تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
یک تکان قصه دهنده!!
 

 

امروز سه بار به خودم گفتم :خدایا دنیایمان که اینچنین..آخرتمان را درست کن.

بعد تکان خوردم.من از که طلبکارم که نمی دهد و به چه کسی بدهکارم که نمی توانم پس بدهم.

 می دانم دیالوگ خطابی من به خدا،مونولوگ خودم با خودم بود.بله راضی نیستم از خودم.اما خدا..ملت ..طبیعت و یار.. را جای خودم می گذارم. همه می گذاریم. فکر می کنم که پشیمانم .نباید اینهمه  پیر فکر می شدم.انقدر که بی اهمیتی در رفتارم امده است.ادم مهم..سوژه مهم..کارمهم....هیچ چیز مهم  خیره کننده ای دربرابر آدم قرار نمی گیرد.چه مرگم شده؟منتظر مرگم؟

دیالوگ مرگهای نزدیک همین است.خدایا دنیایمان....واقعا وقتش رسیده؟یعنی من دنیایم را مصرف کرده ام؟می دانم که نباید اینها را بگویم اما به نظر من گاهی دربرابر یاس، بی هیچ دلیلی خلع سلاح می شویم.اگر دلیلش را بدانم که به دنبال علاجشم خواهم بود.اما وقتی دلیلش را نمی دانم چه کنم؟

آیا من به یکی از این هزاران بلای بورژوازی دچار شده ام؟من ایده الیست بی ترمز؟این فحش ها هم

ابتکار این دوره وزمانه است..چه می شود جایش گذاشت؟ اگر به مکتبی و مرامی علاقه به خرج دهی که

کلاهت پس معرکه است.یک چیز دیگر هم می دانم. فریاد بر نیاوردنم به این دلیل است که حریف مقدس است و هر چیز که برایت رنگ تقدس گرفت ، نمی شود با آن جنگید.چون حس خود تخریبی عجیبی گریبانت را خواهد گرفت.

شب آمده است..مردیم از این روز خفه! بروم هواخوری...

+ 19:27 آستانه