کرمرضا تاج مهر
در شعور ملک منقاری زده و سیتاج را یافته است.
بخوانید کرمرضا تاج مهر را تا گنگ شوید. اما چیزی به سکوتم نشانده ..که نه شکل غمگین شدنم برایش تازه است و نه می دانم چگونه سوگوارش باشم.
همینطوری مات می شوم . پلک نمیزنم. دست به صورتم می کشم.عجب!.
این اشک است!. چه غریب.
اینجوری اشک نریخته بودم.آخرچطور می شود فقد یک نفر که ممکن بود تا اخر عمرت هم با او برخورد نکنی..اشکریزان به راه بیاندازد..آنهم در این پاییز که من در این طبقه چهارم تهران تنها هستم و اشک تنهایی حتما علت بزرگی دارد و من علتش را در این ده روز می جستم...آیا یافته ام؟
علتش را نفهمیدم. صادقانه بگویم . اصلا نفهمیدم چرا گلویم بسته شد از غم. اما قسمتی از خود را که هی در این چندسال انکارش کرده ام در من بیدار شده است بد جوری.
قسمتی از زندگیم که نه تکرار می شود ونه قابل بازسازی است.(آیا می شود لحظه ای را دوباره ساخت و اصلا تکرار قابل آزمایش است..؟بعید می دانم..). تهران یتیم خانه هویت هاست. من گاهی برای آنکه بدانم که هستم سری به خاطرات باید بزنم. راه دیگری ندارم. حالا قسمتی از پازل خاطرات من گمشده است. بی انکه بدانم. چه قطعه عزیزی را گم کرده ام. این حس عسرتی است که در این چند روز با خود دارم.نمی خواهم بیشتر بگویم. نمیخواهم ادای یک معلم سلیم و مهربان را دراورم که از مرگ دانش اموزش تاثر را در راهروهای ختم و عزاداری می پراکند. اما کرمرضا تاج مهر با زیرکی در دیباچه اثر جدیدش
از مرگ دختر شادابی می گوید که با آن چهره افسانه و آن لحن بی شباهت به همه چیز.. حالا سالگرد مرگش هم گذشته. در اینجا می نوشته ومن بی خبر بوده ام.از کودکی فکر می کردم کسانی که می میرند ..کار بزرگی کرده اند. چه عزیز تر شده این خواهرکم.چه عزیز تر. اما من در چرت غمم هنوز.

آخرین داستانش را می خوانم.چند روز قبل از مرگش نوشته است:
عشقه
عین شین قاف ه ؛ عشق که شدم، پیچیدم و سراپای وجودت را پوشاندم .آنقدر که دیگر اثری نه از تو بود نه از من ، و آفتاب قهقهه می زد دیوانه وار ؛ یادت هست؟ همان روز را می گویم .آنقدر در هم پیچیده و گم شده بودیم که آفتاب هر چقدر که داد می زد نمی توانست ما را گرم کند ، چه برسد به اینکه بسوزاند . شاید ارزش سوختن نداشتیم شاید سوخته بودیم و خاکستر . . .
بیا جلو جلوتر بیا خوب نگاه کن ببین یک جای قضیه بدجوری تاب برداشته .عین من و تو تاب خورده در خودش ، بیا دوباره با هم ماجرا را مرور کنیم تو در من ..نه شاید من در تو پیچیدم ، حل شدم ، حل شدی ، ببین شکر + چای می دهد چایی شیرین و آب + نمک می دهد دریا ، این معادله را خودت به من یاد دادی روزیکه از آسایشگاه مرخص شدیم ؛ روزیکه تشخیص دادند دیگه دیوونه نیستیم و ما تازه مجنون شده بودیم گفتی من + تو می دهد . . . نگفتی ؟! چه قشنگ دروغی .
چقدر زمخت شده ای و محکم ؛ دیگر نمی توانم در تو بپیچم سعی کردم نشد ، آفتاب + تو می دهد سرما و من یخ می کنم ، می لرزم و آرزو می کنم که ای کاش هیچوقت عشق نشده بودم . سرم گیج می رود و تهوع هر چه به تو می گویم اخم می کنی و آنقدر گاز می دهی که این تصاویر هر چقدر هم که قهرمان ماراتن باشند به من نمی رسند .
آهای با توأم کر شدی یا خودت را زدی به . . .
یک گوشه ترمز کن من باید این معادله را حل کنم باید بفهمم چرا من + تو می دهد هیچی ؛
مهم نیست . . .
اگر مهم نیست پس چرا در من حل شدی ؛ چرا حل شدی .
آنها جنونمان ، عشقمان را گذاشتن به پای سلامت . . . مرخصمان کردند تا بقول خودشان به زندگیمان برسیم ، رسیدیم . . .
انگار یادشان رفته بود چرا اینجا بودیم ، اینجا بودیم چون در معادله ی آنها . . .
راستی من + تو داده بود دیوانگی که مجبور شدیم فضای آسایشگاه را تحمل کنیم . اما حالا این معادله اصلا جواب نمی دهد . . . چرا . . .
پوست تنم کبود و سیاه شده ، من را یک گوشه پیاده کن تا با خاک کنار جاده این رابطه را حل کنم – شاید باران که آمد من و خاک با هم یکی شدیم و رقصیدیم . . . شاید هم توانستم تمام این لکه های سیاه را که همان دیشب با عشق به من هدیه دادی از تنم پاک کنم شاید اینگونهذ راحتتر با هم کنار آمدیم تو با نبودن من کنار می آیی و من با رفتن تو . باور نمی کنی بخدا راست می گویم دور و برت را نگاه کن هیچ کس نیست حتی پرنده هم پر نمی زند .
پهنای دشت + بوته های خار می دهد خداحافظی . . .
نه یادم رفت این مارهای سیاه را هم اضافه کنم ، اصلا نمی دانستم که اینجا مار هم دارد ، حالا چرا اینقدر محکم مرا می کش می ترسی بیدار شوم ، من که خوب خوابیده ام خوب و راحت ، اما ایکاش قبل از قبل از اینکه من بی تو بخوابم قبل از اینکه بپرسی دیشب با چه کسی خوابیدم می گذاشتی تا برایت بگویم که من + تصادف داده بود بیهوشی ، بیخبری از اینکه شب شده و تو تمام وجودت پر از شک ای کاش قدر یک خداحافظی فرصت می دادی از تو تعجب می کنم .
ببین لباسم پاره شده البته اینکه حق من بود ، همیشه دویدنم بسوی تو بود اینبار بسوی در که دستگیره گیر کرد به . . .
ای کاش یک لحظه فقط یکبار خشمت را در انعکاس آینه می دیدی که چقدر نا + مهربان شده بودی ، شاید آنوقت . . .
چقدر مهربانی تو ، عین همیشه ، یادت هست که بزای خرید یک تخت خواب چقدر بازار را دوره کردیم . حالا هم تا تو از جای خواب من مطمئن نشوی . . .
آنقدر می کنی آنقدر سینه ی دشت را بیل می زنی که جای خوابم بقول خودت لایق شود .
کجا رفتی قرار بود مرا در ته این رختخواب چال کنی خودت آنجا چه می کنی هی خاک بریز بیرون هی خاک بریز . . . می ترسی بعد از رفتنت بیدار شوم و باز . . .
اما نه حلا دیگر حتی اگر شب شود و تو شک شوی از جایم تکان نمی خورم . کاش زودتر می فهمیدم که تصادف + من می دهد خداحافظی و شب + تو می دهد شک .
نگران نباش چشمانم را می بندم تا خاک رنگش را تغییر ندهد می دانم که چقدر عاشق این رنگ هستی ، اما ای کاش قبل از خداحافظی می گفتی چرا من + تو می دهد هیچ . . .
رضوان(ساناز) خزایی
۳/۵/۸۵
آیت می گوید:
به قرآن هنوز باورم نشده آبجی که تو مرده باشی و من بخوام برات اشک بریزم.ساناز جان یه ایمیل بزن و بگو هنوز زندم.تو رو خدا
احمد می گوید:
حالا که برات می نویسم تو زیر صد من خاک خوابیدی
شاید هم جای دیگه ای باشی
من به روزم ولی شبیه هزار سال پیش شدم
به من سر بزن و دوباره از نوشته هام بپرس تا من هم درباره ی داستان هات بگم
هرچند این داستان اخرت رو که به گوشم رسوندند ضربه پایانی قشنگی داشت
من هنوز شاعرم ولی تو حالا شعر شدی
به سراغم بیا شبیه شعر ها که وقت وبی وقت سراغ شاعر ها ...
کسی دیگر:
ساناز عزیزم:
این نظر را بعد از رفتن تو به دیار باقی برایت می نویسم. نمی دانم شاید نوشته ام همانند نوشدارویی است که بعد از مرگ سهراب می آید. اما این را بدان که همیشه دوستت دارم. نمی دانم بین من و تو چه قدر فاصله افتاده کاش می شد فاصله میان سرزمین مردگان زنده و زندگان مرده را با فرسنگ اندازه گرفت. لحظه شماری برای رسیدن پیش تو خیلی وقت است که شروع شده نازنینم.
و دیگری:
سلم به دوستای خوبم این وبلاگ ماله بهترین دوستم بود که تو تصادف ماشین با خانواده همگی فوت شدن
هرکسی به این وبلاگ سر زدن برای شادی روح خودشو خانوادهاش یه صلوات بفرسته
نا تمام....
اما داستان چقدر غماز است..