
علی مزینا نی
تو را می ستایم. بارها در زندگی ام برخود وقوف پیدا کرده ام که چگونه زیستن ام باید شباهت به چه کسی داشته باشد. پاسخ ها شبیه رسم و راه تو بودند.هربار بزرگتر به نظرم می امدی. با شکوهتر. رساتر. و مظلوم تر. وهی به تو می رسیدم. بی انکه دست از بازوی تغافل باز کنم.
سی سال زندگی بر صورت جوانان حاشیه پیری و فرسودگی می اندازد. سی سال مردگی تو اما به سه دقیقه نمی کشد. هنوز جسمت گرم است. تنت از آخرین تشنج داغ است . پک آخر تمام نمی شود. و تو نمی میری.
در صفحه تقویم نوشته اند که در گذشته ای.لابد ثقیل است برایشان که تو را شهید بنامند.
اینجا هم پارتی بازی است. دسته بازی است.کاش بجای کراوات و سیگار زر ،عمامه ای به سر داشتی . ریشی که هر بار که آن را بخاری ،جماعت به جای تو در فکر فرو بروند.
کتابهایی که به گلوی کلمات چاقوی ابراهیمی ات را گذاشته ای و به قربانگاه قلم برده ای..تا کتاب تو شوند..امروز متروکه روشنفکران است. فوکولی ها از تو کویر می خواهند ویا هبوط.
جایی که گیج و منگ ایمان حرف زده ای. جایی که صورت خیس تو قابل رویت است. اما جایی که می خروشی و بانگ برمی اوری. ..جایی که رسوا می کنی و زینبی می شوی و از دروازه شورش می گذری و بر مناره فریاد گلو می درانی..نه .آن لحظه ها را دوست ندارند که ببینند.که نشان دهند.
چون دنیا تخت گاه صاحبان خنده های ابلهانه ای شده است که ادمیان در وضعیت بردگی مرتکب می شوند.
اگر هر صد سال یک نفر چون تو از زمین بروید.. سرنشین این خاک سترون هرگز به خواب مرگ نخواهد رفت. خواستم از بی انصافی دوستان و ظلم بی جهتان بنویسم. دیدم که باز مجال ندارم.
صد سال دیگر تو را شاهزاده ای..کینگ و یا لردی معرفی خواهند کرد.که افتخار وطن بوده ای. غافل از انکه تو بر هر شرافتی غیر از برابری..شوریده ای..فردا خواهم گفت.شهید دانایی. امشب..خسته ام..ببخش!
در چنین شبی از مرز گذشتم و خود را انسوی خاک انداختم.پای زخم و دل ساکتی که خیال تپش نداشت.
من به فاطمه(س) بدهکارم.همه اشک هایم را. دریغ نمی کنم از خودم احساسی که به او دارم. تصویری که از او دارم.مشابه این همه شمایل نیست. تا نشانش دهم. اما صدایم در گفتن اسمش لرزشی دارد.
سالهای روشنفکری گذشته است. سالهای اصول گرایی هم.اما همچنان به این اسم که می رسم ..هنوز خودم هستم.بی آن پیرایه ها.ادا ها و لکنتها.
سالها پیش یکی ازدوستان که الان تئاتر به این کشورو آنکشور صادر می کند .می گفت که اعتقادات..مناسک پوچ نیست واعتقاد و انتظار ظهور منتقم. خرافه نیست . اما به چه درد می خورد؟
آنموقع هم جوابم در برابرش همین بود. و الان هم که نمی پرسد ..همان است. حس پرستش،تعلق و دلبستگی .حسی از جنس دوست داشتن افراطی است. تا انجا که تو رابه سرزمینی ،کسی ،اتفاقی،انتظاری..وابسته می کند.تو را اماده کشیدن مرارت می کند.تا برای خودت کسی باشی. کسی که بتواند به وسعت صورت گریه کند. می تواند به وسعت همان صورت لبخند بزند.
گاهگاهی دوست دارم گریه کنم .نمی توانم. بیشتر اوقات می خواهم بخندم. نمی توانم.
چون خود را خالی از عواطف می بینم.غمی می خرم. تا همانی باشم که دوست می دارم باشم. تا در گزیه و خنده افراطی کنم. هرچند دیگر از من افراط ساخته نیست.
از فاطمه دختر پیامبر می نوشتم. فرشته ای که مادر زاده شد. و این فرشته در شبهای تنهایی و ترس و نامیدی و تنفس فرشتگان مرگ...امید حیات و فلاح داده است. در سوابق روزهای بی پناهی ام ..بسیار لحظات سراغ دارم که بردن نامش به من تسلی داده است.
در این زمانه که تبه کاریت را خدا می داند و روشنفکریت را خلق.. و به محض اینکه از عقیده ات حرف بزنی..متهم به این وآن میشوی..بازهم قلبم درد می گیرد ..وقتی نام تو را می برم فاطمه. مادر خوبان جهان. و مادر من. که دستانت را لابلای زنجیر زمانه می گذاری..وقتی که حلقه ها به شکستن گردن من..عهد بسته اند.در این شب ..که پاره های تاریکی از ابرهای جهل می بارند..بازهم نام تو را می برم ..فاطمه..بی انکه لایق زمزمه نام تو باشم.
دلم گرفته است بد جوری. حضرت اقای فاضل لنکرانی حقی به گردن من دارد. در علم اصول شاگرد با واسطه اش بودم..خدایش بیامرزد. انسان پاک و باسوادی بود. نامش به باطنش می خورد. خط خوبی هم داشت..
باید چند چیز دیگر هم بنویسم..فرصت نیست.
داستان برج
هر بار كه چفت در را باز مي كنند باريكه نور مي افتد روي ديوار. و عنكبوت روي تارش جابجا مي شودو مي رود كنج اطاق و زنبور كوچك دوباره تقلا مي كند. وقتي مرا آورند هشت نفر ديگر هم توي اطاق ولو شده بودندكاش مي شد كه به ديوار تكيه بزنم و پاهايم را رها كنم روي موزائيكها سرد. در آهني اطاق با سر و صداباز مي شود. انگار كسي را اينجا زياد نگه نمي دارند. تازه مثل زندان هم ميله ندارد.
_ شما چهار نفر هم...بيرون
دستهايشان را به هم چفت كرده اند. چهارنفرشان با هم بلند مي شوند. من هم بلند مي شوم. مامور با دست روي سينه ام مي زند و مي گويد:
تو كجا مي آي و در را مي بندد...
دوباره تكيه مي دهم به ديوار. زنبور ديگر تقلايي نمي كند چون صداي بالش را نمي شنوم.
پدر مي گفت آدمها وقتي مي ميرند روحشان به شكل زنبور مي شود و از دماغشان پر مي گيرد.
از اينكه با روح كسي توي اين اطاق تاريك تنها شده ام مي ترسم. آن شب هم كه به چشمان پدر نگاه كردم خيلي ترسيدم. تمام صورتش را خون گرفته بود. از گوش ها و دماغش خون بيرون مي زد و باران بر دهان نيم بازش مي باريد. پيكر بلند و تنومندش افتاده بود كنار در برج و از آسفالت خيس خيابان بخار بلند مي شد.
شايد اگر باران نمي باريد من زنبور بزرگي را مي ديدم كه از دماغ پدر پر مي گيرد. شايد هم دير رسيده بودم. صداي در بيدارم مي كند. سايه هيكلي بزرگ رويم مي افتد:
_اسمت چيه پسر؟
صداي مادر را مي شنوم كه با دستپاچگي مي گويد:
- لال ه جناب سروان. اسمش علي اصغره.
_لاله يا ديوونه؟ و پس گردنم را مي كشد و بلندم مي كند.
- لالي ها؟
- مي دوني بر هم زدن نظم دادگستري چه قدر جرم داره كره خر؟!
صورتم را چند بار مي كوبد به در آهني.
مادر شيون مي كند.
- جناب سروان پسر حاج آقا كه رضايت داده؟!
جناب سروان گردن مرا رها مي كند و شلوارش را بالا مي كشد و كاغذي را كه مادرم بهش داده را نگاه مي كند.
مادرم مي نشيند و خون دهنم را با چادرش پاك مي كند.
جناب سروان نفسي تازه مي كند و بدون اينكه ما را نگاه كند مي گويد:
- خوب انسانن ديگه. شرف و آبرو دارن.
بعد مي آيد گوش مرا مي كشد و در گوشم مي گويد:
- مي دوني پول اون چهار تا دندون كه ازش شكستي اندازه خون باباته.
مادر مرا در پناه سينه اش مي گيرد.
جناب سروان در حاليكه دور مي شود مي گويد:
ته راهرو دستشويه ... ببرش نكبتو تا دادگستري رو به گند نكشيده. دهاتي ها...
مادر صورتم را مي شويد. مي گويد:
- علي اصغر تموم شد ديگه . روي اين صندلي ها بشين تا من كارام تمام بشه.
و مي رود. توي يكي از اطاق ها.
****
صبح كه آمديم دادگستري غلغله بود. اما حالا جز چند سرباز كه جلوي در دارند با هم گپ مي زنند و شوخي مي كنند كسي نيست. دنبال زنبوري مي گردم كه توي سالن وزوز مي كند. شايد صداي مهتابي راهرو باشد.
مادر از اطاق بيرون مي آيد. به من نگاهي مي كند و با عجله مي رود توي اطاق ديگري. بعد به همان اطاق برمي گردد.
روي صندلي ها دراز مي كشم.
آن شب هم روي صندلي ها دراز كشيده بودم توي نگهباني برج .
پدر گفته بود:
- من يكسر مي رم تا خونه و زود برمي گردم.
راديوي پدر را گذاشته بودم روي سينه ام و موجش را مي چرخاندم.يكدفعه در شيشه اي برج باز شد.
آقا سامان بود. پسر حاج آقا.كت چرمي را كه من خيلي دوستش داشتم پوشيده بود.
- چطوري علي اصغر پس بابا كو؟
بعد خودكارش را از جيبش درآورد و گفت بنويس:
نوشتم بابا به خانه رفته است.
خودكار را از من گرفت و زد زير خنده:
- آخ جان. پس به خانه رفته...است.خوبه خوبه ..بهتر كه نمانده است.
بعد دهنش را به گوشم نزديك مي كند و مي گويد:
- علي اصغر! ببين من يه مهمون دارم. خارجكيه.مي فهمي كه ... تا حالا خارجي ديدي؟ نديدي... ما بالا كارداريم.مي ريم بالا. اگه بابات اومد يا باباي من زنگ زد چي مي گي؟ هيچي نمي گي... آفرين علي اصغر!
بعد رفت دم در و با يك خانم خوشكل خارجي برگشت. مات شده بودم. خانمه از تمام نوعروسهايي كه مي آمدند پيش مادر رخت عروسي بدوزند زيباتر بود. او هم كت چرمي پوشيده بود. از جلويم كه رد مي شد بوي عطرش توي دماغم پيچيد.
از كت هردوشان آب مي چكيد.
آقا سامان كه متوجه چشماي من شده بود خنديد و گفت:
- خانم! يه سلام خارجي بهش بكن تا اين علي اصغر بفهمه دنيا دست كيه؟
خانم خارجي چشماشو داد بالا و گفت: سلام پسر!
آقا سامان كه از زور خنده خم شده بود بريده بريده گفت:
- بابا لال ه... بيا بريم. جواب سلامت با من
دم آسانسور كه رسيدند پسر حاج آقا برگشت و به كتش اشاره كرد و داد كشيد:
- اين كتو فردا بهت مي دم. امشب كه مي بيني بارونه.
اقا سامان كه رفت بالا . من دوباره مشغول راديو شدم.
چند دقيقه بعد پدر آمد. ردپاهاي خيس را كه ديد هراسان شد. شانه ام را گرفت و تكان داد.
- كسي رفت بالا علي اصغر؟
اي كاش پدر سواد داشت.
با انگشت نشان دادم دو نفر بودند.
پدر شانه مرا رها كرد و دويد طرف راه پله. خيالم راحت بود. اگر پدر هم خودش اينجا بود به آقا سامان راه مي داد.
****
يك ربع طول كشيد تا سر و كله پدر دوباره پيدايش شد.نمي دانم چرا دستش روي گونه چپش بود و انگار رمق راه رفتن نداشت. صورتش سرخ بود. مثل موقع هايي كه مي آمد خانه و مادر هنوز مشتري خياطي داشت و او خجالت مي كشيد. بعد بدون اينكه به جيبش نگاه كند. سيگاري بيرون كشيد و با هيتر برقي روشن اش كرد. در آسانسور هم باز شد و پسر حاج آقا با خانم خارجكي بيرون آمدند. رنگ هردوشان پريده بود. انگار عجله داشتند. چون هردوشان به در شيشه اي خوردند. پدر به آنها نگاه نمي كرد. سرش را پايين انداخته بود و سيگارش را مي تكاند. چند لحظه بعد صداي آقا سامان آمد:
- مرتيكه بيا در و باز كن.
پدر سيگارش را روي زمين انداخت ولگدش كرد و ازدر بيرون زد.
بعد صداي ترمز ماشين آمد. سه بار پشت سرم.
در ششه اي را كه باز كردم . ديدم پدر افتاده روي زمين. انگار چيزي توي گلويش گير كرده باشد. خرخر مي كرد. بالاي سرش كه رسيدم ديگر صدايي نمي آمد. جز صداي باران...
*****
با صداي همهمه از روي صندلي بلند مي شوم. مادر از اتاق بيرون مي زند. دايي جعفر و حاج آقا هم.
بعد آقاي فرهادي و دوتا مأمور چكمه پوش.
دست آقاي فرهادي را دستنبد كرده اند به دست يكي از مأمورين.
با خودم فكر مي كنم آقاي فرهادي راننده شركت حاجي را چرا چفت كرده اند.
مادر صدايم مي كند:
- علي اصغر بيا امضاء كن بريم خونه.
مي روم توي اطاق.
دستم را توي جوهر مي كنند و مي گذارند پائين يك صفحه ي بزرگ سبزرنگ.
حاجي دستي به سرم مي كشد. و چشمك مي زند به فرهادي. دو روز ديگه هم ايشالا شما رو مرخص مي كنن آقاي فرهادي. فرهادي هم نيشش باز مي شود و مي گويد:
- ممنوم حاجي. خدا ما رو بي شما نكنه.
بعد همگي با هم راه مي افتيم.
فرهادي را سوار يك ميني بوس مي كنند.
- حاجي ما رو تعارف مي كنند كه سوار ماشين خودش بشويم.
دايي جعفر فوراً سوار مي شود. مي نشيند بغل دست حاجي در صندلي جلو.اما مادر خجالت مي كشد. دايي جعفر سرش را به مادر تكان مي دهد كه يعني حاج آقا را معطل نكن.
مادر دست مرا مي كشد و هر دو سوار مي شويم.
حاج آقا در حالي كه ماشين را روشن مي كند مي پرسد:
- خونه قبلي هستين؟
دايي جعفر از روي خوش خدمتي جواب مي دهد:
با اجازه بردمشون پيش خودم.
حاجي تو آينه ما دررا نگاه مي كند. من چادر مادر را زير چانه اش جمع مي كنم.
حاج آقا دوباره مي پرسد:
- حالا كجا؟
مادر مي گويد:
- محله ي تپه كوچيك.
*****
توي راه دايي جعفر كل زندگي خودش و ما را براي حاجي قصه مي كند.
مادر هم سعي مي كند اشك مرا با چادرش پاك كند. تپه كوچيك درست پشت برج حاجي است. و همه كساني كه روي اين تپه كوچك خانه ساخته اند هم خُِِلق دايي جعفر اند. وقتي ماشين مي ايستد من خودم را زود بيرون مي اندازم. و از ماشين دور مي شوم. مادر و دايي جعفر تو ماشين با هم چند دقيقه اي صحبت مي كنند.
وقتي پياده مي شوند دايي جعفر دست حاجي را مي بوسد. مادرم هم خم مي شود. وقتي مي خواهد دست حاجي را ببوسد . چشمش به من مي خورد و زود راست مي شود.
حاجي يك كاغذ مي دهد دست مادرم. طوري كه من بشنوم با صداي بلند مي گويد:
- فردا صبح زود بريد بانك... گم نكنيد يه وقت اين كاغذ چك رو.
بعد مي رود سوار ماشينش مي شود. اما دوباره پياده مي شود.
يك كت چرمي توي دستش است. به مادر مي دهد و مي گويد:
- برا علي اصغر.
و بعد گاز ماشين را مي گيرد و مي رود.
دايي جعفر با حسرت به كت چرمي كه روي دست مادر افتاده نگاه مي كند. كت چرمي بوي عطري آشنا را مي دهد. پشت به غروب آفتاب از پله هاي سرخ محله بالا مي رويم. زنبوري از بغل گوشم مي گذرد. به بالاكه نگاه مي كنم سايه ي برج مثل پتكي بر محله خم شده است و سايه كله گنده ي آهني اش بر خانه جديد ما افتاده است.
عليرضا آستانه_ بهمن 81
به دنبال قلعه ای عظیم
که از کلمات دیواره بر دیواره می تند
به شعر تو رسیدم باز...
اه نصرت شعرهای حماسی گریه
و اسطوره بی زوال سرگشتگی
که لب از خونبهای اطلسی ها باز نمی گیری
بلند گریه کن بلند
مردانه چون همیشه تاریخ
تا جایی که صدای مردان از یاد نرود...
اين دوسه روز در سالگشت رجعت امام درگير بودم.تجربه هركسي پيرامون هر واقعه اي منحصر به فرداست.تجربه شخصي شايد هيچوقت از پنجره واژه راهي به سمت نظاره خوانندگان باز نكند.اما تجربه جمعي مي تواند قسمتي از واقعيت تاريخ را برملا كند.
خيلي ها گرم مزاجي انقلاب را به پاي امام مي نويسند. اين گرمي را در همه انقلابها مي توان ديد. قاعده اي وجود دارد كه شتاب انقلابي را به رسميت مي شناسد.آن را طبيعي و اجتناب ناپذير مي داند. اما گرمي مزاج انقلاب ايران خطايي است كه قابل اغماض در چشم روشنفكران نبوده است.
مي دانم كه ژاژ خواهي از من خواهد شد. اما شرمنده نيستم كه افتخار كنم به امام و انقلاب ايران.
انقلابي كه تمام خواسته هاي تاريخي ملت را از دروازه خود گذراند. خواسته هايي كه گاهي متضاد هم بودند.
از راديكاليسم سياسي چپ تا ليبراليسم اقتصادي راست. وامام اينهمه را در استقلال و ازادي و در نظامي جمهوري و با شاخص هاي معرفتي اسلام دسته بندي كرد.
رفع استضاف ارمان امام بود. و امروز در هركجا كه فقر فرهنگي .منزلتي . اقتصادي وسياسي وجود دارد .بايد شك كرد كه ارمان آن در تضاد با ارمان امام بوده است.حتي اگر مقدس ترين افراد بخواهند كه به مقدس ترين روشها فقرآزادي.فقر اقتصادي.فقر عدالت و فقر نظريه را توجيه كنند.
من ادم همين حوالي ام. ساعت 7 صبح روز چهاردهم خرداد كه مي خواستم بروم و امتحان درسي ام را يدهم . نمي دانستم كه در بازگشت به خانه بايددوران خود و عقايد صادقانه به مقتداي فكرم را سپري شده بدانم.
آن روز بغض كه پدر از فرط گريستن بيمارشد و گلويش گرفته بود براي كسي ديگر حتما روز دلگيري نبوده است. من چهارسوي اسمان را نگاه مي كردم كه حضرت قائم عنقريب از راه خواهد رسيد. اما نرسيد. تا دوسال ديگر همچنان در بهت بودم. در مسجد محل شايع شده بود كه جانشين امام . روحش در سراسر كشور به گردش مي ايد. و معجز دارد. من هم در خيابانها پاس مي دادم كه كسي شعاري برعليه رهبري بعد از امام ننويسد. اما خميره من دستخوش تغيير شده بود. خميره خيلي هاي ديگر هم دستخوش تغيير شد.
رفقا چند دسته شدند. يك گروه به ساختار قدرت اضافه شدندو چرب وشيرين را چشيدند. گروه ديگر زده شدند. و در خلاف راهي كه امده بودند به راه افتادند. ضد مذهب شدند. تجاهر به فسق مي كردند و برتمام روزهايي كه زندگي متعبدانه اي داشتند .تاسف خورند. من وكساني ديگر در بهتي كه هرلحظه عميق تر ميشد فروتر مي رفتيم. يادم مي ايد كتاب خودسازي انقلابي شريعتي دوباره سر زبانها افتاد.يكي از دوستان مي گفت كه بايد طوري زندگي كنيم و عقايدمان انگونه محكم و منعطف باشد توامن.كه انگار در زمانه امام زمان زندگي مي كنيم. به گونه اي كه عقيده در غياب قائد فلج نشود. اين زندگي دوم كه بعد از امام شروع شد . خيلي تلخ بود. خيلي زحمت داشت . وخيلي بي پناه بود.به خانه برگشتم . به مسجد محل كه پدر سهمي در ساختنش داشت. برسينه ام زدند كه كه كسي كه سروش بخواندو دفتر تحكيمي شده باشد جايي در مسجد ندارد. من آنجا ده سال مكبر بودم...مفسران تفكر امام كساني شدند كه برمزار شريعتي بزرگ تف مي انداختند. همان كساني كه روزي نمي توانستند يك نانوايي را درقم اداره كنند. همان كسان كه زيلوي زير پاي اقا مصطفي را اب مي كشيدند كه نجس است خميني و تبارش. حالا از قم تا كانادا در زير حوزه نفوذشان تنفس مي كرد.از طرفي همه انها كه زندگي كوپني دوران جنگ را در كنار ما از سر گذرانده بودند به خوردن نان حرام داري مجوز مصلحت روي اوردند. برجها سر به فلك كشيدند.طاعون مادي گرايي در فراق عدالت به زندگي ايراني اضافه شد.هركه پولش بيش .عشق و حال و رفاه و ازاديش بيشتر. قدرت به راحتي تبديل به فرصت ثروتمند شدن مي شد و ميشود. سايه برجها بر خانه هاي محقر مي افتاد و آفتاب و آسمان را از مردم فقير دريغ مي كرد. يادم هست كه مرحوم نوربخش در دانشگاه چمران در سال 71 اولين شوك را برذهنم وارد كرد. او گفت كه قطار توسعه خواهد امدو لاجرم كساني در زير چرخهايش كساني له خواهند شد. اما آن كساني كه راهي جز سوارشدن بر قطار يا له شدن در زير چرخ آن . نداشتند بعدا به اين فكر فرو رفتند كه ايا اين قطار مقصد وسرانجامش دور شدن از سر زمين انديشه و عقيده امام نبود؟آيا جز اين بود.چرا هروز دورتر از او مي شويم؟ چرا خميني گرايي را روشنفكران لميده ما كه در كوپه اي دنج در قطار ي كه به نا كجا اباد مي رود.با پسرفت وارتجاع مرادف مي دانند؟و چرا حكومتيان مي ترسند كه واژه آزادي كه ارمان امام بود را حتي به زبان بياورند.پس انقلاب براي چه امر ضروري اتفاق افتاد؟
انسان طراز مكتب كه نبايد جيره خوار اضافه كار سر برج خود شود . تفكر انقلابي كه نماينده رانت خواران ريز و درشت نيست. هويت اسلام كه النصر بالخدعه و رعب را مردود مي داند .انسان حر كه خدايش ازاد افريده است كه نمي بايست براي گفتن حق. از گردن كلفتها تكدي ازادي كندچرا اسلام ابوسفياني جايگزين فكر ناب مهربان و جامع محمدي شود. در غياب ازادي. هر قلدري خواهد توانست كه لخت در خيابان ظا هر شود و خودرا مقدس بداندو كسي جرات دهان بازكردن نخواهد داشت. آنتي تز زر سالاري كه نبايد خرافه پرستان مخوف باشند كه از جوان قران خوان پاك .ادمي عصبي و تلقين پذير بسازند كه براي هم دانشگاهيش آرزوي اعدام انقلابي كند . و خوش خدمتي به صاحبان نوكيسه قدرت را مرادف با شمشير زدن در ركاب حضرت حجت بداند. اين تنها نيست. موريانه فكر عبدالكريم سروش هست كه عقيده داشتن به ارمان را عين تعصب و خشونت مزاج مي داندو جاده صاف كن اغيار بر اي اقايي برمردمي بي عقيده .خرافه گرا و منتظر نجات از سوي جرج بوش يا امام زمان ميشود.
امام براي من كسي است كه در وجودش عقيده وازادي به تناسب و. تعقد مي رسند. و كسي از تنهايي خود به جان نمي ايد.
حضور مرد خدا براي تربيت جامعه اي كه بنا دارد نمونه اي از مردمان ميانه ميدان باشد .ضروري است. ودر غياب او ست كه كرامت انسان از فرهنگ جغرافياي سرزمينش خط مي خورد. همه در انكار روح خدا باشند. مهم نيست. محمد و علي يا به قول شما ماركس و گاندي در هزاره ها مرده اند. آنها فكر بوده اند. محمد فكر بوده است كه هزاروچهارصد سال راه تاريخ را پيموده است. حال هركه بي انديشه به سراغ انها برود چه دشنامشان دهد و چه مدحشان را بگويد.شريك در بزرگي انسانيتشان نخواهد بود.خميني نيز يك مرد خدايي است . كه دشنام و مدح براو بي تاثيراست. مهم اينست كه ارمان رفع استضاف او هنوز بهترين ارمانهاست.
مادري ديروز در اشپزخانه اش مشغول پخت و پز براي بچه هاست.نمازش را همان كنارها ميخواند.به پسر زنگ ميزند.از دختر احوال مي پرسد. و امروز در زير خروارها خاك است. به همين سادگي اتفاق مي افتد.به همين سادگي به من خبر ميدهند.ولي به سادگي نميتوانم فاصله آشپزخانه تا قبر يك مادر را باوركنم. و اين اتفاق در تيراژ ميليوني هر روز اتفاق مي افتد.
آه ..آه..انسان عزيز..
مادر حميد سوري رفيق من به رحمت خدا رفته است.همان كه مي گفت من هميشه فكر مي كنم كه چهارپسر ندارم. تو پنجمي هستي. حميد نمي دانم كه خبر شده است يا نه؟
چندوقت است كه از اين كشور به آن كشور سفر مي كند.يك بچه مبتكر و خالق .كه براي فروش طرحهاي فني اش دربدر غربت شده. در وطن كسي تره خورد نكرد براي فكرش. دارد نوكري عربها را مي كند.
حميد جان تسليت مي گويم.خودم را دلداري مي دهم به اينكه در سالروز وفات فاطمه زهرا .مادرت رفته است.به اينكه نماز شب اول قبري بخوانم و قراني.وتسليتي كه تو ديگر براي برگشت به وطن بهانه اي نداري.
چه بگويم. لقد خلقن الانسان في كبد...
از دوستاني كه مي ايند اينجا و حرف تازه اي نيست عذر مي خواهم.ميخواهم وبلاگ شعرو اينجا را يكي كنم. دنبال قالب وبلاگ گشتم.اينكاره نيستم. شايد به زودي يكيشان كردم . تمام خزعبلاتم را..