تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

                                        داستان برج

 

هر بار كه چفت در را باز مي كنند باريكه نور مي افتد روي ديوار. و عنكبوت روي تارش جابجا مي شودو مي رود كنج اطاق و زنبور كوچك دوباره تقلا مي كند. وقتي مرا آورند هشت نفر ديگر هم توي اطاق ولو شده  بودندكاش مي شد كه به ديوار تكيه بزنم و پاهايم را رها كنم روي موزائيكها سرد. در آهني اطاق با سر و صداباز مي شود. انگار كسي را اينجا زياد نگه نمي دارند. تازه مثل زندان هم ميله ندارد.

_ شما چهار نفر هم...بيرون

دستهايشان را به هم چفت كرده اند. چهارنفرشان با هم بلند مي شوند. من هم بلند مي شوم. مامور با دست روي سينه ام مي زند و مي گويد:

تو كجا مي آي و در را مي بندد...

دوباره تكيه مي دهم به ديوار. زنبور ديگر تقلايي نمي كند چون صداي بالش را نمي شنوم.

پدر مي گفت آدمها وقتي مي ميرند روحشان به شكل زنبور مي شود و از دماغشان پر مي گيرد.

از اينكه با روح كسي توي اين اطاق تاريك تنها شده ام مي ترسم. آن شب هم كه به چشمان پدر نگاه كردم خيلي ترسيدم. تمام صورتش را خون گرفته بود. از گوش ها و دماغش خون بيرون مي زد و باران بر دهان نيم بازش مي باريد. پيكر بلند و تنومندش افتاده بود كنار در برج و از آسفالت خيس خيابان بخار بلند مي شد.

شايد اگر باران نمي باريد من زنبور بزرگي را مي ديدم كه از دماغ پدر پر مي گيرد. شايد هم دير رسيده بودم. صداي در بيدارم مي كند. سايه هيكلي بزرگ رويم مي افتد:

_اسمت چيه پسر؟

صداي مادر را مي شنوم كه با دستپاچگي مي گويد:

- لال ه  جناب سروان. اسمش علي اصغره.

_لاله يا ديوونه؟ و پس گردنم را مي كشد و بلندم مي كند.

-         لالي ها؟

-         مي دوني بر هم زدن نظم دادگستري چه قدر جرم داره كره خر؟!

صورتم را چند بار مي كوبد به در آهني.

مادر شيون مي كند.

- جناب سروان پسر حاج آقا كه رضايت داده؟!

جناب سروان گردن مرا رها مي كند و شلوارش را بالا مي كشد و كاغذي را كه مادرم بهش داده را نگاه مي كند.

مادرم مي نشيند و خون دهنم را با چادرش پاك مي كند.

جناب سروان نفسي تازه مي كند و بدون اينكه ما را نگاه كند مي گويد:

- خوب انسانن ديگه. شرف و آبرو دارن.

بعد مي آيد گوش مرا مي كشد و در گوشم مي گويد:

- مي دوني پول اون چهار تا دندون كه ازش شكستي اندازه خون باباته.

مادر مرا در پناه سينه اش مي گيرد.

جناب سروان در حاليكه دور مي شود مي گويد:

ته راهرو دستشويه ... ببرش نكبتو تا دادگستري رو به گند نكشيده. دهاتي ها...

مادر صورتم را مي شويد. مي گويد:

- علي اصغر تموم شد ديگه . روي اين صندلي ها بشين تا من كارام تمام بشه.

و مي رود. توي يكي از اطاق ها.

****

صبح كه آمديم دادگستري غلغله بود. اما حالا جز چند سرباز كه جلوي در دارند با هم گپ مي زنند و شوخي مي كنند كسي نيست. دنبال زنبوري مي گردم كه توي سالن وزوز مي كند. شايد صداي مهتابي راهرو باشد.

مادر از اطاق بيرون مي آيد. به من نگاهي مي كند و با عجله مي رود توي اطاق ديگري. بعد به همان اطاق برمي گردد.

روي صندلي ها دراز مي كشم.

آن شب هم روي صندلي ها دراز كشيده بودم توي نگهباني برج .

پدر گفته بود:

- من يكسر مي رم تا خونه و زود برمي گردم.

راديوي پدر را گذاشته بودم روي سينه ام و موجش را مي چرخاندم.يكدفعه در شيشه اي برج باز شد.

آقا سامان بود. پسر حاج آقا.كت چرمي را كه من  خيلي دوستش داشتم پوشيده بود.

- چطوري علي اصغر پس بابا كو؟

بعد خودكارش را از جيبش درآورد و گفت بنويس:

نوشتم بابا به خانه رفته است.

خودكار را از من گرفت و زد زير خنده:

-         آخ جان. پس به خانه رفته...است.خوبه خوبه ..بهتر كه نمانده است.

 بعد دهنش را به گوشم نزديك مي كند و مي گويد:

-      علي اصغر! ببين من يه مهمون دارم. خارجكيه.مي فهمي كه ... تا حالا خارجي ديدي؟ نديدي... ما بالا كارداريم.مي ريم بالا. اگه بابات اومد يا باباي من زنگ زد چي مي گي؟ هيچي نمي گي... آفرين علي اصغر!

بعد رفت دم در و با يك خانم خوشكل خارجي برگشت. مات شده بودم. خانمه از تمام نوعروسهايي كه مي آمدند پيش مادر رخت عروسي بدوزند زيباتر بود. او هم كت چرمي پوشيده بود. از جلويم كه رد مي شد بوي عطرش توي دماغم پيچيد.

از كت هردوشان آب مي چكيد.

آقا سامان كه متوجه چشماي من شده بود خنديد و گفت:

- خانم! يه سلام خارجي بهش بكن تا اين علي اصغر بفهمه دنيا دست كيه؟

خانم خارجي چشماشو داد بالا و گفت: سلام پسر!

آقا سامان كه از زور خنده خم شده بود بريده بريده گفت:

-  بابا لال ه... بيا بريم. جواب سلامت با من

دم آسانسور كه رسيدند پسر حاج آقا برگشت و به كتش اشاره كرد و داد كشيد:

-         اين كتو فردا بهت مي دم. امشب كه مي بيني بارونه.

اقا سامان كه رفت بالا . من دوباره مشغول راديو شدم.

چند دقيقه بعد پدر آمد. ردپاهاي خيس را كه ديد هراسان شد. شانه ام را گرفت و تكان داد.

-  كسي رفت بالا علي اصغر؟

اي كاش پدر سواد داشت.

با انگشت نشان دادم  دو نفر بودند.

پدر شانه مرا رها كرد و دويد طرف راه پله. خيالم راحت بود. اگر پدر هم خودش اينجا بود به آقا سامان راه مي داد.

****

يك ربع طول كشيد تا سر و كله پدر دوباره پيدايش شد.نمي دانم چرا دستش روي گونه چپش بود و انگار رمق راه رفتن نداشت. صورتش سرخ بود. مثل موقع هايي كه مي آمد خانه و مادر هنوز مشتري خياطي داشت و او خجالت مي كشيد. بعد بدون اينكه به جيبش نگاه كند. سيگاري بيرون كشيد و با هيتر برقي روشن اش كرد. در آسانسور هم باز شد و پسر حاج آقا با خانم خارجكي بيرون آمدند. رنگ هردوشان پريده بود. انگار عجله داشتند. چون هردوشان به در شيشه اي خوردند. پدر به آنها نگاه نمي كرد. سرش را پايين انداخته بود و سيگارش را مي تكاند. چند لحظه بعد صداي آقا سامان آمد:

- مرتيكه بيا در و باز كن.

پدر سيگارش را روي زمين انداخت ولگدش كرد و ازدر بيرون زد.

بعد صداي ترمز ماشين آمد. سه بار پشت سرم.

در ششه اي را كه باز كردم . ديدم پدر افتاده روي زمين. انگار چيزي توي گلويش گير كرده باشد. خرخر مي كرد. بالاي سرش كه رسيدم ديگر صدايي نمي آمد. جز صداي باران...

 

*****

با صداي همهمه از روي صندلي بلند مي شوم. مادر از اتاق بيرون مي زند. دايي جعفر و حاج آقا هم.

بعد آقاي فرهادي و دوتا مأمور چكمه پوش.

دست آقاي فرهادي را دستنبد كرده اند به دست يكي از مأمورين.

با خودم فكر مي كنم آقاي فرهادي راننده شركت حاجي را چرا چفت كرده اند.

مادر صدايم مي كند:

- علي اصغر بيا امضاء كن بريم خونه.

مي روم توي اطاق.

دستم را توي جوهر مي كنند و مي گذارند پائين يك صفحه ي بزرگ سبزرنگ.

حاجي دستي به سرم مي كشد. و چشمك مي زند به فرهادي. دو روز ديگه هم ايشالا شما رو مرخص مي كنن آقاي فرهادي. فرهادي هم نيشش باز مي شود و مي گويد:

- ممنوم حاجي. خدا ما رو بي شما نكنه.

بعد همگي با هم راه مي افتيم.

فرهادي را سوار يك ميني بوس مي كنند.

-         حاجي ما رو تعارف مي كنند كه سوار ماشين خودش بشويم.

دايي جعفر فوراً سوار مي شود. مي نشيند بغل دست حاجي در صندلي جلو.اما مادر خجالت مي كشد. دايي جعفر سرش را به مادر تكان مي دهد كه يعني حاج آقا را معطل نكن.

مادر دست مرا مي كشد و هر دو سوار مي شويم.

حاج آقا در حالي كه ماشين را روشن مي كند مي پرسد:

- خونه قبلي هستين؟

دايي جعفر از روي خوش خدمتي جواب مي دهد:

با اجازه بردمشون پيش خودم.

 حاجي تو آينه ما دررا نگاه مي كند. من چادر مادر را زير چانه اش جمع مي كنم.

حاج آقا دوباره مي پرسد:

- حالا كجا؟

مادر مي گويد:

-         محله ي تپه كوچيك.

 

 

*****

 توي راه دايي جعفر كل زندگي خودش و ما را براي حاجي قصه مي كند.

 مادر هم سعي مي كند اشك مرا با چادرش پاك كند. تپه كوچيك درست پشت برج حاجي است. و همه كساني كه روي اين تپه كوچك خانه ساخته اند هم خُِِلق دايي جعفر اند. وقتي ماشين مي ايستد من خودم را زود بيرون مي اندازم. و از ماشين دور مي شوم. مادر و دايي جعفر تو ماشين با هم چند دقيقه اي صحبت مي كنند.

وقتي پياده مي شوند دايي جعفر دست حاجي را مي بوسد. مادرم هم خم مي شود. وقتي مي خواهد دست حاجي را ببوسد . چشمش به من مي خورد و زود راست مي شود.

 حاجي يك كاغذ مي دهد دست مادرم. طوري كه من بشنوم با صداي بلند مي گويد:

- فردا صبح زود بريد بانك... گم نكنيد يه وقت اين كاغذ چك رو.

بعد مي رود سوار ماشينش مي شود. اما دوباره پياده مي شود.

يك كت چرمي توي دستش است. به مادر مي دهد و مي گويد:

- برا علي اصغر.

و بعد گاز ماشين را مي گيرد و مي رود.

دايي جعفر با حسرت به كت چرمي كه روي دست مادر افتاده نگاه مي كند. كت چرمي بوي عطري آشنا را مي دهد. پشت به غروب آفتاب از پله هاي سرخ محله بالا مي رويم. زنبوري از بغل گوشم مي گذرد. به بالاكه نگاه مي كنم سايه ي برج مثل پتكي بر محله خم شده است و سايه كله گنده ي آهني اش بر خانه جديد ما افتاده است.

 

عليرضا آستانه_ بهمن 81

+ 17:19 آستانه