تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

مشكلات ساختاري اقاي نخست وير

 

نكته: اينروزها اختلاف دوران نخست وزيري  جناب مهندس ميرحسين  موسوي با رييس جمهور وقت خيلي تو بوق مي شود. 

گرچه در يك نظام جمهوري قاعدتا بايد  تكيه بر حداقل هاي استحقاق فرد براي كسب قدرت و منزلت باشد ، اما عملا نهادهاي نظارتي جمهوري اسلامي حداكثر ها را در نظر مي گيرند.

 مهندس موسوي مشكلي براي ورود در انتخابات ندارد. اينطوري هم كه آمده ، فكر مي كنم با چراغ سيز نظام و احتمالا ياري بعضي نهادها وارد عرصه شده اند.

 نشانه ها گوياي اين واقعيت است كه پديده ديگري براي اين زمان جمهوري اسلامي لازم است. نظام دخالت مستقيم در انتخابات نخواهد كرد. اما زمينه چيني و مسير دادن را توسط بعضي نهادها انجام خواهد داد.

فعلا كه اين مسيردهي ها به نفع ميرحسين است. براي همين گروه مخالف سعي دارد كه اختلاف نخست وزير سابق را با رييس جمهور وقت عمده كند ، تا مسيردهي به سمت احمدي نژاد ميل كند.

جالب اينجاست  كه ميرحسين در جواب اين سوال كه علت اختلاف شما و رييس جمهور وقت چه بوده است ، مي گويد كه علت اختلاف مشكلات ساختاري بود كه در نهايت منجر به حذف نهاد نخست وزيري در ايران شد.

اگر روال  همين است كه با بروز مشكلات ساختاري بين رييس جمهور و رهبري ، احتمالا اينبار ريس جمهوري نيز  حذف مي شود ! خدا بخيركند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:39  توسط آستانه  | 

آمار خودكشي امسال هم...

 

مرگ حق است. سيگار حق است. نوزاد و زمين زراعي حق است.  جنگل هاي از دست رفته حق است. نفت اسخراج شده امروز حق است.تاريخ روزشمار اتمام ذغال سنگ حق است.آمار خودكشي امسال هم...

چه غمگين شدم وقتي كه اين آمار لحظه به لحظه را ديدم. آن ناشناخته ها كه مي روند..مي آيند ...همه در كوزه مي افتند.

                  در قيف  اين جا كليك كنيد تا چرخ دنده هاي دنيا را ببينيد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:3  توسط آستانه  | 

وقتي كه فكر مي كني تمام روزنامه ها را قبلا خوانده اي!

 

چند روز پيش حجت ا الاسلام مجيد انصاري را درجلسه اي ديدم  كه داشت در خصوص  استقبال از ميرحسين موسوي  وترجيحش بر كروبي سخن مي گفت.  از او پرسيدم كه واقعا تشكيلات مجمع روحانيون مبارز راي داد؟ گفت بله . از ۲۲ راي ايشان ۱۸ راي آوردند و شوراي مركزي مجمع به اتفاق ارا حمايت از موسوي را تصويب كرد.

گفتم پس اين اقاي ابطحي چكاره است .كارغير تشكيلاتي مي كند؟

گفت اقاي ابطحي قبل از مجمع روحانيون موضعش را اعلام كرد .اما بله حرف شما درست است. ايشان غير تشكيلاتي برخورد كرده اند.

كاري به اين ندارم كه ابطحي منادي تحزب بوده و حالا زده زير همه چيز.  اندكي كشك در همه اين قول و قرارها هست  كه معمولا در انتخابات به كار مي آيد.

 

اما مسئله اينست كه روزگاري  هواداران براي حرف اين مراجع و تشكل ها ‏، خود را به انتحار مي كشيدند ، و آقايان ككشان نمي گزيده است.

اين وضعيت در راست ها شديدتر است. طرف خودش را و وبلاگش را نارنجك اشك آور مي نامد و مي خواهد دانشجوي همكلاسش را تكه تكه كند  و طرف مقابل هم نمي خواهد جز ملك الموت ياري براي همكلاسش انتخاب كند.

ما داريم چيزي را از دست مي هيم كه سخت مي شود آن را برگرداند.

........و حالا:

 محمد امين عزيز . مخاطب گرامي من.با دانشجويان همكلاست دعوا نكن.

 سنت كم عمق ما معمولا اينچنين بوده است.ما به جاي خواندن كتاب  سرمايه ‏ ماركس ،  لنين پرست مي شويم. به جاي خواندن كتب مطهري و شريعتي ، دعواي آخوند و مكلا راه مي اندازيم.

 ما به جاي پافشاري بر عدالتي كه دوره دوم خرداد كمرنگ بود، لكشر بي امتيازي راه مي اندازيم و اين لكشر را از مزارع كتاب و ازادي بيان مي گذرانيم. كه اگر نتوانستيم  اين لشكر متوقع از عادلان را سير و راضي كنيم ، خرمن ازادي را لاقل كوفته باشيم تا هيچ نشاني از  ديگري نباشد.

تو بايد لنين را بشناسي  تا قدر جامعه را بداني و اهميت اش را. اما براي اينكه يك لنينيست فاشيست نشوي بايد سارتر را هم درك كني و شان هستي يك انسان را.

و اگر واقعا آنقدر بد بين به فرهنگ خودت نيستي بايد مطهري و شريعتي را باهم بخواني.حتي اگر اين دو بزرگوار حرفهاي صنفي هم در مذمت هم گفته باشند. يك صفحه از اين . يك صفحه از آن واگر ارضايت نمي كند ، برو  واصول فكر كردن را درجايي بياموزز وا زمصالح جامعه ات خانه فكري براي هم نسلانت بساز.

به اين موقعيت فكر نكن كه روزنامه ها را انگار قبلا خوانده اي و يا تكراري شده اند. روزگاري از هم سن وسالهاي اكنون  تو ، مي شد ساعتها درس فكري گرفت.  چون مي خواندند و فكر مي كردند. انگيزه  شان براي ظاهر كردن قسمت فهم نشده جهان و هستي بود. نسل تغيير كرد ه است . مي دانم . اما تغييرات به شكل شلخته اي حادث شده اند.

  حالا همه چيز براي نمايش دادن مهم مي شود.اين سنت را تو بايد احيا كني . قدم اول اينست كه بفهمي كه چقدر از دنيا و هستي و خودت و مردات را نمي داني. 

اين پست مدتي تاخير شد .اصلا قول مرد اعتباري ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:43  توسط آستانه  | 

داستان کوتاه …مرخصی سربازی

 

 

سرباز

 

 

پای چپم از دیشب درد می کند.از بس که روی یک پا ایستاده بودم.تقریبا لنگ میزنم. مثل سربازانی که در منطقه خودزنی می کردند و  معاف از رزم می شدند.

اتوبوس لبالب از آدم بود.

بیشتر  سربازان زخم خورده از جنگ بودند. چند نفر کادر هم بینشان بود و اغلب کلاهشان راروی ابرو کشیده بودند.یک خانم چاق مسن هم بود که نفهمیدم احرام بسته یا کفن پوشیده.  زن جوانی کنارش نشسته بود که پشت پلک هایش انگار عرق کرده بود .زیبا بود .اما این اتوبوس  جای خوبی برای دیدن او  نبود.

چندنفری  بین صندلی ها خوابیده بودند و با ناله های اتوبوس در گردنه ها نیم خیز می شدند و دوباره دراز می کشیدند.صبح به شهر می رسم. من تو راهی سوار شدم. بیست کیلومتری اندیمشک .از انجا تا ورودی شهر را سرپا ایستاده بودم.کنار شاگرد راننده . شوفر با معرفتی بود که در بیابان سوارم کرده بود. اما زنک را در آینه دید می زد و زن نمی توانست بخوابد.

انگار رتیلی در پیراهنش باشد. هی جابجا می شد و پیرزن کفن پوش بیدار می شد و شوفر چشمش را از صندلی عقبش برمی گرفت.

من اما چشمم به مسافران پای بوفه است. به آن صورت آنکارد کرده میزون که کلاهش را تا روی چشم ها پایین کشیده  و چانه چهارگوشش روی گردن افتاده بود. در آن تاریکی می دانستم که فقط چانه صادق می تواند از میان اینهمه دست و پا که از اتوبوس خواب آلوده آویزانست ..آنطور در زیر چراغ خواب بالای بوفه بدرخشد.

اگر اینهمه آدم درراهروی اتوبوس ولو نبودند و اگر شب نبود ، میرفتم و یخه اش را می چسبیدم و می گفتم :

بلند شو آشخور. تو هم خودزنی کردی؟

اتوبوس به دروازه شهر من می رسد و من وصادق باید پیاده شویم. خوشحالم که  او هم مرخصی است .

من لنگان از اتوبوس می پرم پایین .تقریبا می افتم روی کیسه سربازی ام . یک بیست تومنی می دهم به شاگرد شوفر.

شوفر قبول نمی کند و می گوید صلوات بفرس سرکار.

برای آخرین بار سرم را در اتوبوس می چرخانم. جای صادق خالی است.

 خداحافظی می کنم . تا جایی که اتوبوس دیده می شود  با چشم دنبالش می کنم. به پیاده رو که میرسم  صدایی شبیه رعد می شنوم

 صدای هواپیماهای عراقی  بلند می شود و دیوار صوتی را در بامداد می شکنند. شهر من  خواب  خواب است.

تا سبزه میدان را پیاده میروم.شهر خاموش و تنهاست. یک هفته مرخصی داده اند. نمی دانم تشویقی چه چیزی بود.شاید مرخصی قبل از عملیات است.

صدای ماشینی می شنوم. برمی گردم و دست بلند می کنم.. قیافه  راننده اش برایم اشناست.سوارم می کند.

 شهر خلوت است. با صدای کلاغ های شلوغی که حتی توی خیابانها نشسته اند. به نزدیکی های محله که که میرسیم می ایستد. می گوید  دیگر بسته است سرکار. بیست تومانی را می سرنانم توی دستش 

.بازویم را می کشد . نگاهش شرمنده و ترسوست

.سرم را بالا می گیرم.

در میان این کپه های خاک ،خانه ما کجاست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 3:11  توسط آستانه  | 

آقاي خبرنگار، كه مين ها را از سر راه مردم كوچه بر مي داري

 

برادر خوبم 

 جناب مصلي نژاد

خبري كه نه به ماديات من اضافه مي كند و نه از غمهاي  شخصي تو كم مي كند، آنقدر شادمانم كرد كه عهد بستم هر وقت زيارتت كنم   به همت ارجمندت تعظيم كنم..

در روز جهاني يا نمي دانم هفته جهاني بدون مين ، مجلس مصوبه اي داشت مبني براينكه كساني كه در جريان خنثي سازي مين ها كشته يا زخمي مي شوند به عنوان شهيد و جانباز مفتخر و ايضا به رسميت شناخته مي شوند.

مي داني كه چه مي گويم.خبر براي خبرنگار براده آهني است كه به آهنربا گلويش مي چسبد.  اگر خبر را روايت نكند ، براده ها خفه اش مي كنند.

يكي از اين براده ها در گلوي من مانده بود . لكن چون نه خبرنگارم و نه دستي بر آتش ، به جنابعالي منتقل كردم. همان قضيه كه  دولت ، پاكسازي ميدانهاي مين را به شركت هاي خصوصي سپرده است و اين شركت ها با استخدام رزمندگان كم بضاعت  و مرز نشين ، جانشان را با مرگ روي سيم خاردار و مين سودا مي كنند و بعد كه فرد مين ياب كشته يا زخمي مي شود، خونش به هدر مي رود  .چون در اسنخدام بخش خصوصي بوده است و با كارگران تنظيف فلان برج سعادت آباد هم  هيچ فرقي ندارند.

ماجرا را آب وتاب نمي دهم كه دخالت خودم را به رخ بكشم. امثال من عامي مهم نيست . مهم اينست كه خبرنگاري كه خبري را از يك عامي مي شنود و بايد حذري بدهد،  شرافت حذر داشتن را داشته باشد.

شما اخبار اين سوداگري با مرگ مرز نشينان  جنوب و غرب را خوب منتقل كرديد. راهي باز شد كه در كمتر از شش ماه مجلس قانوني براي مردمي كه فراموش شده اند ، تصويب نمايد.

اين افتخار مال شماست. با همان كم رويي ذاتي و حجب شهرستانيتان  آن را بپذيريد.

افتخار بزرگي است . لاقل از اين به بعد ،  صاحبكاران طمع كار شركت هاي مين روبي ،كارگران مرز نشين را تلكه نمي كنند.  خبرنگار وظيفه اش هم اينست. اينكه نگذارد مردم عامي را كسی تلكه كند.

جانشان و كارشان ارزش مي يابد.مي داني چه كساني ا مي گويم. نمي خواهم از كيسه ارزش ها خرج كنم. اما مي داني كه در سابقه هركدامشان شصت تا هفتاد ماه رزم در نبرد با صدام هست. بي آنكه سردار و علمدار و برج ساز و فيلمساز شوند.

 ولا اقل مي توانند اگر تا به حال  ادمهاي درجه يك اين نظام نبوده اند، شهيدان  خوش نام و تو بورسي باشند. آنهم در جامعه اي كه يك موي  شهيدان مرده را به هزاران  زندگان شاهد  نمي دهد.

مبارك باد نامت. اقاي خبرنگار.

آقاي خبرنگار، كه به بادكنك هاي رنگي كه چشم خيلي  را در آسمان گرفته بي توجهي و بي سر و صدا و بي جنجال ،  مين ها را از سر راه  مردم كوچه بر مي داري.

اقاي خبرنگار. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:57  توسط آستانه  | 

سيرده دربدري

 

 روز سيزده بود .داشتم خواب مي ديديم مدير يه مجله تمام رنگي 90 صفحه يي شدم . ساختمان 9 طبقه يي داشت . آسانسور هم داشت .

 رفتم پشت ميزم نشستم . تلفن زنگ خورد گوشي را كه برداشتم يه دفعه ...
    ديري ري ري ري ري .
    

صداي بوق ده تن عباس آقا بود كه توي كوچه 6 متري پيچيد و من يك متر از رختخواب پريدم .
    دوروبرمو كه نگاه كردم ديدم زنم با چادر و چارقد چهارتا دخترام رو  به صف كرده .
    زنم چادرش رو به دندون كشيد و گفت :

عباس آقا تو كوچه اس . طاقت هم نداره تو يه ساعت لفتش بدي .
    من كه از ديشب از ترس غرولند زنم با لباس بيرون خوابيده بودم ، كيفم رو برداشتم و گفتم : عينكم ؟   

 زنم گفت : مرده شور هرچي مرد عينكي رو ببره . لاي كتابته .

 آبي به دهنم زدم و كتاب رو زدم زير بغل و اومديم با هم بيرون .

 عباس آقا داشت تو آينه دندوناشو مي شمرد. سبيلشو بالا زده بود و دندوناشو به آينه چسبونده بود.
    خواستم بگم سلام عباس آقا كه يه دفعه گرومپ ! يه ترقه جلو پام تركيد!

 مال سيروس بچه بي تربيت عباس آقا بود. همه به جز زنم زدند زير خنده

. عينكم رو روي دماغم جابه جا كردم و يه فحش دندونگير زيرلب ، به هرچي بچه بي تربيته دادم .
    عباس آقا از كاميون پريد پايين و دستي به من داد و دستي به سر بچه اش كشيد و گفت : دكتر اين سيروس معركه است . دوماد خودته ديگه .

دخترام چهارتايي شون سرشون را انداختن پايين .
    زنم گفت :

 ايشالا.
    من سرفه كردم . اين عباس آقا قبلا بهش مي گفتن عباس چاخان . تو محله ما مي نشست . همسايه بوديم ، آدم بي معرفتي نيست ...

منتها تو اين چند ساله كه خودش ماشين دار شده ، وزنش رفته بالا و عقلش اومده پايين .
    عباس آقا گفت :

بيا بالا دكتر.
    گفتم : نه ، پهلو بچه ها توي باري راحتيم . هوايي هم مي خوريم .
    عباس آقا با سيروس نشستند جلو، من و عيال و بچه ها تو باري .

 موكت رو پهن كرديم تو كف و نشستيم . اول بايد مي رفتيم دم خونه عباس آقا و زري خانم و دوقلوهاشو بر مي داشتيم . زري خانم زن عباس آقا، آدم خاكي و بي غل و غشيه .

با عيال هم نسبت فاميلي داره . زري خانم تا ما رو ديد مثل شير، از كاميون بالا كشيد.

گفتم : حاج خانم پيش حاج آقا مي نشستيد.
    زري خانم گفت : اي برادر... مي خوايم با فاميل بريم سيزده بدر، سيزده بدر كه رو پشت كاميون باشي ، تمام سال سوار روزگاري ...
   

 زنم خنديد و بغلش كرد، با حسرت به پسرهاي دوقلوش نگاه كرد و گفت : ماشاالله .
    توي تعارف تكليف بوديم كه كاميون راه افتاد.

 به زري خانم گفتم :

مي ريم كرج ?
    زري خانم با شادي گفت : آره مي ريم لب رودخونه ... فاطي خانم و آقا موسي الان منتظرن

بيچاره ها.
    موسي ?!
    اين رو زنم گفت و دهنش باز موند.
    من هم دهنم خشك شد.موسي باجناق منه .
    اما باجناق كجا بود. از من تنفر داره ، دو سه بار تو مراسم و ميهماني هاي مشترك با هم گلاويز شده بوديم .

منو كه مي بينه انگار قاتل پدرش روبروشه . رگاي سرش مي پره و كف به دهن مياره ، يه بار شكايتم رو كرد و دو روز تعطيل تو بازداشتگاه بودم . گفته بود كه پسرش روي پاي ماهواره بردم . پسرش ممدآقا بچه خوبيه اما درس نمي خونه ، يه كم خنگه ، برعكس دخترش كه تمام حافظ رو از حفظ مي خونه

. مي خواستم به زنم بگم كه من نيستم ، ديدم سيزده بدرشون خراب مي شه طفلكي ها... گفتم : ايشالا عيده ...

زري خانم : خنديد... بلندبلند.
    زنم رو به آسمون كرد.
    موسي و زن و دخترش وسط خيابون منتظرمون بودن . سه تا سبزه بزرگ هم دستشون . موسي سبزه ها رو گذاشت روي كاپوت كاميون و يه يااللهي گفت و پريد بالا.
    

انگار متوجه من نشده بود يا شايد عباس آقا چيزي بهش گفته بود. دستشو دراز كرد و زن و دخترشو كشيد بالا.

بعد نفسي كشيد و برگشت .
   اما يهو تا منو ديد يه تف بزرگ كه نمي دونم از كي توي دهنش آماده كرده بود از بالا انداخت تو جوب .
    من گفتم :

 سلام آقا موسي عيدتون مبارك
    موسي گفت : زري خانم به زحمت افتاديد. شما چطورين خانم . دخترا شما خوبين ? ماشالا به دوقلوها... و زنش اداماحوال پرسي به سبك موسي رو  ادامه داد.
    كاميون راه افتاد.

ممد پسر موسي تو خونه مونده بود. بهتر. هم جامون بازتر بود و هم از من چيز بد ياد نمي گرفت كه موسي دهنمو باز سرويس كنه .
    داشتم فصل نهم كتاب رو شروع مي كردم كه يه دفعه يه چيزي گفت گرومپ !
    كاميون زيگزاگي توي سرازيري ما رو مي كشوند توي دره ...

جيغ و داد و دعا...
    در اون همهمه روز قيامتي منم داد مي  كشيدم . عباس آقا... عباس آقا...

كاميون ترمز محكمي كرد و من سرم به لبه آهني باري خورد.

 همه رو هم افتاديم .
    عباس آقا با تيپا سيروس رو انداخت بيرون و بعد خودشم پريد بيرون و دنبالش تو حاشيه جاده راه افتاد.
    منم خودمو آويزان كردم و پريدم پايين و مثل برق كمر عباس آقا رو گرفتم . نزديك بود كه زمين بخوره .
    عباس آقا هس و هس مي كرد. منم همينطور.
    گفتم عباس آقا چي شد يه هويي ?
    عباس آقا داد كشيد: تخم سگ منفجرم كرد.
    نگاهي انداختم به صورت عباس آقا... نصف سبيلش سوخته بود. دستم شل شد.

 گفتم نكنه الان دق دلي بچه بي تربيتشو بريزه رو من .
    بعدا دستگيرم شد كه عباس آقا تو عالم لوطي گري خودش بوده كه دلش هواي سيگار مي كنه و از سيروس كبريت مي خواد. سيروس هم صداي نوار رو بلند مي كنه و ترقه كبريتي مي دهد دست عباس آقا و خلاصه گرومپ !
   

 زن عباس آقا تو اين فاصله باز مثل شير اومده بود پايين و سيروس رو شير گير كرده بود و با كتك داشت مي بردش پشت كاميون .
    منم عباس آقا رو با خواهش آوردم پاي كاميون و خيز برداشتم كه برم پشت باري كه يه دفعه ديدم روي ركاب صورت به صورت موسي وايسادم .
    

موسي داد كشيد: برچشم بد لعنت ...
    بر آدم منحرف لعنت ... بر بي دين و ايمون لعنت .

نه موسي باز رفته بود روي دنده  سرويس كردن دهان باجناق!

پاهام سست شد و افتادم .
    عباس آقا حالشو نداشت بياد ناز منو بكشه .
    همونطوري دراز كش داد كشيدم :
    بابا هر كي كتاب بخونه ... تو روزنامه كار كنه ... منحرفه ،اره جماعت ?
    موسي هم از بالا داد مي كشيد:
    ولم كنيد توي اين بيابيون سقطش كنم مرتيكه رو...


    ده دقيقه بعد من و زنم و چهار تا دخترام كه از رفقا قهر كرده بوديم ، داشتيم لب جاده به طرف تهرون پياده گز مي كرديم .
    يه آدم لوطي پيدا شد و تا آزادي سوارمون كرد. گفتم خدا رو خوش نمي ياد. تو همين چمن ميدون آزادي سيزده رو بدر مي كنيم .
    زنم زير لب گفت : خاك بر سرت كه هيچ دلخوشي واسم نذاشتي .
    موكت رو پهن كرديم و گاز پيك نيك رو روشن كرديم و بساط چايي كه يه دفعه ديدم سايه يه بيل افتاده رو پيشونيم . سرمو كه بلند كردم ديدم : يا خدا...
    نگهبان سبزپوش بلندقد چمن بپاي ميدون بالاي سرمه .
    زنم قابلمه رو زد زمين و گفت : راه بيفت بي آبرو... ماشين گرفتيم و رفتيم خونه .
    بچه ها وايسادن پاي كارتون . زنم رفت تو آشپزخونه من دوباره خوابم برد. خواب ديدم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:2  توسط آستانه  |