
مشق قتال کلمات است.من دست ترس را بالاتر از همه دست های میدان می بینم.از همه ترسو تر قهرمان زندگانی است. چه معنی اش می کنند؟ ادم عاقل عجب نسقی دارد.
می نویسم برای امتحان خودم .بیهوده کاری نیست. هیزم شکن همیشه باید تبرش تیز باشد.
دیشب خواب آشفته ای را از سر گذراندم.امشب با قیش را می بینم و فردا شب یک خواب جدید که نسبتی با یوسف ندارد.
گفتم که مشق می کنم. تبر تیز می کنم.کلمه صیقل می دهم. می خواهم لبان ظریف کلمه حق را زخم کنم. ..زخم .
این چه حق نازک طبعی است که همیشه با پول و پله و پشم مردان مورب شکم به دوش مزور همراه می شود.! تا درس عبرتی شود که لب باطل هم از ترسش بلرزد.
باشد کوتاه می ایم. مشق است دیگر. یک هیزم شکن که به کویر نزول کند..چه می کند؟
تبرتیز کن مرد! تبر توتم توست .صیقل بده کلمات ناشی را. شاید ترس و لرز ابراهیم به جان ات افتاد و نوح شدی.. تبر دار واقعه راه را گم کرده است. نترس ! می رسد...وبا چربدستی زبان بلدرچین را چون زلف آن زنک در بینوایان..کوتاه خواهد کرد.
تو سرخ ای و هیچ غمت نیست. من به رنگ اینه سربی ام. و زنگار گرفته کلماتم را..این چه حقی است که فقط با صدای تبر آدمی را صدا می کند..تو چه سرخی..خون تمام پشه های پارک را که در دربدری های تابستانهای بیکاری مرا گزیده اند...در گونه ها و پشت گوشهایت داری..من چه ایینه احمق تکراری می شوم. و قتی که تو را در خود به تماشا ..نه ایستاده ام./