تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

اقامت بلند مدت خاتمی در خارج از کشور؟

*

امیدوارم  این اخبار نادرست باشد. بعضی منابع از اقامت بلند مدت خاتمی در خارج از کشور صحبت می کنند. آیا فشارها اینقدر زیاد شده که خاتمی ناگزیر از خروج شده است؟ صحت وسقم این خبر زمانی دارای ارزش می شود که در آخرین نرد بازی دیپلماتیک گزینه رو یارویی شانس بیشتری یافته است.فضای  رادیکال غلبه دارد و هر اشباهی به جنگی فرسایشی منجر خواهد شد.

 

رفتن خاتمی یعنی یاس کامل از میانه روی و اصلاح امور و یکسره کردن تصمیم گیری به دست افراطیون و برچیدن ایده ترمیم حاکمیت در ایران.

آنچنان کابوس بزرگی پشت این خبر غیر مستند وجود دارد که فی البداهه باید آن را تکذیب کرد. اما رفتارشناسی دولت نهم همه چیز ـحتی این اخبار دور از ذهن ـ را امکان وقوع می دهد.

بوالعجب در فضایی که مهاجرانی به کشور بازمی گردد تا سهم راست لیبرال از انتخابات مجلس فزونی یابد٬ این خبر قرینه چه حکمتی در خود دارد؟

 بازگشت  بی نظیر بوتو و تحمیل  شکست بر نظامیان مستقر در پاکستان ٬ می تواند تخیل منابع ناشناس را برای درست کردن خبر خروج خاتمی از ایران تقویت کرده باشد. اما در صورت صدق این  خبر ٬واقعا باید نفس ها را بلند تر کشید

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 3:29  توسط آستانه  | 

از گوربا چف تا غُر با چف

*

گوربا چف با ردای سوسیال دموکراسی و ارزش های اروپای غربی بر شانه اش به عالم سیاست برگشته است.عصر گورباچفیسم نیست. منتها گورباچف هم دیگر اخرین تزار نشین عهد جنگ سرد نیست.ایا او خواهد توانست که میان دیکتاتور محبوب و شطرنج باز عاصی ٬  حفظ میانه ای کند؟ آیا پوتین نخست وزیر گورباچف خواهد شد؟یا گورباچف الگوری روسی  خواهد شد که به فرهنگ همزیستی کمک کند و نوبلی بگیرد در اخر عمر؟

*

ایران در دو پرانتز دیکتاتوری  میلیتاریستی انقلاب کرد. جغرافیایش برحسب تصادف میان ترکیه و پاکستان واقع شد. جایی که حکومتهای کودتا ٬ نفس دموکراسی را برای تمرین شرقی می گیرند.

در ترکیه حزب عدالت و توسعه با محوریت اسلام معتدل و خواهشگر پیروز شده است. این موج از زیر پای ایران می گذرد و به پاکستان می رسد. تا بی نظیر بوتو محور شرقی دموکراسی شرقی شود.

در این منطقه نه ادم دموکرات خالص رویش می کند و نه دموکراسی خالص. بی نظیر بنیانگذار طالبان است. آیا او خواهد توانست که بر معجون سلفی  و نظامیگری پیروز شود؟ غرب که ظاهرا با او موافق است..

*

حالت صلح مسلح  بین ایران و غرب کم کم باید یا به طرف صلح یا جنگ نهایی شود. اگر دمای جوش اب را حالت جنگ بین دو کشور فرض کنیم ..و این جوشش اب در ۱۰۰ درجه سانتی گراد اتفاق بیفتد...حالت تخاصم ایران و غرب به ۶۰-۷۰ درجه رسیده است. اگر کلی دیپلماسی کارامد برای حفظ همین وضعیت بشود ٬ در دراز مدت ما زنده زنده  آب پز خواهیم شد. و این از جنگ بد تراست.

*

پوتین می اید و لاریجانی می رود. ایا نمادین نیست؟ غُربا چف ها بر گرباچف ها پیروز می شوند. دایی جان نا پلئونی اگر فکر کنیم این بازی حکومت است. یا  مثلا لاریجانی برای گرفتن سهم مستقل خود چون محمد خاتمی و مصطفی معین در موقعیت مناسب به پشت پرده می رود تا  چندی دیگر با حزنی در چهره و مظلومیتی گلوگیر به انتخاب مردم نائل شود. اما فکر می کنم که مسله مسیر سنتی خود را طی نمی کند. گره های  که به دست لاریجانی فیلسوف باز نشود با هاشمی ثمره کور خواهد شد. تندروها به فتح کامل نائل شدند و کار صلح یا جنگ یکسره خواهد شد. فعلا که زنده باد غُربا چف!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 4:0  توسط آستانه  | 

برای مهرداد قاسمی

 

 

سال74

می‌نویسم،

 با خبر از پوچی دنیا، و نه پریشان از آن، می‌دانم که امکان زیادی برای نجاتش نداریم؛ امّا ... هنوز هم می‌توانیم ایستادگی کنیم.

فردریش دورنمات، قاضی و جلّادش،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:مهرداد عزیز و البته پاپی. من هم به افتخار برایت یک پست اختصاصی گذاشتم. هرچه باداباد. من هم به ان دوران دلخوشم که با دوست به سر رفت.هرچند نمیدانم در ان محیط نظامی تفتیشت می کنند یا نه .بنویس در دفتری چهل برگ .. که امدی تهران بخوانم.

ما بقی را برایت ایمیل کردم.شماره تلفن دستی را هم.امیدوارم ادرس درست باشد. وگرنه آن عکس های افتخاری سو تفاهم ایجاد می کند. یادش بخیر هرچه بود...دورا ن سرخوشی و غم بود..توامان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 3:6  توسط آستانه  | 

یکسال بعد از مرگ تو

کرمرضا تاج مهر 

در شعور ملک منقاری زده و سیتاج را یافته است.

بخوانید   کرمرضا تاج مهر  را  تا گنگ شوید. اما چیزی  به سکوتم نشانده ..که نه شکل غمگین شدنم برایش تازه است و نه  می دانم چگونه سوگوارش باشم.

همینطوری مات می شوم . پلک نمیزنم. دست به صورتم می کشم.عجب!.

این اشک است!. چه غریب.

 اینجوری اشک نریخته بودم.آخرچطور می شود فقد یک نفر که ممکن بود تا اخر عمرت هم با او برخورد نکنی..اشکریزان به راه بیاندازد..آنهم در این پاییز که من در این طبقه چهارم تهران تنها هستم و اشک تنهایی حتما علت بزرگی دارد و من علتش را در این ده روز می جستم...آیا یافته ام؟

علتش را نفهمیدم. صادقانه بگویم . اصلا نفهمیدم چرا گلویم بسته شد از غم. اما قسمتی از خود را که هی در این چندسال انکارش کرده ام در من بیدار شده است بد جوری.

قسمتی از زندگیم که نه تکرار می شود ونه قابل بازسازی است.(آیا می شود  لحظه ای را دوباره ساخت و اصلا تکرار قابل آزمایش است..؟بعید می دانم..). تهران یتیم خانه هویت هاست. من گاهی برای آنکه بدانم که هستم سری به خاطرات باید بزنم. راه دیگری ندارم. حالا قسمتی از پازل خاطرات من گمشده است. بی انکه بدانم. چه قطعه عزیزی را گم کرده ام. این حس عسرتی است که در این چند روز با خود دارم.نمی خواهم بیشتر بگویم. نمیخواهم ادای یک معلم سلیم و مهربان را دراورم که از مرگ دانش اموزش تاثر را در راهروهای ختم و عزاداری می پراکند. اما کرمرضا تاج مهر با زیرکی در دیباچه اثر جدیدش

از مرگ دختر شادابی می گوید که با آن چهره افسانه و آن لحن بی شباهت به همه چیز.. حالا سالگرد مرگش هم گذشته. در اینجا می نوشته  ومن بی خبر بوده ام.از کودکی فکر می کردم کسانی که می میرند ..کار بزرگی کرده اند. چه عزیز تر شده این خواهرکم.چه عزیز تر. اما من در چرت غمم هنوز.

خداحافظ رضوان

آخرین داستانش را می خوانم.چند روز قبل از مرگش نوشته است:

عشقه

 

عین    شین  قاف    ه  ؛ عشق که شدم، پیچیدم و سراپای وجودت را پوشاندم .آنقدر که دیگر اثری نه از تو بود نه از من ، و آفتاب قهقهه می زد دیوانه وار ؛ یادت هست؟ همان روز را می گویم .آنقدر در هم پیچیده و گم شده بودیم که آفتاب هر چقدر که داد می زد نمی توانست ما را گرم کند ، چه برسد به اینکه بسوزاند . شاید ارزش سوختن نداشتیم شاید سوخته بودیم و خاکستر . . .

بیا جلو جلوتر بیا خوب نگاه کن ببین یک جای قضیه بدجوری تاب برداشته .عین من و تو تاب خورده در خودش ، بیا دوباره با هم ماجرا را مرور کنیم تو در من ..نه شاید من در تو پیچیدم ، حل شدم ، حل شدی ، ببین شکر + چای می دهد چایی شیرین و آب + نمک می دهد دریا ، این معادله را خودت به من یاد دادی روزیکه از آسایشگاه مرخص شدیم ؛ روزیکه تشخیص دادند دیگه دیوونه نیستیم و ما تازه مجنون شده بودیم گفتی من + تو می دهد . . . نگفتی ؟! چه قشنگ دروغی .

چقدر زمخت شده ای و محکم ؛ دیگر نمی توانم در تو بپیچم سعی کردم نشد ، آفتاب + تو می دهد سرما و من یخ می کنم ، می لرزم  و آرزو می کنم که ای کاش هیچوقت عشق نشده بودم . سرم گیج می رود و تهوع هر چه به تو می گویم اخم می کنی و آنقدر گاز می دهی که این تصاویر هر چقدر هم که قهرمان ماراتن باشند به من نمی رسند .

آهای با توأم کر شدی یا خودت را زدی به . . .

یک گوشه ترمز کن من باید این معادله را حل کنم باید بفهمم چرا من + تو می دهد هیچی ؛

 مهم نیست . . .

اگر مهم نیست پس چرا در من حل شدی ؛ چرا حل شدی .

آنها جنونمان ، عشقمان را گذاشتن به پای سلامت . . . مرخصمان کردند تا بقول خودشان به زندگیمان برسیم ، رسیدیم . . .

انگار یادشان رفته بود چرا اینجا بودیم ، اینجا بودیم چون در معادله ی آنها . . .

راستی من + تو داده بود دیوانگی که مجبور شدیم فضای آسایشگاه را تحمل کنیم . اما حالا این معادله اصلا جواب نمی دهد . . . چرا . . .

پوست تنم کبود و سیاه شده ، من را یک گوشه پیاده کن تا با خاک کنار جاده این رابطه را حل کنم – شاید باران که آمد من و خاک با هم یکی شدیم و رقصیدیم  . . . شاید هم توانستم تمام این لکه های سیاه را که همان دیشب با عشق به من هدیه دادی از تنم پاک کنم شاید اینگونهذ راحتتر با هم کنار آمدیم تو با نبودن من کنار می آیی و من با رفتن تو . باور نمی کنی بخدا راست می گویم دور و برت را نگاه کن هیچ کس نیست حتی پرنده هم پر نمی زند .

پهنای دشت + بوته های خار می دهد خداحافظی . . .

نه یادم رفت این مارهای سیاه را هم اضافه کنم ، اصلا نمی دانستم که اینجا مار هم دارد ، حالا چرا اینقدر محکم مرا می کش می ترسی بیدار شوم ، من که خوب  خوابیده ام خوب و راحت ، اما ایکاش قبل از قبل از اینکه من بی تو بخوابم قبل از اینکه بپرسی دیشب با چه کسی خوابیدم می گذاشتی تا برایت بگویم که من + تصادف داده بود بیهوشی ، بیخبری از اینکه شب شده و تو تمام وجودت پر از شک ای کاش قدر یک خداحافظی فرصت می دادی از تو تعجب می کنم .

ببین لباسم پاره شده البته اینکه حق من بود ، همیشه دویدنم بسوی تو بود اینبار بسوی در که دستگیره گیر کرد به . . .

ای کاش یک لحظه فقط  یکبار  خشمت را در انعکاس آینه می دیدی که چقدر  نا + مهربان شده بودی ، شاید آنوقت . . .

چقدر مهربانی تو ، عین همیشه ، یادت هست  که بزای خرید یک تخت خواب چقدر بازار را دوره کردیم . حالا هم تا تو از جای خواب من مطمئن نشوی . . .

آنقدر می کنی آنقدر سینه ی دشت را  بیل می زنی که جای خوابم بقول خودت لایق شود .

کجا رفتی قرار بود مرا در ته این رختخواب چال کنی خودت آنجا چه می کنی هی خاک بریز بیرون هی خاک بریز . . . می ترسی بعد از رفتنت بیدار شوم و باز . . .

اما نه حلا دیگر حتی اگر شب شود و تو شک شوی از جایم تکان نمی خورم . کاش زودتر می فهمیدم که تصادف + من می دهد خداحافظی و شب + تو می دهد شک .

نگران نباش چشمانم را می بندم تا خاک رنگش را تغییر ندهد می دانم که چقدر عاشق این رنگ هستی ، اما ای کاش قبل از خداحافظی می گفتی چرا من + تو می دهد هیچ . . .

رضوان(ساناز) خزایی  

۳/۵/۸۵

آیت می گوید:

به قرآن هنوز باورم نشده آبجی که تو مرده باشی و من بخوام برات اشک بریزم.ساناز جان یه ایمیل بزن و بگو هنوز زندم.تو رو خدا

احمد می گوید:
حالا که برات می نویسم تو زیر صد من خاک خوابیدی
شاید هم جای دیگه ای باشی
من به روزم ولی شبیه هزار سال پیش شدم
به من سر بزن و دوباره از نوشته هام بپرس تا من هم درباره ی داستان هات بگم
هرچند این داستان اخرت رو که به گوشم رسوندند ضربه پایانی قشنگی داشت
من هنوز شاعرم ولی تو حالا شعر شدی
به سراغم بیا شبیه شعر ها که وقت وبی وقت سراغ شاعر ها ...

کسی دیگر:

ساناز عزیزم:
این نظر را بعد از رفتن تو به دیار باقی برایت می نویسم. نمی دانم شاید نوشته ام همانند نوشدارویی است که بعد از مرگ سهراب می آید. اما این را بدان که همیشه دوستت دارم. نمی دانم بین من و تو چه قدر فاصله افتاده کاش می شد فاصله میان سرزمین مردگان زنده و زندگان مرده را با فرسنگ اندازه گرفت. لحظه شماری برای رسیدن پیش تو خیلی وقت است که شروع شده نازنینم.

و دیگری:

سلم به دوستای خوبم این وبلاگ ماله بهترین دوستم بود که تو تصادف ماشین با خانواده همگی فوت شدن
هرکسی به این وبلاگ سر زدن برای شادی روح خودشو خانوادهاش یه صلوات بفرسته

 

نا تمام....

اما داستان چقدر غماز است..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:37  توسط آستانه  | 

وقتی که خواب بودی!

عصر معصومیت نیست عزیزم.عصر مصنوعییت است.آزادی درونی آدم اینگونه تباه می شود.کفتر را از روی بامت پر می دهی و دلخوش می کنی به یک پرنده پلاستیکی که باید بادش کنی تا زنده شود.عصر باد است.

از جنگ که برمی گشتی فکر کردی که حلوا حلوایت می کنند.نه تو هم مهره ای بودی دراین بازی.تو عروسک دمغ بودی.آن لولویی که بازی را پرهیجان می کند.زیر اب تمام شعارهای انقلاب خورده بود.آزادی چه معنایی داشت برای مردم؟مردم امنیت می خواستند.می خواستند شب که سر خوبان روی دستشان به خواب می رود آژیر خطری کشیده نشود.می خواستند که در کمال آرامش نذری شب جمعه شان را بپردازند.می خواستند که آهنگران دکانش را تخته کند .یادت هست؟

چرا اینهمه دستت در دستان زمخت من می لرزد؟می گویی شبیه دست کارگران است.راست می گویی.آنموقع ها می  گفتند در این دنیا دست دو نفر همیشه نرم است.یکی دزدان که باید با ظرافت چیزی را بلند کنند و یکی وعاظ که تن به کارنمیدهند.من هیچکدامشان نبودم.

عصر معصومیت نیست.تو می خواهی هرچیزی را از حالت عادیش عوض کنی. حتی دماغت را.زبانت را.فرهنگت را.سلام وعلیکت را.اینهمه انگلیسی چرا بارمن می کنی؟ من تمام مدرسه ام با خریدن فشنگ برای دبیر انگلیسی ام که شکارچی بود و از فرنگ برگشته بود درس زبان را پاس کرده ام.

دیپلم ریاضی رو هم تو مجتمع رزمندگان.حالت بد نشه.واقعا سرم میشه از ریاضی.اما حساب وکتاب بلد نیستم.

 جنگ انقلابی در عرصه اقتصاد ما بود.باور نمی کنی آنچنان برای همه نقش درست کردند که کسی بیکارنماند. که کسی ازمافکر نکند .

یکدفعه دماغه کشتی بالا رفت.آنها کیفش را بردند.روی عرشه هیجانش را اوناچشیدند.اما ما درعقب کشتی در موتورخانه سکندری خوردیم.چندسال بعد که با صورت های سیاه روغنی به روی عرشه آمدیم که ببینیم چه خبراست دیدیم عجب! شهر فرنگی شده که شناسنامه هیچکدام ازما در آن اعتبارندارد.گفتند برید وایسید ته صف.به همتون می رسه.چندتایی از ما لات بازی دراوردند.گفتند باشه.گردن کلفتاشم تو بازی.اما زیاد نشید یه وقت.لختمان کردند و سوار چرخ وفلک.

گیج خوردیم بدجوری.و تو در چرخ و فلک به دنیا اومدی. و حالا فقط جیغ وسرگیجه وتنوع و چرخیدن و رنگاوارنگ شهربازی ارامت می کنه.نه حال کاردر موتورخانه رو داری.نه حاضری دستات سیاه وزمخت بشه.

کجای این دنیا بذارمت که اروم بشی؟تو که عاشق مصنوعات همین دوره ای.حتی ایمانت از یک چیز عجیب وغریب شکل فیلم های هالیود بلند میشه.مگه جمکران و چاهش رو تو همین شهربازی نساختند.تا امام زمانت شبیه سوپر من بشه وتو رابه هیجان بیاره.. تو اگه نوحه دی جی نباشه شب عاشورا خماری.بهت حق میدم.اما اگه یه روزی دلت تنگ شد ازمن بپرس که بگم قبل از این شهربازی ما چرا سوار کشتی شدیم.یه روزی دریا زده میشی و سراغ عصمت یه خاک پاک تو ساحل می گردی.فعلا بچرخ عزیزم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:3  توسط آستانه  | 

فیلم سیصد و اکبرگنجی!

 

اکبر گنجی در نامه ای به امضای سیصد روشنفکر طراز اول جهان خواستار عدم حمله نظامی به ایران می شود .تحریم را هم نفی می کند.این یک روی سکه است.

اما توصیفی که از ایران امروز می کند آنچنان موحش و ناسازه است که بر هر یل آزاده ای درجهان واجب می شود که دست به قبضه ببرد.مرسی اکبرجان.

در همه این سالیان که کشورداران نتوانستند راه میانه ای پیدا کنند با خودم فکر کرده ام که من با این تیپ فکری باید کجای صحنه را تشویق کنم.کدام بازیگر را ؟حب و بغض در همه ما وجود دارد.سلایق در کارند.اما وقتی پایان پیس اینهمه دهشتناک باشد ،ترجیح می دهم که بازیگر مورد علاقه ام از صحنه کناررود ولی پایان خوشی را نظاره کنم.

جناب گنجی تو یکی از بهترین روزنامه نگارانی که از هررقم واماری می تواند داستانی مهیج بسازد.

بی آنکه بی حرمتی کنم به علایقت و شغلت وکاری که فقط از تو ساخته است ،باید بگویم که نسخه ای که تو برای این کشور پیچیده ای و تمبرو مهر سیصد روشنفکر را به آن الصاق کرده ای از پاراف های جرج بوش ترسناک تراست.

آیا می ارزید که برای اینکه برصدر فعالان حقوق بشر بنشینی و جلب علایق کنی و یا به این نحله ایرانی تشخص دهی، طوری از مسئله حرف بزنی که خاکستر شدن ایران برای جبران ظلم کم است؟

این سیصد روشنفکر مرا به یاد فیلم سبصد می اندازد بدجوری.به وضوح چهره خشایارشا را در متن تو می بینم.عادت های جامعه ایرانی را تماشا می کنم که از بس زننده است باید اسپارت ،اسکندری بفرستد تا مهار ایرانی جماعت به تربیت غرب شود.

می گویی که منظورت رفع حرمان از بشر ایرانی بوده مطمئنان.اما یک روشنفکر متوسط هم می تواند تخمین بلا را دراین شرایط به اسانی حدس بزند.حوادث آینده جایی برای افسوس نخواهد گذاشت.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:57  توسط آستانه  | 

ای مرتضی علی

هرجا که اشک تو افتاده

لاله ای روییده به شکل ذوالفقار

هر نخل که درگردن تو گریسته

تا روز حشر مظلوم است خرمای خونرنگش

هان! تمامی گل های سرخ زندانی

خضاب کنید صورت مردی را که بردریا سجاده  می افکند!

مرتضی علی

 

 تو در کدام لحظه تاریخ ساکنی..کدام شب؟

که از آسمان شمشیر می بارد برکفنت..

کدام پرنده بغض تو را بلعید

کدام صباد لبخند را ازلبان  دریا گرفت؟

و پشت آیینه ها شکسته ترباد!

وبام

  به رنگِ شام شد..به رنگ خدعه و هاویه

به رنگ معاویه!

تا  دیگربانگ خروسان  به رنگ هیچ صبحی نباشد

و هیچ دانه عادلانه ای به جهان نروید

                          - بعداز آن کبوترکشان کوچه ـ

مگر اشک ریزانِ  هزارچشمانِ کوفه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 5:16  توسط آستانه  | 

گل سرخی روی سینه خاطرات

 

کجاست معبد من. کلماتی که از سرب خون نامیرا می شدند ..اینک در دهان چه کسی جویده می شوند؟

تمامی وجود ادمی ارزشش به قسمتی از جان اوست که در گذر زمان قابل یاد اوری است.در این گورستان روح که برای هم پوست می اندازیم و اخر سر تنمان گور مان می شود..بازهم آن برق نگاه کرمرضا دریکوندی را می بینم.

سهرابی که برای من روایت هایی چون ناباکوف را به زبان زمان می نویسد.ناباکوف خرم اباد.حقیر نیست این اسم برایش؟از سهراب کاشی حساس تراست.اما من دیر فهمیدم.سال ۷۷ آمد کلاس قصه نویسی من.افتخاری نیست که من آن کلاس ها را می گرداندم.داشته هایم اندک بود.روح حاضرین بزرگ.چه باید می کردم؟

آنها به من بسنده کردند و من به آنها.معبدی شد .همان کلاس نمور تاریک را می گویم.عبادت می کردیم سخت.وربنایمان قصه می شد.کرمرضا ادم سخت کوشی بود.اولین سوالهایش همان طعم نجابتی را می داد که هنوز دارد و افزون است.کسانی دیگر چون آیت..یاسر اکبریان..حامد..چون رقیه شاهیوند..چون منوچهرابادی..باور کنید چهره های همه تان یادم است.اسمها نه.

بی فروتنی بگویم.آنها آنقدر جلو رفته اند که من هم احساس بی سوادی می کنم و هم حرمان.آن جشنواره های فروتن یادتان مانده یعنی؟نمی دانم.ادم که بزرگ می شود قسمتی از خاطراتش می افتد.مقل سیبی رسیده.

ببینید.کرمرضا چه ناباکوفی است برای خاطرات من.بقیه تان کجایید؟

قصه اخریش آنچنان تکانم داد که به ناداوری رسیدم.اینهمه تلخ است یعنی محیط تو رفیق؟

دوازدهمین جوان خود را از پل انقلاب خرم اباد به پایین می اندازد. می دانم امانتان را بریده این روزگار قداره بند مزخرف.اما از گل سیاه چه افرینشی کرده ای رفیق من.چون داستان عقیق.چون داستان آن مرد که سنگ قبر می تراشید. مثل داستانهای نابت در مورد جنگ.راستی چرا کسی تو را کشف نکرد؟چون اختراع درد بودی.بروید و بیابید کرمرضای نویسنده را دراینجا

.تا فرصت دیگر که چه می نویسی.مرد قصه های ناتمام

.کرمرضا تاجمهر

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 4:8  توسط آستانه  | 

احمدی نژاد پاره ای از تن تو ست حتی اگر انکارکند

برای ادمی چون من که شخصیتش در لای در اپوزیسیون وپوزیسون گرفتاراست جهان معنی دیگری دارد خاص خودم.این افسرده حالی زاده همین وضعیت است.

ره میخانه و مسجد کدام است

که هردو برمن مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رندی

نه در میخانه کاین خمارخام است

انگار هنوز برایم ته مانده ای از غرور و سرکشی مانده است که این چند دست اخر را هم خلاف جریان اب شنا کنم.تا توانم کم شود.کتف هایم کرخت شوندو بگویم آب مارا ببر  وگرنه خواب...

حسم درگیراست شدید.اخرین جملات احمدی نژاد را می خوانم.چهره اش را می بینم.چهره ای که می توانست صفحه دردمندی پابرهنه ها باشد.ومن هم یکی از همانها که کفش ها را بکنم و دنبالش راه بیفتم.

چه می گویی مخاطب عزیز.من اگر یک چوب ..یک بچه را بگذارند در صندلی ایران و در انظار جهان صحبت کندبازهم دلم نگرانش است. این خاک که بررویش همه دردها و شادی هایمان ثبت می شود ایران است.تو که روشنفکری باید بدانی که در ایران انکه تو را سیلی می زند اگر در مقابل جهان حرف بزند باید تا برمی گردد نگرانش باشی و دلت برایش بتپد.

اگر نمی دانستی چرا روشنفکر شدی بر این نقشه گربه شکل که یک دانه شنش برای من از کوههای راکی و الپ عزیز تراست.در همین خاک مرا اینگونه ساختند که سیلی بخورم وبخندم.

که منقار اجل درجانم باشد و پرنده مرگ را همچنان نوازش کنم.می خواهی سابقه ام را به یکی از بیوت و لفت ولیس برگردانی.نمی توانی.کسی نفهمید چرا من علم وصنعت را رها کردم و عمله دانشجوی انصرافی شدم.بعد رفتم شهرم وکانون ادبیات راه انداختم و هرروز گریبانم در دست یک ادم نفهم بود.

با اینکه جور رفقای ریس جمهور کنونی به جانم کشیده است بازهم سخت جانی می کنم در حمایتش.

می گویی نفهم و عوضی ام.نه عزیز.قبول کرده ام که در لحظاتی بین خویشی که کلنگش بر سر مزارم است و بیگانه ای که گل برایم می فرستد ..به خویشم بگویم تف بزن به کلنگت و گورم را بکن.اما بیگانه را دور کن.برای من از افشاری و عطری راحت تربود که خاک را بفروشم.می گویی چاره نداشتند. می گویم مرگ اخرین چاره است. بمان در میانه در و له شو ..اما نگذار ایرانی به جان هم بیفتند.

من احمدی نزاد را امشب چون یک برادر غریب دوست دارم.این برای تو فحش است؟من زندگیم را این جماعت کن فیکوون کردند. زبان تا یکسال به خاطر ضربه اجر این جماعت به سرم  به لکنت افتاد.

این همان منم که بی پروا در مقابل بازداشت دانشجویان تند اعتراض می کنم.همانم که همیشه تصاویر گم وگور کردنمان را بازسازی می کنم که نترسم. ببین که مشکوکم یا نه. تفتیشم کن.مثل طرف مقابل که تفتیشم می کند.

کوهیار عزیز تو به من احترام می گذاری. چرندیات مرا می بری بالاترین.اما شک هم می کنی که نکند یارو اطلاعاتی است ..نکند نفوذی رژیم است. تو نگفته ای. اما عزیز من خبرنگار فضول همین مملکت بوده ام. می فهمم. این چاه برای من اب ندارد.اما حداقلی را برای زندگی مهیا می سازد دراین خاک.برای همین است که نه منتظر شاباش حکومتم ونه کف زدن دانشجو.ببین عطریانفرو ابطحی ومرعشی...تا بن دندان می خورند و باز ژست اپوزیسون می گیرند.و من که تمام استعدادم مثل سیگاری له شده در زیر پای برادران بوده است باز دارم دفاع می کنم از احمدی نزاد. معادله را تو حل کن.بی انکه در مشاعرمن شک کنی.

 وقتی نماینده مملکتم این گونه در خاک بیگانه خطاب قرار می گیرد ..من اگر نتوانم در مقابل های انها ..هویی بکشم لااقل یارم را برمی دارم و می گویم مشتی بیا مملکت خودت.که اگر دانشجویش را اخراج کنی..نامرد زنی نمی کند:

به نقل از وبلاگ حرف حساب:

رییس دانشگاه کلمبیا که پیش از سخنرانی احمدی نژاد سخنرانی کرد در مقدمه ی طولانی اش بارانی از تهمت ها و توهین را به ایران و شخص احمدی نژاد نسبت داد. «اقای رییس جمهور شما تمام نشانه های یک دیکتاتور کوچک و بی رحم را دارید.» ------- «آقای رییس جمهور انکار هولوکاست شما در سال 2005 باعث می شود که شما در این دانشگاه مسخره به نظر بیایید. این از دو حالت خارج نیست شما یا خیلی بی کله و اهل تحریک کردنید و یا فوق العاده بی سوادید!» (که حضار شروع به دست زدن کردن و وی برای جلوگیری از تندتر شدن جو خواست که دست نزنند). -------- آقای رییس جمهور شما باید بدانید که ما مرکز جهانی مطالعات یهودی و مطالعات در باره ی هولوکاستیم. واقعیت این است که هولوکاست مستند ترین حادثه ی انسانی در تاریخ بشری است! در نتیجه، اظهارات پوچ شما در انکار هولوکاست ما را به ترس وا می دارد.... می شود لطفا این مسخره بازی مشمئز کننده را تمام کنید؟ ... آیا می خواهید ما را هم از نقشه ی جهان محو کنید؟ -------- آقای رییس جمهور من شک دارم که شما شهامت عقلی این را داشته باشید که به این سئوالات پاسخ بدهید اما جواب ندادن های شما هم برای ما معنا دار خواهد بود. و توقع دارم که شما ذهن افراطی اتان که نشانگر کردار و گفتارتان است را به نمایش بگذارید! ------- من فقط یک استادم و رییس دانشگاه و متاسفانه باید بار تمام اکراهی که جهانیان از شما دارند را به دوش بکشم. ------------------

اینهم یاهو :

President Bush said Ahmadinejad's appearance at Columbia "speaks volumes about really the greatness of America."

He told Fox News Channel that if Bollinger considers Ahmadinejad's visit an educational experience for Columbia students, "I guess it's OK with me."

Other American officials were less sympathetic.

On Capitol Hill, conservatives said Columbia should not have invited Ahmadinejad to speak. Senate Republican Leader Mitch McConnell, R-Ky., said "there is a world of difference between not preventing Ahmadinejad from speaking and handing a megalomaniac a megaphone and a stage to use it."

Sen. Joseph Lieberman, I-Conn., said he thought Columbia's invitation to Ahmadinejad was a mistake "because he comes literally with blood on his hands."

Thousands of people jammed two blocks of 47th Street across from the United Nations to protest Ahmadinejad's visit to New York. Organizers claimed a turnout of tens of thousands. Police did not immediately have a crowd estimate.

The speakers, most of them politicians and officials from Jewish organizations, proclaimed their support for Israel and criticized the Iranian leader for his remarks questioning the Holocaust.

"We're here today to send a message that there is never a reason to give a hatemonger an open stage," New York City Council Speaker Christine Quinn said.

Protesters also assembled at Columbia. Dozens stood near the lecture hall where Ahmadinejad was scheduled to speak, linking arms and singing traditional Jewish folk songs about peace and brotherhood, while nearby a two-person band played "You Are My Sunshine."

Signs in the crowd displayed a range of messages, including one that read "We refuse to choose between Islamic fundamentalism and American imperialism."

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 3:19  توسط آستانه  |