مرغابي ومه
كسي نمي پرسد كه سبب اماس لبت چه بوده.شراركدام تيزدست لبانت را به هم دوخته است.يا بغض گلويت از كدام نامردمي است كه برتو رفته است.فقط لكنت تو شنيدن دارد وبس.راستش را بخواهيد من آدم ساده اي هستم.بيشتر از دو دوتا چهارتا سرم نميشود.درهرصورتي خوشبينم .هركسي بگويد من فلانم و بهمان نيستم باور اش مي كنم.اما سادگي ام به خاطر گذشته تندي كه آمده ام دچار بافت ريزي شده كه هرتارو پودي را در خود نمي پذيرد.برايم هميشه معما بوده كه چرا مردمان اينهمه نقاب برچهره ميزنند.مگر پشت نقابها چه چهره ژنده اي است كه از افشاي آن ترس دارند. من با لكنت هميشگي ام اصلا به اماس لبم فكر نمي كنم.بالاخره به هرطرفي كه بروي چاله اي است.گوركني مزد بگير هست و خدا را شكر كه هنوز زنده جسته ام.چه ارزش ايدئولويكي بالاتر از خود زندگي وجود دارد؟پس چرا كمي از آنچه آن را اصل خودم مي دانم حرف نزنم.حتي با لكنت.
مغرور نيستم.اما غرورم براي آينده ام كافي است.در حدود بيست سالگي بهترين محل تحصيل را رها كردم. بعدش مشاور استاندار شدم.كارم تبديل آرمانهاي خودم بود به برنامه فكري و فرهنگي.برنامه هايي كه از يك عرق مذهبي و شمايل روشنفكري ناشي ميشد.مواجب نمي گرفتم.در اين سن وسال هر مدير زرنگي از يك جوان كه رابطه خوبي با دانشگاه وهنرمندان دارد نهايت خرحمالي بي مزد ومواجب را بلد است كه بگيرد. مثلا روزهايم به پيدا كردن ساختمانهاي بلا استفاده دولتي مي گذشت وشب ها نقشه تبديل آن خرابه ها را به خانه فرهنگي كوچك در محله اي تا گردن فرو رفته در بنگ و حشيش را مي كشيدم.مدرس داستان نويسي هم بودم!سيصد تايي هم سركلاسم آمدند.الان بعضي هايشان كتاب دارند. من هنوز ندارم.
سالها به سرعت مرا به پشت سي وچندسالگي انداخته اند.فقط يك وجدان آسوده دارم و ديگرهيچ.
مي دانم ضعفم در كجا بود. مشكل سرتكان دادن داشتم و لبخند زدن.مثلا يك نفر مي آيد و پشت تريبون با ارقام و اعداد دروغ به جماعت تحويل مي دهد. يا در مورد شجاعتش در جبهه و چشم پاكي اش در مراودات فرهنگي چاخان مي كند.يا تعريفكي از خود در خواباندن دست دشمن در كوي دانشگاه مي كند.بعضي اوقات هم از نظر كرده بودنش پيش فلان فرد مقدس يا بهمان آدم مهم حرافي مي كند.بعد من نا اهلي مي كنم وبه پرسشي تمام آنچه كه گفته را مورد تشكيك قرار ميدهم.ادم موذي نيستم.فقط يك ادم ساده ام.كه دو دوتا چهارتا كرده و فهميده كه طرف يك دروغگوي ناشي است.
چرا سرم را مثل يك مريد يا به تشبيه ناخوبش مثل يك گوسفند تكان تكان نمي دهم؟چرا يك لبخند احمقانه نميزنم تا فردا طرف نمك گير شود و نانم در روغن بيفتد؟.چرا قهقرا را مي پسندم؟
پ.ن:نه! نمي توانم پست ديشب را تكرار كنم.ديشب از سيد فريد قاسمي و ساسان واليزاده نوشتم. ادمهايي كه خيلي جلو تر از من هستند در فهم وانسانيت.اما همه اش ديشب پريد. خسته ام.بايد سراغ حس ديشبي ام بگردم.شايد آن كلمات بي دروغ يادم بيفتند.با همه مه اي كه وجودم را گرفته..پرواز چند مرغابي را هنوز مي بينم.

