جلجتا
اين يك احساس است. احساسي كه من به آن هفده نفر كارگر زير آوار مانده سعادت آباد دارم. چه اسمي! سعادت آباد. در لابلاي ديوارهاي هر برجي كه امروز ديدم .. فريادي شنيدم.
كو.دك اگر در خطر افتد مادرش را صدا مي كند. مرد اگر به خطر بيفتد خدا را مادر وار صدا مي زند. راه صليب براي كارگران گشوده است. همچنان كه مسيح صليب خود را بردوش گرفت و به جلجتا رسيد ، آنها هم صليب خود را بردوش مي كشند.
جلجتا در گوشه هاي شهر باداباد از هرگوشه سر برمي آورد. كارگران مادر خود را فراموش نكرده اند. انها خدا را مادر وار صدا مي زنند. يا به شكل پدري كه مادروار بر آنها رحم مي آورد.
اما جلجتا قرباني مي طلبد. فديه مي خواهد. جلجتاها به شكل برج مي رويند. كارگران به شكل مسيح بر چليپا ..بر صليبي كه از لحظه تولد هرلحظه بزرگتر مي شود و آن را به دوش مي كشند و به عادت فراموشش مي كنند ، مصلوب مي شوند. مدفون مي شوند.تا جلجتا بر گرده آنان قد برافرازد.
و ما راه صليب خود را مي رويم. شاكر و ذاكر.
باشد كه پدر مهربان آسمانها فديه قوم غالب را بپذيرد...
