تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

بازهم 28 آبان

*امروز ۲۸ آبان است.کاش نبود.

دلتنگی های آدمی را که گریه دوا نمی کند.کاش این بارانها که در این دوازده سال بر این بامهای کهن ریخته اند، چیزی را می شستند.بارها تکرار کرده ام در این سالها که من چه گناهی دارم که باید بی تو زندگی کنم؟

یکشنبه بود. هوا گرگ ومیش . تنهایش گذاشتم.روزنامه ای پیدا کردم وروی چمن های بیمارستان رحیمی خرم آباد نماز خواندم.چند روزی بود که برگشته بودم خرم آباد. حالم خوش نبود.

چند روز پیش تلفن زده بودم. آن صدای بزرگ و ساده ، غمگین تر بود.غمگین تر .غمگین تر. غمگین تر.دلتنگ بود و پر ازحرمان. اتوبوس به شمشیر آباد رسید. به اول شهر. سیگارنکشیدم. گفتم رو بوسی داری با کسی که هر بوسه از دستش گرمای بهشت است. رفتم. 

چشمم فقط او را می دید.پدر کت وشلوارش را پوشیده بود.انگار منتظر من باشد. آن قامت رشید در کدام  باغچه تنها برگ ریخته بود.

گفت برویم بیمارستان. خوب نیست که  جان کندنم را ببینند. و خندید. راست می گفت. سعید هنوز کوچک بود. و هیچ جان کندنی را ندیده بود. بعد روی پله ها نشست. گفت کفن کربلا . کفن مکه...همه در طبقه بالا هستند.در کمد. خوب شد . پوسیده می شدند دیگر.

و من چون مرغکی که تیغ برگردنم است فقط خفه و بی صدا ضجه میزدم.می ترسیدم که بلند......

بلند گریستن یعنی اینکه واقعه را قبول کرده ای. شب بود و می پرسید کی صبح..کی صبح...

گفت: من دیده ام کسی را که از مرگ عزیز ش ، خودش را حلق آویز می کند. نانم را که حرام نمی کنی؟

گفتم نه.

گفت: وقتی کربلا رفتم .قفل امام را گرفتم و گفتم : هر وقت که نوبتم شد .پنج سال فرصت بستان از خدا.که بچه هایم درنمانند. راست می گفت. پنج سال پیش به ناگهان به کما رفته بود .

آه چقدر غمگین است یک مرد تمام را در بیمارستانهای تهران به لباس زشت بیمارستان ملحق کنی.با دکترهای کراواتی که غرور یک مرد تمام را نمی فهمند. که نمیدانند که مرض این مرد، غم از دست دادن برادر کوچکترش بوده است.

پنج سال آمد.

در ۲۸ آبان.نماز تمام شد. به سیسی یو رفتم ...جلد. گفتم این گونه های گل انداخته را دکتر ببیند مرخصی پدر.

گفت: خوب نیست. گونه سرخ خوب نیست.

پدر بزرگم را  عمال رضا خان کشته بودند. چهارپسر و یک دختر. آنها شهر را گذاشتند و به بادیه رفتند.پیش فامیلها. با تن زخمی پدر.در زیر سیاه چادری جان داده بود در سی و هفت سالگی.

پدربزرگ که می میرد پسر بزرگ در حفر تونل های سپید دشت کار می کرد. سه برادر و خواهر را بزرگ کرد.

دوباره به شهر برگشتند. یکی یکی. با نام فامیلی دیگر.

پدر اولین پولی که بدست اورد قطعه زمینی خرید در گورستان خضر. گفت این خانه ابدی. و بعد خانه ما را ساخت در خیابان خیام.با آن چنارهای بلند اسطوره ایش.

همیشه در سفر بوده. اسب و گوسفند را به آبادان و کویت می برد. دوبارهم لنجش غرق شده بود و با پول قرض ، دست پرتر می آمد خانه.که کسی نداند که ورشکست شده است.

چه مردی بود. ساعت هشت صبح بود.آب اوردم. آب خورد. کمی هم به صورتش زد. بعد گفت. به این سیدها برس که نشسته اند و از حال رفت. دستم را زیر سرش گرفتم . بیدار شد. گفت یا امیر المومنین.بغلش کردم. داغ بودو پک آخر را زد. بعد پرستار آمد...دکتر امد. کمرم سست شد. غلامرضا صبحانه آورده بود.گفت که سی سی یو مریض بدحال زیاد دارد.گفتم یا ابالفضل بی طاقت. افاقه نکرد.

مرد نفسش در بغل من تمام شده بود...دیگر بغض مگر امان میدهد...

*بعد دوسال درویش شدم. دیوانه ای که هرشب منتظر خوابش بود. هرروز روزه بودم به نیابتش. هرشب تا صبح قران به نیابت از لبش. و هر لحظه به نماز...

بعد از دوسال دیگر مرد شده بودم. مردی که در هر ماجرایی میرفت. بی کلگی اش را می دیدند. گفتند. همه چیزت برباد..برباد..دانشگاه..جوانی و عمرت و...گفتم. من پیش از اینها در ۲۸ آبان ریشه هایم از خاک بیرون افتاد.آه چقدر خوشم می آمد از این فیلم های کمیسر مولدوان.حالا فکرش را که می کنم .چون شبیه او می شد. با آن بارانی بلند و کلاه.

شبیه کسی که اعدامی های بیگناه گمنام را که پهلوی کشته بود، شبانه دفن می کرد و نام ونشانشان را می گرفت تا فردایی دیگر مادری را که پسر گم کرده بود،  لا اقل به مزارپسر برساند.

شبیه کسی بود که شبانه به کوچه های گل سفید خرم آباد می رفت و سرکشی از مردم کم دست می کرد.شبیه همان که خمس مالش را میرفت در نجف به اقای خمینی میداد و در برگشت زندانی سیاسی می شد.

من چرا شبیه او نشدم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:48  توسط آستانه  | 

باختيش اقاي لاريجاني!

وقتي كه بخواهند پشه را با بمب اتم بكشند ، همين مي شود. مجلس براي استيضاح كردان آنقدر نقشه كشيد و حرارت نشان داد  و قيافه گرفت كه ديگر رمقي براي انتقاد از اقاي محصولي ندارد.

راستي چرا اينطور مي شود كه سردار ميلياردي كه يكبار عدم اعتماد مي گيرد ، فرصت را مهيا مي بيند و براي حفظ حكومت مستضعفين پا در كفش وزارت كشور مي كند؟

مگر ايشان حضرت خديجه است كه پولش را مي خواهد خرج دولت اسلامي كند؟ اصلا اين اقاي محترم از كجا آورده؟

هان !ديگر مجال پرسيدن نيست. چرايش اينست كه جناب  لاريجاني و اخوان نو اصولگرايان آنچنان حيثيتي از نظام اسلامي بردند كه صاحب مملكت هم صدايش درآمد.

محمود احمدي نژاد هم در داغي تنور ، سردار ميلياردي را در تنور دولت مستضعفين چسباند.

باري چنين بود برادر لاريجاني. هر هايي،  هويي دارد. و برادر احمدي نژاد نه تنها در جواب هاي شما هو ي كشيد كه با معرفي سردار  محصولي تمام مجلس را هو كرد.!

به قول بعضي ها نفرين كردان گرفتتان پرفسور!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:45  توسط آستانه  | 

در باغ شهادت را آكاردئوني نمودند!

مين هاي* بازمانده از جنگ در غرب  و جنوب كشور ، يك ارتش تا به دندان مسلح اند كه مرد و نامردي سرشان نمي شود.يك ارتش دويست ميليوني كه مامور  باقيات الصالحات  صدام حسين اند ، تا هر پاي محكم و هر قامت استوار را نيش عقربي بزنند.

مناطق جنگي سابق،  روزي خانه و آشيان مردمي بود كه داسشان بر زمين بوسه مي زد و گندمشان را به رنگرزي آفتاب مي بردند. سيل بعثي آمد و خانه خراب شد و صاحب خانه داس گندم را داد و كلاشينكف به شانه انداخت. جنگ هشت ساله به خون جوانان وطن  خاك را برگرداند. اما خانه برنگشت. بايد براين خاك خانه اي ديگر ساخت. جايي كه آبادي  نيست ‏، دل انسان آباد نمي شود.

مردمي كه  براي آباد كردن برگشتند گل استقبالي بر سر راه نديدند. بين ۱۶۰ تا دويست ميليون نفر سرباز مسلح مخفي شده در خاك به استقبالشان رفتند. هر پايه خانه اي كه مي خواست جان  اش را در خاك محكم كند به تيپاي مين بركنده مي شود. هر چوپان كه گوسفندان را رو به آفتاب به صحرا برد‏، به گرگ مين خورد و غروب بازنگشت. هر كودك كه مي خواست مرز كودكي را دوان دوان بگذراند در پله مين گرفتار شد. عزم ملي !پس از گذشت 18 سال پنج استان کشور هنوز آلوده به مين است هنوز!

غيرت دولتمردان جنبيد و مركزي در وزارت دفاع متولد شد كه ريش و قيچي مين زدايي را در دست بگيرد و مطابق استانداردش برنامه مين زدايي را كه چهل سال طول مي كشيد را پنج ساله  تمام كند.

چهارو نيم ميليون هكتار خاك وطني كه به خاطرش جنگيديد در دست مين هاي سردار قادسيه است.

واقعا كه پايان هر كار درست شهادت است. دل و جان و دست و پاهايي دوباره مهيا شدند كه در خون بغلطتند تا خاك آزاد شود.آنها شهادت دادند كه در باغ شهادت باز بازاست... ميدان مين را باغ مخفي شهادت دانستندو براي گل چيدن رفتند.

خاك آزاد مي شد و مردم محروم منطقه ، كم كم آباد مي شدند. هزينه ها هم كم نبود. هزینه تهیه و تولید هر مین و کارگذاری حدودا بین 3 تا 15 دلار است اما هزینه پاکسازی هر مین در کل، معادل 1000 دلار تخمین زده می شود. تجارت بدي هم نيست. خسارت كمي هم نيست !

اما به زندگي آزاد و شرافتمند درخاك آزاد خودت مي ارزد. اما روي ديگر سكه هنوز در هواست.  عليرغم ذهن پاك ونيت سالم و تلاش دولت  بهره كشي  هم مي شود. بد جوري و در بدترين شكلش. مركز مين زدايي   استاندارد تعيين مي كند. شركتها را مجوز مي دهد. پول مي دهد.  اعطاي تجهيزاتي چون جليقه، مين ياب، پوتين و کفش مخصوص پاکسازي تا سقف 40 ميليون تومان از خدمات ويژه‌ اين بخش است. اما به كسي كه جانش را در اين راه مي دهد يك قران نمي دهد!

به رزمنده اي كه در مزرعه انفجار علف، هرز  مين هاي صدام رامي چيند ، متاسفانه ادب نمي كند.

اين مركز چند شركت خصوصي را مطابق استانداردهايش تاسيس كرده است. شركت ها كارگر مي گيرند. كارگران تكه تكه مي شود. تجارت پر سودي است نه؟

بيمه هست. اما ضوابط هم هست. ضوابط يعني اينكه تا اطلاع ثانوي بنياد شهيد ، شهيد جديد نمي پذيرد. اداره بيمه هم مي تواند درش را براي اين عزيزان گل بگيرد.

خيالمان راحت است. به عنوان كارمند مركز مين زدايي يا شركتي كه كارگران را راهي مرز هاي  مرگ مي كند‏، نشسته ايم و سال به سال آمار هكتارها خاك آزاد شده را مي دهيم. به كارمان مباهات مي كنيم. با پولمان دبي و آنتاليا مي رويم و خداييش خير دنيا و آخرت دارد اين مين!

اما اينها كه جانبازي مي كنند ومزد و اجر كارشان را به ترازوي بقالي شركت هاي مين ياب بر حسب آهن پاره هاي  حاوي تتریل، RDX،TNT  و C4  مي سنجند و در كف دستشان مي گذارند،  اينها كه مين يابي مي كنند و لي تخريب چي محسوب نمي شوند، اينها كه معبر مي زنند اما سيد وحاجي نمي شوند، اينها كه بر مين دست و  پا و چشم و جان مي دهند اما شهيد و جانباز نمي شوند...اينها را چه مي ناميد؟

 شما كه كار تان تجارت است.  نام اين تجارت چيست؟

 بنياد شهيد آباد تر باد .كه من روزي را ديدم كه متوليان تجارت به كارگران  شهادت ناسزا گفتند و چون گدايان نواختند. وجدانا اگر اين دست ها و پاهاي بريده نبود ، نام مركز و سازمان و معاونت و وزارت شما چه بود؟چرا كفران نعمت مي فرماييد اهل عمران وآبادني ها؟

 در برنامه چندم توسعه  تن هاي نيم تنه شده را  مي بينيد؟  مواظب باشيد كه در لقمه بعديتان ،  قطره هاي خون يك تخريب چي  نباشد. بد جوري در قيامت آدم را انگشت نما مي كند!

 

*عملکرد مین ها بسیار ظريف است. یک حسگر حضور هدف را احساس می کند و موجب انفجار چاشنی می شود انفجار چاشنی، خرج اصلی مین را که از مواد منفجره قوی درست شده منفجره می کند. حسگرهای مین در انواع مختلفی وجود دارند. برخی به وارد آمدن فشار حساس هستند و برخی دیگر به برداشته شدن فشار حساس هستند انواعی از نوع مغناطیسی هستند که بر حضور فلزات مثلا ماشین های جنگی، تانک، نفربر واکنش نشان می دهند برخی دیگر به کشیده شدن یا بریده شدن سیم متصل به آنها حساس هستند، گروهی با استفاده از لیزر مادون قرمز اجسام متحرک را شناسایی و حس می کنند، برخی از مین ها هم روی زمان معینی تنظیم می گردند و زماندار می باشند. به عبارت دیگر در موعد مقرر خودبه خود منهدم می گردند که اینها را در تاکتیک های مختلف جنگ بهره برداری می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:56  توسط آستانه  |