم ..لااقل در دفاع از خاک وصاحبان خاک ..همبسته ایم ومتحد.این مفهوم ملی است.راویش را ذرذهنتان تغییر دهید.ده نمکی را بردارید و بیضایی را بگذارید.هرکس که با نام بردن از او معروف میشوید.آن وقت می بینید که اخراجی ها ..ناخواسته فیلم ملی میشود..

کینه خوب نیست.ما را به جان هم می اندازند که نفس هم را بگیریم.زورشان برسد ایران را لااقل چندپاره می کنند.سیتان و خوزستان و کردستان و اذربایجان.از خواسته بحق ..آرزوی ناحق میسازند این بوق ها..بگذارید همه باشیم ..همه ..چون صف تنبیه شدگان اخراجی ها.بیضایی و کیمیایی و مخلمباف ..جایشان با ده نمکی تنگ نمیشود.و یا حاتمی کیا و قبادی ومهرجویی. وقتی او در اولین فیلمش این مفهوم ملی را توانسته بپرورد ..اورا فیلمساز بخواهید..نکند همه این کینه ها از آنست که اما  دوست مارا چماق می خواهد..

بعد از دیدن فیلم چه حسی داریم..من که فیلم ندیده نیستم..اتفاقا در روز دیدن فیلم،اقایی را دیدم از اهالی سینما..گفت روزنامه چی: در فروش چه میشود؟

.گفتم که حداقل دومیلیارد .گفت که حداکثر؟گفتم که تا منتقدین چه بخواهند..

منتقدین راستی چه می خواهند؟

ادامه دارد

+ 17:49 آستانه
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
نوروز
 

زمستان که باشد تکلیف خودت و کتت را می دانی.بهار که می شود نمیدانی که با آن همه پاره سیاه زمستانی که در جیب سمت چپ پیراهنت مانده است چه کنی...پس می نویسی ...

بهار .

چه اسم کوتاهی است.با وقفه چند روزه ای در آغازش.روز هرمز در اولین روزش.با نصایح منوچهر وار در صدایش..اه .چه ایرانیت دلگیری شده است.

ما در همه حال در حال ایرانیزه کردن تمام مفاهیم غیر ایرانی هستیم.از ترک  و تازی تا انگلیزی و فنارسه!

اما این عید سعید باستانی را به شکل غربی و  عربی برگزار می کنیم.

اه که سنت چقدر خوب است.چقدر آن حال و هوا ی قبل از سال تحویل لذت آور است.چقدر مدرنیزه بد است.گلهای پلاستیکی و کلوچه های لاستیکی.

چقدر نماز خوبست قبل از تحویل سال.چقدر رخت عید بوی خوش می دهد.چقدر ترقه با باروت کبریت شیطنت دارد.اما این بمبهای چهارشنبه سوری را کدام حاجی تاجر وارد می کند؟

اگر می شد که عید امثال را از روی صدای فرهاد برگزار می کردند چه خوب میشد.

بوی عیدی ..بوی خاک..بوی کاغذ رنگی..

اما خیالش را هم ببینی! زکی!

پهلوانان این دوره با کراتین و قرص بازوهایشان بزرگ می شود و در پر شالشان دو قران معرفت و مروت نیست.روشنفکران همه رفته اند دبی(نام جزیره ای در زیر لحاف).جوجه روشنفکرانمان سارتر می خوانند و رونالد بارت. مرگ انسانی مولف!چه تلفیق خوشمزه ای.

مذهبی هایمان لب و دهنشان پر است از خاکشیر و شکر ..انقلابیون شده اند ضد انقلاب.

دانشجوها بر پیراهنشان می نویسند سکس و موزیک و لنین را عشق است..با پرچم سرخی که رنگ آفتابه مستراح است.

عبدالمالک ریگی برای آزادی احمد باطبی بیانیه می دهد ..در همان حال که در فکر سربریدن افسر خوش سیمای نیروی انتظامی است..

بگذریم...عید است.. به گردش زمین بگوییم ما شااله...تا سرگیجه نگیرد برای چرخش های بعد ...

+ 15:29 آستانه