تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

خواب

۱

بعد مي آيم به دنبالت

تا ستاره هايي كه در اين همه سال شمرده ام

در هر تكان پلك تو تماشا كنم

گيسوان تو سوگوار چه هستند؟...سياه و خام و برباد رفته

چرا دنيا به سرماي آهي سرد نمي شود و جهان از سرگيجه اينهمه مرگ

به گور سياه چاله نمي رود

تو زحمت خيرگي به اين غروب را از چشمانت بگير

من خسته ترينم رفيق من...سايه ام بر كوه افتاده است و تقلايي اگر مي بيني

تعظيم سايه ام به مرگ عزيز است

گيسوان تو سوگوار چه هستند؟

از اين سموم  بر چمنزار ماه هم گذشته است

در سراشيبي هبوط آي آدم!

نقش گژدم گورضحاك را ببين به تماشا

ماه در چاه  است و خورشيد در كار كباب يا كريم هاي خانه پدري است...

بگو چون قصه هاي مادرم تيروكماني به آستانه خانه بياويزند

تا براي بازگشت... اين تن عقيم

مسلح به بازوي هفت پسر باشد

در حجله سينه سرخ ها حتما صبحانه حاضراست

برگ گياه آن كوهپايه كه شهر من در سايه اش به خواب است...

خواب..خواب..خواب

چرا اعدامي ها را پنج صبح به دار مي كشند؟

 آخرين خوابشان به مقياس اين روزها كه در جيب روزگار تلف مي شوند

 كوتاه نيست؟

يادم باشد در روز محشر بپرسم

گيسوان تو سوگوار چه بودند؟

۲

مردي كه روزي بزرگ بود در كودكي كودك بود. او هم چون همه كوچك ها خيال خودش را كرده بود. گفت بايد روزي مرد بزرگي شوم. بعدها كه بزرگ شد به يادش افتاد كه مي خواسته مرد بزرگي ...بزرگي...بزرگي شود.

باور كردنش سخت بود. اما او هيچ وقت در كودكي به اين فكر نكرده بود كه بزرگ يعني چه؟

حالا كه بزرگ شده بود چطور بايد مي فهميد كه بزرگ شده است؟چندبار خودش را قد و وزن كرد.چندان رضايت بخش نبود.كارهاي خطرناكي كه به ذهنش مي رسيد چندان بزرگ  به نظر نمي رسيد. چندبار خواست كه نظرديگران را بپرسد اما فكر كرد كه اين كار اورا كوچك مي كند.روزي فكر بكري به ذهنش رسيد. او دروغ بزرگي گفت...و اين قصه همچنان ادامه دارد.

۳

ديروز كفش كودكي خنديد. خنده اش مثل كفش آدم بزرگها بود. اما كودك همچنان گريه مي كند..

 

 ۴

چرا ژست متمدنانه بگیریم؟ بمب زشت ترست یا کفش؟ من که کیف کردم از تحقیر بوش توسط لنگه کفش جناب خبرنگار. وجدانا بوی کفشش نسیم دلکشی داشت. اما به قول تیتراژ برنامه صالح علا: ...اما کفش دیگری در راهست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 7:23  توسط آستانه  | 

روز عرفه است..يادم باشد

يادم باشد كه روز عرفه است. يادم باشد كه روز عرفه را خدا ساخته است براي نجات . براي نيايش و گريه. براي شناخت. براي شنيدن صداي حسين.براي اهميت يافتن ذكر. براي سفر رفتن  به ناكجاي پردشمن. هان عرفه امسال هم مصادف شد با مرگ عزيزي. مرگ آن خادم اهل بيت و بزرگ قوم. صبح تلفن زدند و گفتند كه حاج خدارحم بيرانوند تمام كرده است.امروز خاكش مي كنند.  فردا تعطيل است. قرار مي گذارم كه بروم خرم آباد براي تسليت. روز عرفه است. روز سبكي است براي مردن. روز سبكي است براي جانهاي گران. براي آخرين پك را در آغوش خدا زدن. روز عرفه است....روز عرفه است....
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:41  توسط آستانه 

سه الهه دولت نهم

مذاهب قديم را به آيين هايشان كمتر مي شناسند. اگر نامي از مذاهب و اديان مانده است ، به خاطر اسطوره و الهه هايي است كه آن مذهب و آيين به جهان معرفي كرده است.

بودا، اهورا مزدا ،شيوا، گانیش ،هانی مان جی ،  کریشنا ،ويشنو،اطلس ، ونوس، ...

اين الهه ها و اسطوره ها در تاريخ مانده اند. اسير غلو و دستخوش بزرگنمايي شده اند. اما هنوز هم به عنوان يادآوران مذاهب عتيق شناخته مي شوند. يعني براي شناخت آن مذاهب ، بايد اين الهه ها و اسطوره ها را بشناسي.

دولت نهم برمذهبي جديد  راه مي رود . براي خود آيين هايي نهاني دارد و تعريفش از فقر و غنا و آزادي و عدالت و تقوي و استقلال كشور و باقي قضايا منحصر به فهم خودش است. به نظر مي رسد براي شناخت آيين و مذهب اين دولت راهي جز شناختن الهه هاو اسطوره هاي *اين مذهب نداريم:

علي كردان: الهه تقوي و راستگويي

رحيم مشايي: الهه خط شكن استكبار ستيزي و مسول مشت محكم معروف

صادق محصولي: الهه مستضعفين عالم و اسطوره فقراي انقلاب ( اصحاب صفه قديم)

الهه هاي ديگري نيز وجود دارند . اما براي شناخت اين مختصات  دولت اسلامي  در قرون و اعصار آينده ، بايد اين سه الهه را از تاريخ  بركشند تا حال مردم اين زمان  فهم شود.

من قصد طعنه و كنايه ندارم. اما منحني اين دولت بر جنازه فقرا مي گذرد . از فقر مستضعفين تغذيه مي كند. بر طبل ضد استكبار جوانان داغ  مي كوبد. اما به شكم تازه به دوران رسيده ها و باند بازان مي ريزد.

تاريخ قضاوت خواهد كرد.

* همين موضوع را كاسيرر در «اسطوره¬ي دولت» بررسي كرده است. او مي¬گويد اسطوره، شخصيت يافتن آرزوهای جمعی¬ست. یعنی وقتی که آرزوهای یک قوم و یک ملت در شخصی تبلور پیدا کند و آن شخص در برابر آن قوم و ملت، تجسم عيني داشته باشد، آنان همه اميدهاشان را در وجود اين شخص مي¬بينند و در اين كه او معجزه¬يي بكند و آنان را از تنگناهايي كه گرفتارش هستند، برهاند. اين رهبر كاريزمايي در زماني ظهور مي كند كه هنجارهاي معمول براي رفع مشكلات اجتماعي، كارآيي خود را از دست داده باشند؛ و مردم، انتظار يك معجزه یا واقعه¬ي خارق¬العاده¬يي را داشته باشند. البته اين موقعيت، زماني پيش مي آيد كه نوعي زمينه¬ی تفكر اسطوره يي هم به اين بحران اجتماعي كمك كند. در شرايط بحران هاي اجتماعي¬ست كه اسطوره¬ها مي¬توانند رواج بيابند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:31  توسط آستانه  | 

تسليتي به خانم شاعر (بيژني)

 

 نمي دانستم كه خانم رويا بيژني در سوگ پدر سوگوارند. اين فصل با تمام برگ هايش زرد است. آسمان كه ابري مي شود همه چيز سربي رنگ مي شود. رخساره شاعر هميشه در سايه روشن ابرو برگ است. حال چه حالي دارد آن رخساره وقتي كه مرگ عزيزترين به فصل بي برگي افزوده شده باشد.

ساكت و آروم نشستي ...دلتو به برگ بستي

توي فكر هيچي نيستي ...روبرو آينه نشستي

صداي پاي تو انگار...صداي پاك اذونه

يه نفر اونور دنيا...واسه دلش مي خونه

اين كه رسم و سرنوشته ...يه نفر اينو نوشته

لباي عاشق دنيا...تشنه ان...تشنه تشنه

كوچه‏‎ْ امروزي ما... پُِِر ياسه ...پُر برگه

روي اون پله بزرگه ...جاي خالي يه مَرده

تو اصلا فكر نمي كردي برا بابا خيلي ديره

اين روزا خيلي كوتاهن ....بابا يه شبي مي ميره...

بعدشم كه ......بماند . باقيش را به خاطر نمي آورم. اين حس من است نسبت به مرگ پدر. به سربي شدن رخساره در آبان و آذر. به لهجه تيغ كش پاييز به ساقه هاي كه دوستشان داري. به صندلي تنهايي كه در باد نورسيده تكان مي خورد...پر از خالي كسي كه قامتش از ابرهاي بهاري براي تو جليل تر بود.

پله خالي كوچه هميشه جاي مردي است كه نبودنش رخنه اي در روح فرزندش مي گذارد.

تا تمام بادهاي سرد فصل هاي زرد ...روح مذاب تو را به كرانه سنگ شدن ببرند.

عصبيت را كنار بگذاريم و مونس غم بشويم. ما شاعريم..متاسفانه. آن سبزينه زنده گويي وهم سبزي بيش نبوده است.....هرچند كه خاك سرد تو را وادار به پذيرفتن مي كند. 

 

آستانه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 13:54  توسط آستانه  | 

دیازپام ده

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

از سه راه آذری گذر
از حدود سروری گذر
از پیاز و جعفری گذر
از شراب خانگی گذر
از سه راه آذری گذر

ز کار و بار و یار و دل بر گذر

 

دود سیگار را بگیر به عرش رو  

فرش زیر پای را فروش ز سر ز همسر گذر

ز مادر گذر زما زما زما در گذر

 

دود سیگار را ببین برو بمیر

زیر پای را ببین زجان گذر

زجان ز خانمان گذر

عر بزن کوبه‌ی سفالی‌ات
بر در بزن گشوده شد چو در ز در گذر

ز کار و بار و یار و حال و فال و دلبر گذر

جسم خود سه راه آذری ببر
برون نیا شمال شهر را بکُش بکَش
به دشت آمپول و ساقیان و در گذر

ز سر ز همسر ز مادر گذر

تیغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
زجان گذر زجان ز خانمان ز جان زجان ز خانمان گذر

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

 

ببین چگونه جان مشوش است عدد بده  

ببین شهید شد برادرت عدد بده

ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر

ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین

 

دلت به انتظار چشمهاست عدد بده 

دلت به انتظار چشمهاست   

ببین جهان چگونه کرده است راست

 

نرو به زیر کار و بار دلبران گران

نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران

خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران

دلت چه شد دلت چه شد

به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

 

چست و چابکی چنین که خشم در دهی
ز جان گذر زجان زخانمان گذر

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

برو ونک به گوشه‌ای نشین و ساز زن   
برو چنان به زیر آواز زن

دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر

دد بشو دد بشو دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر

تیغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران

ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین

 

ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را

ببین چگونه کرده‌اند مد ریای دلق را

ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را

ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را

ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را

 

مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده

زباله شو به گوشه ای غمین هزارساله شو عدد بده

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده

 

رو جهان بیکرانه را سند بزن

روی رود روی رود روی رود روی رود تشنگی‌ات سد بزن

عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده

 

 

چه مانده است در برت فقط ندای ماندولین  

چه مانده است در کفت فقط سرنگ انسولین

انسولین و واسکازین و وازلین و واجبین و جالبین و زاهدین و صاحبین و مومنین

 

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

 

در سه راه آذری کفن شدی  

ای نماد بی‌کسی ز پیچ و تاب این زمانه

چون چلانده‌اند و تو رسن شدی

 

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر.....

*محسن نامجو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 8:45  توسط آستانه  |