تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
شنبه سی و یکم شهریور 1386
ستون گذر _اعتماد ملی


قدرت بازدارندگي ملي چيست؟ - [عليرضا آستانه‌]


اگر به روزگاران قديم، شاهان فاتح با كلا‌ه‌كج پيروزي در فتح‌نامه‌ها، ابتدا نسب‌نامه خويش را عيان مي‌كردند و سپس با هيجان از غلبه بر نقطه قوت حريف و يافتن نقطه ضعفش حكايت مي‌نوشتند، اين قصه در روزگاران جديد، حكاياتي ديگرگونه را مي‌طلبد.در دنياي جديد، نسب‌نامه‌ها نه به عمارات سلطاني برمي‌گردد و نه به تاج شاهي.

حتي اگر كسي در تبارش خان و خانزادگي باشد، عيان نمي‌كند كه هيچ، خود را برخاسته از توده و متن مردم معرفي مي‌كند.نسب‌نامه حكام زمانه ما، به صندوق‌هاي آرايي برمي‌گردد كه هرچه فربه‌تر باشند، لا‌جرم مشروعيت و مقبوليت حاكميت را در تولد و بلوغ بيشتر جلوه مي‌دهند. راي آشكار و آزاد مردم، حجت بالغه‌اي است كه قابل احتساب است. دنياي جديد، دنياي نمايش و عريان‌سازي مكنونات است. سكوت و سر در جيب فرو بردن لا‌جرم براي كسي خلوت به ارمغان نمي‌آورد.اتفاقا هر كس كه مكنون و مستورتر باشد، بيشتر در معرض فرزندان انقلا‌ب انفورماتيك است. صاحبان رسانه، از كشوري كه در گوشه‌اي از جهان به حيات سنتي خويش ادامه مي‌دهد، به راحتي بهشتي جاودان يا ستمگاهي جهنمي ترسيم مي‌كنند. آنها عقايد را مي‌سازند و در عين حال آن عقيده را اشاعه مي‌دهند. در اين ميان رسانه‌هاي دموكرات ديگر از آن حرف‌هايي است كه هر جادويي از دستش برمي‌آيد. اينها گفته شد كه تبارشناسي و نسبت‌گرايي درجه وضوح امر حكومت روشن شود. ‌ اما چه چيز در اين دوران مي‌تواند نقطه ضعف و قوت حكومت‌ها باشد؟ حكومت‌ها چگونه در هم شكسته مي‌شوند و چگونه بر دروازه‌شان فتح‌نامه آويزان مي‌كنند؟ ‌ وقتي كه يك طرف، غول سرمايه‌داري با هركول‌هاي رسانه‌اي‌اش جهان را عليه اين سرزمين خطاب قرار مي‌دهد، حكومتي كه بنيانش را بر استقلا‌ل و آزادي و دموكراسي ديني قرار داده است، چه پيغامي به جهان خواهد داد؟ ‌ آيا بر سوءتفاهمات بي‌ريشه حريف خواهد افزود يا ملت را به پاي صندوق‌هاي پربركت راي خواهد خواند تا سخن ملي با حريف، از دل ميليون‌ها راي مختلف به دست آيد. ‌ وقتي كه مردم، ساز و كار حكومتداري را با آراي پررونق تعيين مي‌كنند و ابتكار تحول در مديريت كشور را در دست دارند و حاكمان صالح، از اين ظرفيت به خوبي استفاده مي‌كنند و اراده ملت را تنفيذ كرده و جاري مي‌سازند، مجالي براي بيگانه نمي‌ماند تا از ظرفيت پنهان بحران‌هاي مكنون استفاده كند. ‌

قدرت بازدارندگي ملي، امري مشهود است. در غرب چهره‌اي دارد و در شرق چهره‌اي. در ايران، قدرت بازدارندگي، حمايت همه‌جانبه و ملي از حكومت قانوني است و ساز و كار اين حمايت در عرصه سياست، رونق انتخابات و فربه بودن صندوق‌هاي راي و پاكدستي مجريان و ضمانت حقوق شهروندي توسط ناظران است و در عرصه اجتماعي تاييد رفتار حكومت توسط مراجع فكري غيردولتي اعم از روشنفكران، عالمان ديني مستقل از حكومت، دانشجويان و روزنامه‌نگاران مستقل است. آيا به بيگانه، پيام مقتدرانه‌اي از اين دست خواهيم فرستاد؟ اين سوالي است كه در بحران‌ها از هم مي‌پرسيم.

پ.ن:

گذارم به روزنامه  افتاد.یادداشتی طلبیدند و من هم به این زبان عهد دقیانوس نوشتم.در بالای صفحه آخر روزنامه اعتماد ملی پنج شنبه  مورخ ۲۹ شهریور چاپ شده است.کسی چه میداند.شاید شدیم ستون ثابت.اگر آبمان به یک جوب برود ومنم تنبلی وحواس پرتی را کناربگذارم. نظر شریف را دریغ نفرمایید که نوشتن پاک از یادمان رفته است..

لینکش  اینجاست.

+ 5:25 آستانه
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
کجاست صدای بید؟
 

 به محمد حسن مصلی نژاد:

 

رودخانه با درخت بید گفت :

برای چه کسی موهایت را خیس می کنی؟تو که یک درخت بی میوه بیشتر نیستی!

بید گفت:ترکه هایم بی قراری می کنند.وقتی میوه ای نباشد باید به خیالی شاخه هایت را مشغول کنی.باید شاخه های جوان را بگذاری که بازیگوشی کنند.تا رنج رویش بی ثمر را فراموش کنند.ریشه درخاک داشتن بی قراری می اورد.می گویی چه کنم با درد سکون وسکوت؟

پرنده ای که آن سوی رودخانه تصویر بید را در آب نوک می زدگفت:

پرنده بودن چیز خوبی است.اما همه پرنده ها ریشه هایشان در باد است.

بادگفت: امشب صدای گرگی را به اینجا می آورم تا بفهمید که دنیا یی که من دیده ام چقدر ترسناک است.

رودخانه موجی به تنش دادو به بید گفت:

بکش تن لشت را.زوزه ای درکار نیست.این صدای ترسناک سکون هزارساله توست که باد با چربدستی آن را از شاخه هایت می دزدد.

بید گفت: صدای من ترسناک نیست.فقط کمی غمگین است

رودخانه کف به لبانش اورد و با رخوت گفت:

شاخه هایت را بکش درخت نحس !مگر نمی بینی که پوستمچروک می شود!!

بید با حالتی غمگین شاخه هایش را از آب کشید و اشک هایش را برخاک ریخت.

پرنده از خاک خیس خورده کمی گل برداشت و خانه ای آنسوی رودخانه برای بچه هایش ساخت.

شب جوجه هایش از ترس زوزهـۀ گرگی که باد با خوداورده بود برخود لرزیدند.

صبح روز بعد بید مرده بود.ریشه هایش در آب افتاده بودند.ورودخانه شاخه های جوانش را یکی یکی می کند تا از بید جز چوب کهنه سیاهی نماند

بید تنها

 

+ 3:38 آستانه
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
سه شنبه 26/6/1386 خورشیدی ساعت 45/7 صبح _بیمارستان رسالت:سام
دیشب کلی وقت گذاشتم و تولدنامه ای نوشتم نه در خور..که در حد دل. یک نفر ادم قابل ترحم از هرجهت امده بود و گلکاری کرده بود در کامنت ها.

خواستم فحش های طرف رو پاک کنم..همه پست پرید.چه میشود کرد. بچه تو چشم بوده حتما.

این رو نوشتم:

دوستان محترم و ارجمند..علی الخصوص دوستا ن نویسنده:

ممنونم بابت تبریکات قلمی و قدمی و تلفنی.

ما گرد راهیم ! واما بعد...
یه نفر از سه نفری که در ساعت شش صبح تا شش و ده دقیقه اومدن توی وبلاگ  و حسابی  مادرو خواهر خودش رو مورد عنایت قرارداده بودند یک مریضه که احتمالا انحراف جنسی هم داره .به این دلیل که خیلی در به کاربردن الفاظ رکیک تبحر به خرج داده.زور زده که بگه من فلان چیز م..اقا زور نزن .

 

این سه نفر یکیشون همشهری منه احتمالا .که انگار خیلی ناراحته که ما از نصرت مسعودی حرف می زنیم و در بون مدیریتش لگدمال میشه.چشمت کور بازم میگم.تو هم هر غلطی تونستی بکن.
یکیشون از سان دیگو آنلاین شده .که رفته وبلاگ ... و بعد امده اینجا که بعیده....اما دنیای احتمالاته.زندگی هایزنبرگی و باقی قضایا.
یکیشون هم..بماند.قسم وقران که من نبودم. و دون شان من است...
از لطف دوستان  عزیزممنونم که دلگیر و حال گرفته دستور فرمودند که ردپای این بی شعور رو پاک کنم.
منتها اگه کسی وجود داشت اسم می ذاشت.واق واق گرگ از ترسه نه از ذات سگی اش.بی خیال.


 

سام

 روله نا یونم:

سام عزیز تولدت مبارک.دنیای بدیه . ولی تو خوش اومدی

 

اومدم ردپای یارورا پاک کنم. پست دیشب پاک شد. شرمنده ام رفیق.نحوست طرف بود یا قسمت که عکس های معصومت و حس خوب من هر دو پاک بشن.

اینم مزد دوساعت نوشتن وعکس اپولود کردن. بی خیال ببم جان.بی خیال روله نا یونم..

این جمله از پست دیشب یادم امد بنویسمش:

سام عزیز...دیروز بردمت لب پنجره ای که رو به جنوب باز می شد  تا در گوشت اذان واقامه بخوانم. بعد اشک امد توی چشمم که خرم اباد هم در همین مسیره.همین خطای دیدی که همیشه از بالادست رو به جنوبی هاست..جایی که خدا غم را افرید و ...

ما غریبیم بدجوری ..

 

 

+ 2:56 آستانه
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
آساره نوشت
نوشته ای دلکش ازآساره که بارها خواندم:

 

ته دل همه آدمهای غریب یک چیزی هست که نمی دانم چیست. ولی با تمام وجود درون خودم و خانواده ام حس اش می کنم.

اشکهای پدر هر چند وقت یکبار سرازیر می شود.بی اختیار است.این را با تمام وجود از نگاه های معصومانه اش می توان فهمید.گاهی اوقات نم می زند به شیشه خاک روی میز.بوی خاک،بوی خرم آباد را برایش تداعی می کند.گاهی بلوط می گذارد زیر شعله های شومینه چشمهایش را می بندد تا حس کند اینجا خانه خودش نیست.اینجا یک تکه از زمین خداست.می شود از بلوطهایش هر چه قدر دلت می خواهد برداشت کنی.می شود با یک پیچ گوشتی از این تپه به آن تپه در به در سراغ پیشوک بگردی و برای هر یک دانه ای که پیدا می کنی ذوق کنی و بخندی و بخندند مردم پناه گرفته زیر چادر، به این رفتار از سر دیوانگی شما.

می شود آدم هر لحظه را بگذارد به حساب خاطره.می شود فکر کنی الان که دارای توی اعماق چشمهای پدربزرگ نگاه می کنی یک خاطره است.می شود چشمهایت را ببندی و فکر کنی عمو محمود هنوز زیر درخت پرتغال نشسته است و فکر کنی همه هوش و حواسش به گنجشکهای روی درخت است.می شود خیلی چیزها را حس کنی.اما اینها همه اش یک حس است.حسی که گاهی دست یافتنی است مثل نگاه کردن به چشمهای آقایی و گاهی یک رویا، مثل دیدن عمو محمود.

می شود آدم سراغ دلیل بگردد،دلیلهایی که تکرارشان یادمان می اندازد عکسهای قدیمی را ورق بزنیم. هر عکسی هزار خاطره را زنده می کند.اصلا برای همین است که رنگ دیوار اتاقم از هیچ جایی پیدا نیست.دیوار را با عکس کاغذ دیواری کردم.کاغذ دیواری مخصوصی که جای جای اش رنگ خاطره است. خاطرات تلخ وشیرین، خاطرات شکار گراز.خاطرات دویدن روی تپه های چمن انجیر.خاطرات آوارگی های زمان جنگ.خاطرات درس خواندن جلوی تلویزیون.جورابهای رنگی رنگی که خاله پری می بافت.

اینها همه خاطره است.وجه اشتراک همه خاطرات من،خرم آباد است.درست است که دیگر هیچ وقت به آنجا باز نمی گردم.درست است که حالا حالا ها برای مسافرت هم نمی توانم بروم،اما یک چیزی هست،اینکه تمام فکر و ذکرم آنجاست.لا به لای شاخه های بلوط.روی تپه های پر از سنگلاخ خضر.توی حیاط خانه امان در خیابان ستارخان.توی بازار روز پیچ اول،آن پیرمرد اخمو که همیشه توی بساط اش آلو سیاه هم داشت حالا یک وقتهایی خشک یک وقتهایی تر.توی آن بستنی فروشی.در حاشیه رودخانه از آغاز تا جایی که خانه دایی حسن بود.فکرم همه جا هست.حتی می توانم چشمهایم را ببندم و بروم تا بالای مخمل کوه.بنشینم لب آن چشمه و چشم بیاندازم توی چشمهای چوپانی که یک روز گرم تابستانی گوسفندهایش را رها کرده بود تا به خواستگاریم بیاید.چشم دوخت توی چشمهای من درست مثل هر کس دیگری که ممکن است یک دفعه سراغ آدم را بگیرد.اما در اعماق چشمهای او چیزهایی بود که در وجود هیچ کسی ندیده ام.

دلم تنگ است.خبری نیست.نمی دانم چوپان کجاست.می دانم حال پدربزرگ خوش نیست.می دانم مادر بزرگ هر روز می نشیند توی حیاط و اشک می ریزد.مویه می کند برای پسرش که جوانمرگ شد. می دانم.اصلا همین هاست که دلم را تنگ می کند برای یک لحظه نشستن کنار چوپان.و گوش سپردن به صدای نی لبکی که او هم آرزوی داشتنش را داشت.

پ.ن:

۱- این نوشته اجابت دعوتم من بود.ودعوت دیگرانی که سردل را بازکردند که وطن چیست.

۲-آساره جان وجود تو بر مولتی میلیاردرهای همشهری ام هزاران بار ارزش دارد.که تو درکت می رسد وآنها از درک امثال تو عاجزند

۳- از وقتی فهمیده ام که نیا یت استاد لطفی است وخواهرزاده مرحوم حسن هستی که نمایش آن دیار مدیون طبع گرم او بود بیشتر برایم عزیزی.

۴ -تبارت اصالتی دارد که من همه اش غبطه خور ارجمندی اش هستم.پدرت  باید صادق باشد. مردی با سبیلهای قیطانی و همیشه درعمق.یک روز دردبیرستان داشتم والیبال بازی می کردم.دستم را گرفت وبرد مسابقات  هشت گانه.گفتم با همه کشتی میگیرم  اما بیست و هشت دور میدان منوچهراباد را نمی توان بدوم

.گفت خوشم از گردن کلفتی ات می اید.در پرتاب دیسک وچکش در آن مسابقه اول شدم.رفتیم جای شما خالی اردو ی کشوری.بخور بخواب.دستش درد نکند.مسابقات خوشمزه ای بود. فکرنکنم یادش باشد.تو هم نگو.هنوز حس معلمی بهش دارم و خجالت می کشم.

۵ در این شهر من هنوز درفکروالیزاده وزیودارم.و بچه هایی چون هوشنگ وفرود. با اقازاده بزرگوار.و چند رفیق دیگر که دلی سوا نداریم.مثل محمدحسن که یاداور محمدحسن دیگرست.عجب قلمی دارد  هم.

دنیارا عمیق تر می کنی عزیز با نوشته های بسته به جانت...

+ 2:19 آستانه
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
صیام نامه
کودکی ام با قرآن گذشته است.هر لحظه تشنه تر بودم به خواندن کلماتی که از پرده های تودرتوی آسمان برگذشته اندو انسانی به ظرفیت محمد را یافته اند و از میان دو لب او برصفحه ماندگارشده اند.

کلام خدا در ابتدا چه بوده؟درنزد او چه مفهومی داشته؟وقتی که هنوز در محدودیت عقل بشر قرارنداشت ،چه شمایلی داشته است؟

اینها سوالات کودکی من است.سوالاتی که قلبم را تکان می داد و مقدس ترین لحظات یک انسان را برایم خلق می کرد.ماه صیام خوب ترین لحظات بوده برایم.لحظاتی که خود را یک انسان دارای شخصیتی می دیده ام که خطاب خدا قرارگیرم. از اقبال لاهوری به نقل از شریعتی آموختم که" قران را چنان بخوان که مورد خطاب باشی...انگاربرتو نازل شده." تا بتوانی رمز کلمات را به کلید فهمی معصوم بازکنی.

در سالهای گریز از هر آنچه " باید" را دیکته می کرد بازهم در این ماه توقف می کردم".لذت ترک لذت " بسیار شگفت است.گاهی  خودسازی انقلابی بود برایم.گاهی لحظات توجه و حضور در مقابل عزیزی که در مقابل هر ستمگری یاریم می کرد.گاهی با حافظ همراه بودم وگاهی فیلم" زد" رابا حال روزه می دیدم.

دنیای امروز روزه را برنمی تابد. در تحریریه همکاران ادامس می جویدند وسیگارپک می زدند.تا بی اعتنایبی به سنتی زجراور را به دیگران بفهمانند.من خوشبختانه هرگز" طبع بر" یا همان "تب بز "نداشته ام.

قران کوچکم را باز می کردم.و عم جز می خواندم.

اینهمه فداکاری که برای جامعه می کنیم و دیگران برایمان هورا می کشند مقدمه ای برای من دارد. آنهم فداکاری برای نفس خویش است.نفسی تنبل که برای پرخوری و پرکشی و گنده گویی بهانه به دستت می دهد.و باید ابراهیم وار ذبحش کنی.تا پیام اور زمانت باشی.

چه تصویری مهربان تراز لحظاتی است که در آن خانواده پرجمعیت با شوخی و خنده سحری می خوردیم. و بعد از نماز صدای تلاوت قران که به هم می شد. و بعد برای معرفت نفس می اندیشیدم که ما که هستیم؟ که درگوشه ای از تاریخ گیر افتاده ایم.و باید که باشیم؟

سنت قطعات زیبایی دارد. و این سوال اخرین قطعه ای طلایی از سنت است که در این ماه تمام هم وغم من می شود.روزه داری زیباست.اگر البته همش به ساعت نگاه نکنیم که وقت قایم شدن در شکم خویش کی است. کلی کتاب ریخته ام کناربسترم.با کاغذ و خودکاراماده.لذت می برم بدجور. ..

+ 15:2 آستانه
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
وطن چیست؟
به محمد اقازاده

در گردش روزگار که سوالات ذهنم ناتمام می مانند و پاسخ ها جملگی راه به ترکستان عدم می برند و منم وتنهایی و اندکی خاطره ..دست روزنامه نگارقدیمی کشورمان محمد اقازاده روی شانه ام می اید و می گوید بنویس در مورد وطن.اصل پیشنهاد از حسین نوروزی صادرشده که منم شریک دغدغه ام ...

۱جمعه بود.برحسب عادت فرهاد دارد با صدای محزونش می خواند.ای کاش ادمی وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هرکجا که خواست...

من دارم راه طی شده بازرگان را می خوانم.کتاب را می بندم ویاد جمله ای از "جاناتان مرغ دریایی" می افتم:

چرا سخت ترین کار اینست که به یک پرنده در قفس بگویی که آزاد است؟

۲ وطن چیزی نیست که تو در آن زندگی می کنی.چیزی است که در درون تو زندگی میکند. این را شنیده ام.آخرین بار ازحسن خمینی .وقتی که نتوانی جمله ای را بصورت آنی معنا کنی در ته ذهنت می ماند تا روزی به تجربه روزگار آن را معنا کنی.وطن برای من چنین کلمه ای است.از وقتی که زندگی را زیر لب هجا کرده ام مقید به نوعی انترناسیونالیسم بوده ام.انسان آزادی نبودم.ادم خوبی هم نچندان.اما موجودی بودم که برای بعضی چیزها صدایم دورگه شده.و از آن چیزها یکی هم وطن!

کاش گریستن بی قید را تمرین می کردم.لااقل خندیدن بی قید را .اما همه چیز در من اتفاق می افتد بی آنکه نشانه ای بروز دهم.اما صدایت که دورگه شود باید بروی در تنهایی و بیضه بغض را در چشم بترکانی.

۳ برای من وطن مترادف با هموطن بوده.از انجا که بیشتر مراوداتم با کسانی بوده که دردی واقعی را درسینه حمل می کرده اند ، نتایج حرمانش به من رسیده. دراین سالها نتیجه گیری عقلانی من از مفهوم  وطن ، جایی بوده که به دفاع از آن حاضری جانت را بدهی.اما وقتی این وجود عزیز هرلحظه به جانت بیاورد و دران تحقیرو لگد شوی ، و هموطن بودنت با آنکس که می زند بیخ گوشت ،موجب شرمساری باشد ،این نتیجه عقلانی ازاردهنده را باید بپذیری؟

نه.وطن را غیرمعقول دوست می دارم.جایی که خاک اش پذیرای تن عزیزان من بوده.و رویش عاشقم قدم میزده.و معشوقم در آن به  غرور ایستاده.وطن مرزی است که مرا خانگی این عواطف میکند.حتی اگرخودم را تف کند ، دلم را می پذیرد.جایی که مردمم در شبهای خستگی  با اسمانش نجوا می کنند.جایی که نان گندمش طعنه ندارد.وزخم زبان مردمانش زود فراموش می شود.وطن مادر مادرم است.و پدر پدرم.تاریخ من است.حس همراه  لغات اسم من است.چاهی است که در آن ناله می کنم.و به من حق میدهد که لگدمالش کنم.تا بازدر نیمه شبی سجده کنم وببوسمش.

۴ من شووینیست نیستم.اما دلتنگ ترین جای وطنم خرم آباد است.سرزمین افسانه های دست نخورده.گوزن های نجیب جوان که سرهایشان زینت دیوار اعیان است.جایی که های های من رادر سقف  آن خانه کوچک مجردی را دفن کرده است.یاد نصرت مسعودی بخیر. یاد همه انها که غم هایشان را در صف نان ازیاد بردند.و من چه کردم برای جوانان مشکی پوش محله کوروش و پشت بازار؟

۵ درد مشترک ،انسان شبیه هم می سازد. من دردم شبیه خودم است.نیمی ازعمرم کولی وارگذشت.باقیش را هم به دست وطن میدهم.

آنکس که این نوشته را خواند بنویسد درمورد وطن.

علی الخصوص ساسان والیزاده و محمدحسن و سید احمدپور.والبته کوهیارو رضا و تارای عزیز.و دیگرانی که اگر جسارت نبود اسمشان را می گفتم.

+ 2:19 آستانه
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
تاریخ یا هم اکنون؟
 

به این خبر خوب دقت کنید:

خبرگزاري انتخاب :

برای حمله به مراکز هسته ای ایران آمریکا بمبی بسیار قوی به وزن 14 تن آماده کرده که می تواند  اهدافی که در اعماق زمین قرار دارند را منهدم سازد و از این نظر بر بمب خلایی که اخیرا در روسیه آزمایش شده ارجحیت دارد.

 به نقل از خبرگزاری «نووستی»، "توماس مک هنری" سرتیپ بازنشسته و معاون اسبق رییس ستاد نیروی هوایی آمریکا روز چهارشنبه این سخنان را در شبکه تلویزیونی "فوکس" ایراد کرد. وی رییس شورای کارشناساسی کمیته غیر دولتی سیاست ایران (Iran Policy Committee) است.

ژنرال آمریکایی اعلام کرد: " ما بمب بسیار سنگینی در اختیار داریم که وزن آن 30 هزار پوند (14 تن) است و توان نفوذ  و تخریب واقعی دارد".

وی گفت: " بر خلاف بمبی که ما در اختیار داریم سلاح روس ها بمبی نیست که قدرت نفوذ بالایی داشته باشد. من نمی توانم عمق نفوذ پذیری آن را بازگو کنم اما "احمدی نژاد" در ایران چیزی ندارد که ما نتوانیم آن را منهدم سازیم". مک هنری ضمن تفسیر خبر دیروز شبکه تلویزیونی "فوکس" اعلام کرد که بعد از تصمیم آلمان برای انصراف از تحریمات آتی علیه ایران، آمریکا "چاره دیگری ندارد".

وی گفت: " آنها (آلمانی ها) ما را مجبور ساختند که راه نظامی را انتخاب کنیم".

وی ضمن تفسیر راه های احتمالی عملیات نظامی علیه ایران اطلاع داد که به اعتقاد وی بهترین راه بمباران گسترده و سنگین به اهداف ایران است.

به گفته مک هنری از 65 تا 70 فروند هواپیمای "استلس" (نامرئی) و 400 فروند جنگنده معمولی در این بمباران شرکت خواهند نود.

وی اعلام کرد: "این حملات هوایی به مدت 48 ساعت طول خواهد کشید و در حدود 2,5 هزار هدف شامل مراکز هسته ای، مراکز دفاع ضد هوایی، نیروی هوایی، نیروی دریایی، توان موشکی مرتبط به "شهاب-3" و بالاخره مراکز فرماندهی ایران را در بر خواهد داشت".

وی افزود: "به همین سادگی!".

پ.ن:

۱ اگر روزی "که با توجه به توافق جدید ایران وآژانس اتمی فکر کنم زیاد دور نیست" ما ۴۸ ساعت بمباران شویم < شما خواننده عزیز کجا خواهی بود؟

۲اینها کری است یا واقعا جنگ می شود؟ درداخل و خارج برای اینکه" این" نشود چه باید کرد؟

۳می ترسید؟من نمی ترسم.باورکنید.هرچندماه یکبارخواب بمباران می بینم.اثرات دوران نوجوانی است فکر کنم.اما عادی شده است برایم

۴ سرنوشت دنیای جدید با این جنگ حتما رقم می خورد.آیا مسئله محتوم است؟یا  لب سرخ های روسی و چشم بادامی ها ی های چینی نمی گذارند که "این" بشود؟

۵ اگر شد بجنگیم؟یا با  ننگ دستهایمان را برای همیشه بالا نگه داریم؟" می گویم اگر شد".

۶حتما برای نظر گذاشتن فکر کنید.اخبارداخله وخارجه این یکی دوماهه را نیز از ذهنتان بگذرانید.

۷تاپ سکرت است .

+ 3:36 آستانه
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
...یادی از شاطر شاعر درشب صیام


  روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
   آري افطار رطب در رمضان مستحب است

  روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
  بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است

  زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
  اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است

  يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
  نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

 شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم

   كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است


              (مرحوم شاطر عباس صبوحي )

+ 5:22 آستانه
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
جلال و پدر طالقانی
نمی دانم درست فهمیده ام یا خطایی در ذهنم سالیان است که جلو آمده. اینکه جالا آل احمد و سید محمود طالقانی خویش یکدیگر بوده اند(پسر عمو).شاید هم به خاطر سالروز درگذشتشان است. یکی ۱۸ شهریور(جلال) و دیگری ۱۹ شهریور(آیت اله محمود طالقانی).

این دو بزرگ گرچه تشابهی در چهره ندارد علی الظاهر(جلال شارب دارد و طالقانی روحانی است) ، اما تیپ فکری نزدیکی دارند. جلال به فاصله نه سال از  وقوع انقلاب رفت. آن موهای سفید و چهره تکیده پیرمردی مال سن وسال جلال نبود.همه مرگ های آن دوره مشکوکند. منتها بعضی ها که عزیز ترند شهید می شوند و بعضی مرگشان مشکوک می ماند. شریعتی و جلال و صمد بهرنگی مرگشان مشکوک ماند. مرحوم تختی هم البته.

جلال برای من در زمانه ای چشمی بود که دنیا را با آن می نگریستم. چشمی خیره و کنجکاو و ناراضی. با کمی شوخ وشنگی و کمی بی حوصلگی و تلخ مزگی.

جلال در دوره ای آمد  و رفت که تجربه کردن هر مسلکی و مکتبی امکان پذیر بود. برای همین پنبه اعتقاد راسخ به سنت را زد و رفت یارخلیل ملکی مارکسیست شد . وسپس چون کبوتر جلد به اشیانه سنت برگشت. او با غرو لند با سنت حرف می زد و به مدرنیته فحش می داد.

اما تجربه جلال در دوره ما غیرممکن بود و هست.نمی شود مسلکت را عوض کنی . مکتبت را واکاوی کنی و در امان بمانی.آنچنان  چون درخت هرزه ریشه ات را در معرض باد قرارمی دهند که دودمانت فنا شود.این بی مسلکی که  و خوش باشی رایج حاصل همین دوران است

مدیرمدرسه جلال آینه تمام نمای دورانش است و نثرش که البته متاثر از لویی فردینان سلین است.

آیت اله طالقانی یک پدر مهربان است. شجاعت و خلوصش و بی پروایی اش در اجتهاد . طالقانی یک روحانی روشنفکر است.آنچنان که جلال یک فوکولی مذهبی. شخصیت دون بنه دتو در رمان نان وشراب نوشته اینیاتسیو سیلونه را خیلی نزدیک به او می دانم.

یادم می اید که در رحلت مرحوم طالقانی ما عزادار بودیم .بررسم خرم آبادی ها در گل افتادیم.نمی دانم شاید هم عاشورا بود.

+ 19:8 آستانه
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
یکشنبه نوشت
چرا من فکر می کردم حرفهایم تاثیری برتو می گذارد؟گفتم نه معلمت باشم ونه تخته سیاه دیکته را جلوی چشمت بکشم.چندروز باخودم تمرین کردم.جلوی اینه می ایستادم.چقدر شبیه من بودی.فقط این چند موی سفید  ریشم را نا دیده می گرفتم.عشق ات را درک می کردم که به خاطر ش سیگار می کشیدی. ریاضی حل می کردم.چون می دانستم  می خواهی پوز فرما را بزنی.صبح مونامی را گوش می دادم وبه یاد کشته شدگان جنگ می افتادم.چون حس می کردم همیشه خود را برکناره جسدی می بینی که پلاک ندارد و سر ندارد.

عصر روزنامه اطلاعات می گرفتم وبه اخبار داخله وخارجه می خندیدم.تورا من ساخته بودم.شبیه خودم.شبیه تمام حرکاتم بودی.شباهتت نه در ته چهره گندمی ات بود ونه در موی فر کوتاهت.شباهتت در هجی کردن کلمات بود. اول خیال می کردم که ادای من را در می اوری.صدایت را مثل من بم می کردی.زیبا بود صدایت. ..

من بی خود و تو بی خود ما را که برد خانه * صدبارتورا گفتم کم خور دوسه پیمانه...

و اخر هربیت سرفه ای می کردی.صدایت زیادی بم شده بود.کاربیست سال سیگاراشنو بود.

اما پرپرزدنت جوان و نورس بود.قطره می انداختی در چشمت.شب ها می گریستی انگار زار؟.....

گفتم که همه چیز اماده بود که باز همان شوی .همان چشمان باهوش را داشتی.همان تقوی وشرم.اما درونت  را که من نمیدیدم.گفتی  این شرم بیهوده نیست.برنمی گردم .عذاب نکش.مارغاشیه در جانت بود؟

یقه ات را ازپشت کشیدم.کشان کشان اوردم.چشمت چرا نگران پنجره بود؟مگر توی کوچه چه کسی می توانست گذر کند؟رهایت کردم.رفتی لب پنجره وسیگارت را تندتند پک زدی.گفتی اندازه پدرم دوستت دارم.نداشتی.من نه پدر بودم ونه برادر.قندیل یخ بسته زمستان بودم در هاویه. آب شدم. فرو رفتم در چاهک حوض خانه ات.به بالا نگاه کردم.پنجره را بستی و دیگر بی خبرم که الان پشت کدام پنجره مرده ای..من هم عادت کردم به نتوانستن .

هرشب قبل از خواب می خوانم این بیت درد را:

چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست* کلاغ بهمنی ولک لک بیابانی.

 

+ 1:42 آستانه
شنبه هفدهم شهریور 1386
شب شنبه نوشت
صادقانه بگویم این عصمتی که در عرصه سیاست دنبالش بوده ام یا هرگز نبوده یا دورانش گذشته است.

عصمت در سیاست نیازمند زهدی است که ادم را از اجتماع دورکند. و سیاست وزهد در بی نهایت به هم می رسند.نه در دو دوتا چهارتای زمانه.

بسیاری از کسان را می بینم که به اسم جامعه و دین و توده و ...جامه پاره می کنند. وقتی که به نحوه ارتزاقشان نگاه می کنم ،مبهوت می شوم از دغل کاری و کاسبکاری .آنها آنچنان نقششان را بلدند که میشود به راحتی زیر علم شان سینه زد و احساس عبادت کرد.احساس  غرور رفع تکلیف .احساس وجدان آسوده...و احساس های خوب دیگر که برای حیات انسان ضرورت دارند.

در گذشته معتقد بودم که یک جوان فقط در عرصه سیاسی می تواند مرد یا زنی بالغ شود. باید در حلقه رندان بنشیندو خطر کند. کارسیاسی خیلی لذت بخش است. چون به عینه اثر فکرو عملت را در رفتار مردم می بینی. شخصیت می گیری. مجبوری ایده الت را مشخص کنی. و ایدئولوژی ات را بشناسی....

اما حالا نه.احساس می کنم که  کار سیاسی  در این عرصه -  که خموشان بی گنهش راه را بر شیطان هم می بندند -  واقعا باعث   سرخوردگی و سوختن جوانی و نشاط میشود.

اگر از من بپرسند کدام بازیگوشی را در جوانی مرتکب شدی. کدام  لذت زیر زبانت مانده از این دوران. کدام خاطره باقیست از دوران بی مسولیتی و آزادی..چه دارم بگویم؟

از بچگی چون مردان چهل ساله رفتارکرده ام.پای صحبت غیر جدی ننشسته ام. خنده وشوخی که اساس دنیای لهو ولعب ماست را جلف بازی دانسته ام.نتیجه اش اینست که با دوتا سوسول  نمیتوانم همصحبت شوم. آنهم در این زمانه که اشباع شده از سوسولیزم اجتماعی و دینی و الخ...

همیشه جدی.اخمو.متفکرنما...چه گندی است.امشب داشتم وصیت نامه شرعی می نوشتم.خنده ام گرفت.چیزی نداشتم برای خمس وزکات و ورثه.فقط قرض هایم را نوشتم.مگر چندسالم شده؟ مرگ درسن من ناگهانی است نه طبیعی.اما چرا اینقدر پیر فکر می کنم؟در من چه کسی می زید؟کاش در نوجوانی  بازیگوشیهای معمولی را از سر می گذراندم.خطا می کردم.الان دیگرسن وسالش نیست.

حسش نیست.دیگران اول چل چلیشان است. قدیسان دیروز جلوی چشمم خطا می کنند.یعنی عقده خطاهای ناکرده را باز می کنند؟نمی دانم. به دوستی که خودش را برای مجلس آماده می کند گفتم برای چه؟انگیزه ات چیست؟و راست گذاشت کف دستم...پول ..قدرت..گفت :خودت را بالا بکش مرد.بیا از نعمت خداداد بهره ببر.حیف تو نیست؟ چپ وراست حمایتت می کنند... 

گفتم هرشب برای مردمم گریه می کنم .اما شوق تو را ندارم... گفت :پس هیچی نیستی...!

راست می گوید:هیچی نیستم. بروم وصیت نامه بنویسم...

+ 2:54 آستانه
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
زمزمه
 

در تمامی طول شب

غریو ناقوس باد

حروف بردگی را بر پیشانی بلند مهتاب

 می چکاند..

امروز چند شنبه از کدام دفتر تقویم است؟

..چند هزاره از ساعت عاشقی گذشته است؟....

+ 23:43 آستانه
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
کیهان معلی و محمد صالح علا
محمد صالح اعلا بیشتر برای من یک صدای محزون ونزدیک است که در سالهای تحریم تلویزیون گاهی نیمه شبها  به راه شب رادیو می آمد و دمی می گرفت از عشق و تنهایی و حسرت.

چندباری صحبت کرده ایم. در خور رد و بدل شعری. .یکبارهم دعوتم کرد به استودیو باران که نرفتم. نمیدانم چرا نرفتم.  گاهی که رفاقت می خواهد مرز تنهایی را بشکند، عطایش را به لقایش می بخشی . محمد صاح علا نه خوب روزگار است و نه بد زمانه. شاعری است و مجری مسلطی.

در دوره جوانی از طریق فروختن شعرو فیلمنامه ارتزاق می کرده. مثل حاجی های امروز که روزگاری انگور میکده ها را به بازار می فروختند. بالاخره شاعر به صله زنده است. و صله روزگار از جیب دولت وقت بیرون می اید.

معدود هنرمندانی بوده اند که قلم فروشی نکرده اند. مثلا  دولت آبادی سلمانی داشته.یا گلشیری معلم بوده.  همین ها هم از طعن ولعن  دوستان ۱۹۸۴ در امان نبوده اند. این ۱۹۸۴ افسانه جرج اورول است در مقام گمانه زنی عابت جوامع کمونیستی.

در مملکت ما این ۱۹۸۴ فحش محسوب می شود. فحشی که شعار فرد فدای جامعه اسلامی و شعور جامعه اسلامی ناب و  با قی قضایا را زیر سوال می برد.

روزنامه کیهان دو ماموریت برای انقلاب و خود تعریف کرده است که خود به خود جامعه را به دوگروه دوست داران و دشمنان ۱۹۸۴ تقسیم می کند.

ماموریت  انقلاب در نگاه کیهان دشمنی با یک دشمن بزرگ و خطرناک است که معلوم نیست که از کدام منفذ چون جن بوداده  وارد اطاق افکار ملت می شود . پس باید هر ازگاهی یک ماله کشی اساسی  بر دیوارها ی جمهوری اسلامی کشیدو منفذ ها را پوشاند. انقلابیون  از نظر کیهان کسانی هستند که  بتوانند دشمنی برای خود جور کنند.یا دمی در خمخانه امنیت کشور بزنند و لعابی بگیرند.

پرواضح است که وقتی دشمنی وجود دارد و  خودش را معلوم نمی کند ،  رد پایش را باید دنبال کرد . از این نظر هرکسی می تواند آلت وضع دشمن باشد. از نویسنده تا فیلمساز تا دانشجو و حتی روحانی .مستثنی جایگاهش فقط در تحریریه کیهان است.

رد پای دشمن امروز صبح به محمد صالح علا رسید.در صفحه ۱۴ کیهان امروز .تا برادر ضرغامی عذر صالح علا را که هیچ ، اردنگی هم نثارش کند.

نمیدانم. کاش به محض بالغ شدن اطفالی که بعد از انقلاب به دنیا آمده اند، پدرانشان و مادرانشان را سر به نیست می کردند. تا نحوست پهلوی اثری از گذشته را به اینده منتقل نکند.

اگر به کیهان باشد پیامبرهم بابت چهل سال زندگی در دوره بت پرستی ، باید پاسخ دهدو توبه کند.نه مثال خوبی نزدم. روشنتر بگویم. صالح علا  و دیگران باید در روزگارجوانی شلغم می فروختند یا بنایی می کردند. و همه استعدادشان را برای بعد از انقلاب می گذاشتند. مگر شلغم فروشان دیروزی ..الان ادبیات و هنرو فرهنگ مملکت را نمی گردانند. می روی انجمن قلم می بینی خالی است.منتها بیانیه ای می دهد  با اسامی افرادی در حد جمعیت  چین.

 به این نامها توجه کنید.انجمن روزنامه نگاران مسلمان..کانون هنرمندان مسلم جهان....مجمع  نویسندگان ولایی...می بینی که هرکدام برای برانداختن  فرهنگ یک مملکت کافی اند.  به علت ضعف هنرمندان مسلمان پادوی قدرت و ثروت ،  تولید هنر و ادبیات لاجرم  همچنان در دست تقوایی و بیضایی  ودولت ابادی  می ماند.

و این قانونی است که حریف شکست خورده  نق و نوق می کند. به جای فکر می رود توطئه می چیند. به جای  زنده کردن نام خود، نام  دیگری را لجن مال می کند...و دایی جان کیهان  هم ، همه خواهرزاده های لوس را جمع می کند تا کسی از فحش دادن خسته نشود و از بی هنری طعنه نخورد.

بحث من بی دفاع ماندن هنر یا هنرمند نیست. بحث من افسانه ۱۹۸۴ است که به جای اینکه در بلاد کفرو سرزمین روس به حقیقت بپیوندد..به توسط همین نگاه کیهانی هرروز واقعی تر  می شود.

این طرف ماندن ۱۹۸۴ یا آنطرف ماندن هم فرقی نمی کند. علی السویه  است که اینور ذره بین باشی یا آنورش.نگاه پلیسی و کاراگاهی در جامعه ای که شعارهایش روزی آزادی و حرمت انسان بوده است عذاب آوراست.

آن چشم پیامبرگون به خواب رفته انگار تا همه کس را به مهر پذیرا باشد.تا جاذبه اش کفرو ایمان را از هم سوا نکند. تا هرکس خود را مهیای زیستن در سرزمین آزاد خدا بداند. کیهان که برافتد، کیهانیان دیگری برای انتقام از شریعتمداری و دسته اش از زیر زمین های توطئه سر بلند خواهند کرد. وقتی هدف های مقدس به هوس های ادم های مقدس نما مبدل شوند ...ایدئولوژی کابوس متولد خواهد شد.

آن موقع شاید کسی هم رودربایستی قسم حضرت عباس را نداشته باشد. چرا که عرصه دینی حکومت آزمونی پر خطا داده است. باشد که فرصت امروز را به افسوس فردا نگذرانند..اولی الاالباب.

+ 16:15 آستانه
سه شنبه ششم شهریور 1386
مردن به وقت درخت سیب!...(داستانک)
اسب از میدانگاه  یخ کرده شهر به آرامی گذشت.با کشیدن یراقش روی پل ایستاد. یک نفر دیگر سوار گاری شد . و دوباره راه افتاد.بخار آب از روی رودخانه بلند می شد.کفل اسب تقریبا خیس بود.

گاریچی:شب قشنگی برای مردن نیست.هوم؟

گورکن:نه ..به هیچ وجه نیست

گاریچی:تو فکر می کنی باید حتما توی زمین لعنت آبادی ها خاکش کنیم؟هوم؟

گورکن:اگه تیربارون شده باید اونجا خاکش کرد.سیگارداری؟

گاریچی: هوم .

اسب از گورستان شهر گذشت.دو فرسخ دورتر از آخرین آرامگاه گورستان یراقش باز محکم شد. ..هوش..

گاریچی: لامصب خیلی سنگینه...چهارتا سرباز به زور چپوندنش تو گاری..

گورکن:همشون سنگینن..همشون جوونن...مواظب باش ..سنگینه خیلی ..

جسد را کنار قبر نیمه آماده ای برزمین گذاشتند و نوبتی شروع به کندن کردند

گاریچی :تمومه؟ بندازیمش تو چال؟

گورکن:نه معصیت داره اگه تنگ باشه قبرش...هن ..هن..دو کلنگ دیگه بذار بزنم...سگ ها درش میارن..هن ..هن

گاریچی :تمومه؟

گورکن در حالی که از قبر خودش را بالا می کشاند: تمومه..هن..هن..خاک تربت داری؟واسه کنار صورتش.فشار قبرش کمتر میشه...

گاریچی: خاک تریت؟نه..ول کن بندازیمش تو چال بریم عین سگ  بخوابیم.. صبح شد...همش پرید!

گورکن: تو گاریت نهال دیدم.چی ان؟

گاریچی: سیب ..هلو..

گورکن جستی می زند و با  نهال کوچک درختی در دستش بر می گردد.

گورکن:تمام است.بندازیمش تو چال.اینم سنگ قبرش.. هن..هن..

گاریچی: صد کیلو بوده لعنتی..هن..هن..

گورکن: صورتش زیباست.نگاه کن..بیست سالش میشه؟

گاریچی: بندازش دیگه..

جنازه را در زیر نورماه در یک شب زمستانی چال می کنند.

گورکن نهال  کوچکی که از گاری برداشته را همانجا می نشاند. همه چیز تمام است.فقط اسب را باید چندبار روی خاک میت بدوانند.

می دوانند اسب را. و با رضایت قلبی دوباره سوار گاری می شوند و می روند.

پنجاه سال بعد درخت تناوری در آن حوالی سر به فلک کشانده وسیب های سرخش از سنگینی  بر سر عابران می افتد.

رهگذری که برای اولین بار درخت سیبی به آن بزرگی دیده است می گوید:

هوم...شرط می بندم می شود پنجاه نفر را به شاخه های این درخت آویزان کرد..

 

 

+ 6:29 آستانه
یکشنبه چهارم شهریور 1386
نوشتن تا صبح

 

كاغذ سفيد هرچه بيش ..عمر نوشته بيشتر. بايد مضيق كاغذ پاره اي را در شبي سرد در خياباني بلند در ك كرده باشي. شبي كه سيگارفروش ساعت هاي صبح هم به زير بستر سرد خانه اش خزيده است.تو خيابان را بالا مي روي. برف باريده چند شب پيش . و نوشتن چون غول چراغ جادوست حتما كه سر راهت را مي گيرد.

كاغذي نيست. برچه بنويسي؟ چاره همانست كه تا صبح قدم بزني و هر لمحه از ذوق شبانه را به ديواري بچسباني.چون اعلاميه مرگي.

بعد ها كه از آن خيابان مي گذري ..آن اعلاميه ها كه فقط تو مي بينشان و نشانيشان را تو در حافظه داري پديدار مي شوند.

زير آن طاقي گفته اي: سلام شب .چند قطره خون از گلويم بر برف ديشب اين خيابان بريزم تا گلگون شود مهت؟

در كنار آن درخت تناور خوانده اي: نيمه شب است. غريبه اي كه سي سال پيش در همچون شبي در كنار تو سيگاري گيراند چه گفت؟ كدام ارزو گرمش مي كرد؟هان درخت ..سخن بگو. نه به زبان برگ و نه با صداي باد. ..من سردم است و قلب داري و خون تو حتما براي كسي مي جوشد شبي..

برروي پل آهني رودخانه مي گفته ام(نكند كه شنيده ام): پري دريايي غمگين كه نداري ..ماهيانت همه گوهر به لبند؟كاش كاش كاغذ بودي و رود خانه نبودي..من موج مي كشيدم به تنت..و غرقه در هوس آغوشيدنت..

و صبح يعني :به خانه برو ..اجاق را روشن كن..كسي نداند كه تو نوشته اي ..سرت را بگذار و بخواب دمي..و با ادمهاي صبح بيدارشو..طوري به كوچه قدم بگذار كه انگارتا صبح خواب ديده اي..شب ديگر كاغذ بياورمرد!

+ 1:16 آستانه
شنبه سوم شهریور 1386
يك ناشعر
 

من خشت اول عشقم

كبوترم!

تاول رسيده به پيرهنم..زتنم

دف برتنت صداي قلب من است

دف مي تپد به پيرهنت كه منم!

از قله ها تنفس مي كند مي كند مي كند... تنت!

راهم  به اشك ختم مي شود

..شب است؟

روحم به چشم گوش مي كند

تب است؟

آنجا نشسته اي و به دف  تار مي زني

بازخمه زخمه زخمه مرا دارمي زني

من خاك خاش ..نه ! كويرم بدم مرا

لطف پرت زياد..به منقارميزني

راهم بده..شب است

 

 

 

+ 2:19 آستانه