روز سيزده بود .داشتم خواب مي ديديم مدير يه مجله تمام رنگي 90 صفحه يي شدم . ساختمان 9 طبقه يي داشت . آسانسور هم داشت .
رفتم پشت ميزم نشستم . تلفن زنگ خورد گوشي را كه برداشتم يه دفعه ...
ديري ري ري ري ري .
صداي بوق ده تن عباس آقا بود كه توي كوچه 6 متري پيچيد و من يك متر از رختخواب پريدم .
دوروبرمو كه نگاه كردم ديدم زنم با چادر و چارقد چهارتا دخترام رو به صف كرده .
زنم چادرش رو به دندون كشيد و گفت :
عباس آقا تو كوچه اس . طاقت هم نداره تو يه ساعت لفتش بدي .
من كه از ديشب از ترس غرولند زنم با لباس بيرون خوابيده بودم ، كيفم رو برداشتم و گفتم : عينكم ؟
زنم گفت : مرده شور هرچي مرد عينكي رو ببره . لاي كتابته .
آبي به دهنم زدم و كتاب رو زدم زير بغل و اومديم با هم بيرون .
عباس آقا داشت تو آينه دندوناشو مي شمرد. سبيلشو بالا زده بود و دندوناشو به آينه چسبونده بود.
خواستم بگم سلام عباس آقا كه يه دفعه گرومپ ! يه ترقه جلو پام تركيد!
مال سيروس بچه بي تربيت عباس آقا بود. همه به جز زنم زدند زير خنده
. عينكم رو روي دماغم جابه جا كردم و يه فحش دندونگير زيرلب ، به هرچي بچه بي تربيته دادم .
عباس آقا از كاميون پريد پايين و دستي به من داد و دستي به سر بچه اش كشيد و گفت : دكتر اين سيروس معركه است . دوماد خودته ديگه .
دخترام چهارتايي شون سرشون را انداختن پايين .
زنم گفت :
ايشالا.
من سرفه كردم . اين عباس آقا قبلا بهش مي گفتن عباس چاخان . تو محله ما مي نشست . همسايه بوديم ، آدم بي معرفتي نيست ...
منتها تو اين چند ساله كه خودش ماشين دار شده ، وزنش رفته بالا و عقلش اومده پايين .
عباس آقا گفت :
بيا بالا دكتر.
گفتم : نه ، پهلو بچه ها توي باري راحتيم . هوايي هم مي خوريم .
عباس آقا با سيروس نشستند جلو، من و عيال و بچه ها تو باري .
موكت رو پهن كرديم تو كف و نشستيم . اول بايد مي رفتيم دم خونه عباس آقا و زري خانم و دوقلوهاشو بر مي داشتيم . زري خانم زن عباس آقا، آدم خاكي و بي غل و غشيه .
با عيال هم نسبت فاميلي داره . زري خانم تا ما رو ديد مثل شير، از كاميون بالا كشيد.
گفتم : حاج خانم پيش حاج آقا مي نشستيد.
زري خانم گفت : اي برادر... مي خوايم با فاميل بريم سيزده بدر، سيزده بدر كه رو پشت كاميون باشي ، تمام سال سوار روزگاري ...
زنم خنديد و بغلش كرد، با حسرت به پسرهاي دوقلوش نگاه كرد و گفت : ماشاالله .
توي تعارف تكليف بوديم كه كاميون راه افتاد.
به زري خانم گفتم :
مي ريم كرج ?
زري خانم با شادي گفت : آره مي ريم لب رودخونه ... فاطي خانم و آقا موسي الان منتظرن
بيچاره ها.
موسي ?!
اين رو زنم گفت و دهنش باز موند.
من هم دهنم خشك شد.موسي باجناق منه .
اما باجناق كجا بود. از من تنفر داره ، دو سه بار تو مراسم و ميهماني هاي مشترك با هم گلاويز شده بوديم .
منو كه مي بينه انگار قاتل پدرش روبروشه . رگاي سرش مي پره و كف به دهن مياره ، يه بار شكايتم رو كرد و دو روز تعطيل تو بازداشتگاه بودم . گفته بود كه پسرش روي پاي ماهواره بردم . پسرش ممدآقا بچه خوبيه اما درس نمي خونه ، يه كم خنگه ، برعكس دخترش كه تمام حافظ رو از حفظ مي خونه
. مي خواستم به زنم بگم كه من نيستم ، ديدم سيزده بدرشون خراب مي شه طفلكي ها... گفتم : ايشالا عيده ...
زري خانم : خنديد... بلندبلند.
زنم رو به آسمون كرد.
موسي و زن و دخترش وسط خيابون منتظرمون بودن . سه تا سبزه بزرگ هم دستشون . موسي سبزه ها رو گذاشت روي كاپوت كاميون و يه يااللهي گفت و پريد بالا.
انگار متوجه من نشده بود يا شايد عباس آقا چيزي بهش گفته بود. دستشو دراز كرد و زن و دخترشو كشيد بالا.
بعد نفسي كشيد و برگشت .
اما يهو تا منو ديد يه تف بزرگ كه نمي دونم از كي توي دهنش آماده كرده بود از بالا انداخت تو جوب .
من گفتم :
سلام آقا موسي عيدتون مبارك
موسي گفت : زري خانم به زحمت افتاديد. شما چطورين خانم . دخترا شما خوبين ? ماشالا به دوقلوها... و زنش اداماحوال پرسي به سبك موسي رو ادامه داد.
كاميون راه افتاد.
ممد پسر موسي تو خونه مونده بود. بهتر. هم جامون بازتر بود و هم از من چيز بد ياد نمي گرفت كه موسي دهنمو باز سرويس كنه .
داشتم فصل نهم كتاب رو شروع مي كردم كه يه دفعه يه چيزي گفت گرومپ !
كاميون زيگزاگي توي سرازيري ما رو مي كشوند توي دره ...
جيغ و داد و دعا...
در اون همهمه روز قيامتي منم داد مي كشيدم . عباس آقا... عباس آقا...
كاميون ترمز محكمي كرد و من سرم به لبه آهني باري خورد.
همه رو هم افتاديم .
عباس آقا با تيپا سيروس رو انداخت بيرون و بعد خودشم پريد بيرون و دنبالش تو حاشيه جاده راه افتاد.
منم خودمو آويزان كردم و پريدم پايين و مثل برق كمر عباس آقا رو گرفتم . نزديك بود كه زمين بخوره .
عباس آقا هس و هس مي كرد. منم همينطور.
گفتم عباس آقا چي شد يه هويي ?
عباس آقا داد كشيد: تخم سگ منفجرم كرد.
نگاهي انداختم به صورت عباس آقا... نصف سبيلش سوخته بود. دستم شل شد.
گفتم نكنه الان دق دلي بچه بي تربيتشو بريزه رو من .
بعدا دستگيرم شد كه عباس آقا تو عالم لوطي گري خودش بوده كه دلش هواي سيگار مي كنه و از سيروس كبريت مي خواد. سيروس هم صداي نوار رو بلند مي كنه و ترقه كبريتي مي دهد دست عباس آقا و خلاصه گرومپ !
زن عباس آقا تو اين فاصله باز مثل شير اومده بود پايين و سيروس رو شير گير كرده بود و با كتك داشت مي بردش پشت كاميون .
منم عباس آقا رو با خواهش آوردم پاي كاميون و خيز برداشتم كه برم پشت باري كه يه دفعه ديدم روي ركاب صورت به صورت موسي وايسادم .
موسي داد كشيد: برچشم بد لعنت ...
بر آدم منحرف لعنت ... بر بي دين و ايمون لعنت .
نه موسي باز رفته بود روي دنده سرويس كردن دهان باجناق!
پاهام سست شد و افتادم .
عباس آقا حالشو نداشت بياد ناز منو بكشه .
همونطوري دراز كش داد كشيدم :
بابا هر كي كتاب بخونه ... تو روزنامه كار كنه ... منحرفه ،اره جماعت ?
موسي هم از بالا داد مي كشيد:
ولم كنيد توي اين بيابيون سقطش كنم مرتيكه رو...
ده دقيقه بعد من و زنم و چهار تا دخترام كه از رفقا قهر كرده بوديم ، داشتيم لب جاده به طرف تهرون پياده گز مي كرديم .
يه آدم لوطي پيدا شد و تا آزادي سوارمون كرد. گفتم خدا رو خوش نمي ياد. تو همين چمن ميدون آزادي سيزده رو بدر مي كنيم .
زنم زير لب گفت : خاك بر سرت كه هيچ دلخوشي واسم نذاشتي .
موكت رو پهن كرديم و گاز پيك نيك رو روشن كرديم و بساط چايي كه يه دفعه ديدم سايه يه بيل افتاده رو پيشونيم . سرمو كه بلند كردم ديدم : يا خدا...
نگهبان سبزپوش بلندقد چمن بپاي ميدون بالاي سرمه .
زنم قابلمه رو زد زمين و گفت : راه بيفت بي آبرو... ماشين گرفتيم و رفتيم خونه .
بچه ها وايسادن پاي كارتون . زنم رفت تو آشپزخونه من دوباره خوابم برد. خواب ديدم ...