تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

تاب خوردگي

به گونه اي ديگر انسان باش. نه اينهمه خوب و دست نيا فتني. نه به شكل يك شاعر افسار پاره كرده زنجيري. نه به شكل مترجمان خواب هاي هزار و يك شب  بغداد به زبان آلماني. نه  به خلق دهاتي هاي كوپن فروش كه آبروي عشيره را برده اند. نه به شكل رييس و مدير. اصلا شكلت مهم نيست.

من مي خواهم  مطمئن شوم كه  با تو مي شود ساعتي خوش بود. لحظاتي تا آستانه گريه رفت. روي چمن هاي پارك از خنده غش كرد. تخمه شكست. در وسط نماز خنديد. جلوي  دانشگاه تهران شعار داد.

به فقراي فلك الدين سركشي كرد. غروب ها در تنگ شبيخون به آب نگاه كرد . پنج شنبه ها  به ديدار اهل قبور خضر رفت. ..من مطمئن نيستم.

صبح يك نفر  كفشهايم را برده بود. نمي توانستم با دمپايي بزنم  بيرون.دير رسيدم به كارم. كفشهاي دو سال پيش را پوشيدم. چقدر سبك اند.

چرا فكر مي كنم كه اين كفش ها مرا دو سال به گذشته مي برند؟ آيا گذشته به تو نزديك تر است؟

تو ساخته مني. هنوز نيمه كاره اي. هنوز  در مورد شكلت تصميمي نگرفته ام. نمي دانم زن باشي خوب است يا مرد.

نمي دانم كه در چه سني بايد با تو مواجه بشم. پس چرا دلم برايت تنگ است؟

پس چرا دلم برايت تنگ است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:55  توسط آستانه  | 

29 خرداد روز معلم شهيد

 كوير
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:7  توسط آستانه  | 

... خوش به حال لك لك ها

لك لك ها

در تبار سترگ لك

                   لك 

                       ها

كآشيان بر فراز گردباد 

                    مي نهند

                     ـ من آن پرم ـ

 به بالش كودكي

 كه هرشب

                  خواب پرواز مي بيند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:0  توسط آستانه  | 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

 موج
1
2
3
4
5
6
7
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنونچه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدزند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافدنهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا راشکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا راچو این تبدیل​ها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم​های بسیار است لیکن من نمی​دانم دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحونچو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخونکه هر تخته فروریزد ز گردش​های گوناگونچنان دریای بی​پایان شود بی​آب چون هامونکشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارونچه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی​چونکه خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:58  توسط آستانه  | 

داستان هايي براي اهالي آيينه

 

 

جلسه آينده گروه آيينه به خوانش و احتمالا نقد داستانهاي اين حقير اختصاص دارد. البته اينطور گفته اند. هرچند بعيد مي دانم كه نه فرصت خوانش و نه فرصت نقد و نه فرصت اختصاص باشد ‏ به احترام دعوت ديرهنگامي كه صورت پذيرفت و خاصه به احترام ميزبان سركارخانم باباخاني مديره نشر مهيستان چند داستان كه قبلا هم به نظر دوستان رسيده بود را يكجا مي اورم.

شايد  انگيزه حرف دندان گيري از دوستان و يا عزمي براي چاپ در جايي شد.

داستانها در دو پست ارائه مي شوند چون به روز رساني مشكل داشت

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دهاتي ...........................................

ببخش كه اين چند خط را توی هم نوشتم. ورقه ها را هم كه مي بيني ، از صفحه تقويم كنده ام. به تاريخش كه نگاه كني، شايد به ياد آخرين باري بيفتي كه زدم روي شاسي تلفن و حرفهايم را قطع كردم. سردبير عزيز! دو سال گذشته است و نمي دانم روزي چند بار اين خاطره ها يا … نمي دانم، هرچه كه هست را خوانده ام! اين اواخرمي خواستم كه كاغذها را بسوزانم اما گفتم شايد به دردت بخورد. اگر خواستي بعد از خواندن آنها را بسوزان. ....................................................................................................................................... …

 

الان دو سال از ماجراي تو و او مي گذرد. يك حس غريب به تو ديكته مي كند كه تو عاشق نبوده اي. وگرنه نمي گذاشتي كه با آن مردك... . از اولش هم عشقي در كار نبود. تو يك خبرنگار پاره وقت بودي و او در روزنامه كاره اي بود. توي جلسات روزنامه براي اين كه يك حامي داشته باشي تا شايد كارت بگيرد و به حرفهايت اهميتي بدهند، موقع حرف زدن،دور آن ميز بزرگ سردبيري، به او نگاه مي كردي. چند جلسة اول وقتي كه حرف مي زدي، جواب لبخندش را مي دادي. اما بعد از آن... نمي دانم چرا كمتر توي جلسات مي آمد. خيلي نامنظم شده بود. تازه تو هم ديگر به حمايت او احتياج نداشتي. جانشين مدير تحريريه شده بودي! خرت از پل گذشته بود و ميز و صندلي ات را داشتي. حتي آزادانه در اطاق بزرگ سردبير سيگار مي كشيدي همه به حرفهايت گوش مي دادند. خبرنگارهاي جوان كه چند سال از خودت كم سن و سال تر بودند، مؤدب جلوي ميزت مي ايستادند و تو آرام عينكت را جابه جا مي كردي. بعضي ها مثل خودت دانشجو بودند. اما کسی تو را نمی شناخت نمي دانستند تبارو تاریخت به کجا آویزان است. صبح ها كه زنجير پردة دراپه را مي كشيدي و آفتاب پرده پرده روي ميزت مي افتاد، كسي سكوت اتاقت را كه سه نفر ديگر در آن كار مي كردند به هم نمي زد. و غروب كه كار تحريريه تمام مي شد، براي خداحافظي اغلب همه به تو سري مي زدند. اما آن صبح كذايي كه با عجله آمد و روزنامة ديروز را محكم بر سر ميز زد، همه چيز را خراب كرد: آقاي مدير..ر..ر. اين مسخره بازيها چيه؟ مدير را طوري تلفظ كرد كه انگار حرف آخر رفتگر را تأكيد مي كند.

تكاني به صندلي دادي و تمسخرش را جواب دادي: -خوب حالا مدیر.... چی شده سعي كردي كه لحن اش را تقليد كني. - خودت هم مي دوني كه گند زدي! - عذر مي خوام. من گندی اگه زدم این تازگی ها نبوده که شما خبرشوشنیده باشید ... برايت فرقي نمي كرد كه داردچه مي گويد. از خطاب نزديكش لذت مي بردي. لبخند مسخره اي زدي. انتظار داشتي كه او هم کوتاه بیاد. اما از دنده چپ بلند شده بود.صورتش برافروخته شد. كمي عقب كشيد. زيرلب شروع به حرف زدن با خودش کرد. انگار كه داشت براي بلند بلند فحش دادن خودش را آماده مي كرد.طوری نگاهت می کرد که نفست تنگ می امد. لبخند روي صورتت ماسيد. با دستپاچگي از صندلي گردان بلند شدي و گفتي: - خواهش مي كنم بنشينيد خانم.شما انگار حالتون خوب نیست. صورتش را نزدیک کردوهمانطور توي چشمهايت خيره شد. آنقدر كه ترسيدي. دستش را محكم روي ميزت كوبيد و داد كشيد: - شما و امثال شما احمقيد.... احمق آثار صدایش تا چند لحظه توی اطاق بود.وقتی دید تو جیکتم در نمی آد کمی دور و بر را با نگاه تندش ورانداز کرد و شلنگ انداز اتاق را ترك كرد. چند لحظه بعد همه تحريريه توي اتاق بودند. آن لحظه فكر مي كردي كه چقدر اتاق براي اين جمعيت تنگ است و چقدر كوچك شده اي. خيلي كوچك. همه تو را با بهت نگاه مي كردند. يكي از خبرنگارهای نورچشمی در گوش سردبير با تمسخر گفت: - من مخالف خشونتم!

و بعد سرش را در شانة نفر سوم فرو برد و بي صدا خنديد. داشت مقالة رمانتيك تو را مسخره مي كرد. سردبير در حالي كه لبخند شيطنت باري بر لب داشت با نگاهش از تو می پرسید چی شده. بالاخره دستهايش را بالا برد و با صداي بلند گفت: - خانم ها و آقايون، برن سركاراشون …کسی اینجا نمونه... و بعد خودش هم بيرون رفت، بدون اينكه با تو حرفي بزند. از عصبانيت گوشة چشمت مي پريد. شايد ده تا سيگار كشيدي. و اين كار را بدتر مي كرد.حالا سه جفت چشم حالت غيرعادي تو را زير نظر داشتند. نيم ساعت بيشتر تحمل نكردي.كيفت را بستي و بيرون زدي. حالت آنقدر بد شده بود كه به برداشتن روزنامه اي كه بر سر ميز كوباند، فكر نكني. دو ماه از آنروز گذشت. تحريريه برايت زندان انفرادي شده بود. با همه سلام و عليك رسمي مي كردي. درست شده بودي مثل كسي كه منتظر حكم اخراجش است و براي دير آمدن حكم اخراجش دست به هر كاري بزند. از آن روز رفتارت خيلي عوض شد. حتي در خفا تملق سر دبير را مي گفتي . شعرهاي روي ديوار عذابت مي دادند: - پشت درياها شهري است… قايق كجا بود. حتي جرأت نداشتي روي صندلي ات جابه جا شوي.

 صداي جيرجير صندلي كه بلند مي شد خيال مي كردي كه يك نفر مي آيد ميزند بيخ گوشت. فارسي حرف زدن برايت مشكل شده بود. خيال مي كردي كه الان يك گاف حسابي ازت مي گيرند. با دستپاچگي روزي چند بار به گلدان بزرگه وسط اتاق آب مي دادي تا شايد تحركت را ببيند.

اما آنروز كه سردبيراول صبح پشت تلفن گفت: -يعني هيچي. وايسا الان خودم ميام پيشت.. واي كه در آن يك دقيقه كه سردبير ،آمدنش طول مي كشيد، هزار و يك خيال توي سرت مي آمد. بيشتر از هر چيز توي اين فكر بودي كه مي خواهد عذرت را بخواهد. تو این چند سال برایت تجربه شده بود که بیکاری از اینجا معنیش باز سرگردانی و تملق هزار ادم دسته چندم است برای کارو علایقت . اما سردبير كه روبرويت نشست، هیچ علامتی برای دربدری تو تو صورتش نبود . خيالت كمي راحت شد: - من ميومدم خدمتتون. - نه، واجب شد كه اومدم .اين اخوي خانم دادخواه چند روزيه كه فوت شدهبیچاره. خوب براي تو چه اهميتي داشت. به درك. اما گفتي: بله، ... آها... فوت شده. - آره بنده خدا، ما هم نمي دونستيم….

سعي كردي كه از موقعيت استفاده كني و مثل گذشته ها عادي حرف بزني: - عجب، خیلی بد شد ما دیر فهمیدیم.گفتید مراسم دارن؟ - اين خانم بيات آشنا شونه. گفت كه مراسمشون تموم شده. سيگاري روي لبش گذاشت و پاكت را از روي ميز تو جيب گذاشت. بعد در حالي كه حرفهايش توي پك سيگار گم مي شد گفت: - دو نفر از خانم ها را بردار. من و خانم بيات پايين هستيم. با ماشين خودم مي ريم... توي آهو بيابان سردبير كه كوچه هاي پايين شهر را يكي يكي، پشت سر مي گذاشت، سعي كردي كه براي روبرو شدن با او قيافة غمزده و آشنایی به خودت بگيري. مثلاً تأثر از مرگ برادر همكار!! وارد حياط كه شديد، درِ سمت چپ رديف اتاق هاي كرسي آن خانه بزرگ و قديمي اتاق او قرار داشت . تا به در چوبي آبي رنگ برسي كه نيمه باز بود،هنوز داشتي حياط را ديد مي زدي كه سردبير گفت: -يا الله. و تو هم وارد اتاق شدي.

 سرت به قالي ماشيني لاكي رنگ اتاق گرم بود. فاتحه كه تمام شد تو هم سرت را بلند كردي كه بگويي خدا رحمتش كند. اما رحمتش كند توي دهانت ماند. وقتي كه بهش نگاه كردي، دلت هري فرو ريخت. توي آن لباس مشكي، هيچ كس را آنقدر زيبا نديده بودي. سردبير دربارة مردن و قسمت و اين چيزها وراجي مي كرد، ولي تو حالي به حالي مي شدي. مثل اينكه آمده باشي خواستگاري. براي اينكه عادي جلوه كني، به چهارگوشه اتاق سرت را گرداندي. و پشت سر هم از روي ريا كاري آه خفيف مي كشيدي.

اتاق انگار يك معبد كهنة نپالي باشد.همانطوری که هدایت می گفت انگار. همه چيزش عتيقه بود. دو قاب عكس توي طاقچه بودند. آن يكي كه سبيل كلفتي داشت حتماً برادرش بود كه توي عكس دكمه هاي يقه اش باز بود و يك روبان كوچك سياه گوشة قابش. و ان يكي كه هم عكس اش قديمي بود هم كراواتي، حتماً پدرش بود. توي اين فكرها بودي كه چشمت به قاب كوچكي افتاد، درست بالاي سر خودش ـ كه دو زانو ايستاده بود و چشمانش خمار و سرخ شده بود ـ عكس يك پيرمرد ديگر.و به زور توانستي نوشتة زير آن عكس نسبتاَكوچك را بخواني: -....هژار.... شاعر بزرگ ميهن درگذشت… این تیتر واین عکس را کجا دیده بودی؟.... يكباره افتادي در چالة خاطرات آن روز كه دادخواه مقاله داده بودوتو احمق كنارش نوشتي خدا رحمتش كند و به آن پسرك گفتي كه يك شعر از لوركا به همين اندازه جايگزين كند. پ

س تو احمق بودي چون كه هژار را نمي شناختي. حتماً پسرك به او گفته بود كه تو تيتر او را خط كشيده اي و… به او كه نگاه كردي دوباره دلت بالا و پايين شد. سردبير آخرين تعارفات را مي فروخت. اوهم با احترام جواب مي داد: بله... بله... . فاتحه آخر را كه خوانديد خودش كفشهاي همه را جفت كرد. و مرتب در حالي كه دولا شده بود مي گفت: زحمت كشيديد... زحمت كشيديد... وقتي كه همه كفشهايشان را پا كردند از همه تشكر كرد. اما به تو فقط سري تكان داد. پله ها را كه پايين آمديد: سردبير برگشت و به او كه تنها روي طارمي ايستاده بود گفت: - پس ما تو ماشين منتظرتون هستيم. عجب زيبا شده بود.آمدني توي ماشين سردبير حرف اين بود كه برادره معتاد بوده. و تو توي دلت كيف مي كردي: - خانمه همين بود.پر افاده پر رو.... اما حالا همه چيزش را تحسين مي كردي.حتی برادرمرحومش برایت رشید و بزرگ جلوه می کرد چند دقيقه بعد كه ماشين راه افتاد، او درست پشت سر تو در صندلي عقبي نشسته بود. نفست بالا نمي آمد. چند بار خواستي كه حرفي بزني. اما ترسيدي كه خراب كني و حرفت را به سرفه برگرداندي. آن شب تا صبح نخوابيدي. تمام ذهنت پر شده بود از يك زن سياهپوش كه چشمان خمارش ديوانه ات مي كرد.

 صبح در كنار تسليت همكاران يك تسليت اختصاصي به اسم خودت زدي. شايد همكارانت خيال مي كردند كه بعد آنهمه عداوت، تو عجب آدم خوبو بی کینه ای هستي.يا مثلا چقدر انساني. اما براي خودش ارزشي نداشت. اين را موقعي فهميدي كه گزارشات سرويس ادبيات را در آن بعداز ظهر روي ميزت گذاشت. و فقط گفت: - لازم نبود ولی از بابت تسليتتون ممنون. آنقدر آبكي اين را گفت كه خيال كردي كه جمله بندي عرض تسليت را اشتباه زده اند. اما جمله بندي رمانتيك تو در پايين صفحة اول هيچ نقصي نداشت. مسئله اين بود كه اسم تو برايش بي اهميت بود.

 در چند ماه پس از آن هر بار كه او را مي ديدي دست و پايت به لرزه مي افتاد. ترس بود. عشق بود. كارت درآمده بود. اگر از رماني مطبي مي نوشت، فوراً مي رفتي آن رمان را مي خريدي و به دقت مي خواندي تا شايد علايقش را بفهمي. هر روز به ديدنش وابسته تر مي شدي . و او مثل يك آونگ با تو بازي مي كرد. وبالاخره در آخر بازي خردت كرد. آنروز كه با آن مردک ريش پرفسوري شيك پوش بي شعور وارد اتاق ات شد. و توي بدبخت بالاي ميز رفته بودي كه مهتابي اتاق را انگولك كني. ريش پرفسوري را مي شناختي. مدير يك انتشارات پر طمطراق و بزرگ. همان كسي كه چند بار التماسش كردي كه كتاب مزخرفات روشنفكري ات را چاپ كند. و او هر بار با ريشخند جوابت را می داد و بارآخر از طريق منشي اش بهت گفت، كه ما فقط آثار بزرگ را چاپ مي كنيم.بروید کار بزرگی بنویسید. حالا آمده بود و ريش مسخره اش را هم آورده بود. _اوه، شما هم اينجاييد. و الكي خنديد.

 مرتيكه همدندان پدردختره بود، ام از زور خوشي يك گيس سفيد هم نداشت. تو با دستپاچگي گفتي: سلام عليكم. در وسط آسمان و زمين منتظر بودي كه پيش دادخواه حسابي ريشخندت كند.

_استاد اين كتوني ها مخصوص برق كشي هستند؟ و قه قه هر دو زدند زير خنده و شانه به شانة هم از اتاق بيرون رفتند.

خون درگردن باريكت دويد. همانطور كه استارت مهتابي در دستت بود و مثل برق گرفته ها از بالاي ميز به در اتاق خيره شده بودي، همه چيز را خواندي.دنيا شايد به آخر مي رسيد. كاش هيچ وقت از اين ارتفاع كوتاه به واقعيت زندگي نگاه نمي كردي. ريش پرفسوري قاب دختره را دزديد. تو ديگر در آن نشريه كاري نداشتي. بايد به دهت بر مي گشتي. بايد گاو آهن به گردن لاغرت مي انداختي. زندگي امثال تو پر از تناقض است .آخر بگو كدام آدم احمق با كت و شلوار خاكستري، كتاني سفيد مي پوشد. مرتيكة دهاتي. حالا توي شهر خودت هم كه كار نيست. اگر هم باشد براي بچه مسلمانهايي است كه اينقدر عاقل هستند كه روزي دو تيغ حرام صورتشان نكنند. همه اش همين بود. اين اتوبوس كه اين مطالب را در آن مي نويسي دارد تو را برمي گرداند. اما تو ديگر نمي تواني كسي باشي. عجب توي برزخ ماندي عجب......................................................................................

خب سردبیر عزیز! فكر مي كنم كه همه چيز را الان فهميده اي. داستان نيست.حديث نفس يك آدم دهاتي است . يك روشنفكر دهاتي كه درد داشت. و لي در دنياي آن همه آدم روشنفكر، متاسفانه كسي دهاتي نبود . اگر جايي قلم خوردگي دارد به خاطر تكان اتوبوس بوده.راستش حال پاكنويس كردن را نداشتم. آدرست را از يكي از بچه ها گرفتم. گفت كه هنوز سردبيري. نشريه جديدي را هم كه گرفته اي ديدم. راستي اگر توانستي كاري هم براي من دست و پا كن. در دهات كه همه عرق مي ريزند، من احساس مي كنم كه بي مصرفم!… اين دست از وقتي كه به قلم عادت كرد، ديگر نمي تواند بيل بزند. بي صبرانه منتظر جواب نامه هستم. راستي در بخش ادبي هم مي توانم برايت بنويسم. در اين دو سال حسابي به ادبيات بسته شده ام. خودت كه مي داني براي چه؟

قربانت دهاتي

آستانه ـبهمن۱۳۷۹ ـخرم اباد

 

 

 

داستان برج

 

هر بار كه چفت در را باز مي كنند باريكه نور مي افتد روي ديوار. و عنكبوت روي تارش جابجا مي شودو مي رود كنج اطاق و زنبور كوچك دوباره تقلا مي كند. وقتي مرا آورند هشت نفر ديگر هم توي اطاق ولو شده  بودندكاش مي شد كه به ديوار تكيه بزنم و پاهايم را رها كنم روي موزائيكها سرد. در آهني اطاق با سر و صداباز مي شود. انگار كسي را اينجا زياد نگه نمي دارند. تازه مثل زندان هم ميله ندارد.

_ شما چهار نفر هم...بيرون

دستهايشان را به هم چفت كرده اند. چهارنفرشان با هم بلند مي شوند. من هم بلند مي شوم. مامور با دست روي سينه ام مي زند و مي گويد:

تو كجا مي آي و در را مي بندد...

دوباره تكيه مي دهم به ديوار. زنبور ديگر تقلايي نمي كند چون صداي بالش را نمي شنوم.

پدر مي گفت آدمها وقتي مي ميرند روحشان به شكل زنبور مي شود و از دماغشان پر مي گيرد.

از اينكه با روح كسي توي اين اطاق تاريك تنها شده ام مي ترسم. آن شب هم كه به چشمان پدر نگاه كردم خيلي ترسيدم. تمام صورتش را خون گرفته بود. از گوش ها و دماغش خون بيرون مي زد و باران بر دهان نيم بازش مي باريد. پيكر بلند و تنومندش افتاده بود كنار در برج و از آسفالت خيس خيابان بخار بلند مي شد.

شايد اگر باران نمي باريد من زنبور بزرگي را مي ديدم كه از دماغ پدر پر مي گيرد. شايد هم دير رسيده بودم. صداي در بيدارم مي كند. سايه هيكلي بزرگ رويم مي افتد:

_اسمت چيه پسر؟

صداي مادر را مي شنوم كه با دستپاچگي مي گويد:

- لال ه  جناب سروان. اسمش علي اصغره.

_لاله يا ديوونه؟ و پس گردنم را مي كشد و بلندم مي كند.

-         لالي ها؟

-         مي دوني بر هم زدن نظم دادگستري چه قدر جرم داره كره خر؟!

صورتم را چند بار مي كوبد به در آهني.

مادر شيون مي كند.

- جناب سروان پسر حاج آقا كه رضايت داده؟!

جناب سروان گردن مرا رها مي كند و شلوارش را بالا مي كشد و كاغذي را كه مادرم بهش داده را نگاه مي كند.

مادرم مي نشيند و خون دهنم را با چادرش پاك مي كند.

جناب سروان نفسي تازه مي كند و بدون اينكه ما را نگاه كند مي گويد:

- خوب انسانن ديگه. شرف و آبرو دارن.

بعد مي آيد گوش مرا مي كشد و در گوشم مي گويد:

- مي دوني پول اون چهار تا دندون كه ازش شكستي اندازه خون باباته.

مادر مرا در پناه سينه اش مي گيرد.

جناب سروان در حاليكه دور مي شود مي گويد:

ته راهرو دستشويه ... ببرش نكبتو تا دادگستري رو به گند نكشيده. دهاتي ها...

مادر صورتم را مي شويد. مي گويد:

- علي اصغر تموم شد ديگه . روي اين صندلي ها بشين تا من كارام تمام بشه.

و مي رود. توي يكي از اطاق ها.

****

صبح كه آمديم دادگستري غلغله بود. اما حالا جز چند سرباز كه جلوي در دارند با هم گپ مي زنند و شوخي مي كنند كسي نيست. دنبال زنبوري مي گردم كه توي سالن وزوز مي كند. شايد صداي مهتابي راهرو باشد.

مادر از اطاق بيرون مي آيد. به من نگاهي مي كند و با عجله مي رود توي اطاق ديگري. بعد به همان اطاق برمي گردد.

روي صندلي ها دراز مي كشم.

آن شب هم روي صندلي ها دراز كشيده بودم توي نگهباني برج .

پدر گفته بود:

- من يكسر مي رم تا خونه و زود برمي گردم.

راديوي پدر را گذاشته بودم روي سينه ام و موجش را مي چرخاندم.يكدفعه در شيشه اي برج باز شد.

آقا سامان بود. پسر حاج آقا.كت چرمي را كه من  خيلي دوستش داشتم پوشيده بود.

- چطوري علي اصغر پس بابا كو؟

بعد خودكارش را از جيبش درآورد و گفت بنويس:

نوشتم بابا به خانه رفته است.

خودكار را از من گرفت و زد زير خنده:

-         آخ جان. پس به خانه رفته...است.خوبه خوبه ..بهتر كه نمانده است.

 بعد دهنش را به گوشم نزديك مي كند و مي گويد:

-      علي اصغر! ببين من يه مهمون دارم. خارجكيه.مي فهمي كه ... تا حالا خارجي ديدي؟ نديدي... ما بالا كارداريم.مي ريم بالا. اگه بابات اومد يا باباي من زنگ زد چي مي گي؟ هيچي نمي گي... آفرين علي اصغر!

بعد رفت دم در و با يك خانم خوشكل خارجي برگشت. مات شده بودم. خانمه از تمام نوعروسهايي كه مي آمدند پيش مادر رخت عروسي بدوزند زيباتر بود. او هم كت چرمي پوشيده بود. از جلويم كه رد مي شد بوي عطرش توي دماغم پيچيد.

از كت هردوشان آب مي چكيد.

آقا سامان كه متوجه چشماي من شده بود خنديد و گفت:

- خانم! يه سلام خارجي بهش بكن تا اين علي اصغر بفهمه دنيا دست كيه؟

خانم خارجي چشماشو داد بالا و گفت: سلام پسر!

آقا سامان كه از زور خنده خم شده بود بريده بريده گفت:

-  بابا لال ه... بيا بريم. جواب سلامت با من

دم آسانسور كه رسيدند پسر حاج آقا برگشت و به كتش اشاره كرد و داد كشيد:

-         اين كتو فردا بهت مي دم. امشب كه مي بيني بارونه.

اقا سامان كه رفت بالا . من دوباره مشغول راديو شدم.

چند دقيقه بعد پدر آمد. ردپاهاي خيس را كه ديد هراسان شد. شانه ام را گرفت و تكان داد.

-  كسي رفت بالا علي اصغر؟

اي كاش پدر سواد داشت.

با انگشت نشان دادم  دو نفر بودند.

پدر شانه مرا رها كرد و دويد طرف راه پله. خيالم راحت بود. اگر پدر هم خودش اينجا بود به آقا سامان راه مي داد.

****

يك ربع طول كشيد تا سر و كله پدر دوباره پيدايش شد.نمي دانم چرا دستش روي گونه چپش بود و انگار رمق راه رفتن نداشت. صورتش سرخ بود. مثل موقع هايي كه مي آمد خانه و مادر هنوز مشتري خياطي داشت و او خجالت مي كشيد. بعد بدون اينكه به جيبش نگاه كند. سيگاري بيرون كشيد و با هيتر برقي روشن اش كرد. در آسانسور هم باز شد و پسر حاج آقا با خانم خارجكي بيرون آمدند. رنگ هردوشان پريده بود. انگار عجله داشتند. چون هردوشان به در شيشه اي خوردند. پدر به آنها نگاه نمي كرد. سرش را پايين انداخته بود و سيگارش را مي تكاند. چند لحظه بعد صداي آقا سامان آمد:

- مرتيكه بيا در و باز كن.

پدر سيگارش را روي زمين انداخت ولگدش كرد و ازدر بيرون زد.

بعد صداي ترمز ماشين آمد. سه بار پشت سرم.

در ششه اي را كه باز كردم . ديدم پدر افتاده روي زمين. انگار چيزي توي گلويش گير كرده باشد. خرخر مي كرد. بالاي سرش كه رسيدم ديگر صدايي نمي آمد. جز صداي باران...

 

*****

با صداي همهمه از روي صندلي بلند مي شوم. مادر از اتاق بيرون مي زند. دايي جعفر و حاج آقا هم.

بعد آقاي فرهادي و دوتا مأمور چكمه پوش.

دست آقاي فرهادي را دستنبد كرده اند به دست يكي از مأمورين.

با خودم فكر مي كنم آقاي فرهادي راننده شركت حاجي را چرا چفت كرده اند.

مادر صدايم مي كند:

- علي اصغر بيا امضاء كن بريم خونه.

مي روم توي اطاق.

دستم را توي جوهر مي كنند و مي گذارند پائين يك صفحه ي بزرگ سبزرنگ.

حاجي دستي به سرم مي كشد. و چشمك مي زند به فرهادي. دو روز ديگه هم ايشالا شما رو مرخص مي كنن آقاي فرهادي. فرهادي هم نيشش باز مي شود و مي گويد:

- ممنوم حاجي. خدا ما رو بي شما نكنه.

بعد همگي با هم راه مي افتيم.

فرهادي را سوار يك ميني بوس مي كنند.

-         حاجي ما رو تعارف مي كنند كه سوار ماشين خودش بشويم.

دايي جعفر فوراً سوار مي شود. مي نشيند بغل دست حاجي در صندلي جلو.اما مادر خجالت مي كشد. دايي جعفر سرش را به مادر تكان مي دهد كه يعني حاج آقا را معطل نكن.

مادر دست مرا مي كشد و هر دو سوار مي شويم.

حاج آقا در حالي كه ماشين را روشن مي كند مي پرسد:

- خونه قبلي هستين؟

دايي جعفر از روي خوش خدمتي جواب مي دهد:

با اجازه بردمشون پيش خودم.

 حاجي تو آينه ما دررا نگاه مي كند. من چادر مادر را زير چانه اش جمع مي كنم.

حاج آقا دوباره مي پرسد:

- حالا كجا؟

مادر مي گويد:

-         محله ي تپه كوچيك.

 

 

*****

 توي راه دايي جعفر كل زندگي خودش و ما را براي حاجي قصه مي كند.

 مادر هم سعي مي كند اشك مرا با چادرش پاك كند. تپه كوچيك درست پشت برج حاجي است. و همه كساني كه روي اين تپه كوچك خانه ساخته اند هم خُِِلق دايي جعفر اند. وقتي ماشين مي ايستد من خودم را زود بيرون مي اندازم. و از ماشين دور مي شوم. مادر و دايي جعفر تو ماشين با هم چند دقيقه اي صحبت مي كنند.

وقتي پياده مي شوند دايي جعفر دست حاجي را مي بوسد. مادرم هم خم مي شود. وقتي مي خواهد دست حاجي را ببوسد . چشمش به من مي خورد و زود راست مي شود.

 حاجي يك كاغذ مي دهد دست مادرم. طوري كه من بشنوم با صداي بلند مي گويد:

- فردا صبح زود بريد بانك... گم نكنيد يه وقت اين كاغذ چك رو.

بعد مي رود سوار ماشينش مي شود. اما دوباره پياده مي شود.

يك كت چرمي توي دستش است. به مادر مي دهد و مي گويد:

- برا علي اصغر.

و بعد گاز ماشين را مي گيرد و مي رود.

دايي جعفر با حسرت به كت چرمي كه روي دست مادر افتاده نگاه مي كند. كت چرمي بوي عطري آشنا را مي دهد. پشت به غروب آفتاب از پله هاي سرخ محله بالا مي رويم. زنبوري از بغل گوشم مي گذرد. به بالاكه نگاه مي كنم سايه ي برج مثل پتكي بر محله خم شده است و سايه كله گنده ي آهني اش بر خانه جديد ما افتاده است.

 

عليرضا آستانه_ بهمن 81

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط آستانه 

جهان برای کسی که می اندیشد "کمدی" و برای آنان که احساس می کنند "تراژدی " است.

                                                                                              " هوراس والبول"

 

 

بخشی از مقدمه رمان

 

 

میدانی که سینه ام چرا مهِ غم می گیرد.چرا اینهمه وزنش در شب بالا می رود.چرا غروب که می شود در سرب داغ افق می نشیند ؟من علتش را فهمیده ام.

هزار دهان گشوده در سینه ام سنگینی می کنند.با دهانی که باید همیشه بسته نگهش دارم.

حروف و کلمات و اصوات تا گلویم هم بالا می آیند.اما من می ترسم که لب از هم باز کنم.

 زیرا آن هزار دهان هرکدام خیال می کنند که فرصت گفتن یا فته اند و کار مرا خراب خواهند کرد. هرکدام به لهجه ای لب از هم باز می کنند. و صدای آن هزار دهان در گلویم به هم می رسند.

 به هم آمیخته می شوند.خنده /ناله/بغض /ترانه/فریاد /نجوا.دو کلمه حرفِ حساب های سیاسی/یادداشت هایی که صفحه اول روزنامه می زدم/خبرهای صفحه اخر/مصاحبه ها/ته مانده شعرهایی که سانسورشان می کردم/....

صدا ها با هم قاطی می شوند.کارم در می آید.یک صوت نامفهوم می شوند که هر شنونده ای را می ترسانند.آنوقت که کارت در بیاید دیگر کسی نیست که کمکت کند. هو می شوی/.

این دیوانه بازی ها از من ساخته نیست.بگذار دهانم بسته بماند. سینه ام سنگین تر باشد بهتراست.آنوقت می توانم که سینه ام را جلو بدهم و دستانم را جلوی چشمان مردم بگیرم.

میدانی..من همیشه دست هایم را باز می گذارم که خوب ورندازشان کنند.آنها کف دستهایم را خوب می گردند.

می گویند : ولش کنید بره!

ومن تبسم می کنم. انگار تمام دنیا را سرکار گذاشته ام.

آخر کجا عقلشان به این می رسد که مهم نیست چه چیزی در دستان من باشد...مهم خودِ دست های من هستند که کسی متوجهشان نمی شود..

 

سيزده دربدري

 

 

 روز سيزده بود .داشتم خواب مي ديديم مدير يه مجله تمام رنگي 90 صفحه يي شدم . ساختمان 9 طبقه يي داشت . آسانسور هم داشت .

 رفتم پشت ميزم نشستم . تلفن زنگ خورد گوشي را كه برداشتم يه دفعه ...
    ديري ري ري ري ري .
    

صداي بوق ده تن عباس آقا بود كه توي كوچه 6 متري پيچيد و من يك متر از رختخواب پريدم .
    دوروبرمو كه نگاه كردم ديدم زنم با چادر و چارقد چهارتا دخترام رو  به صف كرده .
    زنم چادرش رو به دندون كشيد و گفت :

عباس آقا تو كوچه اس . طاقت هم نداره تو يه ساعت لفتش بدي .
    من كه از ديشب از ترس غرولند زنم با لباس بيرون خوابيده بودم ، كيفم رو برداشتم و گفتم : عينكم ؟   

 زنم گفت : مرده شور هرچي مرد عينكي رو ببره . لاي كتابته .

 آبي به دهنم زدم و كتاب رو زدم زير بغل و اومديم با هم بيرون .

 عباس آقا داشت تو آينه دندوناشو مي شمرد. سبيلشو بالا زده بود و دندوناشو به آينه چسبونده بود.
    خواستم بگم سلام عباس آقا كه يه دفعه گرومپ ! يه ترقه جلو پام تركيد!

 مال سيروس بچه بي تربيت عباس آقا بود. همه به جز زنم زدند زير خنده

. عينكم رو روي دماغم جابه جا كردم و يه فحش دندونگير زيرلب ، به هرچي بچه بي تربيته دادم .
    عباس آقا از كاميون پريد پايين و دستي به من داد و دستي به سر بچه اش كشيد و گفت : دكتر اين سيروس معركه است . دوماد خودته ديگه .

دخترام چهارتايي شون سرشون را انداختن پايين .
    زنم گفت :

 

 

 ايشالا.
   

 من سرفه كردم . اين عباس آقا قبلا بهش مي گفتن عباس چاخان . تو محله ما مي نشست . همسايه بوديم ، آدم بي معرفتي نيست ...

منتها تو اين چند ساله كه خودش ماشين دار شده ، وزنش رفته بالا و عقلش اومده پايين .
    عباس آقا گفت :

بيا بالا دكتر.
    گفتم : نه ، پهلو بچه ها توي باري راحتيم . هوايي هم مي خوريم .
    عباس آقا با سيروس نشستند جلو، من و عيال و بچه ها تو باري .

 موكت رو پهن كرديم تو كف و نشستيم . اول بايد مي رفتيم دم خونه عباس آقا و زري خانم و دوقلوهاشو بر مي داشتيم . زري خانم زن عباس آقا، آدم خاكي و بي غل و غشيه .

با عيال هم نسبت فاميلي داره . زري خانم تا ما رو ديد مثل شير، از كاميون بالا كشيد.

گفتم : حاج خانم پيش حاج آقا مي نشستيد.
    زري خانم گفت : اي برادر... مي خوايم با فاميل بريم سيزده بدر، سيزده بدر كه رو پشت كاميون باشي ، تمام سال سوار روزگاري ...
   

 زنم خنديد و بغلش كرد، با حسرت به پسرهاي دوقلوش نگاه كرد و گفت : ماشاالله .
    توي تعارف تكليف بوديم كه كاميون راه افتاد.

 به زري خانم گفتم :

مي ريم كرج ?
    زري خانم با شادي گفت : آره مي ريم لب رودخونه ... فاطي خانم و آقا موسي الان منتظرن

بيچاره ها.
    موسي ?!
    اين رو زنم گفت و دهنش باز موند.
    من هم دهنم خشك شد.موسي باجناق منه .
    اما باجناق كجا بود. از من تنفر داره ، دو سه بار تو مراسم و ميهماني هاي مشترك با هم گلاويز شده بوديم .

منو كه مي بينه انگار قاتل پدرش روبروشه . رگاي سرش مي پره و كف به دهن مياره ، يه بار شكايتم رو كرد و دو روز تعطيل تو بازداشتگاه بودم . گفته بود كه پسرش روي پاي ماهواره بردم . پسرش ممدآقا بچه خوبيه اما درس نمي خونه ، يه كم خنگه ، برعكس دخترش كه تمام حافظ رو از حفظ مي خونه

. مي خواستم به زنم بگم كه من نيستم ، ديدم سيزده بدرشون خراب مي شه طفلكي ها... گفتم : ايشالا عيده ...

زري خانم : خنديد... بلندبلند.
    زنم رو به آسمون كرد.
    موسي و زن و دخترش وسط خيابون منتظرمون بودن . سه تا سبزه بزرگ هم دستشون . موسي سبزه ها رو گذاشت روي كاپوت كاميون و يه يااللهي گفت و پريد بالا.
    

انگار متوجه من نشده بود يا شايد عباس آقا چيزي بهش گفته بود. دستشو دراز كرد و زن و دخترشو كشيد بالا.

بعد نفسي كشيد و برگشت .
   اما يهو تا منو ديد يه تف بزرگ كه نمي دونم از كي توي دهنش آماده كرده بود از بالا انداخت تو جوب .
    من گفتم :

 سلام آقا موسي عيدتون مبارك
    موسي گفت : زري خانم به زحمت افتاديد. شما چطورين خانم . دخترا شما خوبين ? ماشالا به دوقلوها... و زنش اداماحوال پرسي به سبك موسي رو  ادامه داد.
    كاميون راه افتاد.

ممد پسر موسي تو خونه مونده بود. بهتر. هم جامون بازتر بود و هم از من چيز بد ياد نمي گرفت كه موسي دهنمو باز سرويس كنه .
    داشتم فصل نهم كتاب رو شروع مي كردم كه يه دفعه يه چيزي گفت گرومپ !
    كاميون زيگزاگي توي سرازيري ما رو مي كشوند توي دره ...

جيغ و داد و دعا...
    در اون همهمه روز قيامتي منم داد مي  كشيدم . عباس آقا... عباس آقا...

كاميون ترمز محكمي كرد و من سرم به لبه آهني باري خورد.

 همه رو هم افتاديم .
    عباس آقا با تيپا سيروس رو انداخت بيرون و بعد خودشم پريد بيرون و دنبالش تو حاشيه جاده راه افتاد.
    منم خودمو آويزان كردم و پريدم پايين و مثل برق كمر عباس آقا رو گرفتم . نزديك بود كه زمين بخوره .
    عباس آقا هس و هس مي كرد. منم همينطور.
    گفتم عباس آقا چي شد يه هويي ?
    عباس آقا داد كشيد: تخم سگ منفجرم كرد.
    نگاهي انداختم به صورت عباس آقا... نصف سبيلش سوخته بود. دستم شل شد.

 گفتم نكنه الان دق دلي بچه بي تربيتشو بريزه رو من .
    بعدا دستگيرم شد كه عباس آقا تو عالم لوطي گري خودش بوده كه دلش هواي سيگار مي كنه و از سيروس كبريت مي خواد. سيروس هم صداي نوار رو بلند مي كنه و ترقه كبريتي مي دهد دست عباس آقا و خلاصه گرومپ !
   

 زن عباس آقا تو اين فاصله باز مثل شير اومده بود پايين و سيروس رو شير گير كرده بود و با كتك داشت مي بردش پشت كاميون .
    منم عباس آقا رو با خواهش آوردم پاي كاميون و خيز برداشتم كه برم پشت باري كه يه دفعه ديدم روي ركاب صورت به صورت موسي وايسادم .
    

موسي داد كشيد: برچشم بد لعنت ...
    بر آدم منحرف لعنت ... بر بي دين و ايمون لعنت .

نه موسي باز رفته بود روي دنده  سرويس كردن دهان باجناق!

پاهام سست شد و افتادم .
    عباس آقا حالشو نداشت بياد ناز منو بكشه .
    همونطوري دراز كش داد كشيدم :
    بابا هر كي كتاب بخونه ... تو روزنامه كار كنه ... منحرفه ،اره جماعت ?
    موسي هم از بالا داد مي كشيد:
    ولم كنيد توي اين بيابيون سقطش كنم مرتيكه رو...


    ده دقيقه بعد من و زنم و چهار تا دخترام كه از رفقا قهر كرده بوديم ، داشتيم لب جاده به طرف تهرون پياده گز مي كرديم .
    يه آدم لوطي پيدا شد و تا آزادي سوارمون كرد. گفتم خدا رو خوش نمي ياد. تو همين چمن ميدون آزادي سيزده رو بدر مي كنيم .
    زنم زير لب گفت : خاك بر سرت كه هيچ دلخوشي واسم نذاشتي .
    موكت رو پهن كرديم و گاز پيك نيك رو روشن كرديم و بساط چايي كه يه دفعه ديدم سايه يه بيل افتاده رو پيشونيم . سرمو كه بلند كردم ديدم : يا خدا...
    نگهبان سبزپوش بلندقد چمن بپاي ميدون بالاي سرمه .
    زنم قابلمه رو زد زمين و گفت : راه بيفت بي آبرو... ماشين گرفتيم و رفتيم خونه .
    بچه ها وايسادن پاي كارتون . زنم رفت تو آشپزخونه من دوباره خوابم برد. خواب ديدم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 صداي بيد

 

رودخانه با درخت بید گفت :

 

برای چه کسی موهایت را خیس می کنی؟تو که یک درخت بی میوه بیشتر نیستی!

بید گفت:ترکه هایم بی قراری می کنند.وقتی میوه ای نباشد باید به خیالی شاخه هایت را مشغول کنی.باید شاخه های جوان را بگذاری که بازیگوشی کنند.تا رنج رویش بی ثمر را فراموش کنند.ریشه درخاک داشتن بی قراری می اورد.می گویی چه کنم با درد سکون وسکوت؟

پرنده ای که آن سوی رودخانه تصویر بید را در آب نوک می زدگفت:

پرنده بودن چیز خوبی است.اما همه پرنده ها ریشه هایشان در باد است.

بادگفت: امشب صدای گرگی را به اینجا می آورم تا بفهمید که دنیا یی که من دیده ام چقدر ترسناک است.

رودخانه موجی به تنش دادو به بید گفت:

بکش تن لشت را.زوزه ای درکار نیست.این صدای ترسناک سکون هزارساله توست که باد با چربدستی آن را از شاخه هایت می دزدد.

بید گفت: صدای من ترسناک نیست.فقط کمی غمگین است

رودخانه کف به لبانش اورد و با رخوت گفت:

شاخه هایت را بکش درخت نحس !مگر نمی بینی که پوستمچروک می شود!!

بید با حالتی غمگین شاخه هایش را از آب کشید و اشک هایش را برخاک ریخت.

پرنده از خاک خیس خورده کمی گل برداشت و خانه ای آنسوی رودخانه برای بچه هایش ساخت.

شب جوجه هایش از ترس زوزهـۀ گرگی که باد با خوداورده بود برخود لرزیدند.

صبح روز بعد بید مرده بود.ریشه هایش در آب افتاده بودند.ورودخانه شاخه های جوانش را یکی یکی می کند تا از بید جز چوب کهنه سیاهی نماند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مردن به وقت درخت سیب

 

 

 

 

اسب از میدانگاه  یخ کرده شهر به آرامی گذشت.با کشیدن یراقش روی پل ایستاد. یک نفر دیگر سوار گاری شد . و دوباره راه افتاد.بخار آب از روی رودخانه بلند می شد.کفل اسب تقریبا خیس بود.

گاریچی:شب قشنگی برای مردن نیست.هوم؟

گورکن:نه ..به هیچ وجه نیست

گاریچی:تو فکر می کنی باید حتما توی زمین لعنت آبادی ها خاکش کنیم؟هوم؟

گورکن:اگه تیربارون شده باید اونجا خاکش کرد.سیگارداری؟

گاریچی: هوم .

اسب از گورستان شهر گذشت.دو فرسخ دورتر از آخرین آرامگاه گورستان یراقش باز محکم شد. ..هوش..

گاریچی: لامصب خیلی سنگینه...چهارتا سرباز به زور چپوندنش تو گاری..

گورکن:همشون سنگینن..همشون جوونن...مواظب باش ..سنگینه خیلی ..

جسد را کنار قبر نیمه آماده ای برزمین گذاشتند و نوبتی شروع به کندن کردند

گاریچی :تمومه؟ بندازیمش تو چال؟

گورکن:نه معصیت داره اگه تنگ باشه قبرش...هن ..هن..دو کلنگ دیگه بذار بزنم...سگ ها درش میارن..هن ..هن

گاریچی :تمومه؟

گورکن در حالی که از قبر خودش را بالا می کشاند: تمومه..هن..هن..خاک تربت داری؟واسه کنار صورتش.فشار قبرش کمتر میشه...

گاریچی: خاک تریت؟نه..ول کن بندازیمش تو چال بریم عین سگ  بخوابیم.. صبح شد...همش پرید!

گورکن: تو گاریت نهال دیدم.چی ان؟

گاریچی: سیب ..هلو..

گورکن جستی می زند و با  نهال کوچک درختی در دستش بر می گردد.

گورکن:تمام است.بندازیمش تو چال.اینم سنگ قبرش.. هن..هن..

گاریچی: صد کیلو بوده لعنتی..هن..هن..

گورکن: صورتش زیباست.نگاه کن..بیست سالش میشه؟

گاریچی: بندازش دیگه..

جنازه را در زیر نورماه در یک شب زمستانی چال می کنند.

گورکن نهال  کوچکی که از گاری برداشته را همانجا می نشاند. همه چیز تمام است.فقط اسب را باید چندبار روی خاک میت بدوانند.

می دوانند اسب را. و با رضایت قلبی دوباره سوار گاری می شوند و می روند.

پنجاه سال بعد درخت تناوری در آن حوالی سر به فلک کشانده وسیب های سرخش از سنگینی  بر سر عابران می افتد.

رهگذری که برای اولین بار درخت سیبی به آن بزرگی دیده است می گوید:

هوم...شرط می بندم می شود پنجاه نفر را به شاخه های این درخت آویزان کرد..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماهی کوچک کفش یک زندانی

 

 

 

 

 

 

درست یادش نمی آمد که چند چنار را باید بشمارد. شاید سی و دو و یا سی و ششمین چنار بلندی که آنور رودخانه بود. کفش های ساقه بلندش شلپ شلپ می کردند.توی راه چند بار ایستاد و در سکوت شب گوشش را تیز کرد. حتی به این فکر می کرد که ممکن است  وقتی که از رودخانه گذشته است ، ماهی کوچکی پریده باشد توی کفش  هایش.

هشت سال پیش  دریک صبح سرد و در حوالی دقایقی که  هنوزنه صبح بودو نه شب، قطار جنوب  از ایستگاه راه افتاده بود.بخار  از لباس های مردمی که سوار قطار می شدند ، توی راهروها می پیچید.کمتر کسی می دانست که اگر از کوپه های جلویی به اخرین کوپه بروی، می توانی مردی را  که از دو نگهبان خپله همراهش، حتی در حالت نشسته بلند قامت تر به نظر می رسید ،در میان غل و زنجیر ببینی .برای آنکه بفهمی که زندانیان خطرناک را چگونه می بندند،  آن کوپه آخر را  حتما ادم بایدببیند.

خدا می داند که آن زن در کدام ایستگاه بین راهی سوار قطار شد. زمان جنگ کسی زیاد به مقررات قطار سواری توجه نمی کند. برای همین راهروهای قطار مملو از مسافرانی بود که ایستاده چرت می زدند.

این ازدحام آنقدر بود که مسافران حتی به شیشه آخرین کوپه قطار می زدند. یکی از آنها که به کوپه آخر مراجعت کرد، همان زنی  بودکه نمی دانیم در کدامین ایستگاه سوار قطار شده بود سرش راه به شیشه کوپه گذاشت .اگر آن سه نفر جمع و جور می کردند، جای سه نفر دیگر هم می شد.پس بی درنگ در کشویی کوپه را کشید.

زن گفت: می توانم در کوپه شما بشینم؟

سرباز گفت:نه خانم.اینجا کوپه زندانیان است.

ژاندارم اما با شیطنت نگاهی به چهره ساده زن انداخت و گفت: می تونید .اما کرایشو باید به من بدید.

زندانی سرش را بلند کرد و گفت: کرایشو من میدم.آنقدر صدا و هیکل زندانی  مبهوت کننده بود که زن بی توجه به سرباز و ژاندارم نشست.

کسی نمیداند که یکساعت بعد زندانی چطور توانست یرای دقایقی  آن دو نگهبان را راضی کند که بیرون کوپه بایستند و سیگار بکشند.اما صدای غل و زنجیر هنوز در صحبتهای زن و زندانی گهگاهی به گوش می رسید.

زندانی گفت:...و اگر اعدامم نکردند؟

زن گفت: نمی کنند.  حرف مرا باور کن .به همان دلیل که من می دانستم که یک مرد زندانی در این قطار است و من باید کنارش باشم.

زندانی گفت: می دانی که  من چند سال است که هیچ چیز زیبایی ندیده ام؟ از همچو آدمی نباید ترسید؟

زن گفت: من زیبایم؟

زندانی گفت: خیلی!می دانی  زیبایی را فقط زندانی می فهمد و بس و نگاهش را برگرداندتا اگر زن تعجب کرد، او ندیده باشد...و بعد چند دقیقه سکوت.

زندانی گفت : اگر یک روز آزاد بودم ...

زن یک نشانی داد که آخرش به این ختم می شد: آنور رودخانه. بعد از سی و...چناربلند یک راه کوچک است و...

 

 هشت سال گذشت.مرد به سی و دومین چنار رسیده بود. ایستاد. اما آن راه کوچک را که  زن به او گفته یود، را ندید. با خودش گفت: حتما سی و ششمین  چنار است.شانه هایش را بالا انداخت وراه افتاد. چهارچناردیگر را هم شمرد و بعد راهش را کج کرد.راه کوچک را دنبال می  کرد .سی و دو قدم انطرفتر، پایش به سنگی گیر کرد. قبر کوچکی آنجا بود.با خودش گفت: چه چیز عجیبی...

 کبریت را از جیب پالتوی بلندش در اورد.

دوباره با خودش گفت: تو که نمی ترسی؟و کبریت را آتش زد.

آتش کبریت هربار برروی  قبر می افتاد و او هربارنام زن را می دید. غمگین شد و یا به یکباره خستگی را احساس کرد ونشست . سعی کرد چهره زن را در ذهنش روشن تر به یاد اورد .همان چهره که هت سال آن را روی دیوار هر سلولی که رفته بود، نقش زده بود.اگر می نشست حتی می توانست صدای زن را هم در گوشش تداعی کند.

برای همین  مثل کسی که می خواهد ساعت ها آنجا بماند، به ارامی بند کفشهایش را باز کرد و به گوشه ای پرتشان کرد...شالاپ

همرا ه افتادن کفشهای خیسش بر روی زمین ، صدای کوچکی شنید. دوباره کبریت زد.ماهی کوچکی  از کفشش به روی خاک افتاده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ضامن دار نامه

 

 

يكم

يكطرفمان دريا بود و يك طرفمان جنگل. ما هم  عبوس نشسته بوديم و فًًٌَكلمان را باد  به هم مي زد .امواج فوج فوج مي آمدند و بوسه شان به پاي پشمالوي ما نمي رسيد. ناگهان چيزي درخشيد به سان مرواريد درميان امواج. گشادي شاهانه را كنار گذاشتيم و سبيلمان را چرخانديم و راست ايستاديم. به جنگل پشت سرمان نظري افكنديم كه كسي نيايد بي موقع. رخت ها را كنديم. البته تنبانمان را نكنيدم .چرا كه مرد است و تنبانش!

پس به سان پهلوان هاي فرنگي ها شيرجه اي زديم شير افكن كه دريا چونان زني رام اغوش باز كرد. خودمان هم خوشمان آمد.منتها نفس نداشتيم كه گرد جهان را زير آبي برويم. سر برآورديم و ديديم كه در ميانه دريا ايم. دوباره غوص كرديم كه دُر بيابيم. دريا عميق بود. لاجرم يك نفس رفتيم و ساعت جيبي كوچكي را كه برقش ،لختمان كرده بود را چنگ زديم و به مكافاتي بالا آمديم. دو دست ديگر زديم و به ساحل رسيديم. ساعت را باز كرديم . بوالعجب عقبركهايش به عقب برمي گشتند. ترسيديم.ساعت شگفت بود و صدايش مهيب. باد شرطه اي به ناگاه وزيدن گرفت. خاك به چشم مباركمان اوفتاده بود.

چون پلك به هم زديم نه دريا مانده بود نه جنگل. گويي نهنگي عظمي تر از ما جنگل و دريا را بلعيده بود. صداي جماعت را از هرسو مي شنيدم كه صداي خنده  بلند كرده بودند به ما... تنبان به پايمان نبود...

 دويم

به شهري درامده بوديم همراه رفيقي كه سالها پيش از دست رفته بود. شهر خالي از صداي مردان بود .پيشه وران همه زن بودند و خاطرمان شرم داشت از نگاه به سوق.

زني عظيم بر كوشكي نشسته بود  و تور مي بافيد.بي شك زني عظيم بود.كه از نيم فرسخ دورتر عرياني كفلش را در نظاره بوديم.

به يكباره و در ميان سوق صدايي چون ناله از دهان كسي برخاست. دختركي  با شاربي كلفت ،دهانه استر رفيقمان را كشيد.

ما هاج واج مانده بوديم.از عجايب نيم روز سوق. رفيق راهمان را در پيش چشممان عريان كردند و جبه اي  توري به تنش  كردند.مردي بي قضيب مي نمود. اكراه كرديم از ديدن.

مرد را به پيشگاه آن زنك عظيم تور باف مي بردند و من نفهميدم كه به سوي ما نظاره كرد يا نه؟

آنچه مي دييدم عظيم و عجيب بود كه يار ما در آغوش زنك تورباف چون پشم هلاجي شده فنا شد و زنك همچنان در كار بافتن بود و زنان بازار ،تور مي فروختند . دهانه استر محكم كرديم به قصد رفتن. استر به صدا درامد كه:  نوبت به شما رسيده است...

 

سيم.

در خانه اي نشسته بوديم و خسته راه بوديم به گمان. تشنه بوديم و هلاك جرعه اي. به يافت آب برخاستيم و  شمع پي سوز ي را كه جانش به نفس تندي بند بود  و بر رف مي سوخت ، به دست گرفتيم. عجيب اطاقي بود و هيچ در نداشت. گرد اطاق چون اسب عصاري مي گشتيم و دور مي خورد سرمان كه خسته شديم و نشستيم.

تشنه تر شديم. قبضه در زير سر گذاشتيم كه  جان امن سينه شود به خيال شمشيرٍِِ در نيام.

نظاره مان به سقف اوفتاد و چشم به دريچه اي كه بر سقف بالا بود. به يكباره پلكمان از هوش رفت و خايه از تنبان جهيد. دو چشم  را بر بالاي نعش خويش مي ديديم. بي پلك  زدن از دريچه ما را مي نگريستند و ما مدهوش آن دو سپيده كه در شب تارمان فلق كرده بودند. آن دو چشم به صراحت مي خنديدند و ترسمان دو چندان مي شد.

خواستيم كه هوار كنيم كه ديديم  چهاركوك بزرگ بر دهانمان دوخته اند.مدهوش شديم .ساعتي ديگر به  قطراتي كه بر دهانمان مي ريخت ، بيدار شديم.آن دو چشم خيره هنوز بر دريچه بودند و مي گريستند. به قبضه كوك دهانمان را گشوديم و سيراب اشك شديم. بدجوري هواي آنجا ماندن را كرديم...

چهارم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط آستانه  | 

فاطمه ژان دارک نیست ٰ حماسه او زنانه است.

 

 

زن امروز در میان ادعیه و خطابه ها کسی چون خود را نمی یابد. کسی همانند خودش که در زن بودن فقط یک مادر و یا همسر نباشد. استقلال او از کیف پولش شروع می شود و او را از سنت به دنیایی متضاد با باور ها و عادتش پرتاب می کند.

سرگشتگی و نیافتن الگویی که شخصیت و خودانگیختگی او را جلوه دهد و از نازلترین سطح آگاهی سنتی رهایش سازد و در سخاوت مردانه زندگی مدرن خفه اش نکندُکاری است کارستان.

مذهب و البته سنت  به او نام چند الگو را پیشنهاد می کند. فاطمه و زینب و یا مریم مادر مسیح.

روشنفکران مسلمان در خوش ذوق ترین خطابه ها فاطمه فاطمه است را در گوشش زمزمه می کنند. خطابه ای دلکش و رئالیستی از زندگی دختر رسول.که تا جایی که من می دانم شرحی است از هفتاد و چند حدیث پیرامون زندگی فاطمه. و البته دلکش و حماسی.

اما واقعیت اینست که بعد از سی و چند سال فرهنگ نیازمند زن ایرانی  دستش از رسیدن به سطوری که نسخه ای برای  زندگی مدرن او بپیچد درمانده است. اوزندگی روزمره  خود رادر دو پرانتز عفاف و کفاف

می بیند.عفاف برای خاطر جمعی مرد آینده اش. کفاف برای  نیازهای مرد امروزش . و با همین ذهنیت   مادر می شود. فرزند تربیت می کند. خزانه دار شوهر می شود. گاهی مرد خانه است و مسیر کتک را عوض می کند و مردی می شود برای مردش!

گاهی همان زن سنتی می شود و در دایره دینی که " اگر کسی دو روزش با هم یکسان باشد زیانکار است" همه چیزش شبیه مادرش می شود یا مادر شوهرش.

و اغلب دچار زیستی دوگانه. در خانه شوهر سنتی و در خیابان مدرن.با عوارض دو گانه هردو. ریاکاری و پنهان کاری و محافظه کاری. همزیستی با یک تضاد که گرچه قدرت بخش است اما هویتی آلیاژی و با سمه ای به او می بخشد.

درایران فمنیسم چهره نوظهوری است. چهره ای با نمادهای سرکش. قهرمانان زن انقلابهای بزرگ منهای ایران در این جنبش پرستش می شوند. از ژان دارک تا هانا آرنت و سیمون دوبوار. زنانی که جایگاههای مردانه دارند. می توانند الهام بخش تساوی باشند. اما شرایط ظهور اینچنین زنانی در ایران غیر ممکن است. چرا که اصولا انقلابی علیه انقلاب یک حرکت ارتجاعی است.دوم آنکه بستر خشک عدم ترقی و جمود در زمینه آموزش و رسیدن به جایگاههای علمی نیز برای زن ایرانی وجود خارجی ندارد.  ساختار علمی ایران منعی برای زنان قائل نیست. اما چرا بازهم افسانه های ژان دارک برای زن ایرانی رویا ساز است؟

چرا هنوز کتاب جنس دوم سیمون دوبوار کتاب آسمانی است. اصلا چرا زنی که بدون ازدواج چند دهه با فیلسوفی چون سارتر زندگی می کند و ازدواج را رسمیت بخشیدن به سلطه جسمی و روحی مرد می داند اینهمه الگو ساز است. الگویی که در ایران نه سنت را از خشک مغزی تصفیه می کند و نه میل بورژوازی را از تناول زن در صبحانه مصرف گرایی کور می کند. چرا؟

سوال مهم تر اینست که زن خوب کیست؟ عجیب است.معدل نظر سنت  و مدرنیته و شبه مدرنیته و شبه سنت و بودایی و زردشتی و .. همه مفهومی است مردوار از کسی که واقعا زن آفریده شده!

الهه های روم و آنا هیتای پارس و شیوای هندو و ... همه یا قدرتی مردانه دارند یا بدلی به نام جادو ویا فریبی در آستین که هیچکدام برای زنی که به دنبال خوشبختی ساده در دنیای جدید است الگوساز نیست. نه از این ناحیه که قدرت و تاثیر در رویداهای زمانه برایش دلپذیر نباشدٰ بلکه به این دلیل که عزمی مردانه  را می طلبند.قدرتی مردانه. حقوقی مردانه. نفوذی مردانه  و غروری مردانه.

و حالا در این میانه آن تصور از فاطمه و زینب به عنوان زنی که گوشه نشین خانه پدر و شوهر بوده است

و رویش را آفتاب ندیده است ٰ به زور برنامه های شبانه روزی به خورد زنی داده می شوند که در دل از  شباهت ظاهری چهره اش به فلان بازیگر و خواننده قند آب می کند . اینست که فاطمه چون استخوانی در گلوی زن جدید گیر می کند.نه قورتش می دهد چرا که با  سیستم زندگی فارغ از گوشه نشینی او سازگار نیست و  نه می تواند ژسش بدهد زیرا برای  استجابت دعاهای دنیوی و قبول نذر هایی که برای سیاه بخت شدن خواهرشوهرش کرده به او احتیاج دارد!

به واقع کاربرد همچون زنی چیزی بیش از این هم نیست. اما سیمای فاطمه و زینب همین است؟

همین زن مطبخ و زاویه خانه؟ که هرچه در مطبخ بیشتر بماند مقدس تراست . و هرچه  ضعیف تر و شکننده تر و اشک آورتر معصو م تر و هرچه غیر اجتماعی تر مقبول تر.

چند سوال:

فاطمه کیست.اگر امتیاز های محمد وعلی را در قرابت از او بگیریم از او چه می ماند؟ چقدر از این فاطمه می دانیم؟ چرا اینهمه بزرگ است در چشم ما؟کدام کارش  اسطوره اش کرده است؟اگر تقدس را از او بگیریم از او چه می ماند؟اگر در روزگار ما بود چگونه می زیست؟ چگونه انتخاب و مبارزه می کرد و باز زن می ماند؟

اگر واقعا درد ما بزرگ باشد به دنبال سوال از او می گردیم. لااقل قبل از هر واکاوی سعی می کنیم که انصاف به خرج بدهیم و باز اورا و زندگیش را بازبینی کنیم.

۱ دوشیزگی او در یافتن محافل سیاسی است که عمدتا بر خلاف طبقه اجتماعی اوست. او از ژدر به ژرده داری کعبه می رسد و از مادر به تجارت شام و مصر. اما یاران پدر بردگان و طبقه خرد شده ای هستند که تا دیروز بنده وبرده عموها و پسر عموهای پدر  و دایی هایش بوده اند. فاطمه تباری سیاسی دارد. می داند که باید به نیمی از سوالات در باره زن در جامعه جدید پاسخ دهد. جامعه ای که هنوز پنهان از چشم مکه است. جامعه ای که ممکن است ساخته شود و این جامعه نه تنها  ثروت پدر را افزون  نمی کند که ثروت مادر را هم برباد می دهد در راه ساختنش.این قسمت از تاریخ را کسی روایت نکرده است. شاید ذهن مورخان هنوز در چم الگوی عربی است و آوردن لیست مبارزات یک دختر ننگ است. اما مگر می شود که ده سال با پدر در کوران مبارزه باشی و خانه ات خانه تیمی مبارزان باشد و لحظات وحی را بر پدر آسان کنی و خون و عرق را دهان و پیشانی رسول بگیری و یک دهه پنهان عقیده باشی و باز زندگیت فقط بوی مطبخ بدهد وبس! این دوران به خود سازی شبیه تر است یا نان سازی؟

۲ در جا معه ای که معیار زور و زر است ٰ زن  بودن یک انفعال است. که اگر در میانه زر و زور بخواهی نمو و رشد خود را نشان دهی ٰ  خریداران تو یا زرمندانند و یا زور مندان.و الا جلوه گری زن بودنت به شکل دیگر چیزی جز ننگ به بار نخواهد آورد. از این رو فاطمه تکیه بر ضلع دیگری می زند  که قبل از انقلاب محمد نبوده است. علی فقیرترین مبارز است.همسری فاقد زر و محروم از بکارگیری زور. علی هم کف فاطمه است. انتخابی که بر خلاف جامعه عرب است. و جهت این انتخاب ساختن معیار زندگی جدید بعد از انقلاب محمد است. معیاری که قرینه جامعه پیشین است.دختری که قسمتش زنده به گوری بوده است حالا بعد از دو دهه قواعد انسانی مرده را از گور به رستاخیز می رساند. 

اینست که ازدواج عقیدتی علی و فاطمه اساسا ضد اعرابی ترین نوع ازدواج است. ازدواجی نه برای رسیدن به آرامش دنیا و آرامیدن در زیر سقف امنیت و یک تومان را دو تومان کردن و منتظر میراث ماندن ٰ که ساختن کانونی است برای پرورش  استعدادها برای چاره مرگ محتوم انقلاب. آنجا که خلیفه به جای پیامبر خواهد نشست و بی شک  این خلیفه  پرتواتر از لات و هبل است و هزاران بادیگارد و عمله دارد و برای دل ندادن به تزکیه ٰ حتما دستور کشورگشایی خواهد داد و مسلم نو ایمان زنان روم و طلای پارس را از حکمت علی بیشتر دوست خواهد داشت.

اینست که خانه فاطمه حتی در غیاب او کانون آموختن تفکر و یافتن پاسخ  و آکادمی مبارزه با جهل  انقلابیون جدیداست.

۳ شهید گواه است. اما گواهی بر چه چیز؟بر مظلومیت خویش؟ چه سود؟ شهادت اصولا سویه اش به طرف ظلم و ظالم است. شهادت فاطمه تابلوی انحراف انقلاب است.انقلابی که آمده است که انسانی نو  بیافریند و ارزش های جدید بسازد و اینک عرب پولدار ماجرا جو ساخته است.

نهیبی است بر شیخین. ابوبکری که ثروتش را خرج انقلاب می کند و به محض مخالفت علی با خلافتش ٰ حق اجتماعی او و همسرش را سلب می کند. آیا این همان ابوبکر است که ثروت خویش را در راه انقلاب داده بود و از شدت فقر در کوچه های مدینه شیر گوسفندان را می دوشید و مزد می گرفت؟

چه شده است که به خوش باشی  خالد بن ولید را به واسطه گردن کلفتی بر علی که حکمت مدینه است بر می گزیند؟ آیا این انقلاب هم باید متعلق به زور مندان و زرمندان باشد؟ آیا آنهمه جهد و تلاش و مبارزه برای مصداق ها بود؟ در جامعه ای که هنوز شیخ بودن معیار گزینش برتری است ٰ قریشی بودن موجب اپارتاید است و سیف الاسلام ها میداندار شده اندٰٰ بازهم این خانه فاطمه است که مهر باطل شد بر حکومت می زند. مرگ فاطمه پیروان علی را بیدار می کند . مرگی برای یک زن که نه با دنیا که با معیارهای حقیر دنیوی اعراب جنگیده است.

۴ علی محبوب جامعه تشنه ثروت های جدید نیست. اعراب کشور گشاحتی به او کینه کهنه هم روا می دارند.او اکثر پهلوانان قریش را به خاک افکنده است و در جامعه ای عشیره ای این کینه پابرجا خواهد ماند.

از طرفی او بزرگترین اپوزیسون حکومت جدید است.هم خودش که دارای صلاحیت جایگزینی پیامبر است و باید منکوب شود. هم خانواده و خانه اش که بی اعتنا به ثروت و حشمت زمانه جدید کانون تفکر ضد خلیفه محسوب می شوند. اطرافیانش از بردگان آزاد شده پارسی و رومی و حبشی هستند. اندک ثروتش از همسرش است که دختر پیامبر است و یاران علی از آن ارتزاق می کنند.

قضیه فدک بر خلاف آنچه که علما می گویند نه به خاطر تبرک بخشیده شدن توسط پیامبر برای فاطمه مهم است و نه به جهت میوه های بهشتی. فدک باغ کوچکی است که زندگی مستقل مبارزین را تامین می کند. فاطمه در هیات یک مبارز باهوش با طلب فدکی که غصب شده دو حق مدنی را زنده می کند. اولا حق حیات کسانی که به خلیفه نه گفته اند و حقوق اجتماعیشان سلب می شود . دوم محاجه با معیارهای جدیدی که بی سرو صدا جایگزین معیارهای پیامبر می شوند. مساله استقلال کانون مبارزه از حکومت هم  هست  تا کسی که حق را می جوید و باطل را تشخیص می دهد ٰ زر خرید حکومت نشود.

۵ آیا خودسازیٰ قدرت انتخاب ٰ مبارزه برای حفظ ارزش های انسانی ٰ مقاومت مدنی در برابر غاصب ٰ تربیت فرزندان و رشد ضعیفان و سایر چیزهایی که در زندگی فاطمه هست کهنه اند ؟ او هیچ وقت شبیه مردان نشد. او  هم مباحثه حکمت مدینه بود. هم درس علی. اما طریقه مبارزه اش خاص خود او بود. انچه برشمردم هیچ ربطی به اینکه او صاحب چه جایگاهی در بین اسمانیان داشت ..نداشت. او را در زمین خدا  ببینیم. اسمانیان صفات اسمانیش را بهتر می دانند

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:23  توسط آستانه  | 

عقيده به مصداق سنگ كليه

*در خيابانهاي تهران ماركس بر ماكس وبر غلبه مي يابد. اقتصاد بر باور. آدمها شبيه هم مي شوند. سال خلاقيت در رپي ها جنب و جوشي به راه انداخته است.

قرص هاي روانگردان جامعه بسته را روغنكاري مي كنند. صدور انقلاب با ورود برنج هاي پاكستاني متوقف شده است. تهران پر از اعرابي است كه پيشنهادهايي بهشان شده است.يكي با چكمه مي آيد. يكي با چفيه. يكي با كروات.همه مي گويند  اسرائيل مشكل ايران است ونه اعراب.

ايران هفتاد ميليون گرسنه دارد كه وخيم ترين وضع گرسنگانش در دهك هاي بالاست. جايي كه قبلا برج عاج بود  و حالا پاتوق كساني است كه هنوز در شوك اين موضوع هستند كه اينهمه ثروت چگونه به دامانشان رسيد....كساني كه روحشان را در مستراح خانه شان تخيله كرده اند.

 اينهمه گرسنگي طبيعي نيست. درست است كه احمدي ن‍ژاد با چاقوي گاو كشي وزير كار نادانش ،تنبان تفكر ومديريت را جرداده است ، اما اينهمه گدابازي از ناحيه امت مسلمان دور از انتظاراست.

همه  ما دانيم كه اگر احمدي ن‍ژاد فكري به حال تورم نكند، تورم فكري به حال احمدي نژاد خواهد كرد.

يك آدم سياسي زيرك چون باهنر نماد بادهاي شرقي است. او زودتر از همه اين را فهميده است.در اين هفته  راهنماي او دوبار به طرف راست ميانه خورده است و پرزيدنت تنها تر خواهد شد.

در ايران امروز متاسفانه عقيده كاره اي نيست. عقيده يك سنگ كليه است كه در اثر رسوبات ساليان حاصل شده. گاهي مي شود با آن تمارض كرد. مثل  بعضي ازهمين كفن پوشان كه گهگاهي به خاطر مسائل فرهنگي عقيده شان را نشان مي دهند ولي در احوال معيشت خود هميتي به حلال و حرام ندارند. خمس مال سلطانهاي شكر را نوش مي كنند و از خوردن مال يتيم لرزشي به جانشان نمي افتد.

پس اين چه عقيده ايست؟ روشنفكر كه خيلي وقت است از عقيده  تهي شده. چون بيماري كه از سنگ كليه. كاش عقيده به اندازه همان سنگ كليه جلوي آب پاشي روشنفكرنماها را مي گرفت.

ملقمه هاي تبتي و هندو و ذن و تي ام و كريشنا مورتي و دن خوان و...چند نوع ديگر مسخره بازي جاي خلا عقيده را پركرده اند. گاو كه بشوي تن به همشان خواهي داد. پس مغرور نباش!

اما اين چه تي ام بازي است كه يارو اجاره خانه مستاجرش را در يكسال دو و نيم برابر مي كند و باز مي رود  پارك چتگر نفس عميق مي كشد!

اي كشاورز عزيز شمالي كه تصاوير مهرباني خودت و لهجه ات و روستايت و رييس مجلست همه جا را پركرده است ! چه شد كه برنج را سه برابر كردي؟ تو ديگرچرا؟

يك چيزجالب ديگر اينكه از هريك از اهالي كابينه درمورد مشكلات مي پرسند دندان طلا نشان مي دهد و مي خندد. مثلا از احمدي نژاد مي پرسند كه اقاي دكتر وضعيت  حقوق بگيران  درسال جديد؟

پرزيدنت نيش خندي ميزند و ميگويد شما بازي ديشب رئال رو ديدي؟

خبرنگارهم گرم صحبت بارسلون و رئال مي شود. ادم هاي پرت...خبرنگاران پرت...مردم پرت !

باور كنيد يك مطلب جدي نميشود نوشت. باورتان نمي شود از استاد دكتر جواد طباطبايي معروف به شاه داماد)بروزن ميرداماد( بپرسيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:17  توسط آستانه  | 

روز هفتم

برخاستم. طناب در طول اين ساليان پوسيده شده بود. بيچاره طنابم. بيچاره زنجيرهاي زنگ زده بر پاهايم.بيچاره من كه خو كرده ام به طناب و زنجير..

وقتي دستانت را مشت مي كني ، اشاره ات به خويشتن است...حالا به هرسمتي كه پرتابش كني.

من با دستهاي مشت كرده روبروي آينه اي به دنيا آمده ام. اين را قطعي مي دانم.چون عمري دراز جز تصوير مه گرفته اي از خويش ..چيز ديگري نديده ام.

غايت خودخواهي آدمي زانو زدن در برابر تصويري است كه ساخته ذهن توست. من هم در برابر اين تصوير مات زندگي كرده بودم. مردي در طناب. مردي در زنجير. مردي كه طنابش پوسيده مي شود و زنجيرش از هم مي گسلد.

شايد هم آينه شكسته باشد.چه كسي مي داند؟

شش روز اول خلقت طنابها را ساختند. و زنجيرها را دانه به دانه رج زدند. آنگاه انسان آفريده شد. من چگونه از زنجير خود غمگينم؟ حال آنكه هميشه با من بوده است.

من فكر مي كنم كه بدون طناب وزنجير يك زندگي كامل نبوده است. يك آدم ناقص خلق شده. انگار كه دو انگشت دست راستش را بريده باشند. همان دو انگشت كه گاهي با آن علامت پيروزي را اعلام مي كنند.

من روز هفتم به دنيا آمدم.در جلوي آينه. با زنجير و طناب.و مشتي كه گره كرده بودم.نمي دانم كدام دستم برچانه ام بوده است. چون آينه همه چيز را معكوس مي كند. اما اگر دست چپم بوده ، پس اينها را چه كس نوشته؟

حالا با دستي كه بسته نيست و پايي كه خسته نيست بايد به آنور آينه رجوع كنم. شش روز بايد به عقب برگردم. به لحظه اي كه خدا تنها بود.

من و خدا نشسته ايم. او مرا آفريده است. اما كسي هنوز خلق نشده كه خبرش درز كند.چايي شيرين خلقت از كجا آمده است؟صبح آفرينش است.

خدا انسان را مي آفريند. اما بايد منتظر باشد تا روز هفتم. شش روز زنجير و طناب بافته مي شود. و انسان سرنوشت خود را مي بيند.مگسي در تار عنكبوت دنيا. با نجات دهنده اي به شكل عنكبوت و به نام عزراييل.

خدا گريه مي كند. آنقدر كه دريا هاي شور ساخته مي شود.ماهي بزرگي مي آيد و مرا مي خورد. روز هفتم تف ام مي كند بر ساحلي كه پر از باد است. خشك مي شود گلم.

و بعد تو مي آيي.دلم جوانه مي زند. يك آينه بزرگ را بغل كرده اي. روبرويم مي ايستي.باد مي آيد و تورا مي برد. آينه موج مي خورد. خم مي شود. زنجيرها و طناب ها را برگرد خويش در آينه مي بينم.

تو را فراموش مي كنم.اما حالا چه؟

حالا كه آينه نيست و طناب و زنجير نيست و من آنقدر آزادم كه تو را بيابم.

بگذار نيابم.آدمي فراموشكاراست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 3:25  توسط آستانه  |