تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

مکرر از دوسال پیش با تاخیربه یاد معلم شهید

مرد کویری

 علی مزینا نی

تو را می ستایم. بارها در زندگی ام  برخود وقوف پیدا کرده ام که چگونه زیستن ام باید شباهت به چه  کسی داشته باشد. پاسخ ها شبیه رسم و راه تو بودند.هربار بزرگتر به نظرم می امدی. با شکوهتر. رساتر. و مظلوم تر. وهی به تو می رسیدم. بی انکه دست از بازوی تغافل  باز کنم.

سی سال زندگی بر صورت جوانان  حاشیه پیری و فرسودگی می اندازد. سی سال مردگی تو  اما به سه دقیقه نمی کشد. هنوز جسمت گرم است. تنت از آخرین تشنج داغ است . پک آخر تمام نمی شود. و تو نمی میری.

در صفحه تقویم نوشته اند که در گذشته ای.لابد ثقیل است برایشان که تو را شهید بنامند.

اینجا هم پارتی بازی است. دسته بازی است.کاش بجای کراوات و سیگار زر ،عمامه ای به سر داشتی . ریشی که هر بار که آن را بخاری ،جماعت به جای تو در فکر فرو بروند.

کتابهایی که به گلوی کلمات چاقوی ابراهیمی ات را گذاشته ای و به قربانگاه قلم برده ای..تا کتاب تو شوند..امروز متروکه روشنفکران است. فوکولی ها از تو کویر می خواهند ویا  هبوط.

جایی که گیج و منگ ایمان حرف زده ای. جایی که صورت خیس تو قابل رویت است. اما جایی که می خروشی و بانگ برمی اوری. ..جایی که رسوا می کنی و زینبی می شوی و از دروازه شورش می گذری و بر مناره فریاد گلو می درانی..نه .آن لحظه ها را دوست ندارند که ببینند.که نشان دهند.

چون دنیا تخت گاه  صاحبان خنده های ابلهانه ای شده است که ادمیان  در وضعیت بردگی مرتکب می شوند.

تو حسین را درهمه زمانها به ما نشان میدهی و زمانه معاویه ها و نترسیدن از هاویه ها را تا در سینه کش روز عاشورا نپرسیم که اگر من در کربلا بودم حسینی بودم یا یزیدی یا... ابایزیدی گنگی در کنجی پرت.

اگر هر صد سال یک نفر چون تو از زمین بروید.. سرنشین این خاک سترون  هرگز به خواب مرگ نخواهد رفت. خواستم از بی انصافی دوستان و ظلم بی جهتان بنویسم. دیدم که باز مجال ندارم.

صد سال دیگر تو را شاهزاده ای..کینگ و یا لردی معرفی خواهند کرد.که افتخار وطن بوده ای. غافل از انکه تو بر هر شرافتی غیر از برابری..شوریده ای..فردا خواهم گفت.شهید دانایی. امشب..خسته ام..ببخش! 

 

 ۲۹/۳/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:32  توسط آستانه