تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
زندگي در غياب امام

اين دوسه روز در سالگشت رجعت امام درگير بودم.تجربه هركسي پيرامون هر واقعه اي منحصر به فرداست.تجربه شخصي شايد هيچوقت از پنجره واژه راهي به سمت نظاره خوانندگان باز نكند.اما تجربه جمعي مي تواند قسمتي از واقعيت تاريخ را برملا كند.

خيلي ها گرم مزاجي انقلاب را به پاي امام مي نويسند.  اين گرمي را در همه انقلابها مي توان ديد. قاعده اي وجود دارد كه شتاب انقلابي را به رسميت مي شناسد.آن را طبيعي و اجتناب ناپذير مي داند. اما گرمي مزاج انقلاب ايران خطايي است كه قابل اغماض در چشم روشنفكران نبوده است.

مي دانم كه ژاژ خواهي از من خواهد شد. اما شرمنده نيستم كه افتخار كنم به امام و انقلاب ايران.

انقلابي كه تمام خواسته هاي تاريخي  ملت را از دروازه خود گذراند. خواسته هايي كه گاهي متضاد هم بودند.

از راديكاليسم سياسي  چپ تا ليبراليسم  اقتصادي راست. وامام اينهمه را در استقلال و ازادي و در نظامي جمهوري و با شاخص هاي  معرفتي اسلام دسته بندي كرد.

رفع استضاف ارمان امام بود. و امروز در هركجا كه فقر فرهنگي .منزلتي . اقتصادي وسياسي وجود دارد .بايد شك كرد كه ارمان آن در تضاد با ارمان امام بوده است.حتي اگر مقدس ترين افراد بخواهند كه به مقدس ترين روشها فقرآزادي.فقر اقتصادي.فقر عدالت و فقر نظريه را توجيه كنند.

من ادم همين حوالي ام. ساعت 7 صبح روز چهاردهم خرداد كه مي خواستم بروم و امتحان درسي ام را يدهم . نمي دانستم كه در بازگشت به خانه بايددوران خود و عقايد صادقانه به مقتداي فكرم را سپري شده بدانم. 

آن روز بغض كه پدر از فرط گريستن بيمارشد  و گلويش گرفته بود براي كسي ديگر حتما روز دلگيري نبوده است. من چهارسوي اسمان را نگاه مي كردم كه حضرت قائم عنقريب از راه خواهد رسيد. اما نرسيد. تا دوسال ديگر همچنان در بهت بودم.  در مسجد محل شايع شده بود كه جانشين امام . روحش در سراسر كشور به گردش مي ايد. و معجز دارد. من هم در خيابانها پاس مي دادم كه كسي شعاري برعليه رهبري بعد از امام ننويسد. اما خميره من دستخوش تغيير شده بود. خميره خيلي هاي ديگر هم دستخوش تغيير شد.

 رفقا چند دسته شدند. يك گروه به ساختار قدرت اضافه شدندو چرب وشيرين را چشيدند. گروه ديگر زده شدند. و در خلاف راهي كه امده بودند به راه افتادند. ضد مذهب شدند. تجاهر به فسق مي كردند و برتمام  روزهايي كه زندگي متعبدانه اي داشتند .تاسف خورند. من وكساني ديگر در بهتي كه هرلحظه عميق تر  ميشد فروتر مي رفتيم. يادم مي ايد كتاب خودسازي انقلابي شريعتي دوباره سر زبانها افتاد.يكي از دوستان مي گفت كه بايد طوري زندگي كنيم و عقايدمان انگونه محكم و منعطف باشد توامن.كه انگار در زمانه امام زمان زندگي مي كنيم. به گونه اي كه عقيده در غياب قائد فلج نشود. اين زندگي دوم  كه بعد از امام شروع شد . خيلي تلخ بود. خيلي زحمت داشت . وخيلي بي پناه بود.به خانه برگشتم . به مسجد محل كه پدر سهمي در ساختنش داشت. برسينه ام زدند كه كه كسي كه سروش بخواندو دفتر تحكيمي شده باشد جايي در مسجد ندارد. من آنجا ده سال مكبر بودم...مفسران تفكر امام كساني شدند كه برمزار شريعتي بزرگ تف مي انداختند. همان كساني كه روزي نمي توانستند يك نانوايي را درقم اداره كنند. همان كسان كه زيلوي زير پاي اقا مصطفي را اب مي كشيدند كه نجس است خميني و تبارش. حالا از قم تا كانادا در زير حوزه نفوذشان تنفس مي كرد.از طرفي  همه انها كه زندگي كوپني دوران جنگ را در كنار ما  از سر گذرانده بودند به خوردن نان حرام داري مجوز مصلحت روي اوردند. برجها سر به فلك كشيدند.طاعون مادي گرايي در فراق عدالت به  زندگي ايراني اضافه شد.هركه پولش بيش .عشق و حال و رفاه و ازاديش بيشتر. قدرت به راحتي تبديل به فرصت ثروتمند شدن  مي شد و ميشود.  سايه برجها بر خانه هاي محقر مي افتاد و آفتاب  و آسمان را از مردم فقير دريغ مي كرد. يادم هست كه مرحوم نوربخش در دانشگاه چمران در سال 71 اولين شوك را برذهنم وارد كرد. او گفت كه قطار توسعه خواهد امدو لاجرم كساني در زير چرخهايش كساني له خواهند شد. اما آن كساني كه راهي جز سوارشدن بر قطار يا له شدن  در زير چرخ آن . نداشتند  بعدا به اين فكر فرو رفتند كه ايا اين قطار مقصد وسرانجامش دور شدن از سر زمين انديشه و عقيده امام نبود؟آيا  جز اين بود.چرا  هروز دورتر از او مي شويم؟ چرا خميني گرايي را روشنفكران لميده  ما كه در كوپه اي دنج در قطار ي كه به نا كجا اباد مي رود.با پسرفت وارتجاع  مرادف مي دانند؟و چرا حكومتيان مي ترسند كه واژه آزادي كه ارمان امام بود را حتي به زبان بياورند.پس انقلاب براي چه امر ضروري اتفاق افتاد؟

 

انسان طراز مكتب كه نبايد جيره خوار اضافه كار سر برج خود شود . تفكر انقلابي كه نماينده رانت خواران ريز و درشت نيست. هويت اسلام كه النصر بالخدعه و رعب را مردود مي داند .انسان حر كه خدايش ازاد افريده است كه نمي بايست براي گفتن حق.  از گردن كلفتها تكدي ازادي كندچرا اسلام ابوسفياني جايگزين  فكر ناب مهربان و جامع محمدي شود. در غياب ازادي. هر قلدري خواهد توانست كه لخت در خيابان ظا هر شود و خودرا مقدس بداندو كسي جرات دهان بازكردن نخواهد داشت.  آنتي تز   زر سالاري كه نبايد  خرافه  پرستان مخوف باشند كه از جوان قران خوان پاك .ادمي عصبي و تلقين پذير بسازند كه براي هم دانشگاهيش آرزوي اعدام انقلابي كند . و خوش خدمتي به صاحبان نوكيسه قدرت را مرادف با شمشير زدن در ركاب حضرت حجت بداند. اين تنها نيست. موريانه فكر عبدالكريم سروش هست كه عقيده داشتن به ارمان را عين تعصب و خشونت مزاج مي داندو جاده صاف كن اغيار بر اي اقايي برمردمي بي عقيده .خرافه گرا و منتظر نجات از سوي جرج بوش يا امام زمان  ميشود.

امام براي من كسي است كه در وجودش عقيده وازادي به تناسب و. تعقد مي رسند. و كسي  از تنهايي خود به جان نمي ايد.

 حضور مرد خدا براي تربيت جامعه اي كه بنا دارد نمونه اي از مردمان ميانه ميدان باشد .ضروري است. ودر غياب او ست كه  كرامت انسان از فرهنگ جغرافياي سرزمينش خط مي خورد. همه در انكار روح خدا باشند. مهم نيست. محمد و علي يا به قول شما ماركس و گاندي در هزاره ها مرده اند. آنها فكر بوده اند. محمد فكر بوده است كه هزاروچهارصد سال راه تاريخ را پيموده است. حال هركه بي انديشه به سراغ انها برود چه دشنامشان دهد و چه مدحشان را بگويد.شريك در بزرگي انسانيتشان نخواهد بود.خميني نيز يك مرد خدايي است . كه دشنام و مدح براو بي تاثيراست. مهم اينست كه ارمان رفع استضاف او هنوز بهترين ارمانهاست.

 

+ 17:52 آستانه