تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
مرغابي ومه
لبان آماسيده هيچكسي اجازه سخن گفتن بي لكنت را نميدهد.اما با لكنت صحبت كردن در اين جامعه اقامه دليلي است برمجرم يا ترسو بودن تو.

كسي نمي پرسد كه سبب اماس لبت چه بوده.شراركدام تيزدست لبانت را به هم دوخته است.يا بغض گلويت از كدام نامردمي است كه برتو رفته است.فقط لكنت تو شنيدن دارد وبس.راستش را بخواهيد من آدم ساده اي هستم.بيشتر از دو دوتا چهارتا سرم نميشود.درهرصورتي خوشبينم .هركسي بگويد من فلانم و بهمان نيستم باور اش مي كنم.اما سادگي ام به خاطر گذشته تندي كه آمده ام دچار بافت ريزي شده كه هرتارو پودي را در خود نمي پذيرد.برايم هميشه معما بوده كه چرا مردمان اينهمه نقاب برچهره ميزنند.مگر پشت نقابها چه چهره ژنده اي است كه از افشاي آن ترس دارند. من با لكنت هميشگي ام اصلا به اماس لبم فكر نمي كنم.بالاخره به هرطرفي كه بروي چاله اي است.گوركني مزد بگير هست و خدا را شكر كه هنوز زنده جسته ام.چه ارزش ايدئولويكي بالاتر از خود زندگي وجود دارد؟پس چرا كمي از آنچه آن را اصل خودم مي دانم حرف نزنم.حتي با لكنت.

مغرور نيستم.اما غرورم براي آينده ام كافي است.در حدود بيست سالگي بهترين محل تحصيل را رها كردم. بعدش مشاور استاندار شدم.كارم تبديل آرمانهاي خودم بود به برنامه فكري و فرهنگي.برنامه هايي كه از يك عرق مذهبي و شمايل روشنفكري ناشي ميشد.مواجب نمي گرفتم.در اين سن وسال هر مدير زرنگي از يك جوان كه رابطه خوبي با دانشگاه وهنرمندان دارد نهايت خرحمالي بي مزد ومواجب را بلد است كه بگيرد. مثلا روزهايم به پيدا كردن ساختمانهاي بلا استفاده دولتي مي گذشت وشب ها نقشه تبديل آن خرابه ها را به خانه فرهنگي كوچك در محله اي تا گردن فرو رفته در بنگ و حشيش را مي كشيدم.مدرس داستان نويسي هم بودم!سيصد تايي هم سركلاسم آمدند.الان بعضي هايشان كتاب دارند. من هنوز ندارم.

سالها به سرعت مرا به پشت سي وچندسالگي انداخته اند.فقط يك وجدان آسوده دارم و ديگرهيچ.

مي دانم ضعفم در كجا بود. مشكل سرتكان دادن داشتم و لبخند زدن.مثلا يك نفر مي آيد و پشت تريبون با ارقام و اعداد دروغ به جماعت تحويل مي دهد. يا در مورد شجاعتش در جبهه و چشم پاكي اش در مراودات فرهنگي چاخان مي كند.يا تعريفكي از خود در خواباندن دست دشمن در كوي دانشگاه مي كند.بعضي اوقات هم از نظر كرده بودنش پيش فلان فرد مقدس يا بهمان آدم مهم حرافي مي كند.بعد من  نا اهلي مي كنم وبه پرسشي تمام آنچه كه گفته را مورد تشكيك قرار ميدهم.ادم موذي نيستم.فقط يك ادم ساده ام.كه دو دوتا چهارتا كرده و فهميده كه طرف يك دروغگوي ناشي است.

چرا سرم را مثل يك مريد يا به تشبيه ناخوبش مثل يك گوسفند تكان تكان نمي دهم؟چرا يك لبخند احمقانه نميزنم تا فردا طرف نمك گير شود و نانم در روغن بيفتد؟.چرا قهقرا را مي پسندم؟

پ.ن:نه! نمي توانم پست ديشب را تكرار كنم.ديشب از سيد فريد قاسمي و ساسان واليزاده نوشتم. ادمهايي كه خيلي جلو تر از من هستند در فهم وانسانيت.اما همه اش ديشب پريد. خسته ام.بايد سراغ حس ديشبي ام بگردم.شايد آن كلمات بي دروغ يادم بيفتند.با همه مه اي كه وجودم را گرفته..پرواز چند مرغابي را هنوز  مي بينم.

+ 1:52 آستانه
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
دلتنگ بودن های ظهر تابستان

روایت کلاغ

 

 

ظهر تابستان است.سایه ها کوتاه  شده اند .عابران با نفس های گرم از کنار هم می گذرند.در شقیقه هایشان خون داغ نبض می زند. درسینه هایشان اما کوه یخی است که من نوک آن را برآمده از دهانشان می بینم. و این نفس ها هم حتما بخار زندگی بیهوده و بی عقیده است. که در زیر حباب لیوان عمر..آرام آرام نا پدید می شود.

ظهر تابستان است. سراغ سایه بلندی می گردم. در سایه یک بانک می نشینم. مداد کوچکم را از جیب بیرون می کشم. چیزی به خاطرم آمده است. شعری..همنجور که می نویسم..همانطورهم به لبخند عابران پاسخ می دهم.سعی می کنم که تلخند نزنم. اما در خوابم یک نفر مدام سرفه می کند. اینست که تلخم و انگشتانم جوهري است.کسی که انگشتش جوهری باشد ..روی هر کرباسی که دست بگذارد...سیاهش می کند. من ..اینجا..زیر این سایه بلند ساختمان..در فاصله عطشبار کرباس پیراهن رهگذران چه می کنم؟

 یاد دریاچه شهرمان می افتم.ظهر تابستان را تا شب شنا می کردیم.  با ماهی های سرخ کوچک رفیق بودیم.

 اینجا با گربه ها هم نمی شود رفیق شد. با راننده تاکسی ها هم نمی شود.خيابانها شبگرد ندارد. نفس مردمان گرم است از بخار.

.گرم است از لجاجت زنگ ساعت های بی آونگ چینی.. که همه را به مجرای فاضلاب هدایت می کنند. گرم است.. نه از جنوب گرم و ملس و خنده ونمك..نه از گرمای خلیج فارس ...

 از بخار سینه هایی گرم است که هیچ درد بزرگی را تجربه نکرده اند. و عشق به اندازه یک مستراح رفتن برایشان دوام دارد. و رفاقت به اندازه یک مسافرت اتوبوسی بين میدان انقلاب تا عشرت اباد مهم است.و تفریح همدیگرند..مردم!

مداد کوچکم از یاد برد..ماهی قرمز گلویم را..این را نوشتم:

نه .بماند برای فردا..

 

+ 13:52 آستانه
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
نه قسمت کیک تو هستی...
 

شهر به مانند کیک بزرگی است که تنها یک قاچ آن تمیزو خوشمزه مانده است. این کیک بزرگ که ده قسمتی  فرضش می کنم،تنها یک قاچ سالم و تمیز دارد. نه قاچ دیگر به فراخور نزدیکی و دوری به این قاچ ترو تمیز پر از کرم و آلودگی شده است.

تا چندی قبل تصورم از این شهر همین بود. اما بعد از آشنا شدن با لایه ترو تمیز دهم ،دیدم که هرچه نکبت و میکروب است از این لایه به بقیه کیک سرایت کرده.

اشتباه نکنید . من از بیماری مارکسیسم تخیلی یا زندگی غیر طبقاتی اتوپیایی رنج نمی برم. اما دردهای قابل تحمل زندگی پایین شهری را به بلیه پوز ملوک بازی تازه به دوران رسیده ها ترجیح می دهم.

برایم معمایی شده است این شهر. ما که همه زیر بمب و خمپاره عمرمان  گذشت. سقف خانه هایمان به یک اندازه بود و گلیممان به یک رنگ.پس چه شد که یک قاچ بزرگ از کیک را در غیاب ما غنی سازی کردند.

جمهوری اسلامی که نسل پولدارها ی شاهنشاهی را برچید. خلخالی به بچه گربه های آنها هم رحم نکرد.بقیه هم که شبیه هم بودیم. چه شد که یکدفعه یک قاچ بد ترکیب و بی التفات به بقیه قاچهای کیک به وجود آمد. درآمدشان از کجا بود. چطور توانستند که بر راه تنفس بقیه بنشینند ؟

خیلی برایم عجیب است. این کشور که نه صنعتی داشت و نه صنعت گری. تجارت هم که در دست دولت بود. پس این ارثیه پدری که هر روز نکبت و آلودگیش بیشتر دامن زن ومرد این مملکت  را می گیرد،و همه را به جان هم انداخته که گروه اجتماعی فرهنگیشان را رها کنند و در این قسمت کیک سکنی گزینند و دعوا و قیل و قال و هوار جماعت برای تصاحب قسمتی از این قاچ به آسمان بلند است ، از کدام آسمان سوراخ افتاد . درکدام لحظه تاریخ نازل شد که کسی خبردار نشد. مردمان عادی در خواب غفلت بودند؟

نمیدانم. دعواهای روزگار حسابی بی مزه شده. بیشتر کسانی که امروز با لبان غنچه حرف می زنند در هنگام بلع عرض و طول دهان و نسق اشتهایشان غیر قابل احتساب است.

با کمال تاسف دعوا بر سر عدالت نیست. دعوا بر سر اینست که من در آن قاچ باشم و دیگری نباشد. یا من کیک را تقسیم کنم و دیگری دستش کثیف است و صلاحیت بریدن ندارد. ایدئولوژی پایانی ندارد.

اما وقتی که هدفهای ایدئولوژیک به هوس های ایدئولوژیک تبدیل می شود..همان بهتر که یک نفر تخته ایدئولوژی را به آب بیندازد.

عدالت در تقسیم آلودگی چه محلی از اعراب دارد..نمی دانم.

 

+ 18:28 آستانه
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
سيزده دربدري

 اشاره:گفتم اين تابستوني كه نه بنزيني هست ونه حال سفري همتون رو به ياد سيزده خدا بيامرز بندازم كه بدونيد .حالا همچينم چيزي نشده.القصه اين داستان در سيزده فروردين پارسال تو يك روزنامه كه نميخوام اسمشو بيارم چاپ شد.تازه دارم كاراي گذشته رو پيدا ميكنم.

 

 

 

 به ساسان واليزاده براي يكسالگي وبلاگش...

 

سيزده در بدری


 

 

 

 

 

 

                                            

                                                                                  روز سيزده بود .داشتم خواب مي ديديم مدير يه مجله تمام رنگي 90 صفحه يي شدم . ساختمان 9 طبقه يي داشت . آسانسور هم داشت . رفتم پشت ميزم نشستم . تلفن زنگ خورد گوشي را كه برداشتم يه دفعه ...
    ديري ري ري ري ري .
    صداي بوق ده تن عباس آقا بود كه توي كوچه 6 متري پيچيد و من يك متر از رختخواب پريدم .
    دوروبرمو كه نگاه كردم ديدم زنم با چادر و چارقد چهارتا دخترام رو  به صف كرده .
    زنم چادرش رو به دندون كشيد و گفت : عباس آقا تو كوچه اس . طاقت هم نداره تو يه ساعت لفتش بدي .
    من كه از ديشب از ترس غرولند زنم با لباس بيرون خوابيده بودم ، كيفم رو برداشتم و گفتم : عينكم ؟   

 زنم گفت : مرده شور هرچي مرد عينكي رو ببره . لاي كتابته . آبي به دهنم زدم و كتاب رو زدم زير بغل و اومديم با هم بيرون . عباس آقا داشت تو آينه دندوناشو مي شمرد. سبيلشو بالا زده بود و دندوناشو به آينه چسبونده بود.
    خواستم بگم سلام عباس آقا كه يه دفعه گرومپ ! يه ترقه جلو پام تركيد! مال سيروس بچه بي تربيت عباس آقا بود. همه به جز زنم زدند زير خنده . عينكم رو روي دماغم جابه جا كردم و يه فحش دندونگير زيرلب ، به هرچي بچه بي تربيته دادم .
    عباس آقا از كاميون پريد پايين و دستي به من داد و دستي به سر بچه اش كشيد و گفت : دكتر اين سيروس معركه است . دوماد خودته ديگه . دخترام چهارتايي شون سرشون را انداختن پايين .
    زنم گفت : ايشالا.
    من سرفه كردم . اين عباس آقا قبلا بهش مي گفتن عباس چاخان . تو محله ما مي نشست . همسايه بوديم ، آدم بي معرفتي نيست منتها تو اين چند ساله كه خودش ماشين دار شده ، وزنش رفته بالا و عقلش اومده پايين .
    عباس آقا گفت : بيا بالا دكتر.
    گفتم : نه ، پهلو بچه ها توي باري راحتيم . هوايي هم مي خوريم .
    عباس آقا با سيروس نشستند جلو، من و عيال و بچه ها تو باري . موكت رو پهن كرديم تو كف و نشستيم . اول بايد مي رفتيم دم خونه عباس آقا و زري خانم و دوقلوهاشو بر مي داشتيم . زري خانم زن عباس آقا، آدم خاكي و بي غل و غشيه . با عيال هم نسبت فاميلي داره . زري خانم تا ما رو ديد مثل شير، از كاميون بالا كشيد. گفتم : حاج خانم پيش حاج آقا مي نشستيد.
    زري خانم گفت : اي برادر... مي خوايم با فاميل بريم سيزده بدر، سيزده بدر كه رو پشت كاميون باشي ، تمام سال سوار روزگاري ...
    زنم خنديد و بغلش كرد، با حسرت به پسرهاي دوقلوش نگاه كرد و گفت : ماشاالله .
    توي تعارف تكليف بوديم كه كاميون راه افتاد. به زري خانم گفتم : مي ريم كرج ?
    زري خانم با شادي گفت : آره مي ريم لب رودخونه ... فاطي خانم و آقا موسي الان منتظرن بيچاره ها.
    موسي ?!
    اين رو زنم گفت و دهنش باز موند.
    من كه دهنم خشك شد، موسي باجناق منه .
    اما باجناق كجا بود. از من تنفر داره ، دو سه بار تو مراسم و ميهماني هاي مشترك با هم گلاويز شده بوديم . منو كه مي بينه انگار قاتل پدرش روبروشه . رگاي سرش مي پره و كف به دهن مياره ، يه بار شكايتم رو كرد و دو روز تعطيل تو بازداشتگاه بودم . گفته بود كه پسرش روي پاي ماهواره بردم . پسرش ممدآقا بچه خوبيه اما درس نمي خونه ، يه كم خنگه ، برعكس دخترش كه تمام حافظ رو از حفظ مي خونه . مي خواستم به زنم بگم كه من نيستم ، ديدم سيزده بدرشون خراب مي شه طفلكي ها... گفتم : ايشالا عيده ... زري خانم : خنديد... بلندبلند.
    زنم رو به آسمون كرد.
    موسي و زن و دخترش وسط خيابون منتظرمون بودن . سه تا سبزه بزرگ هم دستشون . موسي سبزه ها رو گذاشت روي كاپوت كاميون و يه يااللهي گفت و پريد بالا.
    انگار متوجه من نشده بود يا شايد عباس آقا چيزي بهش گفته بود. دستشو دراز كرد و زن و دخترشو كشيد بالا. بعد نفسي كشيد و برگشت .
    تا منو ديد يه تف بزرگ كه نمي دونم از كي توي دهنش آماده كرده بود از بالا انداخت تو جوب .
    من گفتم : سلام آقا موسي عيدتون مبارك
    موسي گفت : زري خانم به زحمت افتاديد. شما چطورين خانم . دخترا شما خوبين ? ماشالا به دوقلوها... و زنش ادامه حرف هاي موسي رو داد.
    كاميون راه افتاد. ممد پسر موسي تو خونه مونده بود. بهتر. هم جامون بازتر بود و هم از من چيز بد ياد نمي گرفت كه موسي دهنمو باز سرويس كنه .
    داشتم فصل نهم كتاب رو شروع مي كردم كه يه دفعه يه چيزي گفت گرومپ !
    كاميون زيگزاگي توي سرازيري ما رو مي كشوند توي دره ... جيغ و داد و دعا...
    منم داد مي كشيدم . عباس آقا... عباس آقا... كاميون ترمز محكمي كرد و من سرم به لبه آهني باري خورد. همه رو هم افتاديم .
    عباس آقا با تيپا سيروس رو انداخت بيرون و بعد خودشم پريد بيرون و دنبالش تو حاشيه جاده راه افتاد.
    منم خودمو آويزان كردم و پريدم پايين و مثل برق كمر عباس آقا رو گرفتم . نزديك بود كه زمين بخوره .
    عباس آقا هس و هس مي كرد. منم همينطور.
    گفتم عباس آقا چي شد يه هويي ?
    عباس آقا داد كشيد: تخم سگ منفجرم كرد.
    نگاهي انداختم به صورت عباس آقا... نصف سبيلش سوخته بود. دستم شل شد. گفتم نكنه الان دق دلي بچه بي تربيتشو بريزه رو من .
    بعدا دستگيرم شد كه عباس آقا تو عالم لوطي گري خودش بوده كه دلش هواي سيگار مي كنه و از سيروس كبريت مي خواد. سيروس هم صداي نوار رو بلند مي كنه و ترقه كبريتي مي دهد دست عباس آقا و خلاصه گرومپ !
    زن عباس آقا تو اين فاصله باز مثل شير اومده بود پايين و سيروس رو شير گير كرده بود و با كتك داشت مي بردش پشت كاميون .
    منم عباس آقا رو با خواهش آوردم پاي كاميون و خيز برداشتم كه برم پشت باري كه يه دفعه ديدم روي ركاب صورت به صورت موسي وايسادم .
    موسي داد كشيد: برچشم بد لعنت ...
    بر آدم منحرف لعنت ... بر بي دين و ايمون لعنت . پاهام سست شد و افتادم .
    عباس آقا حالشو نداشت بياد ناز منو بكشه .
    همونطوري دراز كش داد كشيدم :
    بابا هر كي كتاب بخونه ... تو روزنامه كار كنه ... منحرفه ، جماعت ?
    موسي هم از بالا داد مي كشيد:
    ولم كنيد توي اين بيابيون سقطش كنم مرتيكه رو...
    ده دقيقه بعد من و زنم و چهار تا دخترام كه از رفقا قهر كرده بوديم ، داشتيم لب جاده به طرف تهرون پياده گز مي كرديم .
    يه آدم لوطي پيدا شد و تا آزادي سوارمون كرد. گفتم خدا رو خوش نمي ياد. تو همين چمن ميدون آزادي سيزده رو بدر مي كنيم .
    زنم زير لب گفت : خاك بر سرت كه هيچ دلخوشي واسم نذاشتي .
    موكت رو پهن كرديم و گاز پيك نيك رو روشن كرديم و بساط چايي كه يه دفعه ديدم سايه يه بيل افتاده رو پيشونيم . سرمو كه بلند كردم ديدم : يا خدا...
    نگهبان سبزپوش بلندقد چمن بپاي ميدون بالاي سرمه .
    زنم قابلمه رو زد زمين و گفت : راه بيفت بي آبرو... ماشين گرفتيم و رفتيم خونه .
    بچه ها وايسادن پاي كارتون . زنم رفت تو آشپزخونه من دوباره خوابم برد. خواب ديدم ...

 

+ 1:50 آستانه
چهارشنبه بیستم تیر 1386
!مشق شب تراشان ابراهیمی
غروب تهران 

 

 

 

مشق قتال کلمات است.من دست ترس را بالاتر از همه دست های میدان می بینم.از همه ترسو تر قهرمان زندگانی است. چه معنی اش می کنند؟ ادم عاقل عجب نسقی دارد.

می نویسم برای امتحان خودم .بیهوده کاری نیست. هیزم شکن همیشه باید تبرش تیز باشد.

دیشب خواب آشفته ای را از سر گذراندم.امشب با قیش را می بینم و فردا شب یک خواب جدید که نسبتی با یوسف ندارد.

گفتم که مشق می کنم. تبر تیز می کنم.کلمه صیقل می دهم. می خواهم لبان ظریف  کلمه  حق  را زخم کنم. ..زخم .

این چه حق نازک طبعی است که همیشه با پول و پله و پشم مردان مورب  شکم به دوش مزور همراه می شود.! تا درس عبرتی شود که لب باطل هم از ترسش بلرزد.

باشد کوتاه می ایم. مشق است دیگر. یک هیزم شکن که به کویر نزول کند..چه می کند؟

تبرتیز کن مرد! تبر توتم توست .صیقل بده کلمات ناشی را. شاید ترس و لرز ابراهیم به جان ات افتاد و نوح شدی.. تبر دار واقعه راه را گم کرده است. نترس ! می رسد...وبا چربدستی  زبان بلدرچین  را  چون زلف آن زنک در بینوایان..کوتاه خواهد کرد.

تو سرخ ای و هیچ غمت نیست. من به رنگ اینه سربی ام. و زنگار گرفته کلماتم را..این چه حقی است که فقط با صدای  تبر  آدمی را صدا می کند..تو چه سرخی..خون تمام پشه های پارک را که در دربدری های تابستانهای بیکاری مرا گزیده اند...در گونه ها و پشت گوشهایت داری..من چه ایینه احمق تکراری می شوم. و قتی که تو را در خود به تماشا ..نه ایستاده ام./ 

 

 

+ 19:21 آستانه
دوشنبه هجدهم تیر 1386
با چشمان گرم...
 

دلم برایت تنگ شده . شده ام رفیق میله های اتوبوس نه زندان..خرمن کوب بدجوری بر ساقه ُ قافیه له شو ..له شو را فرود می آورد. شعر ناب کجاست؟خرد شدن نازک ساقه ها  بد صدایی می دهد. بد می خندد کسی که گندمها را خریده است. مرغی از لابلای غروب و کوه نمی اید گندم ما را بخورد. یونس نیستم که دو زیست باشم. هم در اب بمیرم. هم در خشکی..

راستی آن نشانی ها که با سنگ بر کوه می کندم هنوز هم هست؟کسی هنوز  به چهارشاخ میرود؟

چرا نشانی می نوشتم؟ چرا خودم را بر کوه ثبت می کردم؟مگر چه کسی آنجا گذرش می افتاد؟ کوهنوردان ؟مگر چند نفر می دیدندش؟راستی هنوز هم  نشاني از من هست؟

هي با توام...مرحله چندم پرنده شدن را می خوانی؟ اینقدر کتاب نخوان .خنگ می شوی.نمی توانی دو تا تخم مرغ نیمرو کنی. من کته درست می کنم.با سیب زمینی.هرشب.  راحت است. قاطیشان می کنی و می ریزی توی ظرف روی اجاق. و بعد اگر خسته نبودی نیم ساعت دیگر حاضراست. سر سفره نصف روزنامه را می خوانی. بعد گوشه روزنامه را می بوسی و سفره مچاله می شود. بعد سیگاری با چای.

راستی چرا من فکر می کردم تو ساقه  نازک گندمی؟ چرا من به کوه می رفتم برای یادگاری نویسی؟

چرا شب کته بار میزنم.صبح هم گرمش می کنم. ظهر هم به کته فکر می کنم.

گل سرخ چه مزه ای است؟ کاش یک آشپز هندی بودی ..کاش این نبودی که هستی...

+ 19:41 آستانه
شنبه شانزدهم تیر 1386
چیزی شبیه عقیده...
در پاسخ به دوستی که نوشته است عقیده ام را بیان کنم و مجامله و کلک بازی در نیاورم،چند نکته باید عرض کنم.نخستین مسئله اینست که سوال کلی جواب کلی دارد.دومین مساله اینست که فرق بین ادمی که شعار می دهدو از طریق شعارش نان می خورد با کسی که عقیده ای دارد و عقیده اش تزاحمی برای دیگر عقیده ها ندارد در این جامعه مشخص نیست. اما حالا که برایت مثل منی مهم شده است  بی آنکه به طعن ولعن کسی بدهکارباشم و از کسی طلبکار می گویم:

۱- در مورد آیت اله خامنه ای : به نظر من ایشان بهترین فرد برای جانشینی امام بوده اند.  بنده مقلد شرعی ایشان هستم در مسائل فقهی. خودم هم این مساله را انتخاب کردم.چون  روشن بینی در فقه را برتر از وسیع نگری و دایره المعارفی دیدن می دانم.فقه را در مساله شرعیات عرض می کنم. درمورد مسائل اجتماعی و سیاسی آنچه که حق دانسته ام دنبال کرده ام و تا جایی که توانسته ام مقلد نبوده ام گرچه نظرم گاهی به کسانی نزدیک بوده و متاثر بوده ام.

درمورد بحث ولایت فقیه سه دیدگاه وجود دارد. اولین دیدگاه تلقی سلطنت و شاه وسلطان از ولی فقیه دارند. اورا در حد معصوم می دانند و بری از خطا وسایه خدا و خود را بندگان ودربان این سلطان.

دوم کسانی که تلقی پاپ و ملکه الیزابت از ولی فقیه را دارند.به عنوان سمبل یک حکومت و عدم دخالت ولی فقیه در امور .مگر در حد توصیه های اخلاقی و سمبلیک.

سومین تلقی که به نظر من براساس نیازهای معرفتی جامعه شکل گرفته و منجر به قراردادن امام در راس یک انقلاب ارزشی اخلاقی شده و ادامه یافته است رابطه ولی فقیه و مردم را رابطه عاطفی ـمعرفتی  براساس زیست آگاهانه می داند. ولی فقیه حکم فرد روحانی برخاسته از حوزه های فقاهتی دارد.ولی فقیه در اینجا توسط مردم از بین خوشنامان فقاهت انتخاب میشود. حقوق یک فرد عادی را دارد.اجبار به استفاده از همه ظرفیت های فکری و معرفتی تولیده شده علما و دانشمندان علوم را عهده دارست. صیانت از دین ، بازپژوهی احکام براساس زمان و مکان، ترویج اخلاق و کارویژه رفع استعمارو استحمار و استبداد را براساس رسالتی که مردم در اثر انتخاب به امانت گذاشته اند ،عهده داراست.

تلاش و توصیه برای رفع استضعاف اقتصادی،سیاسی ،معرفتی و منزلتی  و پرهیز از حب نفس و رعایت منافع همه مردم براساس قسط را عهده داراست. من با تلقی سوم موافقم. و تا زمان اتوماتیک نشدن دستگاه  ماشین اخلاق جامعه ، نقش راننده را لازم می دانم.

۲ـدر مورد احمدی نژاد:همچنان که گفته ام نه اورا دزد می دانم ونه خائن. معتقدم ادم تلاشگرو خیرخواهی است. بهتر از خیلی از افراد مشکلات حاد را میشناسد. اما عملکردش و دوا و درمان مشکلات را به غلط رفته است. افراد تیمش را هم بدیل تیم های قبلی دولت های نفتی گذشته می دانم. کمی پخمه تر . و البته عریان تردر برخورد با مسائل. به هرصورت تا یک حد انتقادات را به او روا می دانم. اما اینکه شعار عدالتش توسط گردن کلفتها به اسم پوپولیسم  لجن مال شود، حاضرم از برتری هایش دفاع کنم.مسائل  فرهنگی و اشتباهات امنیتی تیم احمدی نژاد قابل تامل است. مسئله معیشت هم که از اول برازمون وخطا رفته و این یکی جراتش برای ازمودن بیشتر بوده و اشتباهاتش عینی تر.

۳-اقای مصباح یزدی را ادم ملا و باسوادی می دانم.من خود فلسفه را با کتابهای ایشان شروع کرده ام. منتها تز سیاسی ایشان مبنی بر اریستو کراسی نخبگان حتما منجر به الگارشی خشنی می شود که  مردم عقب مانده وکودن و حاکمان مطلق العنان غیر پاسخگو خواهد ساخت.

دلایلم را در اینموارد درروزنامه اعتماد چندسال پیش گفتم . انها هم درنشریه پرتو سخن دو صفحه جواب مرا دادند. البته نهایتا اقای نبوی شاگرد ایشان گفتند که ما معتقد به مردم سالاری دینی هستیم. والله اعلم.

امیدوارم که از اعترافات مکنون اذت وافی برده باشید.مرا هم از جزیره روشنفکران بی فحش و محترمانه بیرون انداختید که دست مریزاد. مهم نخواهد بودم. چون هنوز هم انسانم و خود دانم که کیستم.

+ 19:56 آستانه
جمعه پانزدهم تیر 1386
روز قلم
روز قلم بود.روزمادرهم.قلم مادر كلمات است و جهان بي كلمه صفحه سفيدي است كه معني اش نمي تواني بكني.شعر مادر نصرت رحماني را با خود زمزمه مي كنم.فراموشي قسمتي از ابيات را از ذهنم پاك كرده است.حس خوبي دارد اين شعر.خاطراتي ساخته در غربت و تنهايي برايم.ومگر دنيا چيزي بيش از خاطره است؟اميدوارم كامل باشد.نصرت رحماني بزرگتر بود از شاعران همعصرش.اما گويا به حق مي گويند كه اگر حقيقتي رسانه اي نشود..حقيقت نيست.

مادر منشين چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بيارام و مكن فكر پسر را
بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست
تا بستر من را سر ايوان نكشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پيراهن من را به در خانه بياويز
تا مردم اين شهر بدانند... كه بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادي شعري نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولي صفت از من برميده است
او پاك چودرياست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
يك لاله وحشي بنشان بر سر مويش
باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... مياور تو به رويش

مي خواهم جدي تر بنويسم. يا شوخ تر. اما همه چيز طعم ماندگي مي دهد.روزمرگي و شب كشي.

چهره حداد عادل را در پايان سفرمتروي شهري ديديد؟چه نفسي ميزد در مصاحبه..راستي حسن شايان فرهم امشب آمد به تلويزيون.چه حسن وحسيني شده در شب ما..باقيش بقاي بقال محل كه هنوز نسيه ميدهد...

+ 2:24 آستانه
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
انحطاط لویی پنجم...
 

من چند روز از هفته رادر یک موسسه پژوهشی کار می کنم.البته در پژوهش دخالتی ندارم.کار من ،یک شغل اداری دون پایه محسوب می شود. مدرکم به دردشان می خورد. کسی هم گذشته و آینده مرا نمی تواند حدس بزند. در اینجا برای هرکارمند، کامپیوتری در نظر گرفته اند. برای همه  هم اینترنت وجود دارد. به محض اینکه کامپیوترت را روشن کنی ، به اینترنت وصل میشوی. البته به سبب استفاده زیاد همکاران سابقه دار اینجا از مسنجر یاهو، بعضی از پورت ها را بسته اند. ازجمله همین مسنجر را.تا چندوقت پیش اینجا شبکه اینترنتش فیلتر نداشت. اما الان یک ماهست که اینترنت آزاد را بسته اندو بجایش از طریق مخابرات  یک باند کم سرعت  به موسسه داده اند.

 راستش اینها قصد نداشتند به من هم اینترنت بدهند. منتها در یک مناقصه با استفاده از اینترنت معاونت اینجا ،  من برای شرکتی که می گفت خدماتش منحصر به فرداست ، چند تا رقیب پیدا کردم.شرکت  مزبور هم که چندسال است این موسسه را چا پیده بود، مجبور شد که یازده میلیون تومان در آن مناقصه  تخفیف بدهد .

روز بعد برایم یک کامپیوتر و خط اینترنت اوردند. یک ماهی خوب بود.اما یک روز در آخر نمازجماعت روحانی پیشنماز موسسه ،خطبه  داغی ایراد فرمود و فتوای بستن خط ازاد اینترنت را ارائه طریق فرمود.

خلاصه بحث خطبه اش این بود که :

حاج اقا رفته توی اینترنت و صور قبیحه را دیده و حسابی ـبا پوزش ـ راست کرده است.بعد هم  از تاثیر مخرب اینترنت گفت و اینکه  کارمندان موسسه ـ پژوهشگران ـ فاسد می شوند. البته حاج اقا فقط کیهان نمی خواند.البته حدسم اینست که آرتیست بازی و کار اطلاعاتی را از کیهان الهام گرفته است.اما   افاضاتش از مطالعه وسیع تر  ایشون حکایت داشت.

در مورد مدونا هم بیاناتی فرمود که من خوشم آمد .یعنی خوشم نیامد. منتها از هیجان نرینگی اش در هنگام بحث ،احساس کردم که حاج اقا حسابی کف است.

دوروز بعد ریس موسسه اینترنت ازاد را قطع کرد. چند روز گذشت. یک خط اینترنت جدید از مخابرات برای موسسه گرفتند. که حتی عماد افروغ  و ایلنا را هم فیلتر کرده است.

در این چند روز که ننوشتم  - از دنیای نت بی بهره بودم.چون تکیه ام بر ساعات عصر اینجا بود ،برای نوشتن در وبلاگ و پاسخ به  رفقا. که تکیه بر جلبک روی آب است.

 راستش بازهم حاج اقا و باندش ، یک گل دیگر بردروازه حریف   زدند.   درد خمار ش را ما کشیدیم. هفته پیش ،صبح علی الطلوع  ،طی یک عملیات  ضربتی و نابهنگام همه کیس ها را بردند اداره حراست. می گفتند که  یک عکس لختی باید در یکی از کامپیوترها باشد. بعد از یک هفته کیس ها را اوردند. خوشبختانه توی کامپیوتر من چیزی نبوده که حاج اقا را تحریک کند. البته یک هفته پژوهش هم تعطیل بود.

البته چنان که گفتم  اینجا پژوهشکده است و احتمالا پژوهشگرانش حسرتی دیدن لختی جماعت نیستند. اما حاج اقا تا این اب باریکه اینترنت را قطع نکند، ول کن نیست.کمر همت را بسته که موسسه را  حسابی گلکاری کند. یک حالی شبیه اخرهای خنده که به گریه ختم می شود داشتم. یک همکار قدیمی طاس داریم که جامعه شناسی خوانده.اما این روزها زاغ سیاه حاج اقا را چوب میزند امروز این مرد جامعه شناس با خبری آمد به اطاقم: ...داشت به زنش می گفت پدرسگ. حاج اقا رو میگم. و ریز و بی صدا خندید.

عین موشی که پشت دستشویی گربه ایستاده بوده  و خبرهای داغ از جلو خان توالت آورده باشد.

خنده ام گرفته بود.به حاج اقای راست قامت. به جامعه شناسی که فال گوش می ایستد.

به خودم که نه در مسجد رهم دادندو نه در بتخانه. انحطاط مسری است. من هم احتمالا مبتلا می شوم.

راستی محمد اقازاده برگشت. خدا را شکر.

+ 17:17 آستانه
جمعه هشتم تیر 1386
در غياب محمد اقازاده
 

 

در غیاب..

 

اين محمد اقازاده جام جمي است كه ما از دريچه  چشمش هرروز موثرترين خبرها را تحليل مي كرديم.دوستان زيادي علاقمند به قلم و ديدگاه وانصاف او هستند.

وبه يكباره و بي خبر. اين جام جهان بين غيبش مي زند.علاقه را بيشتر مي كند.اما حوصله را نه.

 در بي خبري مي توان هر حدسي را درمورد غايب جمع به ذهن اورد. در سفراست؟گرفتاراست؟بي ميل به نوشتن است؟يا دنگش گرفته كه چندوقتي بي ديدن مانيتور دنيا را سر كند.

ذهنم را دنبال خبري خوش ميفرستم.فرض را براين مي گيرم كه در مسافرت است.بي زنگ موبايل و فضولي لينك هاي داغ.بركرانه اي نشسته.اميدوارم اينچنين باشد.

ما جراي بنزين و باقي قضاياي اين چند روزه را من نمي نويسم.تا خودش بيايدو تحليل كند.

باران به وقت تموز هم واقعا از عجايب است.از پنجره اتاق اپارتمان به حياط نگاه مي كنم.در حوض كوچك وسط حياط .  باران ريزو سرزنده اي فرو مي ريزد و  موج هاي كوچ و معصومي مي سازد. صداي خفته فرهاد در گوشم مي پيچد...تو هم با ما نبودي ..اي يار..اي سيل مصيبت بار..

عادت كرده ام به فرهاد.البته جمعه ها .به خاطر آن ترانه خونرگ جمعه.. در غياب كوه ودشت و دمن ..صداي فرهاد در كنج اپارتماني تنها و دمغ ..نجاتت خواهد داد.

...اي كاش ادمي وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد ..هركجا كه خواست...

اقاي كريم ارغنده پور در ياداشتي به بهانه سپردن  سرپرستي منطقه مشاركت لرستان به خانم عابديني ( اين خانم فريبا عابديني را من خيلي خوب مي شناسم) . هرچه خواسته نثار لرستان كرده.البته يتيمهاي مشاركت حتما به سرپرستي زنان تيمار كش نيازدارند. جوابكي غلط غلوط دادم .هرچند لرستان دارد به يك قطعه نوستالژيك از سمفوني تاريخ ايران مبدل مي شود.

 

جناب اقاي كريم ارغنده پور لطفا كركره اين پست را پايين بكشيد. اين سخنان افواه الرجالي كه دوستان در رثاي تمدن مي سرايندو هراز چند گاهي لرستان را  به عنوان نماد عقب ماندگي و كچلي فرق غاليه بوي مدنيت با انگشت نشان مي دهند . نه واقعيت دارد ونه خوشمزه است.
لرستان در دوران جنگ هزينه داد.از  مرگ  بهترين جوانانش كه بگذريم ..لااقل دومين استان اسيب ديده جنگ بود. دوستان جنابعالي كه الان همه دكتر خطابشان مي كنند. آنموقع چهاردرصد آن تبصره كذايي را به لرستان بخشيدند. در جريان اصلاحات خاتمي عزيز و ناز گرامي نه محروميتها را ديد ونه گفتگويي با ما كرد. همه بد كردندو لرستان با هزاران رد پاي  تمدني  و فرهنگي در تاريخش به كسي بد نكرد.
الان هم كه تكليفش معلوم است.شما اشتباه حسين شريعتمداري كه پشت جلد كيهان كاريكاتور گروتسك مردم لرستان رانصب نمود تكرارنكنيد. اشتباه حضرت سروش را كه اول كتابش فحش نامه نوشت مكرر نفرماييد.در قضيه خرم اباد هزارنفر از مردم خرم اباد ي به دفاع از همان كه  بعدا برايشان فحشنامه نوشت . بازداشت شدند.اما  تاج زاده چيز ديگري نوشت. حزب مشاركت دچار بدفهمي شده . ژنرال هايش به چه بدبختي افتاده اند كه تحقير مردم صبور و نازنين را در فمنيسم جديدالتاسيس ضرب مي كند تا راهي براي روشنفكر ماندن اعضايش بيابد.

 ... عزيزمن اينهمه كتاب مي خوانيد..اينهمه دم خور هرمنوتيك و تاويليد. متن را دوباره بخوان .تا ببيني چه  توهيني كردي.  خودتان عقب مانده ايد بچه هاي زرنگ. كاربلدهاي زير خاكي... يك موي اين نه هزار تحصيل كرده رشته فني در خرم اباد و لرستان  كه بيكاري امانشان را بريده به انهمه ادم جلف كه تو خوراك خنده شان را مي پزي مي ارزد.
يك خرم ابادي روزنامه نويس

پ.ن:

قبول دارم تند بود.شرمنده.

 

+ 20:30 آستانه
دوشنبه چهارم تیر 1386
از حلق زخمی ناودان...
گروه آینهپای آب سوخته تواین دشت های دور

نیست توی کله هیچکس

نه شرافت ..نه غرور

واسه ی یه کف نون

مردم گشنه می افتن به پاهای اهل زور

کی میگه برای عشق تره رو خورد می کنن؟

ویا با اسم خدا

بلا رو دور می کنن..

بچه های آبادی با این حرفها سیر نمی شن

مردم گرسنه که..

معطل پیر نمی شن

مطربا !

بس بکنین

سازو مرخص بکنین

آخه کی سال عزا ساز عروسی میزنه

کی روی خاک سیا رقص ملوسی می زنه

عروسی جای دیگه اس

ریگ توی پای دیگه اس...

در خلوت روح..

راستی رفتی لب حوض

آسمون خون می چکونه توی حوض

بیچاره ماهی های سرخ کوچیک

بیچاره گربه های چاق سفید

یادته می اومدن رو پشت بون

روزای عید و شبای رمضون

زانوی پیر موذن که دیگه جون نداره

بیچاره صدای گرمش که دیگه خون نداره

مردای خوب توی زندون

زنهای خوب تو خونه ان

همشون چشم براه اسمونن

کفترا

كفترا توی هوا خسه می شن

واسه هیشکی دیگه مهمون نمیاد

درهای خونه هامون  بسه می شن

آخرش نفهمیدیم

ما چرا اینهمه حسرت کشیدیم

همه اهل دیار

گریه هاشون زار  زار

دستاشون روی مزار

       چرا این غم ها به پایون نرسید

     آب چرا

به حلق ناودون نرسید؟

***

این شعر  محاوره  به گروه آینه  تقدیم می شود. باشد که به زمزمه گرم نفسان آتش کبریتی شود در دالان پر رفت وامد ذهن. تا پای کسی را لگد نکنیم..

+ 19:32 آستانه
یکشنبه سوم تیر 1386
بازگشت میر حسین موسوی؟
میرحسین موسوی

 

 

      آیا

    

 این مرد

 

خیال سیاست

 

ندارد؟

 

 

 

  

 

 

 

 

درسوم تیر  و در پای صندوق های رای ، در چشم مردم ایران  جای یک نفر   خیلی خالی بود. کسی که   غیاب خاطره اش  را در سالهای اخر دوره خاتمی بیشتر احساس می کردند.

 حتی اگر نامش را به خاطر نمی اوردند، ویژگی هایش را در کشکول تاریخ شفاهی، دهان به دهان  می گرداندندو زمرمه می کردند.

مردی که در عنفوان جوانی نخست وزیر ایران شد. جنگ را از سر گذراند.در بحرانها و تحریم ها کفه ترازو را به جانب گردن کلفتها کج نکرد. انسان مکتبی محکمی که ریشه های چپ اسلامی در دوران دولتمردی اش جان گرفت. صاحب دولتی که مستحضر به حمایت امام بود و سید حسین موسوی(میر به جای سید در سجل می نشیند) نام داشت.

قضاوت شفاهی مردم در مورد این دولتمرد این بود  که اگر در دوران جنگ و تحریم های کمر شکن و درامد ناکافی دولت ،مردم احساس فقر نمی کرده اندو خبری از تبعیض نبوده است،حال در دورانی که نفت ، دلارهای سبز را به خزانه دولت واریز می کند ،کسی چون میر حسین موسوی با نشستن بر صندلی ریس دولت ، آن فضای بی تبعیض را در دوران  صلح باز آفرینی می کند.

اما انزوای شانزده ساله میرحسین ، از او ادمی دیگرگونه ساخته بود. عالم هنر و معماری ،دغدغه های شخصی او را چنان فربه ساخته بودند که هر دعوتی را پس بزند. او به کرسی فرهنگستان هنر بسنده کرد و مجالس فرهیختگان  را در معیت احمدی نژادـ رییس دولت گروه رقیب - چون استادی هنر دوست و بی دغدغه  سیاست  برپا نمود.

طعن ولعن ها از هر طرف می آمد. میرحسین نماد دولت چپ اسلامی  و مدیری که همه بزرگان چپ در کابینه اش درس سیاست تمرین می کرد ند ، اینک بی انکه شکست گروه همفکر  در او تاثیر عمیقی گذاشته باشد، بجای آنکه باردیگر  بنای چپ اسلامی را در هیاتی روشنفکرانه معماری کند، دغدغه اش  معطوف به معماری سر درهای باغ ملی و بناهای صامت شهر شده بود.

در این سالیان او  فقط یکبار در حوزه اندیشه سیاسی به بیرونی منزل آمده  و در منظر رسانه ها سخن گفته بود. در اوج مساله هویت و جهانی سازی ، دیدگاهش را بی انتظار عکس العمل مخاطب مبسوط ابراز کرد.درآنزمان هم افراد مختلف این سخنرانی را تلقی شکستن قفل سکوت و اغاز دوره ای جدید از زندگی سیاسی  وی می دانستند.که البته   اینچنین نشد.

حال او بعد از سالیان دراز سکوت با یک سخنرانی مهیج و کم نظیر  در جمع روشنفکران اقتصادی ـ انقلابی و به بهانه ضایعه هفتم تیر، از ضرورت  بازگشت به مفاهیم ارزشی انقلاب سخن می گوید.

 آیا او  که سمبل و نماد آن ارزش ها در حوزه حکومت داری بوده ،به ضرورت بازگشت خود به حوزه هایی که ارزش های انقلابی بی متولی مانده اند واقف است؟

ایا او  معماری سر درها را رها می کند تا دوران تازه ای را درحیات  انقلاب اسلامی معماری کند؟

باید منتظر ماند. هرچند که تجربه گذشته ، کفه آینده را به سمت  انزوای میر حسین در دغدغه های شخصی وفرهنگی  مایل کرده است. 

+ 17:11 آستانه
شنبه دوم تیر 1386
در پاسخ به دوست...
 

داستان برج را مانیفستی از عقایدم در باره وضع موجود می دانم.داستان یک اثر خلاقه است. صناعت است.اما مواد خام این صناعت در زیر زمین ذهن نویسنده موجود است.داستان را به وجه سمبلیک نوشته بودم. هنوز این طور نوشتن داستان را دوست دارم.رئالیستی و سمبولیک.با روحیه من سازگار تراست.دوستانی چند را برای نظر در مورد داستان فرا خواندم.صله نویسنده و شاعر در این دوره ..نه زر است و نه شاباش. خوانده شدن بهترین صله ای است که به نویسنده یا شاعر داده میشود.چرا که عصب مجهول در هر اثری وجود دارد. و مخاطب باید آن عصب مجهول را کشف کند. تا هم داستان یا شعر عمق و گسترش یابد و هم نویسنده در فضایی تهی از دانش مخاطب قلم نزند.

به رغم اپیدمی بی حالی که در اکثر دوستان وجود دارد  ، داستان نزدیک به ۵۰۰بار دیده شده است.

از اقای مهاجرانی وزیر اسبق فرهنگ تا عباس عبدی و محمد اقازاده.در این میان مطالعه  داستان برای بعضی دوستان ، همراه با جدیت بوده که  از آنان سپاسگذارم.

به ویژه محمد مطلق ـ مرتضی ـملکی عزیزو فرهمند.و صهبا.اگر مطمئن بودم که می ارزد پای جدیت را به میان برکشی..داستانهای ساهای ۷۰ و شعرها را هم می گذاشتم. اما حس می کنم که در هر حال مخاطب جدی ــآنچنان که مخاطب کتابخوان را می شناسیم ـ کمتر از پنج انگشت دست خواهد بود. با مخاطب فله ای هم موافقت ندارم.همین ها که هنوز پستت را نفرستاده ای از راه می رسند و می نویسند که مطلبت جالب بود..به ما هم سر بزن. راهی هم برای افزون شدن مخاطب نمیشناسم. راستش دوبار در یک سایت ثبت نام کردم. پذیرفته نشدم.بعید می دانم که وزن نوشته ها در عضویت دخیل بوده باشد. چون پر بیننده ترین مطالب سایت  مورد نظر اعم بود از مسائل خفیه جنسی.

شنبه قبل گروه ایینه تشکیل شد.به محوریت داستان وادبیات. فارغ از دستشویی فرنگی غافلگیر کننده اش و گرمای شرجی شاعرانه اش ..همه چیز خوب بود.محمود معتقدی هم بود و امرایی و دیگران. این محمد معتقدی وبلاگ نویسی را زیاد جزو نوشتن نمی داند. از ظواهر امر می گویم. اینه وبلاگ هم دارد. منتها باید رنگ و لعابی بگیرد تا خواندنی تر شود.

راستی این سید مهدی موسوی ۱۷۵۰ کامنت دارد نوشته اش.خواستم نظری در مورد مطلبش در پرشین بلاگ بنویسم. دیدم که شتر با بارش در کامنت دانش گم می شود.فکر کنم بد جوری شرطی نت شده است.

سید احمد رضا احمد پورـ فقیه مجتهد روشنفکر چپ ـ هم نقدی نوشته که فکر می کنم باب گفتگویی داغ را باز کند. نقدا بگویم که منظورم متفاوت از راه سوم گیدنز است.که در اتیه عرض خواهم کرد.

راستی وبلاگ ده نمکی در بعضی ای اس پی ها فیلتر شده. عماد افروغ..ده نمکی..همه قربانی خوش اشتهایی باهنر می شوند. حالا ربطش را بعدا خواهید فهمید.

خاتمی را هم شوخی شوخی می خواهند خلع لباس کنند. تناقض لباس رو حانیت و روشنفکری به نفع  مکلاها حل خواهد شد. فعلا که فاطمه رجبی سه بر هیچ جلو است. چه حالی می کند الهام.

کم کم باید بعضی مسائل جدی را شوخی گرفت. ما همه در انتظار گودو هستیم. علی شاه روشنفکر هم وارد معرکه  اخراجی ها شد.  فکر می کنم این فیلم اخراجی ها به یک جای مرده خورهای بیست و چند ساله نظام زده ..که کم کم.. تازی به بیابون ول می کنند. 

می خواهم از این به بعد در همینجا بنویسم.تا لحظه موت.  پیوندها را هم  فعال می نمایم.دوستانی که مایلند بفرمایند که در پیوندها نامشان از قلم نیفتد.

اینم یه طور نوشتن حضرت اقای ابر شلوار پوش. حال کردی  صلوات بفرس.

+ 14:55 آستانه