28 آبان
دلتنگی های آدمی را که گریه دوا نمی کند.کاش این بارانها که در این دوازده سال بر این بامهای کهن ریخته اند، چیزی را می شستند.بارها تکرار کرده ام در این سالها که من چه گناهی دارم که باید بی تو زندگی کنم؟
یکشنبه بود. هوا گرگ ومیش . تنهایش گذاشتم.روزنامه ای پیدا کردم وروی چمن های بیمارستان رحیمی خرم آباد نماز خواندم.چند روزی بود که برگشته بودم خرم آباد. حالم خوش نبود.
چند روز پیش تلفن زده بودم. آن صدای بزرگ و ساده ، غمگین تر بود.غمگین تر .غمگین تر. غمگین تر.دلتنگ بود و پر ازحرمان. اتوبوس به شمشیر آباد رسید. به اول شهر. سیگارنکشیدم. گفتم رو بوسی داری با کسی که هر بوسه از دستش گرمای بهشت است. رفتم.
چشمم فقط او را می دید.پدر کت وشلوارش را پوشیده بود.انگار منتظر من باشد. آن قامت رشید در کدام باغچه تنها برگ ریخته بود.
گفت برویم بیمارستان. خوب نیست که جان کندنم را ببینند. و خندید. راست می گفت. سعید هنوز کوچک بود. و هیچ جان کندنی را ندیده بود. بعد روی پله ها نشست. گفت کفن کربلا . کفن مکه...همه در طبقه بالا هستند.در کمد. خوب شد . پوسیده می شدند دیگر.
و من چون مرغکی که تیغ برگردنم است فقط خفه و بی صدا ضجه میزدم.می ترسیدم که بلند......
بلند گریستن یعنی اینکه واقعه را قبول کرده ای. شب بود و می پرسید کی صبح..کی صبح...
گفت: من دیده ام کسی را که از مرگ عزیز ش ، خودش را حلق آویز می کند. نانم را که حرام نمی کنی؟
گفتم نه.
گفت: وقتی کربلا رفتم .قفل امام را گرفتم و گفتم : هر وقت که نوبتم شد .پنج سال فرصت بستان از خدا.که بچه هایم درنمانند. راست می گفت. پنج سال پیش به ناگهان به کما رفته بود .
آه چقدر غمگین است یک مرد تمام را در بیمارستانهای تهران به لباس زشت بیمارستان ملحق کنی.با دکترهای کراواتی که غرور یک مرد تمام را نمی فهمند. که نمیدانند که مرض این مرد، غم از دست دادن برادر کوچکترش بوده است.
پنج سال آمد.
در ۲۸ آبان.نماز تمام شد. به سیسی یو رفتم ...جلد. گفتم این گونه های گل انداخته را دکتر ببیند مرخصی پدر.
گفت: خوب نیست. گونه سرخ خوب نیست.
پدر بزرگم را عمال رضا خان کشته بودند. چهارپسر و یک دختر. آنها شهر را گذاشتند و به بادیه رفتند.پیش فامیلها. با تن زخمی پدر.در زیر سیاه چادری جان داده بود در سی و هفت سالگی.
پدربزرگ که می میرد پسر بزرگ در حفر تونل های سپید دشت کار می کرد. سه برادر و خواهر را بزرگ کرد.
دوباره به شهر برگشتند. یکی یکی. با نام فامیلی دیگر.
پدر اولین پولی که بدست اورد قطعه زمینی خرید در گورستان خضر. گفت این خانه ابدی. و بعد خانه ما را ساخت در خیابان خیام.با آن چنارهای بلند اسطوره ایش.
همیشه در سفر بوده. اسب و گوسفند را به آبادان و کویت می برد. دوبارهم لنجش غرق شده بود و با پول قرض ، دست پرتر می آمد خانه.که کسی نداند که ورشکست شده است.
چه مردی بود. ساعت هشت صبح بود.آب اوردم. آب خورد. کمی هم به صورتش زد. بعد گفت. به این سیدها برس که نشسته اند و از حال رفت. دستم را زیر سرش گرفتم . بیدار شد. گفت یا امیر المومنین.بغلش کردم. داغ بودو پک آخر را زد. بعد پرستار آمد...دکتر امد. کمرم سست شد. غلامرضا صبحانه آورده بود.گفت که سی سی یو مریض بدحال زیاد دارد.گفتم یا ابالفضل بی طاقت. افاقه نکرد.
مرد نفسش در بغل من تمام شده بود...دیگر بغض مگر امان میدهد...
*بعد دوسال درویش شدم. دیوانه ای که هرشب منتظر خوابش بود. هرروز روزه بودم به نیابتش. هرشب تا صبح قران به نیابت از لبش. و هر لحظه به نماز...
بعد از دوسال دیگر مرد شده بودم. مردی که در هر ماجرایی میرفت. بی کلگی اش را می دیدند. گفتند. همه چیزت برباد..برباد..دانشگاه..جوانی و عمرت و...گفتم. من پیش از اینها در ۲۸ آبان ریشه هایم از خاک بیرون افتاد.آه چقدر خوشم می آمد از این فیلم های کمیسر مولدوان.حالا فکرش را که می کنم .چون شبیه او می شد. با آن بارانی بلند و کلاه.
شبیه کسی که اعدامی های بیگناه گمنام را که پهلوی کشته بود، شبانه دفن می کرد و نام ونشانشان را می گرفت تا فردایی دیگر مادری را که پسر گم کرده بود، لا اقل به مزارپسر برساند.
شبیه کسی بود که شبانه به کوچه های گل سفید خرم آباد می رفت و سرکشی از مردم کم دست می کرد.شبیه همان که خمس مالش را میرفت در نجف به اقای خمینی میداد و در برگشت زندانی سیاسی می شد.
من چرا شبیه او نشدم؟
