

با همان مانتوی سالهای سال
از کنار عید امسال هم گذر می کنی
و کوک دهان گشودهء کفش ات
اخلاق جهان را به سخره می گیرد.
بانوی من!
بر کنارهء این سفرهء بی سین
دل و اندوهان مرا
هفت گره بزن
و در رود بادها
رهایش ساز
تا بگذرد از این سقف
که های های من
در آن دفن میشود
تا پرندگان پرسه های پریشانی
زردزمزمه اش کنند
وکولیان دشت های دور
بی آنکه کف مرا ببینند بدانند
که قلب من
سر بر کفش های پارهء تو
مرده است.
سهم ِتوچشم هاي من
واین زخم
كه از دهان ِدريده ي ِتو باريده بود
حالا هي برگرده ي من مي دود
و صداي پاي قطار هايي را در مي آورد
كه ضجه را به آشويتس مي برند.
اين ريل
كلافه مي شود از صدا
واما با ز
روياي نوعروسان دزديده مي شود
ومن كُت كَت بسته اي را مي بينم
كه هنوز طنين كِل را
به بازو دارد
اگر چه
دهه ها سال از روياي هر عروسي دور بوده
است.
چه بوي سوختني بالا گرفته
در خط ِاين جناغ وُ گرماي آن ريل
اما تنها تو بد نام گشته اي آشويتس!
و گرنه
من در لحظه هايي به سنگيني ِ دمادم
دربارش ِ كوره از آسمان ِنفتي ِبغداد
سوي دو چشمم را
گم كرده ام
و اين هيچ ِ پر بركت را
تا تازه تر بماند وُبدانند
زير باران ِ گريه مي گيرم.
چه بد آوردني است آشويتس!
وگر نه
اين همه ناو ِاز كوره در رفته
در كور سوي اين خليج
که تو را
در انگشت ِكوچك ِخود هم نمي كنند!
وچه بد آورده ايم بد
كنار ِكلماتي كه اين روز ها
زير پوست تزريق مي شوند.
*آشویتس :یکی از کوره های آدم سوزی نازی ها