تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
جمعه سی ام فروردین 1387
ضامن دار نامه

ضامن دار 

 

 

سر شب دمبي به خم زديم.ديديم كه چه آبغوره اي شده است دوغ پيشكي دهات .پس سه تنگ لبالب  لاجرعه سر كشيديم.مي گويند راحت خواب است دوغ ترشيده. هنوز زبان به سيبيل مبارك مي كشيديم كه چشممان سياهي رفت و سپيده بيدار شديم و هر آنچه در خواب ديديم ، بي كم كاست نوشتيم.

هرچه دوغ غليظ و خس باشد البته خواب خوشتر است.اما ما خوش نديديم از اين خواب شب جمعه  كه خوشي اش راحت الحلقوم روزهاي ديگر است.القصه خواب ديديم.

يكم

يكطرفمان دريا بود و يك طرفمان جنگل. ما هم  عبوس نشسته بوديم و فًًٌَكلمان را باد  به هم مي زد .امواج فوج فوج مي آمدند و بوسه شان به پاي پشمالوي ما نمي رسيد. ناگهان چيزي درخشيد به سان مرواريد درميان امواج. گشادي شاهانه را كنار گذاشتيم و سبيلمان را چرخانديم و راست ايستاديم. به جنگل پشت سرمان نظري افكنديم كه كسي نيايد بي موقع. رخت ها را كنديم. البته تنبانمان را نكنيدم .چرا كه مرد است و تنبانش!

پس به سان پهلوان هاي فرنگي ها شيرجه اي زديم شير افكن كه دريا چونان زني رام اغوش باز كرد. خودمان هم خوشمان آمد.منتها نفس نداشتيم كه گرد جهان را زير آبي برويم. سر برآورديم و ديديم كه در ميانه دريا ايم. دوباره غوص كرديم كه دُر بيابيم. دريا عميق بود. لاجرم يك نفس رفتيم و ساعت جيبي كوچكي را كه برقش ،لختمان كرده بود را چنگ زديم و به مكافاتي بالا آمديم. دو دست ديگر زديم و به ساحل رسيديم. ساعت را باز كرديم . بوالعجب عقبركهايش به عقب برمي گشتند. ترسيديم.ساعت شگفت بود و صدايش مهيب. باد شرطه اي به ناگاه وزيدن گرفت. خاك به چشم مباركمان اوفتاده بود.

چون پلك به هم زديم نه دريا مانده بود نه جنگل. گويي نهنگي عظمي تر از ما جنگل و دريا را بلعيده بود. صداي جماعت را از هرسو مي شنيدم كه صداي خنده  بلند كرده بودند به ما... تنبان به پايمان نبود...

 دويم

به شهري درامده بوديم همراه رفيقي كه سالها پيش از دست رفته بود. شهر خالي از صداي مردان بود .پيشه وران همه زن بودند و خاطرمان شرم داشت از نگاه به سوق.

زني عظيم بر كوشكي نشسته بود  و تور مي بافيد.بي شك زني عظيم بود.كه از نيم فرسخ دورتر عرياني كفلش را در نظاره بوديم.

به يكباره و در ميان سوق صدايي چون ناله از دهان كسي برخاست. دختركي  با شاربي كلفت ،دهانه استر رفيقمان را كشيد.

ما هاج واج مانده بوديم.از عجايب نيم روز سوق. رفيق راهمان را در پيش چشممان عريان كردند و جبه اي  توري به تنش  كردند.مردي بي قضيب مي نمود. اكراه كرديم از ديدن.

مرد را به پيشگاه آن زنك عظيم تور باف مي بردند و من نفهميدم كه به سوي ما نظاره كرد يا نه؟

آنچه مي دييدم عظيم و عجيب بود كه يار ما در آغوش زنك تورباف چون پشم هلاجي شده فنا شد و زنك همچنان در كار بافتن بود و زنان بازار ،تور مي فروختند . دهانه استر محكم كرديم به قصد رفتن. استر به صدا درامد كه:  نوبت به شما رسيده است...

 

سيم.

در خانه اي نشسته بوديم و خسته راه بوديم به گمان. تشنه بوديم و هلاك جرعه اي. به يافت آب برخاستيم و  شمع پي سوز ي را كه جانش به نفس تندي بند بود  و بر رف مي سوخت ، به دست گرفتيم. عجيب اطاقي بود و هيچ در نداشت. گرد اطاق چون اسب عصاري مي گشتيم و دور مي خورد سرمان كه خسته شديم و نشستيم.

تشنه تر شديم. قبضه در زير سر گذاشتيم كه  جان امن سينه شود به خيال شمشيرٍِِ در نيام.

نظاره مان به سقف اوفتاد و چشم به دريچه اي كه بر سقف بالا بود. به يكباره پلكمان از هوش رفت و خايه از تنبان جهيد. دو چشم  را بر بالاي نعش خويش مي ديديم. بي پلك  زدن از دريچه ما را مي نگريستند و ما مدهوش آن دو سپيده كه در شب تارمان فلق كرده بودند. آن دو چشم به صراحت مي خنديدند و ترسمان دو چندان مي شد.

خواستيم كه هوار كنيم كه ديديم  چهاركوك بزرگ بر دهانمان دوخته اند.مدهوش شديم .ساعتي ديگر به  قطراتي كه بر دهانمان مي ريخت ، بيدار شديم.آن دو چشم خيره هنوز بر دريچه بودند و مي گريستند. به قبضه كوك دهانمان را گشوديم و سيراب اشك شديم. بدجوري هواي آنجا ماندن را كرديم...

چهارم....

+ 8:0 آستانه
جمعه شانزدهم فروردین 1387
به روح مستطاب رضا براهني رضوانهم آباد!

از انحناي مبهم يك هيچ

بر لب كلمه اي افتادم

رازي بود لبِ عريان قاچو در كمرگاه ناله

لب بر خيسناكي كلمه بود و سر افتاده برگرده يك جمله

صوت صداي تو هفت سين است

سوت قطار است

حس بازگشتن به مغز است

به نيم كره خاطره ها

جايي ميان دو سلول

نه نيست

گفتگو آغاز مي شود يا نه؟

اول تو حرف بزن كه ديده اي مرا در حال افتادن از هيچ

تو شكل كدام هوايي ؟

تنفس تو چند هجايي است؟

تو لال مادرزادكدام بوسه بي صدايي؟

سوت قطار را چه خوب تقليد مي كني

واگن چندم از اشك لبالب است؟

لب شو

بخند

اين اشك به شوق ديدار نيست؟

كم مانده است كه خال تو با سياهي روزگار برابر شود

بخند

سال نكو تر از شب اول قبراست

من از نوك خنجر نباريده ام

زلفي به خون تو آغشته ديده ام

+ 5:37 آستانه
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
بهاريه با مسعودي

 

 * نصرت اله مسعودي

 

 نصرت اله مسعودي

 

 

 

بانوی من

با همان مانتوی سالهای سال
از کنار عید امسال هم گذر می کنی
و کوک دهان گشودهء کفش ات
اخلاق جهان را به سخره می گیرد.
بانوی من!
بر کنارهء این سفرهء بی سین
دل و اندوهان مرا
هفت گره بزن
و در رود بادها
رهایش ساز
تا بگذرد از این سقف
که های های من
در آن دفن میشود
تا پرندگان پرسه های پریشانی
زردزمزمه اش کنند
وکولیان دشت های دور
بی آنکه کف مرا ببینند بدانند
که قلب من
سر بر کفش های پارهء تو
مرده است.

 

 

 

 

سهم ِتوچشم هاي من

 

 *برای مردم زیر ستم  عراق

 

 

 

 

واین زخم

 

كه از دهان ِدريده ي ِتو باريده بود

 

حالا هي برگرده ي من مي دود

 

و صداي پاي قطار هايي را در مي آورد

 

كه ضجه را به آشويتس مي برند.

 

اين ريل

 

كلافه مي شود از صدا

 

واما با ز

 

روياي نوعروسان دزديده مي شود

 

ومن كُت كَت بسته اي را مي بينم

 

كه هنوز طنين كِل را

 

به بازو دارد

 

اگر چه

 

دهه ها سال از روياي هر عروسي دور بوده

 است.

 

چه بوي سوختني بالا گرفته

 

در خط ِاين جناغ وُ گرماي آن ريل

 

اما تنها تو بد نام گشته اي آشويتس!

 

و گرنه

 

من در لحظه هايي به سنگيني ِ دمادم

 

دربارش ِ كوره از آسمان ِنفتي ِبغداد

 

سوي دو چشمم را

 

گم كرده ام

 

و اين هيچ ِ پر بركت را

 

تا تازه تر بماند وُبدانند

 

زير باران ِ گريه مي گيرم.

 

چه بد آوردني است آشويتس!

 

وگر نه

 

اين همه ناو ِاز كوره در رفته

 

در كور سوي اين خليج

 

 که تو را

 

در انگشت ِكوچك ِخود هم نمي كنند!

 

وچه بد آورده ايم بد

 

كنار ِكلماتي كه اين روز ها

 

زير پوست تزريق مي شوند.

                                                

*آشویتس :یکی از کوره های آدم سوزی نازی  ها

 

مسعودي شاعرو نمايشنامه نويس خرم آبادي  از شاعران موج نو است. و هنوز تاكسيران  خيابانهاي خرم آباد فراموشكار است...

+ 23:39 آستانه
جمعه نهم فروردین 1387
بازگشت به مغز
*خودت باش

سفر استاني احمدي ن‍ژاد را به بوشهر تمااشا مي كردم. چند شب پيش بود. مردي دستش را دراز كرد از شيشه اتوبوس. ريس جمهور دستش را بوسيد. بله بر خلاف همه كساني كه اين حركات را عوامانه مي دانند..من سخت منقلب شدم. ريس جمهور دست يك نفر را مي بوسد. يك عامي ناشناس را.

براي چه؟ كه دوربينها ببينند؟كه عوام فريبي كند؟ نه حضرات. فكر نمي كنم. احمدي نژاد خواسته يا ناخواسته در اثر ارتباط با مردم به سوي اين رابطه درست كشيده شده است. رابطه اي كه هميشه سيكل معيوبش اجازه بروز نتايجش را نمي دهد.

بوسيدن دست مردم توسط ريس جمهوريك رابطه معني دار است.

معني اول و دوم وسومش را هرچه مي گذاريد ، بگذاريد. عوام فريبي...پوپوليزم...كاستن جايگاه رياست جمهوري.....و....

خوب معني چهارمش را من مي نويسم. معني چهارم نماد كرنش قدرت در برابر ملت است. احتمال مي دهم كه احمدي نژاد به نشانه عذر خواهي از مردم روستاي استان بوشهر دست آن فرد را بوسيد. يعني اينكه با اينكه دولت يا قدرت نمي تواند خدمتي در خور انجام دهد، اما معترف است كه مردم حق دارند.

در كشوري كه هميشه قدرت و حاكميت حق داشته است ، اين معني  جديد حتي اگر نمادين باشد ، باعث بهجت است.

معني پنجم: يك ايراني به صرف ايراني بودن در سرزمينش داراي حقوق اساسي است كه ذاتي و طبيعي  او هستند. احمدي نژاد به دليل اينكه آن مرد بوشهري يك ايراني است دستش را مي بوسد. در اين زمان كه  برتري انسانها برحسب قبيله و زبان و دين و قوميت و موقعيت تئوريزه مي شود، احياي حق ايراني بودن ، اولين قدم در راه به رسميت شناختن حقوق بشري اوست. نمي دانم . شايد اگر احمدي نژاد معناي كارهايش را بداند و از اين زاويه بنگرد،  متوقفشان كند و يا تكرارشان كند. در هردو صورت توقف و تكرار عمل دست بوسي خلاف معمول ايراني جماعت ارزشي ندارد. 

چيزي كه ارزش و شجاعت عمل را بالا مي برد، به رسميت شناختن حقوق اساسي فرد ايراني توسط قدرت است.

وقتيي پيامبر در اواخر عمرش تازيانه به دست آن پيرمرد اعرابي مي دهد كه بر شانه عريان  قدرتمندترين  مرد شبه جزيره به جبران حق اش شلاق بزند، معنايش اين است كه حاكميت اجازه مي دهد كه حق افراد حتي در برابر پيامبر خدا براورده شود.

لخت كردن شانه قدرت در زمانه ما محاربه با خدا تلقي مي شود. نقد به حاكميت و يا افراد دست چندم حاضر در قدرت دودمان گوينده را باد مي دهد. براي همين است كه بايد از معكوس شدن رابطه استقبال كرد.

اين حركت احمدي نژاد  ولو ناخواسته و دلي هم باشد، بازگشت به اساس رابطه مردم و قدرت است.

اگر احمدي نژاد عرضه و اعتقاد و شجاعت اين را داشته باشد كه سقف سنتي قدرت درايران را بشكند و

حتي از مخالفين خود به صرف اينكه ايراني هستند ، استقبال كند، و دامنه حقشان را به آنان ياد اور شود، بزرگترين حق تاريخي را جهت داده است.

مشكل اينست كه در عمل ، احمدي نژاد هم به سيكل معيوبي مي انديشد كه در حق ايراني بودن و رسيدگي به حقوق اساسي ، خودي و غير خودي و نخودي مي كند.

خوب بعد از كلي بد و بيراه كه نثار عوام فريبي ريس جمهور  ومن مي فرماييد ، نظرتان را بفرماييد

+ 15:24 آستانه
شنبه سوم فروردین 1387
يك تصوير مخلصانه ازت مي گيرند و تمام!
*

كاغد محرمانه را تا كرد و نگاهي بهم انداخت كه جايي بازگو نكن.بازگو نمي كنم . ممنونم كه بهم خبردادي. بيست و چند هزار راي صحيح.يك صفر عقب جلو كردن را بلد نيستم. تنها بلدم همچون عدد يك بايستم و توي صورت ناحق ، حرف لق بزنم. خودت ميداني كلي ميشود. گيرم كه اينها هم نبود. من خودم را به همين سرتقي براي خودم ميشناسم.

راستش را بخواهي من از انتخابات مي ترسيدم.نه از اينكه بترسم كه هو بشوم.يا اينكه گزكي به دست دلقك معركه بدهم. از اين مي ترسيدم كه كسي شجاعتش به عقلش بچربد و از حرفهاي صدمن يه غاز من دفاع كند.بعد كه خاك  ميدون خوابيد به خودش بيايد و ببيند كه آستينش به خاطر همراهي با من جر خورده است.بعد بيا درستش كن!

واقعا آنهايي كه فرمان به پيش به بچه هاي مردم را مي دهند يا خيلي جگردارند يا خيلي بي وجدانند.من كه جگرم در حد يك آدم معمولي است و وجدانم به ديازپام نمي خوابد. لابد بايد مي ترسيدم.اما وجدانا طوري رفتاركردم كه كسي نفهميد ترسيده ام. حتي علي زيودار هم نفهميد موقعي كه هي اصرار مي كردم برو به زن و بچت برس ..چرا عجله دارم كه برود. مابقي هم كه تعصبشان واقعا لنگه نداشت.ترسم را كمتر مي كرد و در همان حال لعنتم را به جيب خالي.

در مورد اين انتخابات خيلي چيزها ديده ام كه نبايد مي ديدم.حالا هم نبايد بازگو كنم. نه به خاطر محافظه كاري و اين اباطيل. به خاطر اينكه شنيدنش انفعال در شنونده ايجاد مي كند ومن از مخاطب كدو تمبل بي خاصيت خوشم نمي آيد.

وقتي يك نفر به بهانه دفاع از من تمام دوستيش را استفراغ مي كند توي هيكلم ، بها دادن به دشمني را خلاف عقل كه چه عرض كنم، خلاف شرع مي دانم.

در قصه انتخابات بالاخره حكومت يك حقي دارد كه ممكن است از آن استفاده كند و يا نكند.

حالا استفاده كرده و جناب حداد عادل نشسته آن بالا و خودش هم ايول مي گويد. شما هم باور كن كه آن بالا جاي حداد عادل است.چه فرقي مي كرد مگر؟ هركسي در اين ماجراهاي سياسي شخصيتي كه قبل از انتخابات داشته را از دست مي دهد. چون با اهن و تلپ نمي شود تقلب كرد. دروغ گفت و گدايي راي كرد(هم از مردم و هم از حكومت)زندگي در حيات سياسي ايران بازي زندگي و آرمانست.

اگر مي خواهي زندگي كني بايد آرمان فروشي كني.كله خرهايش دنبال برعكس اين ماجرا مي روند. يعني براي رسيدن به آرمان زندگيشان را مي بازند. خارج از فضاي رمانتيك بايد بگويم در اين فضايي كه كسي حق مطلق نيست، نبايد آرمان مطلقي باشد.

گروههاي سياسي كوچك آرمانخواه كه در يكصد سال اخير در ايران رشد كرده اند، فقط رسيدن به آرمان را سخت تر كرده اند.

به جدم قسم كه هركسي چند ماه در فضاي سياسي ايران زندگي كند، تمام دردهايش را فراموش مي كند. دچار يك بي دردي مطلق مي شود و برروي ريلي مي افتد كه انتهايشان انبار كاهست براي چريدن.

بدون طعنه مي گويم كه آن مرد كه راست مي گويد دستش را بلند كند و بگويد من بنده آلاف و علوف نيستم. آنكس كه بدور از مرض هاي روحي  قرن بيستمي مي نويسد و براي سكه دنيا چشمش را تنگ و گشاد نمي كند دست بلند كند.

حالا مخاطب اين وبلاگ نمي خواهد كه قهركند. منظورم اين همه كله است كه روز و شب در كار خيمه شب بازي اند.

ما خودمان حاشيه نشينيم. خودم را عرض مي كنم. در نوار ناديدني حاشيه زنده ايم. علت حاشيه نشينيمان هم اينست كه واقعا تكليفمان با خودمان روشن نيست.

گفتم كه خودم را عرض مي كنم. مثلا در همين انتخابات سه تا عمل ساده بايد انجام ميدادم.ديدم از عهده من بر نمي آيد.قدرت انعطاف روحي اش را ندارم. واقعا عرض مي كنم.

خنده تان نگيرد. براي درك موضوع مثال مي زنم.فرضا شما يك شام مرتب و مفصل خورده ايد.لباسهايتان بوي ماهي دودي بدهد.

يكدفعه داد بزنند: عكاسها...خبرنگاران ..

سه سوت بساط را جمع كني و شلوار بي بندي و كلاه پاره اي بگذاري و با  نصفه نان خشك سنگكي بيايي دم در.

بايد با يكدست شلوارت را بگيري كه دارايي پايين تنه ات به خطر نيفتد و با دست ديگر نان سنگكت را به دهان نزديك كني ، تا همه ببينند و واقعه پلو و ماهي دودي ات به حذر نيفتد.

يك تصوير مخلصانه ازت مي گيرند و تمام.

خيلي ها اين تصوير را مي گيرند. خيلي ها برعكس اين تصوير را نشان مردم مي دهند. خيلي ها صادقانه به اين تصاوير راستي و چپي دل مي بندند.

 اين من وتو هستيم كه خبرو عكس را براي جامعه ميگيريم و خيانت  ميكنيم. دو زار بيشتر هم بدهند، به حجره مقابل مي رويم...چه فرقي مي كند...كار كارست!

اگر هم نك و ناله اي است براي چرب نبودن لقمه و خالي بودن سفره از نام ونان قرضي  اين مردم فلك زده است. قهر هم كه مي كنيم، بلبل فرنگي مي شويم و مي نشينيم روي درختي كه اصلا براي هرس درخت اين مردم گل وبار دارد...

هرچند كه آنسوي عكس نگرفتن من وتو هم چيز زشت تري هست به نام مقاومت منفي ! كه بي تصميمي اجتماعي را ترويج مي كندو از لا ابالي گري سياسي  سر در مياورد.

اين يكي ديگر تربيت ناپذيراست. اصلا فرصت دادن به  موجودي مانند كرم درخت است كه تو خيال مي كني شاخه اعدام تو را مي جود و او خيال مي كند كه زودتر تورا به پرتگاه زير پايت مي سپارد.

و اين دوخيال از موقعيت اجتماعي فرد ايراني است كه خود را حلق آويز از  شاخه درختي  خم شده بر لبه پرتگاه مي بيند...

بگذريم بايد يادداشت دومي نوشت..اين حرفها هم اول سالي شگون ندارد لابد. عيذ همگي مبارك.تصدق همه دوستان...

 راستي اوضاع خوبه؟

+ 4:50 آستانه