تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
...چون آفتاب سايه ندارد

 

 

 

 

دانشمند ارجمند استاد دكتر سيد جعفر شهيدي،  قطعه اي  از تاريخ ادب و فرهنگ ايران بود و درگذشتش بي شك لطمه اي جبران ناپذير به كليت جامعه متفكر و محقق ايران است. بلند پايگي ايشان در ميان همعصران و كوشندگان علم و فرهنگ نه ساخته  ذهن علاقمندان ايشان است و نه حرفي به نحوه اغراق.

آنچنان كه استاد محمد ابراهيم پاريزي _ نويسنده كتابهاي حماسه كوير و از پاريز تا پاريس _ كه عادت به مدح كسي ندارد در گوشه اي نوشته بودند: چراغ دانشگاه تهران به بودن سه نفر همچنان روشن است. دو لرو يك ترك.

مقصود استاد پاريزي از دو نفرلرستاني،  استاد عبدالحسين زرين كوب و دكترسيد جعفرشهيدي  و ديگري دكتر عباس زرياب خويي بود كه تباري آذري داشتند.

 

و اينك اين سومين چراغ روشنگر فرهنگ ايران زمين بعد از عمري با بركت و پربار به دويار رفته خويش مي پيوندد تا قافله راه خويش گيرد و پير چراغ به دست سرزمين كهن، فرصت آسودگي يابد.

تاريخ يكصد ساله اخير ايران در سالهاي پرتنش روزگاران  ، به همت عرقريزان روح و دقت قلم و بلاغت درس و كتاب امثال دكتر زرين كوب و دكتر شهيدي  توانسته است هويت ملي و ديني سرزمين ايران را از بزنگاههاي تاريخي به سلامت بگذراند و نه تنها به حفظ ميراث ادبي و نسخ تاريخي و شواهد هويت ساز اين سرزمين كهن  بپردازد ، بلكه با تفكر و اجتهاد در واقعيت هاي تاريخي ، بتواند صادقاه ترين جواب ها را به نسل هاي تشنه معارف ملي و ديني ارئه كند.

بدون اغراق بايد گفت كه تاريخ اسلام دكتر جعفر شهيدي يكي از مبرزترين روايت هاي معتبر ازتاريخ صدر اسلام است. آنچنان كه كارنامه اسلام دكتر زرين كوب در كفه ديگر ترازو قرار دارد و با آن همساني مي كند  و البته كه افتخاربزرگي است   كه هردو كفه ترازوي تاريخ صدر اسلام در يد اختيار قلم اين دو مرد آزاده لر است.

ترجمه شگفت انگيز و مسجع نهج البلاغه به قلم استادجعفر شهيدي آنچنان غلبه اي در نثر و دقتي در ترجمه دارد كه بي مسامحه بايد گفت در تمام  طول تاريخ ترجمه نهج البلاغه و حتي ترجمان ساير كتب بي بديل و نظير است.

حق مطلب را به يادداشت كوچكي ادا كردن كاري ناممكن است. اما به قدر رفع عطشي بايد نام و ياد  اين آفتاب هاي درخشان سپهر فرهنگ ايرا ن را در كام كساني كه پي جوي هويت خويش هستند ريخت تا مشق  عشق به ياد معلمان  راستين فرهنگ  ايران كنند  و به دام مجاز نيفتند.

كام لرستان نيز بي شك از روايت مرداني اين چنين تازه خواهد شد. چرا كه يك افتخارملي در درجه اول متعلق به تباري است كه پرورش همچون انساني را مهيا كرده است.

آزادگي، صداقت،بردباري ،علاقه به موطن ،حقگرايي و وسعت نظر شش خصلت بارز مردم لرستان است كه با دقت نظر در آثارقلمي  دكتر شهيدي و زرين كوب و ديگر نويسندگان و محققان لرستاني مانند آيتي و سيد فريد قاسمي خصلت بارز به شمار مي آيند و اين خصال  فرهنگي تبارلرستاني نه تنها به شخصيت علمي كه به قلمشان رخنه كرده است و از آنان مرداني اينچنين ممتاز ساخته است.

همكاري دكتر شهيدي با مرحوم علامه دهخدا و لغت نامه اش ، دقت و جامعيت را به آثار ايشان اضافه نموده است ، آنچنان كه بنياد لغت نامه دهخدا در زمان رياست ايشان حياتي ديگرگونه آغاز كرد.

از ياد نبريم كه زرين كوب و شهيدي از معلمين شهر خرم آباد  و بروجرد بوده اندو سطوت شخصيتشان هنوز درساختار شخصيت  نسل معلمين خدوم گذشته  وحال اين سرزمين،  تكراريافته است.

اين يادداشت ناتوان است كه حتي فهرست آثار قلمي استاد جعفر شهيدي را به دليل تكثر، اشاره وار از سر بگذراند. اما مخاطبين اين رسائل و كتابها ، خود به سطوت انديشه و جايگاه علمي ايشان واقف اند . باشد كه خبر فقدان اين استاد شهير غفلت از آثار گرانبهاي ايشان برماند .چرا كه تا آثار وي خوانده ميشوند ، او حي و حاضر با ما سخن مي گويد.

بي شك خاك لرستان كه همچون نوابغي را از دل خويش رويانده است، عزادار فرزند خويش است. اما چه باك كه آفتاب سايه ندارد.سايه از دست ماست كه بر رخ آفتاب مي فتد.

استاد شهيدي نويد بخش اين خاك بالنده خواهد بود. آفتابهاي ديگري  كه به او اقتدا خواهند كرد، روش زندگي علمي و اخلاقي و بدون حاشيه هاي كاذب علمي او را سرمشق خواهند گرفت ونام لرستان را به علم و فرهنگ و دانش و هنر زنده خواهند ساخت.

اين خاك براي افتخار بخشي به ايران زمين بسيار امتحان داده است. قدرش را بدانيم. و قدر آفتابهايي كه از مشرق لرستان به آسمان ايران طلوع مي كند.

+ 0:59 آستانه
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
کدخدا
.اسد فرهمند

 یکی از شاعرترین های لرستان است.

معلمی آزاده وشاعری طنز گو که در میانه کوهها و دور از خانه الفبا یاد می دهد

شعر و لینکش را می گذارم.

کدخدا

 

 

خانه ی کدخدای ده گرم است

خانه ی من همیشه یخچالی

من گلیمی تمام رویایم

اواتاق نشیمنش قالی

من برای جویدن لقمه

برسرم آفتاب می تابد

او همیشه میان باغ خویش

روی تختش دراز می خوابد

همسر کدخدا تمام روز

مست ازبوی لاله ویاس است

مادر من همیشه دردستش

خشکی چوب دسته ی داس است

دختر زشت کدخداهروقت

هرچه می خواهد ازخداجوراست

خواهر نازنین من عمریست

آرزویش همیشه درگوراست

رزوما ازخروسخوان صبح

تابه هنگام بوق سگ کاراست

اوفقط موقع ناهارو شام

با تمام وجود بیداراست

ماشب وروزمان شده گندم

تاکه شاید به بار بنشیند

اوفقط روزچیدن محصول

مزرعه را به چشم می بیند

روز چیدن که می رسد آقا

بادک وپز به پیش می آید

دومباشر برای بلعیدن

کدخدا هم قمیش می اید

سهم مازحمت است وخون خوردن

سهم او دست رنج آبادی

ما سرو روی سوخته در خاک

اوسر پنج گنج آبادی

ارث بابای او برای ده

دزدی وظلم وغارت و زور است

مال مفتی که آتشش هر روز

روی برج سیاه وافور است

اونگاهش به ما که می افتد

مثل اینکه نژادما برده است

غافل از اینکه فرق ما تنها

ثروتی را که باد آورده است

دهکده درتمام طول سال

خواب سبز بهار می بیند

دم دم صبح می پرد از خواب

بوته ای رابه دار می بیند

گرچه بابا همیشه می گوید

روز نو ای پسر پراز روزی است

روزها راشمرده ام اما

روزنو هست و روزی ازنو نیست

.اسد فرهمند

 

شعرش

 

+ 2:49 آستانه
دوشنبه هفدهم دی 1386
سخنی با کسروی های جعلی!
درکامنتهایم به یادداشتی برمی خورم .آنقدر خشن و متعصب و کور نوشته شده که به فکر میروم . آتش زدن قران و ترغیب به پارتی آتش زنی قران.

سایتی راهم برای ترویج این عمل کور اختصاص داده اند. موج بیزاری از دلم می جوشد. هزارو چهارصد سال از انقلاب محمد می گذرد. همان تعصبات کور. همان لحن خشن اعراب بدوی. همان آتش زدن قران . همان الفاظ بی سروته ...

می توانم چند فحش نثارشان کنم و مسلمانی ام را به گمان خودم حفظ کنم. اما می دانم که این افراد عاشق جامعه ای هستند که الفاظ رکیک و خشونت عریان همه چیز را ببلعد و خاکستر کند.

اینها که قران را اتش می زنند مزدور چه کسی هستند؟ آب به آسیاب چه کسی می ریزند؟ یک لحظه یاد معاندین شناخته شده اسلام می افتم. یک لحظه یاد ادم های بی سروپای اینترنت می افتم که مذهب جعلی می سازند و با خرافات و سندسازی های بی سروته می خواهند زیر آب دین و خدا و پیامبر را بزنند و مذهبی را بنیان نهند که خشونت و بی اخلاقی و تذبذب و اتهام محورش باشد.

یک لحظه یاد دانشجویان دربند اوین می افتم که با همچون حربه ای و جعل لوگوی نشریه شان به انفرادی رفتند.

خاصیت کارهای بی شناسنامه همین است. اینها فقط شمشیر متعصبین دینی را تیز می کنند. تا هرکس بخواهد از نگاه رحمانی دین دفاع کند، چنین چماقی را برسرش بکوبند و بگویند تو از تبارهمانانی هستی که قران را آتش می زنند.

بله. همیشه یک گروه متعصب بی مغز و به ظاهر ضد دین با آتش زدن قران و کارهایی از این قبیل ، هم احساسات دینی مخاطب را پر زور می کنند و هم شمشیر گردن زنی را به دست متعصبان دینی می دهند که در غیاب متهمی که در خارج کشور نشسته و دارد حال و حولش رامی کند و استفراغش را در سایتها می ریزد،  گردن بی گناهان را به تیغ بسپارد.

برای این آتش زنهای مفلوک می نویسم که:

عزیزم. قران که کتاب خداست وبرای من مقدس.
اما هرحرکتی که با اتش زدن کتاب همراه باشد با اتش زدن انسانها ادامه خواهد یافت. پس فندکت را بگذار جیبت و معقول باش. پولهایت را صرف خواندن کتاب کن وبخوان تا چرند نگویی. محمد و علی اندیشه بوده اند. و کتاب خدا اندیشه است. و گرنه هزار وچهارصد سال در تاریخ پیش نمی امدند.

 

+ 20:18 آستانه
پنجشنبه ششم دی 1386
عماد باقی هم هست...
 

  کمی فکر کنیم. نشسته ایم کنج اطاقمان . پنجره ها را بخار گرفته و متکای راحتی مطالعه مان جور است.سقف خانه چکه نمی کند. دردهایی داریم . احتمالا از روی بیکاری بهشان فکر می کنیم.

درد قرض های سر رسیده شده. درد دوتا را چهارتا نکردن. درد مرغ همسایه غاز است. اما شکممان سیراست و قناعتمان گرسنه وتشنه.دردهای ابولوموف وار رهایمان نمی کند. چه کارکنیم؟

سری از پنجره به کوچه خم کنیم. کوچه های پایین تر. کوچه های بالاتر.زنی را ببینیم که از ترس صاحبخانه و کرایه عقب افتاده اش چراغ خانه را خاموش کرده است و با کودکش نجوا می کند که بابا رفته یک جای دور...پیش خدا.

مردی را ببینیم که در غروب جمعه دلتنگ در کنج سلول سیگارمی کشد و به زنش فکر می کند که آیا منتظرم خواهد ماند؟ اگر کودکم شیرخشک نداشته باشد ..زنم تن فروشی نخواهد کرد؟

بیمارتنهایی را دربیمارستان کثیف و شلوغ شهر ببینیم که هم با درد می جنگد و هم با فقر.و ملحفه را تا بالای چشم بالا می کشد و آرام به آخرین نفس های سینه ..هق هقی اضافه می کند.

جوانی را ببینیم که مدرک دانشگاهش را لب طاقچه گذاشته و درمیدان پرسه می زند و خود را کارگر افغانی معرفی می کند که شاید کار...

آن روزنامه نگار و فعال سیاسی را ببییم که بازپرس ریشخندش می کند و خانواده اش طردش می کنند و هنوز معتقد است که بیگناهست و خدا روزی بیگناهیش را ثابت می کند..صبر خدا چه عظیم...

عماد باقی هم هست.همین حرفهارا می زند.اما حالا با درد سینه و بیماری دوران جنگ...

اگر حکمرانی از آن خدا بود محشر بود. خدا می بخشاید. خدا زندگی می دهد. خدا زندان ندارد..دار ندارد..داروغه ندارد.

درو دیوار شهر چراغان است. در خت کریسمس و عید ولایت علی. رحمی کنیم.رحمی...

بندی را بگشاییم که فردا برصراط نغلزیم از سنگینی کلیدهای زندانهایمان...عیدی دهید جماعت حکمران. من که نه اپوزیسونم و نه برانداز و نه آن اسمهای دیگر که جرم است. یک مسلمانم و رو قبله محمد مهربان..

رحمی کنید دراین روزهای چراغان...رحمی..

+ 11:24 آستانه