خواب
بعد مي آيم به دنبالت
تا ستاره هايي كه در اين همه سال شمرده ام
در هر تكان پلك تو تماشا كنم
گيسوان تو سوگوار چه هستند؟...سياه و خام و برباد رفته
چرا دنيا به سرماي آهي سرد نمي شود و جهان از سرگيجه اينهمه مرگ
به گور سياه چاله نمي رود
تو زحمت خيرگي به اين غروب را از چشمانت بگير
من خسته ترينم رفيق من...سايه ام بر كوه افتاده است و تقلايي اگر مي بيني
تعظيم سايه ام به مرگ عزيز است
گيسوان تو سوگوار چه هستند؟
از اين سموم بر چمنزار ماه هم گذشته است
در سراشيبي هبوط آي آدم!
نقش گژدم گورضحاك را ببين به تماشا
ماه در چاه است و خورشيد در كار كباب يا كريم هاي خانه پدري است...
بگو چون قصه هاي مادرم تيروكماني به آستانه خانه بياويزند
تا براي بازگشت... اين تن عقيم
مسلح به بازوي هفت پسر باشد
در حجله سينه سرخ ها حتما صبحانه حاضراست
برگ گياه آن كوهپايه كه شهر من در سايه اش به خواب است...
خواب..خواب..خواب
چرا اعدامي ها را پنج صبح به دار مي كشند؟
آخرين خوابشان به مقياس اين روزها كه در جيب روزگار تلف مي شوند
كوتاه نيست؟
يادم باشد در روز محشر بپرسم
گيسوان تو سوگوار چه بودند؟
۲
مردي كه روزي بزرگ بود در كودكي كودك بود. او هم چون همه كوچك ها خيال خودش را كرده بود. گفت بايد روزي مرد بزرگي شوم. بعدها كه بزرگ شد به يادش افتاد كه مي خواسته مرد بزرگي ...بزرگي...بزرگي شود.
باور كردنش سخت بود. اما او هيچ وقت در كودكي به اين فكر نكرده بود كه بزرگ يعني چه؟
حالا كه بزرگ شده بود چطور بايد مي فهميد كه بزرگ شده است؟چندبار خودش را قد و وزن كرد.چندان رضايت بخش نبود.كارهاي خطرناكي كه به ذهنش مي رسيد چندان بزرگ به نظر نمي رسيد. چندبار خواست كه نظرديگران را بپرسد اما فكر كرد كه اين كار اورا كوچك مي كند.روزي فكر بكري به ذهنش رسيد. او دروغ بزرگي گفت...و اين قصه همچنان ادامه دارد.
۳
ديروز كفش كودكي خنديد. خنده اش مثل كفش آدم بزرگها بود. اما كودك همچنان گريه مي كند..
۴
چرا ژست متمدنانه بگیریم؟ بمب زشت ترست یا کفش؟ من که کیف کردم از تحقیر بوش توسط لنگه کفش جناب خبرنگار. وجدانا بوی کفشش نسیم دلکشی داشت. اما به قول تیتراژ برنامه صالح علا: ...اما کفش دیگری در راهست...
