تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
چهارشنبه سوم مرداد 1386
باران مست

 

بخشی از مقدمه رمان:

میدانی که سینه ام چرا مهِ غم می گیرد.چرا اینهمه وزنش در شب بالا می رود.چرا غروب که می شود در سرب داغ افق می نشیند ؟من علتش را فهمیده ام.

هزار دهان گشوده در سینه ام سنگینی می کنند.با دهانی که باید همیشه بسته نگهش دارم.

حروف و کلمات و اصوات تا گلویم هم بالا می آیند.اما من می ترسم که لب از هم باز کنم.

 زیرا آن هزار دهان هرکدام خیال می کنند که فرصت گفتن یا فته اند و کار مرا خراب خواهند کرد. هرکدام به لهجه ای لب از هم باز می کنند. و صدای آن هزار دهان در گلویم به هم می رسند.

 به هم آمیخته می شوند.خنده /ناله/بغض /ترانه/فریاد /نجوا.دو کلمه حرفِ حساب های سیاسی/یادداشت هایی که صفحه اول روزنامه می زدم/خبرهای صفحه اخر/مصاحبه ها/ته مانده شعرهایی که سانسورشان می کردم/....

صدا ها با هم قاطی می شوند.کارم در می آید.یک صوت نامفهوم می شوند که هر شنونده ای را می ترسانند.آنوقت که کارت در بیاید دیگر کسی نیست که کمکت کند. هو می شوی/.

این دیوانه بازی ها از من ساخته نیست.بگذار دهانم بسته بماند. سینه ام سنگین تر باشد بهتراست.آنوقت می توانم که سینه ام را جلو بدهم و دستانم را جلوی چشمان مردم بگیرم.

میدانی..من همیشه دست هایم را باز می گذارم که خوب ورندازشان کنند.آنها کف دستهایم را خوب می گردند.

می گویند : ولش کنید بره!

ومن تبسم می کنم. انگار تمام دنیا را سرکار گذاشته ام.

آخر کجا عقلشان به این می رسد که مهم نیست چه چیزی در دستان من باشد...مهم خودِ دست های من هستند که کسی متوجهشان نمی شود..

پ.ن:بخش نظرات را برای این پست باز می گذارم.هرچند بعید می دانم کسی حرف جدی و دندان گیری به من بزند.اگر حرفی باشد میشود که ایمیل زد. هرچند خودم از ایمیل کردن خسته می شوم. حالا این نام و نشان و این نظرات باز.ببینم چه کسی به فکر ماست.

+ 15:17 آستانه