علي
شب پر از سايه هايي است كه تنهايي شان را در گوشه اي چون نان كپك زده نمناكي سق مي زنند. سلام اي شب خاموش كه مي آيي.
اي بستان رازهاي نو رسته. بنشين در كنار اين رود كه سرچشمه اش به هزاران چشم خفه شده در ترس هاي تاريك مي رسد. سلام اي شب خوف . اي بدمست كارآزموده كه يكايك دردها را به چهره دردمندان فواره مي زني.
سلام بر تو اي شب. كسي مي تواند بستان سياه تو را خاكستر كند و به باد دهد و بركوه بپاشد؟كسي مي تواند صداي گرم يك مرد را به آرامي بر رخسار خاره تو باز بدمد؟ آيا كسي هست كه خاطره مرد روشن را ياد آوري كند تااز گور هايي كه در اطراف افق كنده اند، صداي خنده دختران زنده به گور شنيده شود؟
سلام اي شب. ققنوس خيس از خانه بيرون آمد. در محراب بود كه صداي گوركنان را شنيد و صداي دختران زنده به گور. آتشي در گرفت به حلقومش. به كدامين گناه ...اينهمه چشم ...اينهمه اشك ريخته است به شب؟
اي اولين ها بگوييد كه چگونه شب بر سينه شما كشيده شد ؟ چگونه صاحبان تبسم در شمار مردگان درامدند؟ چگونه از شما چيزي نماند جز چشم..از چشم جز اشك..از اشگ جز نمي كه بال من است...
بگذاريد كه پر بگيرم. من ققنوسم!
اينچنين گفته بود مرد. ما آخريان صدايش را مي شنويم. جرات به شكستن شب مي كنيم. زمزمه گرم يك مرد در هوايمان شبنم مي ريزد.
آن مرد وقتي كه باران نمي باريد ..آمد. شبيه ققنوس بود. خيس بود. اما سرش چون شمع آتش گرفت. در روزگاري كه شب جز دودي نبود...
