جهان برای کسی که می اندیشد "کمدی" و برای آنان که احساس می کنند "تراژدی " است.
" هوراس والبول"
بخشی از مقدمه رمان
میدانی که سینه ام چرا مهِ غم می گیرد.چرا اینهمه وزنش در شب بالا می رود.چرا غروب که می شود در سرب داغ افق می نشیند ؟من علتش را فهمیده ام.
هزار دهان گشوده در سینه ام سنگینی می کنند.با دهانی که باید همیشه بسته نگهش دارم.
حروف و کلمات و اصوات تا گلویم هم بالا می آیند.اما من می ترسم که لب از هم باز کنم.
زیرا آن هزار دهان هرکدام خیال می کنند که فرصت گفتن یا فته اند و کار مرا خراب خواهند کرد. هرکدام به لهجه ای لب از هم باز می کنند. و صدای آن هزار دهان در گلویم به هم می رسند.
به هم آمیخته می شوند.خنده /ناله/بغض /ترانه/فریاد /نجوا.دو کلمه حرفِ حساب های سیاسی/یادداشت هایی که صفحه اول روزنامه می زدم/خبرهای صفحه اخر/مصاحبه ها/ته مانده شعرهایی که سانسورشان می کردم/....
صدا ها با هم قاطی می شوند.کارم در می آید.یک صوت نامفهوم می شوند که هر شنونده ای را می ترسانند.آنوقت که کارت در بیاید دیگر کسی نیست که کمکت کند. هو می شوی/.
این دیوانه بازی ها از من ساخته نیست.بگذار دهانم بسته بماند. سینه ام سنگین تر باشد بهتراست.آنوقت می توانم که سینه ام را جلو بدهم و دستانم را جلوی چشمان مردم بگیرم.
میدانی..من همیشه دست هایم را باز می گذارم که خوب ورندازشان کنند.آنها کف دستهایم را خوب می گردند.
می گویند : ولش کنید بره!
ومن تبسم می کنم. انگار تمام دنیا را سرکار گذاشته ام.
آخر کجا عقلشان به این می رسد که مهم نیست چه چیزی در دستان من باشد...مهم خودِ دست های من هستند که کسی متوجهشان نمی شود..
سيزده دربدري
روز سيزده بود .داشتم خواب مي ديديم مدير يه مجله تمام رنگي 90 صفحه يي شدم . ساختمان 9 طبقه يي داشت . آسانسور هم داشت .
رفتم پشت ميزم نشستم . تلفن زنگ خورد گوشي را كه برداشتم يه دفعه ...
ديري ري ري ري ري .
صداي بوق ده تن عباس آقا بود كه توي كوچه 6 متري پيچيد و من يك متر از رختخواب پريدم .
دوروبرمو كه نگاه كردم ديدم زنم با چادر و چارقد چهارتا دخترام رو به صف كرده .
زنم چادرش رو به دندون كشيد و گفت :
عباس آقا تو كوچه اس . طاقت هم نداره تو يه ساعت لفتش بدي .
من كه از ديشب از ترس غرولند زنم با لباس بيرون خوابيده بودم ، كيفم رو برداشتم و گفتم : عينكم ؟
زنم گفت : مرده شور هرچي مرد عينكي رو ببره . لاي كتابته .
آبي به دهنم زدم و كتاب رو زدم زير بغل و اومديم با هم بيرون .
عباس آقا داشت تو آينه دندوناشو مي شمرد. سبيلشو بالا زده بود و دندوناشو به آينه چسبونده بود.
خواستم بگم سلام عباس آقا كه يه دفعه گرومپ ! يه ترقه جلو پام تركيد!
مال سيروس بچه بي تربيت عباس آقا بود. همه به جز زنم زدند زير خنده
. عينكم رو روي دماغم جابه جا كردم و يه فحش دندونگير زيرلب ، به هرچي بچه بي تربيته دادم .
عباس آقا از كاميون پريد پايين و دستي به من داد و دستي به سر بچه اش كشيد و گفت : دكتر اين سيروس معركه است . دوماد خودته ديگه .
دخترام چهارتايي شون سرشون را انداختن پايين .
زنم گفت :
ايشالا.
من سرفه كردم . اين عباس آقا قبلا بهش مي گفتن عباس چاخان . تو محله ما مي نشست . همسايه بوديم ، آدم بي معرفتي نيست ...
منتها تو اين چند ساله كه خودش ماشين دار شده ، وزنش رفته بالا و عقلش اومده پايين .
عباس آقا گفت :
بيا بالا دكتر.
گفتم : نه ، پهلو بچه ها توي باري راحتيم . هوايي هم مي خوريم .
عباس آقا با سيروس نشستند جلو، من و عيال و بچه ها تو باري .
موكت رو پهن كرديم تو كف و نشستيم . اول بايد مي رفتيم دم خونه عباس آقا و زري خانم و دوقلوهاشو بر مي داشتيم . زري خانم زن عباس آقا، آدم خاكي و بي غل و غشيه .
با عيال هم نسبت فاميلي داره . زري خانم تا ما رو ديد مثل شير، از كاميون بالا كشيد.
گفتم : حاج خانم پيش حاج آقا مي نشستيد.
زري خانم گفت : اي برادر... مي خوايم با فاميل بريم سيزده بدر، سيزده بدر كه رو پشت كاميون باشي ، تمام سال سوار روزگاري ...
زنم خنديد و بغلش كرد، با حسرت به پسرهاي دوقلوش نگاه كرد و گفت : ماشاالله .
توي تعارف تكليف بوديم كه كاميون راه افتاد.
به زري خانم گفتم :
مي ريم كرج ?
زري خانم با شادي گفت : آره مي ريم لب رودخونه ... فاطي خانم و آقا موسي الان منتظرن
بيچاره ها.
موسي ?!
اين رو زنم گفت و دهنش باز موند.
من هم دهنم خشك شد.موسي باجناق منه .
اما باجناق كجا بود. از من تنفر داره ، دو سه بار تو مراسم و ميهماني هاي مشترك با هم گلاويز شده بوديم .
منو كه مي بينه انگار قاتل پدرش روبروشه . رگاي سرش مي پره و كف به دهن مياره ، يه بار شكايتم رو كرد و دو روز تعطيل تو بازداشتگاه بودم . گفته بود كه پسرش روي پاي ماهواره بردم . پسرش ممدآقا بچه خوبيه اما درس نمي خونه ، يه كم خنگه ، برعكس دخترش كه تمام حافظ رو از حفظ مي خونه
. مي خواستم به زنم بگم كه من نيستم ، ديدم سيزده بدرشون خراب مي شه طفلكي ها... گفتم : ايشالا عيده ...
زري خانم : خنديد... بلندبلند.
زنم رو به آسمون كرد.
موسي و زن و دخترش وسط خيابون منتظرمون بودن . سه تا سبزه بزرگ هم دستشون . موسي سبزه ها رو گذاشت روي كاپوت كاميون و يه يااللهي گفت و پريد بالا.
انگار متوجه من نشده بود يا شايد عباس آقا چيزي بهش گفته بود. دستشو دراز كرد و زن و دخترشو كشيد بالا.
بعد نفسي كشيد و برگشت .
اما يهو تا منو ديد يه تف بزرگ كه نمي دونم از كي توي دهنش آماده كرده بود از بالا انداخت تو جوب .
من گفتم :
سلام آقا موسي عيدتون مبارك
موسي گفت : زري خانم به زحمت افتاديد. شما چطورين خانم . دخترا شما خوبين ? ماشالا به دوقلوها... و زنش اداماحوال پرسي به سبك موسي رو ادامه داد.
كاميون راه افتاد.
ممد پسر موسي تو خونه مونده بود. بهتر. هم جامون بازتر بود و هم از من چيز بد ياد نمي گرفت كه موسي دهنمو باز سرويس كنه .
داشتم فصل نهم كتاب رو شروع مي كردم كه يه دفعه يه چيزي گفت گرومپ !
كاميون زيگزاگي توي سرازيري ما رو مي كشوند توي دره ...
جيغ و داد و دعا...
در اون همهمه روز قيامتي منم داد مي كشيدم . عباس آقا... عباس آقا...
كاميون ترمز محكمي كرد و من سرم به لبه آهني باري خورد.
همه رو هم افتاديم .
عباس آقا با تيپا سيروس رو انداخت بيرون و بعد خودشم پريد بيرون و دنبالش تو حاشيه جاده راه افتاد.
منم خودمو آويزان كردم و پريدم پايين و مثل برق كمر عباس آقا رو گرفتم . نزديك بود كه زمين بخوره .
عباس آقا هس و هس مي كرد. منم همينطور.
گفتم عباس آقا چي شد يه هويي ?
عباس آقا داد كشيد: تخم سگ منفجرم كرد.
نگاهي انداختم به صورت عباس آقا... نصف سبيلش سوخته بود. دستم شل شد.
گفتم نكنه الان دق دلي بچه بي تربيتشو بريزه رو من .
بعدا دستگيرم شد كه عباس آقا تو عالم لوطي گري خودش بوده كه دلش هواي سيگار مي كنه و از سيروس كبريت مي خواد. سيروس هم صداي نوار رو بلند مي كنه و ترقه كبريتي مي دهد دست عباس آقا و خلاصه گرومپ !
زن عباس آقا تو اين فاصله باز مثل شير اومده بود پايين و سيروس رو شير گير كرده بود و با كتك داشت مي بردش پشت كاميون .
منم عباس آقا رو با خواهش آوردم پاي كاميون و خيز برداشتم كه برم پشت باري كه يه دفعه ديدم روي ركاب صورت به صورت موسي وايسادم .
موسي داد كشيد: برچشم بد لعنت ...
بر آدم منحرف لعنت ... بر بي دين و ايمون لعنت .
نه موسي باز رفته بود روي دنده سرويس كردن دهان باجناق!
پاهام سست شد و افتادم .
عباس آقا حالشو نداشت بياد ناز منو بكشه .
همونطوري دراز كش داد كشيدم :
بابا هر كي كتاب بخونه ... تو روزنامه كار كنه ... منحرفه ،اره جماعت ?
موسي هم از بالا داد مي كشيد:
ولم كنيد توي اين بيابيون سقطش كنم مرتيكه رو...
ده دقيقه بعد من و زنم و چهار تا دخترام كه از رفقا قهر كرده بوديم ، داشتيم لب جاده به طرف تهرون پياده گز مي كرديم .
يه آدم لوطي پيدا شد و تا آزادي سوارمون كرد. گفتم خدا رو خوش نمي ياد. تو همين چمن ميدون آزادي سيزده رو بدر مي كنيم .
زنم زير لب گفت : خاك بر سرت كه هيچ دلخوشي واسم نذاشتي .
موكت رو پهن كرديم و گاز پيك نيك رو روشن كرديم و بساط چايي كه يه دفعه ديدم سايه يه بيل افتاده رو پيشونيم . سرمو كه بلند كردم ديدم : يا خدا...
نگهبان سبزپوش بلندقد چمن بپاي ميدون بالاي سرمه .
زنم قابلمه رو زد زمين و گفت : راه بيفت بي آبرو... ماشين گرفتيم و رفتيم خونه .
بچه ها وايسادن پاي كارتون . زنم رفت تو آشپزخونه من دوباره خوابم برد. خواب ديدم ...
صداي بيد
رودخانه با درخت بید گفت :
برای چه کسی موهایت را خیس می کنی؟تو که یک درخت بی میوه بیشتر نیستی!
بید گفت:ترکه هایم بی قراری می کنند.وقتی میوه ای نباشد باید به خیالی شاخه هایت را مشغول کنی.باید شاخه های جوان را بگذاری که بازیگوشی کنند.تا رنج رویش بی ثمر را فراموش کنند.ریشه درخاک داشتن بی قراری می اورد.می گویی چه کنم با درد سکون وسکوت؟
پرنده ای که آن سوی رودخانه تصویر بید را در آب نوک می زدگفت:
پرنده بودن چیز خوبی است.اما همه پرنده ها ریشه هایشان در باد است.
بادگفت: امشب صدای گرگی را به اینجا می آورم تا بفهمید که دنیا یی که من دیده ام چقدر ترسناک است.
رودخانه موجی به تنش دادو به بید گفت:
بکش تن لشت را.زوزه ای درکار نیست.این صدای ترسناک سکون هزارساله توست که باد با چربدستی آن را از شاخه هایت می دزدد.
بید گفت: صدای من ترسناک نیست.فقط کمی غمگین است
رودخانه کف به لبانش اورد و با رخوت گفت:
شاخه هایت را بکش درخت نحس !مگر نمی بینی که پوستمچروک می شود!!
بید با حالتی غمگین شاخه هایش را از آب کشید و اشک هایش را برخاک ریخت.
پرنده از خاک خیس خورده کمی گل برداشت و خانه ای آنسوی رودخانه برای بچه هایش ساخت.
شب جوجه هایش از ترس زوزهـۀ گرگی که باد با خوداورده بود برخود لرزیدند.
صبح روز بعد بید مرده بود.ریشه هایش در آب افتاده بودند.ورودخانه شاخه های جوانش را یکی یکی می کند تا از بید جز چوب کهنه سیاهی نماند
مردن به وقت درخت سیب
اسب از میدانگاه یخ کرده شهر به آرامی گذشت.با کشیدن یراقش روی پل ایستاد. یک نفر دیگر سوار گاری شد . و دوباره راه افتاد.بخار آب از روی رودخانه بلند می شد.کفل اسب تقریبا خیس بود.
گاریچی:شب قشنگی برای مردن نیست.هوم؟
گورکن:نه ..به هیچ وجه نیست
گاریچی:تو فکر می کنی باید حتما توی زمین لعنت آبادی ها خاکش کنیم؟هوم؟
گورکن:اگه تیربارون شده باید اونجا خاکش کرد.سیگارداری؟
گاریچی: هوم .
اسب از گورستان شهر گذشت.دو فرسخ دورتر از آخرین آرامگاه گورستان یراقش باز محکم شد. ..هوش..
گاریچی: لامصب خیلی سنگینه...چهارتا سرباز به زور چپوندنش تو گاری..
گورکن:همشون سنگینن..همشون جوونن...مواظب باش ..سنگینه خیلی ..
جسد را کنار قبر نیمه آماده ای برزمین گذاشتند و نوبتی شروع به کندن کردند
گاریچی :تمومه؟ بندازیمش تو چال؟
گورکن:نه معصیت داره اگه تنگ باشه قبرش...هن ..هن..دو کلنگ دیگه بذار بزنم...سگ ها درش میارن..هن ..هن
گاریچی :تمومه؟
گورکن در حالی که از قبر خودش را بالا می کشاند: تمومه..هن..هن..خاک تربت داری؟واسه کنار صورتش.فشار قبرش کمتر میشه...
گاریچی: خاک تریت؟نه..ول کن بندازیمش تو چال بریم عین سگ بخوابیم.. صبح شد...همش پرید!
گورکن: تو گاریت نهال دیدم.چی ان؟
گاریچی: سیب ..هلو..
گورکن جستی می زند و با نهال کوچک درختی در دستش بر می گردد.
گورکن:تمام است.بندازیمش تو چال.اینم سنگ قبرش.. هن..هن..
گاریچی: صد کیلو بوده لعنتی..هن..هن..
گورکن: صورتش زیباست.نگاه کن..بیست سالش میشه؟
گاریچی: بندازش دیگه..
جنازه را در زیر نورماه در یک شب زمستانی چال می کنند.
گورکن نهال کوچکی که از گاری برداشته را همانجا می نشاند. همه چیز تمام است.فقط اسب را باید چندبار روی خاک میت بدوانند.
می دوانند اسب را. و با رضایت قلبی دوباره سوار گاری می شوند و می روند.
پنجاه سال بعد درخت تناوری در آن حوالی سر به فلک کشانده وسیب های سرخش از سنگینی بر سر عابران می افتد.
رهگذری که برای اولین بار درخت سیبی به آن بزرگی دیده است می گوید:
هوم...شرط می بندم می شود پنجاه نفر را به شاخه های این درخت آویزان کرد..
ماهی کوچک کفش یک زندانی
درست یادش نمی آمد که چند چنار را باید بشمارد. شاید سی و دو و یا سی و ششمین چنار بلندی که آنور رودخانه بود. کفش های ساقه بلندش شلپ شلپ می کردند.توی راه چند بار ایستاد و در سکوت شب گوشش را تیز کرد. حتی به این فکر می کرد که ممکن است وقتی که از رودخانه گذشته است ، ماهی کوچکی پریده باشد توی کفش هایش.
هشت سال پیش دریک صبح سرد و در حوالی دقایقی که هنوزنه صبح بودو نه شب، قطار جنوب از ایستگاه راه افتاده بود.بخار از لباس های مردمی که سوار قطار می شدند ، توی راهروها می پیچید.کمتر کسی می دانست که اگر از کوپه های جلویی به اخرین کوپه بروی، می توانی مردی را که از دو نگهبان خپله همراهش، حتی در حالت نشسته بلند قامت تر به نظر می رسید ،در میان غل و زنجیر ببینی .برای آنکه بفهمی که زندانیان خطرناک را چگونه می بندند، آن کوپه آخر را حتما ادم بایدببیند.
خدا می داند که آن زن در کدام ایستگاه بین راهی سوار قطار شد. زمان جنگ کسی زیاد به مقررات قطار سواری توجه نمی کند. برای همین راهروهای قطار مملو از مسافرانی بود که ایستاده چرت می زدند.
این ازدحام آنقدر بود که مسافران حتی به شیشه آخرین کوپه قطار می زدند. یکی از آنها که به کوپه آخر مراجعت کرد، همان زنی بودکه نمی دانیم در کدامین ایستگاه سوار قطار شده بود سرش راه به شیشه کوپه گذاشت .اگر آن سه نفر جمع و جور می کردند، جای سه نفر دیگر هم می شد.پس بی درنگ در کشویی کوپه را کشید.
زن گفت: می توانم در کوپه شما بشینم؟
سرباز گفت:نه خانم.اینجا کوپه زندانیان است.
ژاندارم اما با شیطنت نگاهی به چهره ساده زن انداخت و گفت: می تونید .اما کرایشو باید به من بدید.
زندانی سرش را بلند کرد و گفت: کرایشو من میدم.آنقدر صدا و هیکل زندانی مبهوت کننده بود که زن بی توجه به سرباز و ژاندارم نشست.
کسی نمیداند که یکساعت بعد زندانی چطور توانست یرای دقایقی آن دو نگهبان را راضی کند که بیرون کوپه بایستند و سیگار بکشند.اما صدای غل و زنجیر هنوز در صحبتهای زن و زندانی گهگاهی به گوش می رسید.
زندانی گفت:...و اگر اعدامم نکردند؟
زن گفت: نمی کنند. حرف مرا باور کن .به همان دلیل که من می دانستم که یک مرد زندانی در این قطار است و من باید کنارش باشم.
زندانی گفت: می دانی که من چند سال است که هیچ چیز زیبایی ندیده ام؟ از همچو آدمی نباید ترسید؟
زن گفت: من زیبایم؟
زندانی گفت: خیلی!می دانی زیبایی را فقط زندانی می فهمد و بس و نگاهش را برگرداندتا اگر زن تعجب کرد، او ندیده باشد...و بعد چند دقیقه سکوت.
زندانی گفت : اگر یک روز آزاد بودم ...
زن یک نشانی داد که آخرش به این ختم می شد: آنور رودخانه. بعد از سی و...چناربلند یک راه کوچک است و...
هشت سال گذشت.مرد به سی و دومین چنار رسیده بود. ایستاد. اما آن راه کوچک را که زن به او گفته یود، را ندید. با خودش گفت: حتما سی و ششمین چنار است.شانه هایش را بالا انداخت وراه افتاد. چهارچناردیگر را هم شمرد و بعد راهش را کج کرد.راه کوچک را دنبال می کرد .سی و دو قدم انطرفتر، پایش به سنگی گیر کرد. قبر کوچکی آنجا بود.با خودش گفت: چه چیز عجیبی...
کبریت را از جیب پالتوی بلندش در اورد.
دوباره با خودش گفت: تو که نمی ترسی؟و کبریت را آتش زد.
آتش کبریت هربار برروی قبر می افتاد و او هربارنام زن را می دید. غمگین شد و یا به یکباره خستگی را احساس کرد ونشست . سعی کرد چهره زن را در ذهنش روشن تر به یاد اورد .همان چهره که هت سال آن را روی دیوار هر سلولی که رفته بود، نقش زده بود.اگر می نشست حتی می توانست صدای زن را هم در گوشش تداعی کند.
برای همین مثل کسی که می خواهد ساعت ها آنجا بماند، به ارامی بند کفشهایش را باز کرد و به گوشه ای پرتشان کرد...شالاپ
همرا ه افتادن کفشهای خیسش بر روی زمین ، صدای کوچکی شنید. دوباره کبریت زد.ماهی کوچکی از کفشش به روی خاک افتاده بود.
ضامن دار نامه
يكم
يكطرفمان دريا بود و يك طرفمان جنگل. ما هم عبوس نشسته بوديم و فًًٌَكلمان را باد به هم مي زد .امواج فوج فوج مي آمدند و بوسه شان به پاي پشمالوي ما نمي رسيد. ناگهان چيزي درخشيد به سان مرواريد درميان امواج. گشادي شاهانه را كنار گذاشتيم و سبيلمان را چرخانديم و راست ايستاديم. به جنگل پشت سرمان نظري افكنديم كه كسي نيايد بي موقع. رخت ها را كنديم. البته تنبانمان را نكنيدم .چرا كه مرد است و تنبانش!
پس به سان پهلوان هاي فرنگي ها شيرجه اي زديم شير افكن كه دريا چونان زني رام اغوش باز كرد. خودمان هم خوشمان آمد.منتها نفس نداشتيم كه گرد جهان را زير آبي برويم. سر برآورديم و ديديم كه در ميانه دريا ايم. دوباره غوص كرديم كه دُر بيابيم. دريا عميق بود. لاجرم يك نفس رفتيم و ساعت جيبي كوچكي را كه برقش ،لختمان كرده بود را چنگ زديم و به مكافاتي بالا آمديم. دو دست ديگر زديم و به ساحل رسيديم. ساعت را باز كرديم . بوالعجب عقبركهايش به عقب برمي گشتند. ترسيديم.ساعت شگفت بود و صدايش مهيب. باد شرطه اي به ناگاه وزيدن گرفت. خاك به چشم مباركمان اوفتاده بود.
چون پلك به هم زديم نه دريا مانده بود نه جنگل. گويي نهنگي عظمي تر از ما جنگل و دريا را بلعيده بود. صداي جماعت را از هرسو مي شنيدم كه صداي خنده بلند كرده بودند به ما... تنبان به پايمان نبود...
دويم
به شهري درامده بوديم همراه رفيقي كه سالها پيش از دست رفته بود. شهر خالي از صداي مردان بود .پيشه وران همه زن بودند و خاطرمان شرم داشت از نگاه به سوق.
زني عظيم بر كوشكي نشسته بود و تور مي بافيد.بي شك زني عظيم بود.كه از نيم فرسخ دورتر عرياني كفلش را در نظاره بوديم.
به يكباره و در ميان سوق صدايي چون ناله از دهان كسي برخاست. دختركي با شاربي كلفت ،دهانه استر رفيقمان را كشيد.
ما هاج واج مانده بوديم.از عجايب نيم روز سوق. رفيق راهمان را در پيش چشممان عريان كردند و جبه اي توري به تنش كردند.مردي بي قضيب مي نمود. اكراه كرديم از ديدن.
مرد را به پيشگاه آن زنك عظيم تور باف مي بردند و من نفهميدم كه به سوي ما نظاره كرد يا نه؟
آنچه مي دييدم عظيم و عجيب بود كه يار ما در آغوش زنك تورباف چون پشم هلاجي شده فنا شد و زنك همچنان در كار بافتن بود و زنان بازار ،تور مي فروختند . دهانه استر محكم كرديم به قصد رفتن. استر به صدا درامد كه: نوبت به شما رسيده است...
سيم.
در خانه اي نشسته بوديم و خسته راه بوديم به گمان. تشنه بوديم و هلاك جرعه اي. به يافت آب برخاستيم و شمع پي سوز ي را كه جانش به نفس تندي بند بود و بر رف مي سوخت ، به دست گرفتيم. عجيب اطاقي بود و هيچ در نداشت. گرد اطاق چون اسب عصاري مي گشتيم و دور مي خورد سرمان كه خسته شديم و نشستيم.
تشنه تر شديم. قبضه در زير سر گذاشتيم كه جان امن سينه شود به خيال شمشيرٍِِ در نيام.
نظاره مان به سقف اوفتاد و چشم به دريچه اي كه بر سقف بالا بود. به يكباره پلكمان از هوش رفت و خايه از تنبان جهيد. دو چشم را بر بالاي نعش خويش مي ديديم. بي پلك زدن از دريچه ما را مي نگريستند و ما مدهوش آن دو سپيده كه در شب تارمان فلق كرده بودند. آن دو چشم به صراحت مي خنديدند و ترسمان دو چندان مي شد.
خواستيم كه هوار كنيم كه ديديم چهاركوك بزرگ بر دهانمان دوخته اند.مدهوش شديم .ساعتي ديگر به قطراتي كه بر دهانمان مي ريخت ، بيدار شديم.آن دو چشم خيره هنوز بر دريچه بودند و مي گريستند. به قبضه كوك دهانمان را گشوديم و سيراب اشك شديم. بدجوري هواي آنجا ماندن را كرديم...
چهارم....