
از انحناي مبهم يك هيچ
بر لب كلمه اي افتادم
رازي بود لبِ عريان قاچو در كمرگاه ناله
لب بر خيسناكي كلمه بود و سر افتاده برگرده يك جمله
صوت صداي تو هفت سين است
سوت قطار است
حس بازگشتن به مغز است
به نيم كره خاطره ها
جايي ميان دو سلول
نه نيست
گفتگو آغاز مي شود يا نه؟
اول تو حرف بزن كه ديده اي مرا در حال افتادن از هيچ
تو شكل كدام هوايي ؟
تنفس تو چند هجايي است؟
تو لال مادرزادكدام بوسه بي صدايي؟
سوت قطار را چه خوب تقليد مي كني
واگن چندم از اشك لبالب است؟
لب شو
بخند
اين اشك به شوق ديدار نيست؟
كم مانده است كه خال تو با سياهي روزگار برابر شود
بخند
سال نكو تر از شب اول قبراست
من از نوك خنجر نباريده ام
زلفي به خون تو آغشته ديده ام