تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

چرا خط امام ؟






در سواي تعاريف غلوآميز كه مي توان به عنوان وظيفه اداري يا رسانه يي يا با داشتن انگيزه حفظ نام و ياد امام از او داشت و يا متاسفانه بعضا رياكارانه براي حفظ جايگاه خود در نظام ، خود را مريد و مقلد او نشان داد، بي آنكه روش و سيره او را به كار بست ، هنگامه يي كه نياز به طرح تئوري و نظريه براي ادامه راه انقلاب مي افتد، بايد لباس يك روشنفكر مسوول را به تن كرد و با پرسش هايي روشنگرانه از امام و راه او پرسيد تا به آرمان امام ، منطق گفتمان او و راه رسيدن به آرمانش آگاه شويم .بي مبالغه عرض كنم كه وقتي با اين نگاه به زندگي امام وارد مي شويم به روشنفكري مسوول و بصير برخورد مي كنيم كه بدون عارضه هاي معمول روشنفكري همچون ذهن گرايي محض و سكتاريسم رفتاري و انزوا، از توده مردم آغاز مي كند و رفتار و شخصيت خود را در ديگران تكثير مي كند.اگر پيشينيان او فكرشان را در ميان صنف خود اشاعه مي دادند، امام اين شجاعت را دارد كه بي آنكه به در خطر افتادن جايگاهش در ميان صنف خود فكر كند، چنانچه انبوهي از بدزباني ها و بدخلقي ها را در دوران مبارزه اش تحمل كرد، با مردم كوچه و بازار و دانشگاهي و روشنفكران همقدم شود و پرده از درد تاريخي آنها برانداز
    د.دو ويژگي زمان و زمانه شناسي و قدرت تحليل جامع وضعيت هاي حال و گذشته و آينده در شخصيت امام وجود دارد كه به او كمك مي كنند كه هم اقبال عمومي را متوجهش سازند و هم به ركود و كهنگي فكري متهم نشود.
 آرمان يك روشنفكر مسوول يا يك مصلح اجتماعي در همين زمان حاضر چه مي تواند باشد اولترا روشنفكران حال حاضر و لاييك ترين فعالان سياسي به دنبال چه آرماني هستند?همه آنها آرمان خود را آزادي ، جامعه يي آگاه ، انسان مسوول و تساوي در حقوق شهروندان مي دانند و يا لااقل اين تابلوها را براي مقبوليت بر دوش خود حمل مي كنند. اگر حركت مبارزاتي امام را با اين سوال ها و آرمان ها مورد پرسش قرار دهيم ، آيا انصافا زندگي امام در مقايسه با ديگران در طرازي بالاتر از جهت آزاديخواهي ، مساوات طلبي ، كاهش آلام بشري و شخصيت گرفتن خلق قرار ندارد؟انصاف البته براي اين قضاوت لازم است . امام حتي به دشمن درجه يك خود، پهلوي دوم كه امام را زنداني و تبعيدي مي خواست ، مي گفت : من مي خواهم كه شما نوكر اجانب نباشي و آقا باشي . اينك اگر تمام تجارب خود را براي پيدا كردن يك سخنگو و يك معلم و يك روشنفكر غالب كه دردهاي تاريخي ما را بفهمد و راه حلي بدهد، از سر گذرانده ايم ، با همان حس جست وجو به امام ، حركت و سيره مبارزاتي اش بنگريم ، شايد يافتيم . 
  آرمان امام رفع استضعاف تاريخي ملت است . ملت فقير، ضعيف النفس ، بي كرامت ، غمگين و غيرآزاد و طبقاتي ملتي است كه امام را وادار به حركت مي كند تا از آنها ملتي رشيد، كريم النفس ، آزاده و آزاد و شاد و سرزنده بسازد.

 آنگاه مي توان عكسي جمعي از اين ملت گرفت و به جهان صادر كرد. صدور انقلاب چيزي غير از اين نمي تواند باشد.امام از پابرهنگان مي گفت . آنها را هم شخصيت خود مي دانست . اما هرگز صاحب كارخانه كفش سازي را زير لگد نمي گرفت چرا كه براي همه كرامت ، آزادي و رشد را خواستار بود.زنده كردن خط امام ، زنده كردن آرمان هاي امام است و چه كسي جز خود معلم آزادي و امنيت مردم ، مي تواند الگوي مرد آزاد و امين باشد.بي ترس روشنفكرانه ، بي آنكه بترسيم كه از پيري ، جوان ترين انديشه ها را طلب مي كنيم ، بي آنكه بدون مطالعه زندگي اش او را به موزه هاي تاريخي انقلاب هاي قرن بيستم بفرستيم ، درنگي كنيم . اگر آزادي آرمان ما است ، اگر حقوق بشر و كرامت انسان آرزوي ما است ، اگر واقعا در گفتارمان صادق هستيم دوباره به زير درخت سيب نوفل لوشاتو سري بزنيم امام منتظر همه ما است .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:12  توسط آستانه  | 

كلوزاپ و لانگ شات مستر پرزيدنت!

 

ننوشتنم می آید.تو باید عقیده ای پشت کلماتت باشد که بتوانی بنویسی. این نیم ماجرا است.نیم دیگرش مخاطب است.اونیز باید پشت اظهار عقیده اش کلماتی باشند که روح سرگردان متن تو را احضار کند.نمی کند.

احمدی نژاد سوژه جذابی است.برای موافق و مخالفش.مردی که تمام بازی های کودکی اش را در میانسالی به یاد اورده است.گاهی دوست داشتنی .و گاهی جذاب. و گاهی غیر قابل درک. در یک نمای کلوزآپ مردی درستکار به نظر می اید.بی غل و غش و بی ادعا.مواقعی که استقبال مخاطبینش را درسفرهای استانی می بیند،زیر لب دعا می خواند.از خواندن نامه های مردم متاثر می شود.نان ويك چای شیرین همه صبحانه اوست.کم می خوابد.در طول خدمتش نتوانسته یا نخواسته پژوی قراضه عهد بوقش را نو نوارکند.در همه خطابه هایش "عظمت" قافیه ای تکرار شدنی است.در سفر به امریکا کسی به او می گوید اخر تو در شان ریاست جمهوری ایران هستی؟ او  پاسخ می دهد که در شان نوکری ملت هم یعنی نیستم؟با دلی پرخلوص اصل عقیده را با ریس جمهور امریکا در میان می نهد. عشق اواینست که دکتر خطابش کنند..يك استاد دانشگاه.

اما تصویر لانگ شات دوران او خیلی غمباراست.مديران او  مسولین حراست های ادارات که برای اضافه کار در سالهای گذشته پیش مدیران میانی گردن خم می کردند،به مدیران درجه یک او جامه عوض کرده اند. يا كساني كه قدرت تعويض دكور داشته اند.

افراد لابی گر سپاه بدنه دولت او را تشکیل داده اند.نتایج عدالت طلبی او به نفع گردن کلفت ها، برج سازان، دلال ها و کسانی که اشتباهات دولت وی را پیش بینی می کردند تمام شده است. آنها هروز کیسه خودرا  سنگین تر می بینند.و اورا دعا می کنند.شاید احمدی نژاد میخواهد با ر گناه آنها را آنقدر سنگین کند که هیچکدامشان به بهشت نروند. این هم نوعی مبارزه است.حالا باید رفت و دید که  چه کسی در ساختمانهای مجلل  بالای شهر می نشیند؟ کراواتی ها یا یقه بسته ها؟ هرچند این لباس نیست که سعادت و شقاوت جامعه را مهیا می سازد، اما فرایند ریا دوباره میدانداری می کند به نحو مطلوب.کاپشنهای احمدی نژادی مد روز مدیران است.تا هرچه بیشتر او را بچاپند.با تو هستیم تا شهادت؟ واقعا این ویلاها را اینقدر آسان رها می کنند؟ منشی های ماهرو را چطور؟نه بعید می دانم.

تا وقتی احمدی نژاد قدرت انتفاع داشته باشند،هستند . تا بوي مي اي هست.هرچند نه با جناق فامیل می شود و نه...

تلخ می نویسم.علت دارد.در این یکی دو هفته غمبارترین صحنه ها را دیده ام. نشنیده ام .دیده ام.

واکسی میانسالی بی مشتری ایستاده است.اشک می ریزد. میروم که واکسی بخورم،شاید اشکش بند بیاید.اسمش اصغر قهرمان زمانه است.۹۰ ماه بسیجی دارد و دو فرزند.و عکس هایش را با شهید احمد کاظمی نشان میدهد. و جانش را چندبار برای فرماندهان سپاه به خطر انداخته و حالا گوشه خیابان است و جماعت هیچکدامش حال واکس ندارندو دستان قهرمان زمانه ما سیاه است و کفش ها تمیز.و غم. می نویسم برای کیهان از احوالاتش.چاپ نمی کنند.حق دارند.مقاله از عدو قبول نمی کنند.

اقای موسوي را می بینم که کنار خیابان ترازوی وزن کشی کوچکی گذاشته . و صورتش پر از عرق است.دبیر هندسه ام بوده. من غرور را از این مرد تقلید می کردم زمانی. با آن پندهای مثل قندش. چه شده ؟ ما را چه شده جماعت؟ فرشیدی چرا باید وزیر این مملکت باشد ؟ چون باهنر ریس مجلس است؟باشد. موسوي و مسعودی دارند جان می دهند ..جماعت چرتی!

سومینش مربوط به خودم است.پنج میلیون تو مان دارم براي رهن خانه. بعد از اینکه بورس تعطیل شد.کارعمرانی به سرعت تابش گاما شدت گرفتووام مسکن ده و پانزده میلیونی رونق گرفت واهن و سیمان و نمیدانم  چه گران شد.نقدینگی بالا امد. زندگی گران شد.در حد غیرقابل وصف. خوب به من چه ربطی دارد؟

به من و راننده تاکسی و معلم و کارمند دون پایه و از این قیبل ، این ربط را دارد که بازار کار تعطیل است.

و درامدمان به پس اندازي نرسيده است كه ابتاكارات ريس دولت را كفاف دهد.

سهم دهک ها ي پایین جامعه ، از نقدینگی ،چیز ی برابر صفراست. از آنور صاحبخانه ها چون ارباب و رعیت با مستاجر جماعت رفتار می کنند. پنج میلیون باید روی رهن خانه بکشم تا اسبابم توی کوچه نباشد. اما ريس دولت نه نفت را برسر سفره مردم اورد كه چراغ راهم كشت.پايش به ظرف دوغ هم گرفت وآن را ريخت. عدالت نعل وارونه اي شده است كه به غبغب حاجي و سردار يك لوچ ديگر اضافه كرد.

دولت اسلامی طبع مادیگرایی را به سرعت گاما در جامعه دامن میزند. فوبیای فقر در جان پولدران جامعه رخنه کرده. زندگی گران شده. ناموس زنان ابرودار ارزان.من یک مردم ،هراس افتاده به جانم برای خانه. آن زن بی سرپرست با دو دخترجوان چه می کند؟يا فلان دختردانشجو يا...

اقايان دروغ مي گويند. همين كه راست نميگويند.دروغزنند.اگر بر كيهان ودارودسته اش خوش گذشت. و كوچك تحريريه .بزرگ دولت شد..ملت ديگر خوش اند.نه نيستند.

ایا باید برهمه دورانی که دزدی از بیت المال در دسترس بوده است غبطه خورد وافسوس که چرا دزد نبودم؟ چرا خیانت نکردم؟نه. دزدی هنر نیست. لااقل برای منی که خاک تربت در دهانم  ریخته اند تا لقمه چرب حرام  به دهان نگذارم.

اینهمه را اضافه کن به گردن کلفتی های مدیر به کارمند. عدم امنیت شغلی. امارهای دروغ. وعده های کاذب. نیروی انتظامی مقتدر.بسیج دانشجویی  آماده. مهرورزی های سر به باد ده.

آیا باید پادویی این حزب و آن گروه و فلان ادم را کرد؟ زندگی طریقتی به جز لفت ونیست ندارد؟ ایا حقارت  را پایانی نیست؟ عدالت بايد منجر به رفع استضاف شود نه ضعيف را ناتوان ولال گرداند.

من دوست دارم کلوزاپ احمدی نژاد و دارودسته نیویورکی اش را ببینم.اما لانگ شات دوران او بسیار بر خلاف شعارهایش بوده. و تلخ ترین زیستن و حقیرترین جان دادن را از سوی بهترین ادمهای زمان را مشاهده کردن تلخ است..تلخ. نه هاشمی رفسنجانی ودارو دسته اش.. نه لابی های ثروت  و نه باند اصفهانی و کرمانی کارگزاران ..هیچکدامشان ارزش تبلیغ ندارند.  یک  احمدی نژاد  به عنوان مبلغ آنها کافیست.

دریغا مستر احمدی نژاد  که اگر روزی کسی از عدالت دم بزند و آن زمان. دوران تورا به یاد اورند..زبانش را خلایق از پس گردن خواهند کشید.خوش باش با باجناق هایت ..وبا فاطمه رجوی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 1:36  توسط آستانه  | 

هرم مازلو!

هرم مازلو

دوستی ،از هرم آبراهام هرولد مازلو، روان پزشك و  البته حالا به عنوان یکی از  نکته پردازان در زمینه مدیریت نیروی انسانی  معروف شده است ، پرسیده اند. اطلاعات من در این زمینه چندان نیست.  مازلو تا جایی که میدانم دو کتابش در ایران معروف شده اند. بیشتر او در زمینه خودشکوفایی انسان و البته بحث های اقتصاد بازار که با هزار سریش به خودشکوفایی انسان مربوط است،  بنیاد سازی خوبی نموده  و ضمن دسته بندی نیازهای موجودی به نام انسان، وضعیت او را بررسی کرده است. نتایج بحثهاي وی به  اداره كردن انسانها مربوط مي شود. به عقیده  مازلو شناسان! كانون توجه او قدرت و ظرفيت انسان متكامل است ،انساني كه نيازهاي اساسي او تامين شده است. این مقاله را  از اقای حسن عباسی

اورده ام. می توانید به یاداشت اقای مازیار احمدی هم مراجعه نمایید. بنای کار ابراهام مازلو بر شناخت نیازها،دسته بندی و اولویت دان ذاتی و تاریخی به آنهاست.برای رسیدن به جامعه ای که او توسعه یافته اش می داند.

هرم نيازهاي انسان از ديدگاه مازلو به شرح ذيل مي باشد:

۱. نيازهاي زيستي و فيزيولوژيكي: نـيـاز به اكسيژن، غذا، آب، مسكن، گرما، نيازهاي جنسي، خواب و پوشاك.

2. نيازهاي ايمني: ايـمنـي در بـرابـر عـوامــل طبيعي (زلزله، طوفان)، امنيت (امـنـيـت اجتماعي، مالي، شغلي و غيره)، نظم، قانون، محدوديت ها و ثبات.

3. نيازهاي تعلق پذيري: كار گروهي، خانواده، رابطه با ديگران، غرور، گـريز از طرد شدگي، عشق ورزي ديگران به فرد و بالعكس.

4. نيازهاي تاييدي و احترامي:  عزت نفس ، موفقيت،مهارت، استقلال، سلطه گري، اعتبار، شهرت، قدر و منزلت، نفوذ و اعتماد بنفس.

5. نيازهاي شناختي و معرفتي: علم، دانش و مفهوم.

6. نيازهاي زيبايي شناختي: ارزش نـهادن و جـستـجـوي زيـبايي، هماهنگي، توازن و تقارن، تناسب و نظم.

7. نياز خود شكوفايي(تحقق خويشتن): پي بردن به استعدادهاي نهاني و بالقوه، تـكـامـل فـردي، عـدالـت خـواهـي، شـناخت ماهيت خويشـتـن، انـگـيـزه بـراي دسـتـيـابـي به اوج قابليت هاي خويش.

8. نيازهاي متعالي: كـمـك بـه ديـگران براي دست يابي به مرتبه خود شكوفايي، نـيـاز هاي معنوي. براي مثال از فردي كه داراي امنيت مالي در جامعه نباشد نمي توان انتظار رفتار مناسب اجتماعي داشت.

 

 

یادم باشد یک یاداشت هم به صهبا بدهکارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:5  توسط آستانه  | 

کیش سیاست

 

سیاست یک کیش است.آیینی دارد. مردان وزنانی که مناسکش را به جا می آورند.اما در ایران ما بی رودربایستی باید گفت که کیش سیاست همچون مذاهب افریقایی درگیر اوهام و خرافات بسیاری است.

مناسکی که  در ایران آدم را سیاسی می کنند همچون همه جای دنیا، برسه نوع است.

ارزش گرایانه.بینشی. و کارکردی.

ارزش در سیاست ایران مبتنی بر روابط ارزشی است.تقدس  قدرت و تقرب به آن یک رفتار ارزشی محسوب می شود.

بینش در سطح رد و قبول جهان بینی ها و ایدئولوژی ها نیست. جهان ، طبیعت ، خالق و مخلوق با یک پیمانه سنجیده می شوند. سود. اینها همه یا سودمند یا نیستند.بینش یک راه حل است که  دانستن آن باعث می شود فرد به هروسیله در قدرت بماند.  این راه حل می بایست  حالت تعلیق و خوف ورجا را باعث شود.

کارکرد یک ادم سیاسی باید  مضر به حال سود گروه مفکر نباشد.حقیقت تاثیری در سود ندارد.بنابراین تاثیری هم در ادم سیاسی و کارکردش نخواهد داشت. بسیاری از سیاسیون ایران فاقد همان وجوه ارزشی و بینشی که اشاره شد، هستند.آنها را برحسب کارکردشان ـ سود آوری یا توجیه سود حاصله

برای گروه ـ رتبه بندی می شوند.مهره سوخته به کسی  نمی گویند که ارزش و بینشش را از دست داده است.او سودمند نیست. یا  توان  کشیدن لحاف خاموشی بر سر جماعت را ازدست داده است.

بسیاری از روشنفکران معتقدند که باید به سراغ غرب رفت . از آنها تجربیاتشان را اخذ کردیا مثلا الهام گرفت.مشکل اساسی اینست که این روشنفکران محترم ، درست به مانند همان بدوی افریقایی به سراغ غرب می روند. تمام زشتی ها و کلک های تحزب غرب را می گیرند و با زمختی بدویت سیاست ایران می امیزند.

گروه دیگر خواستار ادامه بازی بر روال گذشته اند.تحزب را لعن می کنند تا حزب نانوشته شان در خفا جام خون  و شعور مردم را سربکشند.

شاید  اگر همه  روزی  نیاز تحزب اولویت یافت بیشتر سخن بتوان گفت.چون این ایرادات از قبیل مثل منی، حجت  برخورد با هر آدم سیاسی را برای قدرت ایجاد خواهد کرد.. این ناگواراست.چون کمبود ادم سیاسی صحیح، اینهمه گرفتاری به بار اورده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:48  توسط آستانه  | 

نصرت اله مسعودی را دریاب مستر پریزیدنت!

 

....سال ۸۶ است و شعارها می ایند و شعورها نابالغند. از طرف اداره ارشاد لرستان کاغذی به دست نصرت اله مسعودی شاعر هم تبار من می دهند که مرخصی.به همین سادگی.مسعودی کارشناس تئاتر ارشاد لرستان است.او اگر درتهران بود و با جغله های مطبوعات سر و سری می داشت جایگاهی چون منوچهر آتشی داشت لااقل.اما درگمنامی زیست و سواد و سینه را به شاگردان بسیارداد.او حق بزرگی برگردن اهل فکر دیارمن دارد.حقی که شاگردانش می دانند و معلمشان از یاد برده است.

دوازده کتاب هم دارد در زمینه شعرو نمایشنامه .کتاب به لهجه برگ بربام آبان او جایزه  کتاب سال پکا   را دریافت کرد.سال ۵۳  اواز امضا کنندگان  بیانیه شعرنو بود.همین تازگی ها شعری که برای لبنان سروده بود، در سرزمین سید حسن نصزاله به عربی توزیع شده است.اما اینها چه فایده دارد؟ این دولت مردمی ، روال نامردمی را درپیش گرفته است . یک اقا یی با ریش حنابسته را نمیدانم از کدام باند ناشناخته سیاسی اورده اند و مدیر ارشاد کرده اند.تا خدماتی از این نوع بفرماید به فرهنگ.تا مسعودی که در حکم اش کارگر شرکتی نامیده شده را بعد از ۱۷ سال اخراج فرماید.چه مصیبتی است واقعا قلم زدن در سرزمینی که با هر قلم زدنی نان خشک بی قاتق ات را باریکتر می کنی.

دوستان طوماری جمع کرده اند.که مسعودی همین یکماه پیش قلبش را بالون زده و آقای وزیر نان بری را دیگر سنت نفرمایید. معاون محترم وزیر هم گویا نوشته مدیر لرستان از بهترین مدیران ماست.عجبا که اگر این بهترینشان است..هنرمند بدبختی که در قلمروبدترین مدیر وزارتخانه ارشاد حیات دارد ، چه مصیبتی می کشد.بهترین مدیر این مملکت در عمرش دو خط رمان نخوانده.سابقه اش در فکرو فرهنگ و خدمت چون ملحفه سفید سفید است.در هیچ جشنواره ای ، سمیناری ..حتی تماشاچی نبوده است.به عمرش هیچ صدای تاری گوشش را آزارنداده.  لوح سفید دل و سابقه ات را عشق است برادر مدیر!و هکذا وزیرت !

از این مدیران که روزی سه بار کتاب خانم فاطمه رجبی را برای نائل شدن به مقام احمدی نژادی و پوشیدن کاپشن های یکرنگ چینی ، رو نویسی می کنند گلایه ای نیست.

گله از هنرمندانی است که  با اینکه میدانند نفر بعدی ایشانند، به طمع لفت ولیسی دم برنمی اورند.

نمایندگان مجلس لرستان هم که یکی دارد سیاست خارجی را وجب می کندو یکی دارد برجهای تهران را

متراژ می کند.بیچاره ملت.بیچاره مسعودی.و بیچاره من که دستم  در همه دولت ها،کوتاه تر از همه ملت بوده است. مستر پرزیدنت هم که اشدا بینهم و رحما علی الکفاراست.

بگذار مسعودی هم درکنج اجاره ای اش بمیرد تا اتوبان یک طرفه برای خدمت  هیچ مزاحمی بر ره نبیند.

فاعتبرو ...داش های لرستانی!

حیفم آمد که توصیف شاعر را کرده باشم و نغمه خاموشان از کنار اسمش بگذرم.

گیراترین و تلخ ترین شعر نصرت اله مسعودی را" بانوی من"می دانم .
بانوی من

با همان مانتوی سالهای سال
از کنار عید امسال هم گذر می کنی
و کوک دهان گشودهء کفش ات
اخلاق جهان را به سخره می گیرد.
بانوی من!
بر کنارهء این سفرهء بی سین
دل و اندوهان مرا
هفت گره بزن
و در رود بادها
رهایش ساز
تا بگذرد از این سقف
که های های من
در آن دفن میشود
تا پرندگان پرسه های پریشانی
زردزمزمه اش کنند
وکولیان دشت های دور
بی آنکه کف مرا ببینند بدانند
که قلب من
سر بر کفش های پارهء تو
مرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:4  توسط آستانه  | 

هاوکینگ

نزدیک به یکساعت راجع به هاوکینگ و تاثیرش در فیزیک نوشتم.چون آمدن او به ایران را یک اتفاق ساده نمی دانم.اما مطلب ثبت نشد. و مثل مواقع دیگر کاری نمی توان کرد.کاش مدیر بلاگفا فکری هم برای حواس پرت ما بکند.

چاره ای ندارم جز اینکه چند لینک را معرفی کنم.

فقط این را بنویسم که گویا سارتر راست می گوید که : اگر یک فلج مادرزاد در مسابقه ماراتن  قهرمان نشود، تقصیر کمی اراده و قلت تلاشش بوده است.

خدا هاوکینگ را به جهان داد تا بعد از نیوتن، مفسری دیگر  برای تفسیر خلقت خداوند پیدا شود.یک انگشت او فقط حس دارد.مابقی اندامش فلج. ایا خدا می خواسته بگوید که اعجاز من اینست که مخلوقم با یک انگشت .. تفسیر کهن جهان شما را زیر وزبر خواهد کرد؟ 

درصورت علاقه اینجا و اینجا  و این  یا مثلا این  ویا همین  را ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:37  توسط آستانه  | 

آقای به روزنگار

محمد آقازاده را درحد  نوشته هایی که از او خوانده ام می شناسم.آدم مهمی است برای من.آنهم به روزگاری که حدهای اهمیت به جانب صفر سفرمی کنند.نامش را نمیگویم.که در پستوی ذهنم سابقه ای دارم از کسانی که سابقه وسبک زندگیشان آنها را روزنامه نگارمسمی کرده است.اما چرا می نویسم درباره او.داستانی قریب به زمان دارد.

همکاری از ایشان کاشف به عمل آورده که تو زمانی کارگر روزنامه بودی و آگاه باش که بوده ای.

این دوست به نیت  ضم ،مدح محمد آقازاده را گفته است.به آن دلیل که من درکش می کنم .

مرحوم مارکس درجایی گفته است که کار به آدم شخصیت می بخشد.این را من اضافه می کنم که هرچه کار به دستان آدمی نزدیک تر باشد،شریف تراست.

در روستاهای ما انسانهایی هستند که دستانشان از پینه، ضخامت و نازکی چیزی را که لمس می کنند،

نمی فهمند.اما نازکی طبعی که دارند، کوچکترین جزئیات این جهان پرهیاهورا درک میکند.کاریدی بدن را خوار می کند.شلاق میزند.تا روح تکامل یابد.اگر کسی آنچنان در نوازش بوده که لذت عرق ریختن برای معاش را درک نکرده است ،چون آن کشتیبان که به نحوی گفت ..کل عمرت برفناست..خطابم به او همانست.

محمدآقازاده درتمام دورانی که کارگر بوده است، قلم میزده.اما خواننده اش نه سردبیر بوده است و نه خوانندگان.گفتگوی با خود را تمرین می کرده.اگر جهان در خطاب نوشته های او نبوده.او درون خود را جهانی کرده است که اضداد به حرفه ای ترین  روش باهم سخن گفته اند.

متاسفم که کسی افتخارمی کند که درتمام عمرش خوانده است و نوشته است. همذات پنداری ژورنالیسم آنقدر عمیق نیست که تو با خواندن یک کتاب کارگری،عرقریزی یک کارگر کوره پزخانه را بفهمی.مگر همین حمید مصدق شعر، کارگر کوره پزخانه نبود؟مگر منوچهرآتشی کارگر خط لوله نفت نبود؟

مصادیق بسیارند.اما گفتنشان ،خودنمایی است.محمد آقازاده هم یکی از این کارگران بوده.که اربعینی انگورش در گرمای خم کارگری بوده.من مشتاق تر شدم به نوشته هایش.چون میدانم که انسان تراست.ودرد طبقه پایین را کشیده که خوب میکشاندشان به صفحه.

اگر مدح است واگرضم.من در یکسالی که دوستان بیکارفرضم می کردند در همین دوسه ساله ،بیکارنبودم.شریف تر کارمی کردم.از کارگری و نقاشی ساختمان تا....بگذریم.هرکاری که اخلاق را تباه نکند شریف است.مگر شغل من معرف وجودو شخصیت و نگاه من به جهان است؟

چه شرافتی دارد که آدم به غیر از عقیده اش چیزی بنویسد.بله من هم مصالح عموم را درک می کنم.اما مصالح گردن کلفتان مطبوعات وتیم این وباند آن که مصلحت جامعه نیست.

خوشحالم که آقازاده ای که هرروز به خواندن نوشته هایش می شتابم،گذشته اش خالی از پیوندهای زیر میزی باندهای بی شرافت است. و خوشحالتر که قدمت وصولت  قلمش هنوز با شعوری عمیق و بی خبر از دردهای کهولت، آنچنان هم آمیختگی دارد که معیاری می شناساند به من از تناسب  ظریف شورو شعور.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:42  توسط آستانه  | 

توهین دانشجویان یا خودزنی مقدسان؟

دانشجویی پشت خط است.فکر می کند که من هنوز در مطبوعات می نویسم.از وقایع امیرکبیر می گوید و می گوید اقا به خدا می خواهند سردانشجویان را ببرند.می گوید چندماهست که تحت فشاریم .می گوید عکس احمدی نژاد را خودشان آتش زدند.می گوید و می گوید.و من ناچارم در این دفتر یادداشت بنویسم از آنچه می گویند.قضاوتی ندارم .مسائل را به خواننده می سپارم که تحلیل کند.

۱- مطالبی برخلاف هنجارهای جامعه و قانون به یکباره در چهارنشریه دانشجویی سر برمی اورد.مدیران مسول نشریات مذکور می گویند که لوگوی مارا اسکن کرده اند و طیف مخالفین انجمن های اسلامی و گروهای فعال دانشجویی هرچه تو هین دلشان خواسته ،زیر این لوگو درج کرده اند.اگر این فرض را از قرائن پیداست که نزدیک به صحت است، قبول کنیم  خیلی ماجرا وحشت انگیز می شود.آیا نیروهای منتقد دانشجویان و طرفداران دولت که خود را از صحابه پیامبر متشرع تر معرفی می کنند، حاضرند برای حذف رقیب حتی پیامبرو ائمه را سلاخی کنند؟ایا این هدف ـسکوت و رکود دانشگاه ـآنقدر مقدس است که عده ای کاریکاتور رهبرو مرجع عقیدتیشان را بکشند و یا پیامبر را مورد توهین قرار دهند؟اگر اینچنین باشد که نیروهای مذهبی ما دچار یک سقوط آزاد اخلاقی شده اند که حتی تصورش هم در مخیله نمی گنجد.

۲- فشارها بر قوه قضاییه زیاد شده است.طرفداران دولت هرازچندگاهی با تجمع مقابل دفاتر قوه قضاییه انچنان مسولین قوه را مورد فشار قرار می دهند که قوه قضاییه مجبور می شود برای حفظ جایگاهش هراز چندگاهی زنان و دانشجویان و بعضا سرمایه داران غیردولتی را بنوازند.آیا عدالت توان دفاع از خود را ازدست داده است؟ هزینه عدم استقلال قوه قضاییه اینست که خواست صاحبان قدرت بر عدالت بچربد و با ازدست رفتن اعتماد به نفس قوه قضاییه وقضات آن ، قدرت و نه قانون و یا شرع  سرنوشت افراد را رقم بزند. با ضعیف شدت قدرت که روی دیگر بازی زمانه است، اسیب دیدگان ومظلومان دیگر هیچ قانونی را برنخواهند تافت و  هرج ومرج  به عنوان تنها قانون قابل اجرا سر برخواهد آورد.

۳- دولت نهم با شعار اتحاد ملی موافق است یا مخالف؟ وقتی رهبری اتحاد ملی را که مصداقش را میدانیم لحن مشفقانه برای جذب همه افراد در زیر یک سقف است را رد می کندو همه افراد در مظان اتهام  میداند ، ایا برخلاف رهبری حرکت نمی کند؟ایا دستور مستتری رسیده است که مفهوم پیام رهبری نه مهرورزی بلکه خشونت و امنیتی کردن جامعه است؟یا نه دولت مذکور آنقدر قدرت دارد که  بی پروا بر خلاف جهت مورد نظر رهبری حرکت می کند و می خواهد نشان دهد که رهبری و ملت باید مدل مورد نظر  اقایان را مد نظر داشته باشند؟

۴-توارد ورود مشاوران خاص امنیتی به دولت و پروژه تشنج در دانشگاهها و امنیتی شدن جامعه پیام خاصی دارد؟ایا این اتفاقی است یا نه منطق و روش دوستان مشاور جدید به همین زودی بر احمدی نژاد سایه افکنده است.

۵-ایا حادثه مشکوک دانشگاه امیرکبیر برای اتهام زنی به دانشجویان ، تلاشی است برای فراموش کردن توهین تیم  آموزش و پرورش به پیامبر؟ایا  دوستان برای عام کردن توهین به پیامبرو ائمه سراغ شریک می گشتند و با جعل لوگوی نشریات دانشجویی هم بهانه برای اخراج فعالین دانشگاه به دست آورندو هم نشریات دانشجویی را بستند وهم خروجی موهن تفکر مدیریت آموزش و پرورش را به فراموشی واگذار کردند.

۶- آیا کارگردان این پروژه های عجیب و غیر اخلاقی به  سقوط اخلاقی جامعه فکر کرده است؟ یا اصلا برایش آینده کشور مهم است؟اگر ان دوستانی که احتمالا با نیت خالص برای اخراج دانشجویان تجمع می کنند بفهمند که این نشریات دست ساز طیف خودی بوده است ، بازهم حسین حسین خواهند کرد؟ و این حسین حسین اینبار برای اعتراض به چه کسی و چه طیفی خواهد بود؟

۷- اشتباه ما اینست که مخاطب را کودک وکودن محسوب می کنیم. یک جریان هوشمند همیشه مخاطب را نابغه و فضول می پندارد تا دست اش  رو نشود. دوستان عزیز هنوزهم سال اتحاد ملی است.

اگر اینقدر بی تقوایی کنیم وبرای بیرون راندن رقیب اینهمه حربه غیر عاقلانه به کار ببندیم و جان ومال و ابرو و حیثیت وازادی هموطنان را با دلیل و بی دلیل مباح فرض کنیم.. مطمئن باشیم که سال اضمحلال  ملی را اغاز کرده ایم. این ملت و میهمن علاوه بر نا عاقلان داخلی و فرصت طلبان انارشیست..دشمن هم کم ندارد. مملکت را به باد میدهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:16  توسط آستانه  | 

توضیحی درمورد شهید کوی

 

بعد از اینکه  در مورد کوی دانشگاه نوشتم دوستانی از من گلایه کردند. من البته  شرمنده ام که به آن خوبی و ملاحت که دوستان  فکرش را می کردند نبوده ام. اما براساس یک اصل قدیمی من به چشم خودم بیشتر اعتماد دارم و همین خاطره هایم  هستند که مرا ساخته اند.و مرا مجبور می کنند که اینجا باشم و انجا که شما طلب می کنید نباشم.

هرکس که از پیراهن خونین  عزت ابراهیم نژاد توبره نانی دوخت...حلالش.هرکس که باطبی را به جرم پیراهنی خونین در ردیف جانیان گذاشت..بخشش برای او.هرکس که اکبرمحمدی را به خواباخواب برد..دستش پرگل. نه مخاطب گرامی من!این نفرین ها و افرین ها مال خودتان.نه نان کسی را خورده ام که وامش را بگذارم..نه قهرمانی از این دستی که دوستان هرروز رکودش را می زنند برایم جالب است.

وجدانا نمیخواهم نانم در گروی جانم باشد و بدتر اینکه نانم درگرو جان دیگری باشد.منم  و یک مقدار ادم که زمانی با آنها بوده ام.و همه شان الان از خاطرات ،پایشان جلوتر نمی اید.ابراهیم نژاد و دیگران هم برگی از این خاطرات.فعلا که دور  امیر عباس فخرآور و امیر فرشاد ابراهیمی  است و از این قبیل ادمهای زرنگ.بعدا هم همین روال خواهد بود.مطمئن باشید. این قانون زندگی است/اکبرمحمدی سر بر خاک بگذارد تا منوچهر محمدی زنجیر طلا در صدای امریکا به گردن بیاویزد. این خوبست.بله.بهتراز اینست که دوکشته روی دست خانواده بماند. من هم مخالفتی ندارم.

حضرات محترم بی رودربایستی شما خواستار شنیدن کدام فسانه هستید؟ که ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کاربودند تا عزت ابراهیم نژاد را به کارزار بکشند و بکشند. و حتما  راویان قصه همین دوستان دمب خروس دار و قسم حضرت عباس اند؟ خوب اگر اجبارست بگویید که هرکس این قرائت رسمی را نپذیرد زندگی روشنفکرانه اش بر آب است. و یا عامل رژیم است.

باشد قبول.حرف شما قبول. اما واقعا باید بگویم زمین بازهم گرد است .حتی اگر رادیو امریکا بخواهد.!بنده نه  علی افشاری رشک می برم .ونه به کورش صحتی.یکبار زندگی کردن که به اینهمه دریوزه نمی ارزد.

لاجرم افتخارمی کنم که همولایتی ام و رفیقم ـ عزت ابراهیم نژاد ـسرم را به سر افرازی برآورد .شاعر طالب دوستی و محبت و صفا.   و لی جان همین عزت..شما این قصه هایی که درمورد کوی می گویید..خودتان باورتان می شود؟

در من انکارگری است که می گوید  باورم نمیشود.نه خیالتان راحت. عزت سرجایش.شهید کوی.دانشجویان و گروه فشارسرجایش.تیراندازی سرجایش.همه  قبول.

اما واقعا کسی  صبوعیتی که شما تعریف می کنید را در نفسش نپرورانده است. کسی نمیخواست جنایتی بشود.بله.محل زورازمایی بود.اما کوی برای همه تراژدی بود.هم برای حکومت.هم دانشجو.و هم خانواده عزت.

اینکه کسی انجا جاوید شاه کشیده یا درود بر فروهر گفته یا....من بی خبرم.و اینکه همه آن دانشجویان معصوم که در کوی گرفتارامدند..همه مخ های پیچیده سیاسی بودندکه عزت هم یکی از آنها بود..اینهم با خودتان قضاوتش. به هرحال انموقع هنوز امیرفرشاد و امیر عباس ها در خدمت برادران گروه فشاربودندو از من به ماجرا واقف ترند.اما با تمام احترامی که برای عزت قائلم به عنوان یک مظلوم.و خانواده اش به عنوان گروه دردکشیده در مظلمه وحتی ان خواهرش که شیرزنی زنان لرستانی را بارها اثبات کرده است این را باورندارم که  کسی از مرگ عزت شادمان شده باشد. واینها که الان هوادارعزت اند با این ادبیات خشن ، اندکی ارمان و عقیده شان شبیه ارمان  شاعر لرستانی ،عزت ابراهیم نژاد باشد.

یا افسوس است و یا اندوه. من آنزمان هم حزبی تک نفره بودم.حالا هم همان ادم لجوج بی ملاحضه ام .و باک ندارم که از لیفت ولیس روزگاری چیزی به من برسد.اما واقعا  بگذارید گاهی برای تنوع در زندگی، شرمتان بشود. همه جا دربوق کردید کهفلانی  توهین کرده است به عزت؟ وجدانا چند بار ان چندخط مرا خواندید؟

القصه شما دوستان که گلایه کردید.به خصوص دوستان انجمن سیستان و دانشگاه شریف./ گرچه نوشته قبلی هم هرچند مغلق اما بی اهانت بود..بازهم از خانواده مرحوم عزت عذر  و پوزش میخواهم .

هرچند که وقتی که دکترسروش به دیار ما آمدو دوهزارنفر از مردم خرم آباد در دفاع از او گرفتار شدند..در مقدمه کتاب شهریاری و دینداری نوشت..که من به دیار قومی ادمیخواره رفتم. وباز من بودم که اعتراض کردم که جناب سروش..دوهزارادمیخواره به جرم حمایت از تو درزندانند.آنموقع کسی به سروش نگفت که بی انصاف تو  داری به کسانی توهین می کنی که هنوز جنازه اولادشان گرم است...ما که البته حافظه تاریخی نداریم. ده نمکی را من الان مانند عزت ابراهیم نزژاد می بینم.مگرنه اینکه از پرتو سخن مصباح یزدی تا جمهوری اسلامی مسیح مهاجری دارند چوبش می زنند.مگر همین رفقا و همکاران اصلاح طلب  سابق  من نیستند که حق حیات هم برایش قائل نیستند. ده سال رشد آزادیخواهی دوم خردادی ها به فاشیسم منجر باید بشود؟بله .همین است.فاشیسم یعنی اینکه حق حیات برای دیگری قائل نباشی. و حالا که جهان چرخی زده  و ده نمکی از اخراجی ها می گوید و شما از  مرگ برفلانی و بهمانی..نا خواسته من طرف کسی هستم که حرفش به  زندگی نزدیک است و از حیات و یکپارچگی ایران دفاع می کند.حتی آنکس که دیروز  درفکر منکوب کردنش بوده ام.حالا  دوستان مرا متهم  کنند..ارزشش را ندارد که بگویم..که من آن ام که خود دانم.

 گفته بودم که القصه..یعنی ارزشش را ندارد .اما واقعا مردی هم چیز خوبی است و زنان قدیم هم این خصلت را داشتند. القصه همه سهم من از ازادیخواهی و دموکراسی و این چیزها مال شما.

ببرید و حراجش کنید.اما حواستان باشد که ابران را یوگسلاوی نکنید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:20  توسط آستانه  |