
گزارش جلسه گروه آینه به روایت من
دوشنبه 26 آذرماه 1386 _نشر مهیستان_تهران
پا به کوچه اول در سه راه طالقانی می گذارم.نم بارانی است از ابرهایی که دیگر همه تیره اند. چند نفر یعنی آن بالا نشسته اند که گرم صحبتشان شوی؟که کفش های خیست را دقایقی از یاد بری؟ و چقدر می توان گل از گلشان که شکفته می شود برچید؟
خانه آینه ای ما ساده است. همچون صاحبخانه فروتن که انگار یکی از مدعوین گمنام است.از همانها که ادبیات برایشان شکفتن سبزینه ای بر درخت خواب رفته زندگی است.حالا نشسته ام پشت میز بزرگی که به اندازه فلات های گمنام جهان می تواند آدم شگفت به ادبیات هدیه کند. آدمهای غیر همشکل که این میز ساده را با آثارشان برایم مهم می کنند.حرفهایشان جدی است. بحثشان مهم. اما لحنشان بی تکلف و گرم.روبرویم محمد آقازاده است. سمت راستم خانم نوری است. سمت چپم آیت دولتشاه .همان داستان نویس محجوب همشهری. رویا بیژنی و همراه گرافیستش هم هستند.مازیار ربیعی هم و بهاره خطیری که یک جا بند نمی شود و احتمالا از آن عکسهای خاکستری جلسه، سی چهل تایی در دوربینش دارد.زادمهرو دیگران هم می رسند. خانم الهام باباخانی مدیر انتشارات مهیستان هم در گوشه ای نشسته و منتظر آغاز.فرصت پذیرایی راهم از دست نمی دهد. بابک بهاری هم می رسد و جلسه رسمی است دیگر.
*
چون قسمت اصلی جلسه به نقد داستان بلند" کوهی بر آبشار "نوشته الهام باباخانی اختصاص دارد ، فرصت معرفی نویسنده کتاب و مدیر انتشارات مهیستان هم به دست می اید.این زن فروتن و محجوب روزنامه نگاری خوانده و در روزنامه می نوشته.اولین داستانش "جاوید در قلعه جادوگری هانتسر" است . کتابی در رده رمان نوجوان و با سبک وسیاق خانم رولینگ.کتاب دومش همینست که منتقدان چاقو برای نقدش کشیده اند و کارهای دیگری که فعلا خبردار واقعه از آن بی اطلاعست.
در ادمه بابک بهاری چند دقیقه ای در خصوص داستان صحبت می کند.در خصوص زاویه دید و حجم داستان که چیزی بین رمان و داستان کوتاهست.شاید منظورش همان داستان بلند است و این نکته را درصحبتهای امیرنوروزی می شنویم( راستش را بخواهید شک دارم اسمش را درست نوشته باشم. منظورم همان جوانی است که ذوق به خرج می دهد و می گوید : نشست آینه از جلسات پرصدا و دهن پرکن بسیار صمیمی تر و پربار تراست. من خودم هم همچین حسی دارم با ایت تفاوت که این جوان به آن جلسات رفت و آمد دارد و من ندارم).
نوروزی داستان کوهی برآبشار را گره زدن دو اپیزود داستانی می داند و بخش دوم را به لحاظ شیوایی قلم نویسنده معتبر و جذاب می داند.چیزی در مایه های شب های سپید (روشن) داستایوسکی.
*کمی خودم را چخوف واقعه می دانم. آیت را به جمع معرفی کرده ام و منتظرم که به حرف آید. اما از این مهم تر صحیتهای محمد آقازاده است که سرحال و باهوش با اورکت آبی اش روبروی من نشسته است و غرق درفکر کتابی است که چند دقیقه پیش خواندش راتمام کرده است. آقازاده با این جمله وارد بحث نقد داستان می شود:
حرفهای من در صورتی به کار نویسنده می اید که درکم از داستان ایشان درست باشد.
و درادامه به آغاز رئالیستی و طبیعت گرای داستان اشاره می کند که در اپیزود دوم به فضای رمانتیک تنه می زند.زنی که با نکوهش ازمرد خود به مردی دیگر می رسد که همیشه آرزوی چون اویی را داشته . اما این مرد در لحظاتی بین مرگ و زندگی نمایان می شود. موجودی اثیری که بقایش به ماندن در فضای خیال است .پیدایی این موجود اثیری از دیالکتیک خواستن و نخواستن برمی خیزد. آنجا که جدال با مرد زندگی ، موجود اثیری را در ذهن زن شکل می دهدو جان می بخشد و با مرگ به او ملحق می شود.
آقازاده داستان را فمنیستی نمی داند و می گوید این روح ایرانی است که همیشه درمیانه دعوا و تردید و حجب ، پیرهن برای افسانه پاره می کند.تردیدهایی از جنس مسیح مصلوب کازانتاکیس که در گشوده تردیدوخیال را برآنکه برصلیب درد می کشد،می گشاید.
آخرین جمله آقازاده روزنامه نگار و منتقد فیلم اشاره ای است به سیمون دوبوار که: انسانها زن به دنیا نمی ایند..شرایط به آنها شکل زنانه می دهد
زهرانوری نویسنده پرتلاش و کم حرف جلسه با آخرین حرفهای آقازاده ، یادداشتهایی که بر داستان نوشته است را به سرعت می خواند:
ژانرداستان واقع گرا و روانشناسانه است که با دیدگاه دانای کل خلق شده وانتخاب راوی قصه روایتی است خطی و بدون شکست .بهانه روایت درگیری و تضاد مرد وزنی مثالی است که اختلاف دیدگاهیشان به شکل داستان روایت می شود.مسئله داستان یافتن قطعه ای گمشده از وجود زن است که که در جامعه مردسالار یافت نمی شود که به شکل یک موجود اثیری و در رویا ی زن یافته می شود.
زهرا نوری با اشاره به اینکه دغدغه زن داستان ، مسئله آزادی و حق و حقوق برابر نیست بر نگاه غیر فمنیستی داستان صحه می گذارد و مسئله زن را غیبت عشق می داند.و ی درادامه به نزدیک بودن تم داستان به رمانهای روانکاوانه اشاره می کندو شخصیت پردازی داستان را گونه ای از تیپ داستانی می داند( و پیشنهادهایی دارد که البته به کارنمی ایند چون داستان کتاب شده و رفته پی کارش).
خانم بیژنی هم با کلی صلوات به حرف می اید و چند کلمه ای در مورد داستان می گوید. البته بیژنی کمی ناخوش است و وقت جلسه هم آنقدر فراخ نیست که همه به تفصیل صحبت کنند. بابک بهاری کفایت مذاکرات را اعلام می کند.
اقازاده تکمله ای می افزاید و می گوید خوشبختی همیشه در قله بعدی است.
بخش دوم جلسه به داستانخوانی و شعرخوانی می گذرد. زهرا نوری داستان می خواند و آیت دولتشاه به چند نکته ساختاری داستان اواشاره می کند.بهاره خطیری که از عکسبرداری جماعت خسته شده دوربینش را روی میز می گذارد و یک وبلاگ به نام تنگ غروب را معرفی می کندو چند سطری از آن می خواند.بابک باری هم فرورتیش رضاییه داستان نویس ویژه نامه همشهری را توصیه به خوانده شدن می کند. اقازاده هم از کارجالب سهیل و دوستانش در ترجمه شعر و در دسترس نهادن این ترجمه ها از طریق وبلاگ خبر می دهد.
اندکی هم بحث در مورد چیستی نقد می شود. بهاری می گوید که نقد در ساحت ادبیات جدی ترین ژانر محسوب می شود و آقازاده هم ماندگاری یک اثررا به پاسخی می داند که آن اثر به زمانه می دهد و ماندگاری را به زیبایی صرف نمی داند.
چون نویسنده گزارش مسافراست به حواشی گزارش اشاره ای نمی کنم.همه چیز مطلوب است. حضور ترانه دختر صاحب خانه که تجربه چاپ یک کتاب لطیفه کودکانه را هم در کیف مدرسه اش داردجالب است.جمع گرمی بودند. با غایبینی که من علت غیبتشان را نمی فهمم.اگر بحث جدی نوشتن است و قراراست که متن از حاشیه پررنگترباشد ، مهیستان جای خوبی برای بحث های جدی هنری و فرهنگی است. این جلسه را به نام نشست آینه بغل نام می گذارم.به همان خلاصگی و خلوص و البته کارآمدی.
*به شتاب نوشتم و البته ضعفو غلط دارد. مسافرم و باید بروم ترمینال جنوب. و تا صبح شازده کوچولو را با صدای شاملو در اتوبوس گوش کنم. شب یلدایتان مبارک. دراز باد عمرتان . جوجه هایتان را بشمارید که کم نشده باشد.آخر پاییزاست یا اول زمستان؟
اگر برگشتیم از سفر که جلسه آینده آینه بغل وگرنه.که نفرینتان کارگر اوفتاده است...
آستانه_ گزارشگر موقتی گروه آینه (آینه بغل)
پ.ن:.
عينالقضات همداني:
جوانمردا!
اين شعرها را چون آيينه دان!
آخر، داني كه آيينه را صورتي نيست، در خود
امّا هر كه نگه كند، صورت خود را تواند ديدن
همچنين ميداني كه شعر را، در خود، هيچ معاني نيست!
امّا هر كسي از او، آن تواند ديدن كه نقد روزگار و كمال كار اوست.
و اگر گويي:
«شعر را معني آن است كه قائلش خواست و ديگران معني ديگر وضع ميكنند از خود» اين همچنان است كه كسي گويد:
«صورت آيينه، صورت روي آن صيقلكاري است كه اوّل آيينه را درست نمودهاست.»...
*تقدیم شد به تاج مهر..
هرچند روایت نصفه است.و باید نترسم و تمامش کنم.
*سلام رود زیبا.کوچکترین نام ات را می گویم.اسمهای دیگری هم برای دیگران داری. من اینطور صدایت می کنم. اینطور وقتی که موج های کوچک غم برمی خیزند تبدیل به اثری هنرمندانه میشوی.در شلوغی مترو گم ات نمی کنم.در میان سیه سایه ها غلظت تیرگی سایه ات خاطرم می ماند. سایه ای که موج داردو قسمتی از موج هاهمیشه در چشم من می پرد.بگذار فکر کنند که این اشک است بر صورت من.
نه شیطنت موج توست که با هر باد شرطه ..صورت من که همیشه در تماشای تو بوده ام را خیس می کند.درست مثل آن کودک سر به هوایی که اولین پدیده حالب دنیا برایش ابرحواس پرتی می شود که تا بهش زل بزندو بتواند به چیز دیگری زل نزند.
من عمری درحال تماشای تو بودام. امشب آمده ام که تو با چشم های در سفرت بیایی و ناظر خویش را تماشا بکنی.
راستش همه اش می ترسیدم که حجب بلای جانم شود و این حرفها را نگویم.
امروز وقتی که خم شدم روزنامه را درست بخوانم اتفاق افتاد.می دانی که آن رماتیک بازی های خواندن کتاب در زیر نور ماه حسابی چشمم را ضعیف کرده است. احتیاج به عینک دارم. اما عینک نمیزنم. در کلاس سوم دبستان یک پسر عینکی بود که علیرغم هوش و ذکاوتش خیلی ابله به نظر می رسید.
تازه همیشه کتک می خورد. راستش در آن سالها هرکس عینک می زد می گفتند که این یه آدم بی زور است.
من هم همیشه بخاطرش کتک می خوردم. کتک هم میزدم.یکبار اقای زیدی ناظم دبستان داشت کتکش میزد. من در گوشه حیاط بودم.لباس گرمکنی که جایزه بهم داده بودند تنم بود.
زیدی داشت مرده های پسرک را جلوی چشمش می اورد. نمی دانم چطور شد . اما نتوانستم طاقت بیاورم. راستش این پسرک خیلی مارموز بود.به هرکسی که کتکش میزد باج میداد.برای همین خیلی وقتها به دادش نمی رسیدم. حتی یکبار به فکرم رسید که خودم هم کتکش بزنم. اما شب رفتم عکس حضرت علی را نگاه کردم. گفتم حتما با ذوالفقارش دو نیمه ام می کند.
فکر می کردم رسالتم دفاع از ادمهای بی زور است.
برای همین وقتی اقای زیدی داشت کتکش میزد نتوانستم طاقت بیاورم. عینک پسرک روی صورتش لیز خورده بود و از پشت آن شیشه عینک داشت باز به من نگاه می کرد.
منم توپ را شوت کردم و داد کشیدم :..کچچچل!
و همانجا ایستادم وسط حیاط نقلی دبستان.
دست آقای زیدی شل شد. می دانستم که آسمان بر سرش خراب می شود. پسرک رها شدوآقای ناظم امد دنبال من...مادرم تا سالها می گفت دستش بشکند.
چرا گفتم کچل؟
فکرش را که می کنم همه اش به خاطر پسرک نبوده. اقای زیدی یک زن خوشگل داشت که معلم بهداشت دبستان بود.صبح ها سر صف آقای زیدی همه دانش آموزهای کورو کچل را به صف می کرد. بعدکلی وراجی کردن که اغلب تهدید بود و نه تسلایی به آنهمه سرمای زمستان و چکمه های سوراخ بچه ها...خانم بهداشت می آمدو دست های سرما خورده بچه را وارسی می کرد.
وقتی آن خط کش چوبی را بالا می برد و پشت دست های کوچک بچه ها میزد ، من که آدم غمخوری بودم بد جوری تنم می لرزید. با اینکه خیلی سنم کم بود ، اما می فهمیدم آن حالت زنک را که از بچه های دست و پاگیر که در خاواده های ده دوازده نفری بزرگ می شدند ، نفرت بود و نه دلسوزی برای بهداشت.
بچه هایی که در سایه دولت آریا مهر دیارشان فراموش شده بود و پدرانشان درسایه دیوار بیکاری تنها کارسازنده شان پس انداختن بچه بود و عرضه مادرانشان ، لباس بچه بزرگتر را کوچک کردن و به تن ته طغاری پوشاندن. دیگر نمی دانستند که خانم بهداشتی هم هست که از آنهمه شلختگی کینه به دل می گیرد.
زیدی کجاست؟ آن پسرک کجاست؟آن باج خورها...
من نفرت دارم که عینک بزنم. اصلا قصه زیدی را پاک کن. داشتم قضیه روزنامه امروز را می گفتم.من عمری تماشایت کرده ام. انصاف بده که نوبت منست.
روی روزنامه خم شدم.که .
.خسته ام بماند برای روز بعد. تو که بازهم موج میزنی. باید این آبها را که به صورتم پاشیده ای تا به خواب نروم را پاک کنم . که بتوانی تماشایم کنی...
*به بهمن کرم الهی که جان داد.
کلماتی که سوگوار تو هستند مرا می خوانند که نغمه یشان کنم.نام کوچک تو آوار می شود بر سینه ام. چه نحیف می شود آن صبری که از بی قراری تو بزرگتر بود.
کنار این صفحه بیا دو خط هم تو بنویس.
دو کلمه همشکل زندانی که پنجره ندارد.دو حرف که شبیه دودست سیمان سوخته کارگران است..
یک شب ازنصفه راه آن دوراهی بی پیر تا شهرتان پیاده امدم. می دانستی؟
بخ بود و خونی که منجمد می شد. همنفسم کاغذی بود که تا رسیدن به شهر تمام کلماتش را برف باخود برد.
دستهای جوهری ورزیده من چه ناتوانند گاهی. دستی که به بیل عادت کرده باشد ..قلم برایش نحیف و بی مقداراست.
همچو آدمی سعی می کند که بر بازدم خویش که در هوا یخ می زند بنویسد.
هوا سرد شده . کم کم باید آن بارانی بلند را پوشیدو تن را قایم کرد تا قلب به خواب برود.باید برای دستان سیمانی فکری کرد. باید جایی برای گریستن پیدا کرد.
اذیت می شوم در این ناکجا آباد.نه کوهی که در آن سکوت کنی. نه غلظت صدای مردانه ای که با او همقدم شوی. آنطرف ها کبک هست هنوز؟
آی شکارچی..اسیر شکاری!
برسنگ مزارت آنجا حتما کلی برف نشسته. تن ات را در چشمه شستیم. کاش می گذاشتند مجتبی را هم به آنجا بیاوریم. تن من در کجا شسته خواهد شد؟ روحم را کجا بشوریم؟ و دستانم که هنوز جراحت دارند؟...
خوابیده ای در تنگه هنوم؟یا در ته ذهن من؟آنجا که هرکسی نمی اید.تو چطور می آیی و بیدارم می کنی؟
خواب بودم. سرمای آن راهپیمایی طولانی آمد سراغم.
.بلند شدم. پنجره باز بود.بستم. آخرین دریچه دنیای نکبتی بیرون را. دنیایی که پر از صدای زوزه است.گفتم شاید زنده شده ای و به طور ناشناس کامنت گذاشته ای.
یکی دیگر آمده بود که دستانش طعم سوختن در سیمان خیس را نچشیده بود.خیلی ها نچشیده اند. به قول تو هنری هم نیست. اما دستان آدم شاید در سیمان خیس کارگری شریف می شوند. نمی گویم پاک.
چه کسی پاک است در این شهر که من دومیش باشم. کاش آن روز در شهر می دیدمت. چه قدر جوک برایت درست کردم در طول راه.نگفتم. یادم رفت. چطور به یادم بمانند وقتی که در زیر پل سید خندان هروزبیست نفر بهمن بیکار می بینم . وقتی که دعوایشان برای سوار شدن به ماشین صاحب کار را می بینم. وقتی که مرا هم مثل صاحبکاران ورانداز می کنند.
در نوراباد برف به زانو می رسد.کودکان شادند.پدرها آمده اند تهران برای کار.
مادران صلوات می فرستند که برف بند بیاید.
در اینجا اولین برف که ببارد می روند توچال و دیزین برای اسکی. نوش جانشان. مهم اینست که همه نمی روند. حتما برای همدردی در خانه می مانند و چهارخونه تماشا می کنند. من رادیو گوش می کنم. کسی که دیشب حرف میزد ..چقدر صدایش شبیه تو بود ..برادرجان!
برام بنویسید که این مکث اولیه چند دیقه ای فقط برای بار اوله که صفحه رو باز می کنید یا هربار با مکث پخش میشه؟
*موزیک حسین نوروزی رو پاک کردم. شناسنامش بود. از عصر نشستم کتابی درمورد فلاش خوندم.
فکر کنم به قول احمدی نژاد به فناوریش دست پیدا کردیم. لطفا در مورد این مکث چنددیقه ای برای پخش موزیک متن با خبرم کنید.
متشکرم
آستانه
مهتاب خواب
نشسته بر کرانه برکه های دور
برق یخ مشکی کلاغ پیداست
ما در زوال غروب وستاره ایم
جایی که لازمان...
فرصت نمی کند
سلام!
یخ می پرد به دهان درختان باغ!
یخ میزند سلام!
ای ابرهای دور
کو مرد شب...مرد مهاجر غریب
تا از نی گلو
ماهی سرخی رها کنددر چشمه های نور؟
گیرم ستاره نیست
گیرم که آفتاب
در بند ورد هزار زنجره
طلسم!
گیرم صدای غوکان سیر لجن
هوهوی مرغ حق را
کشته اند..به شب!
ماهی سرخ گلوی شاعران کجاست؟
من شاعرم؟که گفته ..چرا ..چطور؟
تنها به این دلیل که خوابم نمی برد؟
از برکه یخ زده چرا ماهی نمی پرد؟
گیرم که روز بیاید لب حوض باغ
گیرم دوباره گل یخ رویشی کند
یا از افق
باد بهار بردمد!
دیگر که صبح وشام
فرقی نمی کند!
هرچند...
این شب
روی شب سیه را
سفید
کرده است
ازسهیل عزیز هم ممنون... کارگر نشد
مملکت روی آب است و ما در فکر ماله کشی این دفتر فسقلی!
* رضا ولی زاده هم آزاد شد. تبریک . به قول لرها ..کفارت بیگناه! باشد که رمان نویس خوبی بشوی.
*داشتم فکر می کردم که شانزده آذر شده؟ از سردی هوا گفتم. دیدم که هجدهم هم امده/
تو آه در دهانت می ماسد
وقتی که شمعها را فوت می کنی
ابر غمگین کوچکی می شود آهت
سرت هنوز رو به قبله است که خدا را مضطرب کنی
برتخت باشی و بر جلجتا احساس شوی..
از راه پله افتخار به بام آسما ن روی ودر لحظه معراج
چشمت از لای پارچه چشم بند به قدم جلاد باشد
چایت را بنوش و صبحانه کاغذهای سفید را بریز در دهان خشکشان..
از این قرن ..صدسالش نصیب باد بادا
و هزاران سالش نصیب ابر که ببارد
از زمین به آسمان!
صبح به مداد کوچکم گفتم
چند کت پشمی برای مردمان لخت کوچه بکشد که سردشان نشود
و یک درخت سبز که تا عصر جمعه زیرسایه اش خواب چلچله ببینم
گفت خط اش سیاه است و در این جزیره تنها..کوچه نمی بیند
دلم گریه کرد برای چلچله خوابم
در نصف النهار مبدا یک نفر منتظر من است
که مشتی آب در جیبم بریزم و با دست خیس صورتش را نوازش کنم
در افریقا شیر پیری آخرین تجربه عمرش را می خواهد به من بگوید
و لبهای تو منتظر اجازه منند که بگویم آتش و شمعها را فوت کنی
تا عمر جهان به سر آید و ما از سرسره عمر به سرازیری گوری بغلطیم
ای ابر سخنگو که به لهجه باران می سخنی
آنور خورشید مگر بهشت نیست
آنور انسان جهنم است؟
کمی دانه بپاش برای قمری های فلق
شاید کودکی گرسنه باشد در کوچه!
صدای مهیبی اگر از ایوان شنیدی
هراسان مباش
من از آسمان افتاده ام و باران بردهانم می بارد...
در سالهای اخیررهبر انقلاب یک سنت خوب و ارشادی را به عنوان نوید و نصیحت در طلیعه سال نو ارائه می کند.
هر سال به یک نام ویک ویژگی اختصاص می یابد.سال امام علی، سال پیامبر مکرم، سال اتحاد ملی و...
اما تجربه نشان داده که رفتار دولتمردان به وضوح در خلاف آن شعارو آن نام و توصیه بوده است. در سال امام علی فتوت و جوانمردی به زیر صفر نزول می کند. در سال پیامبر اعظم به کلی اخلاق محمدی و تساهل و مدارای او به فراموشی سپرده می شود.اینهم از سال اتحاد ملی که هرچه تفرقه و پراکندگی در انبان کینه دارند بر سر ملت می ریزند تا زلف اشفته وحدت آنچنان پریشان شود که نشستن دو آدم موثربرای اتفاق بر منافع ملی غیر ممکن گردد.
آیا اصحاب ذوب در ولایت حرف رهبری را به هیچ می گیرند ؟ آیا این مواد مذاب آنقدر از رهبری جلو افتاده اند که در ره کوره گمراهی افتاده اند؟ اگر اینچنین نیست ، رهبری از اینان درخواست عمل به معکوس شعارهای اول سال را دارد و درطول سال مکلف به تحقق خلاف شعار رهبری هستند؟
آیا این گمراهان که در سخت ترین روزهای احتیاج به مهر محمدی و فتوت علی و اتحاد ملی،دانشجو را به مسلخ می برند...دهان می دوزند و پژوهشکده اعدام به راه می اندازند و با فرقه سازی مدل ۸۶ ، فرقه ها و مذاهب را به جان هم می اندازند وبا پاسبان محوری، حرمت آسمان را هم می شکنند و پزشک نوباوه را بی حرمت به دار می کشند و نمایش عضله حکومت را به مردم لاغر مصیب زده نشان می دهند، و به خاطراخم سگهای آلمانی یک روزنامه نگار تنگ نفس را به کنج زندان می برند، آیا اینان واقعا سربازان خفیه و مرید رهبری هستند و لاجرم بدنامی وبد سگالی ایشان را باید به رهبر نسبت داد؟
یک لحظه فکر کنید که چرا اعتقاد به رهبری و اینکه او هم از این بدسگالان دل خونی دارد تمسخر می شود. دوستی برایم شرحی نوشته برانزجار رهبر از خود سرهایی که تمام هزینه های کارهایشان را به حساب رهبری می نویسند. انقدر دردمند و منطقی که من هم باور نمی کنم که اصحاب مذاب در ولایت صداقتی در پیروی از رهبر داشته باشند. آنها می خواهند آنقدر زور بگیرند که رهبری در آنها مذاب شود.
به کسانی هم که اپوزیسیون از لحظه تولد بر خشت افتاده اند توصیه می کنم که یک لحظه در عقیده خود تامل کنند.یک لحظه شک. شک اغاز دانایی است.

به نقل ازمجمد آقازاده
رضا ولی زاده روزنامه نگارو مدیر سایت باز نگار دستگیر شد.
احتمالا وی به دلیل گزارشی خبری که در وبلاگش "ایستگاه" انتشار داده بود و از سوی نهاد ریاست جمهور ی ، توهین به سگهای تازه داماد این نهاد تلقی شده ، دستگیر و در بازداشت است. امیدواریم با جلب رضایت سگهای یاد شده ، رضای مزبور نیز به سر خانه و کاشانه اش برگردد.
البته یک منبع موثق گفت که رضای مزبور تا یکی دور روز دیگر ازاد می گردد و کار را خراب تر نکنید. ( منظورش قلندرانی است که از رضای مزبور چرب و شیرین خورده اند و الان سکوت کرده اند و اگر ببینند که مساله چندان هم امنیتی نیست ..اوضاع را با نفس کش طلبیدن ، برای آزادای راحت اوخراب خواهند کردوگرنه ما که یکبار بیشتر ایشان را ملاقات نکرده ایم)
اما یک مساله ازار دهنده است. اینکه ما انقلاب کردیم که کاپیتالاسیون و زهر مار از این کشور برچیده شود.
حالا اون موقع مساله این بود که در دعوای افسر امریکایی و یک ادم ایرانی ، ادم ایرانی می باخت.
حالا بعد از اینهمه خون وشهید، مساله اینست که بین سگ المانی و ادم ایرانیُ بازهم ادم ایرانی می بازد.
بابا جان به اسب شاه گفته یابو؟ حالا چیزکی گفته. شما نجیب باشید.
والا شما ادمهای خوبی هستید.با این پول نفت ، اگر به جای سگ المانی، کرگدن هم می خریدید انصافا روا بود. به ما هم اصلا مربوط نیست. نفت و مملکت خودتان است.حالا با آن نجابت تیپیک دانشگاه کلمبیا ، بی زحمت رضا ولیزاده را ازاد کنید
* خوااننده گرامی زور نزنید. نظرات را بسته ام .
گفت با ترکها حال نمی کنی لامصب. خوب می رویم دبی. کنسرت می رویم و حال می دهد.دیدم که ول کن نیست.
گفتم عزیز من که چه بشود؟ مگر دبی و ترکیه حال به من می دهد. گفت کلاست رفته بالا. فرانسه؟ای لاکردار.میخوای بری سر مزار هدایت و ساعدی وعکس روشنفکری بگیری؟.اره میخوای بری پرشلزار. ..ویزا یش سخت است.
خلاصه دوست لوتی ما بد جوری می خواست حال بدهد.
اما واقعا این ها به من حال می دادند؟ من چه تصویری درست کرده ام از خودم که حال اساسی رفقا به من ، دیدن صحنه های رقت اور دبی و انتالیاست. که بنشینم و با دختراهایی که تجارت سیاه آنها را چون برده به دیارنکبت برده ، همخوابگی کنم؟
برای همین است که می گویم محتاج کمی تزکیه هستم. در میان اینهمه ناله و فغان ، اینهمه تلخی و مرارت خودم و دور وبرم، بلندشوم و چون گدایان که بوی کباب مفت به دماغشان خورده ، از خود بیخود شوم و چمدان رفیق الاغم را هم کول بگیرم؟تا صبح فردا چشمم به دیدن تن عریان دخترک نابالغ هموطنم روشن شود؟ ای گند بزنند بهت تمدن!
این مرام گربه مرتضی علی دیگر مهوع است. اقا ما را عوضی نگیرید. به خدا مثل منی شبها از غصه کودکان محله کوروش خرم اباد خوابش نمی برد.اقا من از چماقی که بردهن دانشجو می زنند دهانم درد می گیرد.از دردهای داستان نویسی که پول کاغذ برای نوشتن ندارد غصه دارم.از آن بسیجی که نود ماه جبهه دارد و بیکار شده و زنش تن فروشی می کند دارم دق می کنم.
زرنگ باشی ها.آقاهای تازه به دوران رسیده. خنگ های بیوت معظم.من از واردات شکر عصبانی ام . که با پولش مجلس امام رمان راه می اندازید و کارگر نیشکر هفت تپه را به بند می کشید. هفت ماه حقوقتان را ندهند ببینم چقدر عاصی می شوید . مگر همین شما نبودید که قرار بود پنجاه هزارتومان از حقوق میلیونیتان را به به فلسطینی ها بدهند، علنا فحش به رهبری می دادید.که چرا ازما بگیرد؟
راست می گویید. اینقدر غلط اندازم که فکر کنید با یک ترکیه رفتن حالم خوش می شود . نه عزیز. کوه یخ وجود امثال من نود درصد ش نا پیداست. این نوک کوه یخ است که می بینید. می دانم که کثافت روی این کوه یخ را گرفته. اما عمق من به همین دردها می رسد. شما بزرگترین درد من هستید. شما که یک روده درازید که از دهان شروع می شوید و به الت تناسلی می رسید. چه بد است که روزهایی خودم نیستم و شبیه شمایم.
درست یادش نمی آمد که چند چنار را باید بشمارد. شاید سی و دو و یا سی و ششمین چنار بلندی که آنور رودخانه بود. کفش های ساقه بلندش شلپ شلپ می کردند.توی راه چند بار ایستاد و در سکوت شب گوشش را تیز کرد. حتی به این فکر می کرد که ممکن است وقتی که از رودخانه گذشته است ، ماهی کوچکی پریده باشد توی کفش هایش.
هشت سال پیش دریک صبح سرد و در حوالی دقایقی که هنوزنه صبح بودو نه شب، قطار جنوب از ایستگاه راه افتاده بود.بخار از لباس های مردمی که سوار قطار می شدند ، توی راهروها می پیچید.کمتر کسی می دانست که اگر از کوپه های جلویی به اخرین کوپه بروی، می توانی مردی را که از دو نگهبان خپله همراهش، حتی در حالت نشسته بلند قامت تر به نظر می رسید ،در میان غل و زنجیر ببینی .برای آنکه بفهمی که زندانیان خطرناک را چگونه می بندند، آن کوپه آخر را حتما ادم بایدببیند.
خدا می داند که آن زن در کدام ایستگاه بین راهی سوار قطار شد. زمان جنگ کسی زیاد به مقررات قطار سواری توجه نمی کند. برای همین راهروهای قطار مملو از مسافرانی بود که ایستاده چرت می زدند.
این ازدحام آنقدر بود که مسافران حتی به شیشه آخرین کوپه قطار می زدند. یکی از آنها که به کوپه آخر مراجعت کرد، همان زنی بودکه نمی دانیم در کدامین ایستگاه سوار قطار شده بود سرش راه به شیشه کوپه گذاشت .اگر آن سه نفر جمع و جور می کردند، جای سه نفر دیگر هم می شد.پس بی درنگ در کشویی کوپه را کشید.
زن گفت: می توانم در کوپه شما بشینم؟
سرباز گفت:نه خانم.اینجا کوپه زندانیان است.
ژاندارم اما با شیطنت نگاهی به چهره ساده زن انداخت و گفت: می تونید .اما کرایشو باید به من بدید.
زندانی سرش را بلند کرد و گفت: کرایشو من میدم.آنقدر صدا و هیکل زندانی مبهوت کننده بود که زن بی توجه به سرباز و ژاندارم نشست.
کسی نمیداند که یکساعت بعد زندانی چطور توانست یرای دقایقی آن دو نگهبان را راضی کند که بیرون کوپه بایستند و سیگار بکشند.اما صدای غل و زنجیر هنوز در صحبتهای زن و زندانی گهگاهی به گوش می رسید.
زندانی گفت:...و اگر اعدامم نکردند؟
زن گفت: نمی کنند. حرف مرا باور کن .به همان دلیل که من می دانستم که یک مرد زندانی در این قطار است و من باید کنارش باشم.
زندانی گفت: می دانی که من چند سال است که هیچ چیز زیبایی ندیده ام؟ از همچو آدمی نباید ترسید؟
زن گفت: من زیبایم؟
زندانی گفت: خیلی!می دانی زیبایی را فقط زندانی می فهمد و بس و نگاهش را برگرداندتا اگر زن تعجب کرد، او ندیده باشد...و بعد چند دقیقه سکوت.
زندانی گفت : اگر یک روز آزاد بودم ...
زن یک نشانی داد که آخرش به این ختم می شد: آنور رودخانه. بعد از سی و...چناربلند یک راه کوچک است و...
هشت سال گذشت.مرد به سی و دومین چنار رسیده بود. ایستاد. اما آن راه کوچک را که زن به او گفته یود، را ندید. با خودش گفت: حتما سی و ششمین چنار است.شانه هایش را بالا انداخت وراه افتاد. چهارچناردیگر را هم شمرد و بعد راهش را کج کرد.راه کوچک را دنبال می کرد .سی و دو قدم انطرفتر، پایش به سنگی گیر کرد. قبر کوچکی آنجا بود.با خودش گفت: چه چیز عجیبی...
کبریت را از جیب پالتوی بلندش در اورد.
دوباره با خودش گفت: تو که نمی ترسی؟و کبریت را آتش زد.
آتش کبریت هربار برروی قبر می افتاد و او هربارنام زن را می دید. غمگین شد و یا به یکباره خستگی را احساس کرد ونشست . سعی کرد چهره زن را در ذهنش روشن تر به یاد اورد .همان چهره که هت سال آن را روی دیوار هر سلولی که رفته بود، نقش زده بود.اگر می نشست حتی می توانست صدای زن را هم در گوشش تداعی کند.
برای همین مثل کسی که می خواهد ساعت ها آنجا بماند، به ارامی بند کفشهایش را باز کرد و به گوشه ای پرتشان کرد...شالاپ
همرا ه افتادن کفشهای خیسش بر روی زمین ، صدای کوچکی شنید. دوباره کبریت زد.ماهی کوچکی از کفشش به روی خاک افتاده بود.
اینجا می گذارم.
البته ترجمه دیگری است و برای اینکه لطف را تمام کرده باشیم ، می گوییم که بدون سانسور است.( چه شود).اگر بهانه کتاب است .این گوی و این میدان.گفتم که دچار بازار سیاه کتاب نشوید.
حالا گیر ندهید به کپی رایت محض جد بزرگوارتان...
گفتیم خدمت فرهنگی کنیم.
پیشنهاد:
چندداستان نویس خوب را بشناسید و چند داستان خوب بخوانید
راستش را بخواهید مانده ام چگونه بگویم. باید در این مواقع کمی زبان باز بود.تا طرفت قانع شود که لااقل حرفت را بشنود.وگرنه هرچه حرفت هم منطقی باشد ، به چه درد می خورد که او نشنود.
اینگونه است که بعد از کلی دستمال کشی ـ چنان که افتد و دانی ـ از کلیه مقاماتی که سنبه شان پرزور است خواهشی دارم .( من تا حالا فکر می کردم که حسین شریعتمداری به باقی قضایا خط می دهد.اما بعد از نامه افشاگرانه فواد صادقی به شریعتمداری بر خبط خودم واقف شدم. آنجا که گفته بود مبادا که روزی تاریخ مصرفت تمام شود و به سرنوشت سعید امامی ـ طاب طریقه ـ نائل شوی و کاشف به عمل آمد که شریعتمداری بی نوا هم خودش بالا دست چنانی نیست و از او بالاتر هم هست که ممکن است به مقام سعید امامی نائلش کنند.لذا منظورم این مقامات معظم است) .
القصه از آنجا که همگان دانند که این حقیر در اوج روشنفکر بازی هم یک سرسپرده به این نظام هستم
ـبدان علت که عمر و جوانی ام را صرف توجیه این نظام کرده ام و پشیمان هم نیستم ، به علل زیر یک درخواست عاجزانه دارم. که بدینوسیله اعلامش می کنم. و مزید امتنان است اگر اجابت شود. وگرنه خیال یک سر سپرده را نمی شود با دیازپام ۲۰ میلی راحت کرد.
۱ از آنجا که میل باطنی مقامات معظم بر جنگ با امریکا و متحدانش است. من هم به عنوان یک برادر کوچک مانع بستن در باغ شهادت نمی شوم . و منتظر فصل میوه چینی از باغ مذکورم.
۲از آنجا که از بچگی آرزوی شهادت داشتم و نشدم ـ اکثر خانواده مجروح شدند و بقیه مفقودـ خواستار آنم که تا عمر نرفته ، جنگ را شروع کنید . همین الانشم دیر است.
۳ چون وضعیت تحریم های عراق و بعد حمله را دید ه ام و فکر می کنم همین نسخه را برای ایران پیچیده اند ، ترجیح عقلی ام اینست که جنگ با کفار بهتر از تحریم شدن است. چون در وضعیت تحریم نه تنها مرگ تدریجی کودکان و مردم بدبخت را به چشم خود می بینی، فرهنگ و تمدن کشورت هم نابود می شود ـ چنانچه در عراق این عصبیت ها حاصل تاثیر سالهای تحریم های دراز مدت است که آدم آدم می خورد ـ لذا خواهشم را عرض می کنم:
اگر قراراست جنگی بشود ، لطفا این اقای احمدی نژاد را فرمانده ما نکنید. چون در پنج روز اول آنقدر جوک می گوید که از خنده روده بر می شویم و غفلتا جنگ را می بازیم. این خانم الهام را هم خفش کنید. چون بین بچه های رزمنده اختلاف می اندازد. این سعید لو و بقیه بی خیال ها را وجدانا نیاورید. چون موقعی که می خواهی بجنگی باید کسی به تو دستور بده که از تو باهوش تر و بدبین تر به وضعیت و در عین حال با روحیه تر باشد. که وقتی به چهره نورانیش نگاه می کنی ، کیف کنی و مرخصی هایت را هم بسوزانی که بیشتر پیش او بمانی. این معلم اخلاق کابینه را عمرا نگذارید حتی تا اندیمشک بیاید. چون در تلویزیون یک حرفهایی می زد که همش دروغ بود. اگر فردا پشت بی سیم بگوید فلان امام را ملاقات کردم و یا به خواب دیدم وتوصیه اش اینست که افند کنید و فرماندهان ما وضعیت دیگری را تشخیص دهند ، خود به خود دودستگی پیش می آید.
یا باید حرف امام ت را زمین بگذاریم و به حرف فرمانده مان گوش کنیم ، که در اینصورت دچار یاس فلسفی می شویم و با خود می گوییم : پیروزی به کمرم بخورد وقتی دل امام را شکستیم و توصیه اش را به کار نبستیم.
اگر هم توصیه این اقا را به کار ببندیم که به معنی تمرد از فرماندهانمان می شود و دیگر بیا درستش کن.
لذا خواهشمندم که خواهش بنده را براورده سازید که با خیال راحت بیایم بجنگم.
التماس دعا