تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من... - خداحافظ رفقا
...

خداحافظ رفقا

کشور من شبیه اون مادریه که می‌بینه اونیفرم پسرش یه دگمه کم داره، با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه.
                                                                              *  مائتی ویسنی‌یک/تینوش نظم‌جو/نقل از×

 

امروز به این فکر می کردم که باید به کسانی که داستایوسکی را در گولاک زندانی کردند و چند بار اورا تا پای اعدام بردند تعظیم کرد؟ یک روح حساس در برابر ضریات قوز می کند و به حجمش اضافه می شود . دنیایی در درون خود می سازد که با دنیای واقعی گرچه ارتباط دارد ، اما کاملا اصالت فردیش را حفظ می کند.

داستایوسکی روح مردم معترض روس است. اما ادبیات مغرب را نیز در خود دارد. اگر اثارش را بخوانی هم نگاه مردم گریز و فردی را در می یابی و هم مردم گرایی را. من نمی دانم چقدر قوز کرده ام. چون ضربات و تحقیر را بارها تجربه کرده ام. اما به نفسم اینقدر رو نداده ام که تجربه شخصی ام را به همه سرایت بدهم که دنیا یعنی این . خرد یعنی آن و عشق اینست .این به روحیه ادمی برمی گردد.

دوستانی نصیحتم می کنند که خود را برای این و آن به زحمت نینداز. آیا همه اش رودربایستی است. فکر نمی کنم. هشت ساله بودم که قبل از خواب دعاهایی با مداد نوشته بودم که بیششترش از آن خود سازی رنج مردمان بود. مثلا دعا می کردم که مجتبی پسر باباطلا فلج نباشد و من که قویترم باشم.

آن دعاها کمی اثر داشته و من به دردهایی مبتلا شده ام .تحصیلم ناتمام شد. در اوج ورزش قهرمانی از کوه افتادم. بعد همه ارزو ها به طرف انزوا رفت. شعر و داستان. روزنامه نگاری. کاری که از یک اردک لنگ بربیاید.چند روزی است که سنم از آنچه در کودکی فکر می کردم که نقطه پایان است گذشته است. از روزنامه اعتماد تلفن کردند و مدیر مسول تبریک گفت تولدم را. گفتم که سنت خوبی است . اما واقعا من هنوز روزنامه نگارم؟

روزها می گذرند. تعمدی در چاپ کتاب ندارم. آن روزها که هوسش بود چاپ نکردم. حالا که فقط به تاریخ آثار نگاه می کنم و گاهی هم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام؟چه حالی داشته ام.

اینکه خود را در مقام یک نویسنده ببینی خوب نیست. چند روز پیش به نزد آشنایی رفتم برای رفع حاجت آشنایی دیگر. شبش به برخورد خوب این آشنای بزرگوار فکر کردم. در این دنیا که تفکرات ژنده ، موجب رفتار توهین آمیز دوستان نزدیک است ،و ماتریالیزم و اصالت سود همه رفتار اصیلی که در ذهنت بوده  را رقت بار و خنک می کند ، بازهم احترام به شخص تو شادی آور است.

اما امروز که داستانی نوشته ام به خود می گویم ، آیا یک نویسنده باید برای رفع حاجت آشناها به دوستان کرنش کند؟ اینست که سعی می کنم که خود را نویسنده یا روزنامه نگار و از این قبیل ندانم. چون نمی توانم جلوی رودربایستی های روزمره را بگیرم. تازگی ها شک کرده بودم . همیشه این معیار را به دوستان توصیه می کردم که کار خوب را به خاطر اینکه خوبست انجام دهیم نه به خاطر اینکه خوب به نظر برسیم.

شک کردم که نکند بخاطر اینکه خوب به نظر برسم ، زحمت به گردن می اندازم. که بهبه و چه چه شوم؟

کو؟ من وقتی ازم تعریف می کنند واقعا دچار رفتار بچه گانه ای می شوم. خوبست که جز حرف نیش دار نمی شنوم. اگر کسی در حقم یک نخود مرحمت کند ، یک خروار جایش می گذارم. اما این چه رفتاری است؟ کم کم دارم دوستان را طرد می کنم. این ماه ، ماه طرد و ترک است. من به اشتیاق به دوستان می رسم و به عادت جواب می شنوم. بعد هم رفیق شفیقی می رسد و می گوید دمت گرم . اما انتظار نداشته باش که به کیفیت و خلوص خودت با تو رفتار شود.

راست می گوید؟  نمی دانم. دنیای بی دوست سخت است . ولی رفاقت با دوستانی که نوعی تحمیل را در جواب سلامشان می بینی سخت ترست.

فکر بکری به سرم زده است. می خواهم نویسندگی را هم به عادات ترک شده اضافه کنم.

.....................................................................................................................

امشب صدای عزیز محمدی منش را از رادیو شنیدم.گزارش مفصلی از زندگیش.ازرادیویی که همین غروب خریده ام.داشتم در ذوق و شوق رادیو ی جدید موج می چرخاندم که به  معلم کپری لرستان که چند هزار متل و داستان و زبانزد را از دست نخورده ترین مردم غریب کوهها جمع اوری کرده است، رسیدم.ثوابش برسد به یگانه دوستی که اسباب خوشحالی عزیز را فراهم کرد. راستی او چرا جهانی نشد. زحمتش که چند برابر نمونه های مشابه بود. شاید چون بار فانتزی ندارد زندگیش. همه اش سختی و مبارزه با وضع و شرایط است.

مردم واقعا چیز فانتزی را بیشتر دوست دارند. چیزی که بار مسولیتی به دوششان نیندازد یا عذاب وجدانی نتراشد.

بگذریم. تشنه نوشتنم. اما تا اطلاع ثانوی دکمه این کت نویسندگی را همینجا می دوزم. می دانم که اطلاع ثانوی احتمالا قیامت است. 

میخواهم کار جدیدی یاد بگیرم. احتمالا یک کار فنی که اینهمه خیال تراشی لازم نداشته باشد و دوستانی که نداند من بلدم بنویسم.

 

عرفان از جایی اغاز می شود که تو چیزهایی را که وابسته ات می کنند را از دست بدهی. من رفقایی داشتم و باید برای عارف شدن به خود و جهانم آن ها را کنار بزنم. ناز این بالش خواب را می کشم که خیالی و نگرانی برایم نمی سازد.

با همه دوستان هم الوداع. سخت نگیرید . رمانتیکش هم نکنید . وقتی تمام مفاهیم مسخ شده اند ، من ناچارم که برای روح سرسختم لا اقل سکوت کنم.

 

...........................................

 

مردی بود که هیچ وقت نمیتوانست چیزهایی را که شروع کرده بود، تمام کند. فهمید که این جوری کاری پیش نمیرود. بنابراین یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت:
«تصمیمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع میکنم...»

استفانو بنّی - ترجمه ی رضا قیصریه | کافه ی زیر دریا

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:31  توسط آستانه  |