
در سرماي زمستان با آن رماتيسم مفصلي بي پير بلند مي شد و مي رفت لب حوض.وضو مي گرفت و نماز شب مي خواند. با زمزمه هايش و آن صداي مردانه خش دارش .كيف مي كردم. چهل مومني را كه دعا مي كرد تقريبا به خاطر دارم.الهم اغفر روح اله خميني.الهم اغفر محمود طالقاني..الهم اغفر شكراله طاهري..الهم اغفر رحم خدا بيرانوند.و به اسم مادرم مي رسيد.اين شيخ رحم خدا بيرانوند يك شيخ دلي بود وكم سواد.همسايه مان بود.اما نرفت حكومتي شود پيرمرد.سيد شكراله طاهري هم ادم منزهي است.مستجاب الدعوه كوچه پاييني. پشت سر هيچكس ديگر نماز نميخواند.شيخ صحرايي هم بود.كه ادم عارف مسلكي بود. مي گفت كه خيلي ها نانشان را الوده حرام كرده اند.
پنج ساله بودم كه دستم را گرفت و برد مسجد تقي خاني. در ساختن مسجد سهيم بود.سال۴۰ دسته عزاداري محله بازارچه و شاه باد را راه انداخت.هنوز هم اسم پدر را در تكيه ها مي اورند.
روز عاشورا كه ميشد هيمه از دهات مي اورند و اتش مي زدند.حوصچه هاي گِل را با گلاب پر مي كردند.پدرمثل همه خرم ابادي ها در گِل مي افتاد.ده هزار نفر عزادار سينه زن بعد از نماز صبح جمع مي شدند سر بازارچه طيب...سيد شاهرخي با آن صداي هزارساله اش نوحه مي خواند.ماهرچه مي گشتيم روز عاشورا در جلوي دسته پدر را نمي ديديم.مي رفتيم دسته اخر عزاداران.دست چند بچه به دستش بود.با سرو صورت خاكي.مي گفت امام حسين شايد به خاطر اين كودكان رحمش بگيرد برماي خطاكار.در زمستان سال ۵۹ روز عاشورا تگرگ باريد.مردم لخت بودند.آن باراني خاكستريش را انداخته بود به سرش و ارام گريه مي كرد. پاهايش برهنه بوند. پاهاي من هم.
خم شدو بغلم كرد و تند آورد خانه.چقدر كوچك بودم.چقدر او رشيد بود.
خانواده ما پرجمعيت بود. برادرانم خدا راشكر همه درس خواندند.صادق بعد از مجروحيت درخرمشهر رفت امريكا.الان متخصص چشم است. اسد معلوم نيست جنازه اش كجاست.دربندي خان عراق؟يا شاخ شميران.دونفرشان عمران خوانده اند.دو نفرشان وكيل است.يك نفرشان مديركل .يك نفرشان امنيتي.
سعيد كوچكترين است.شبيه ترين به پدرو زيبا و مردانه هم روحش و هم خلقش وهم خلقتش.كلاس كيميايي فرستادمش.باب طبعش نيست.حالش از سيگارو تهروني بازي به هم ميخورد.
يادش بخير آن خانه بزرگ كه با بچه ها فوتبال بازي مي كرديم.مادرنگاهمان مي كرد.دايه غذا مي پخت.پدر ارام مي گفت به درخت انجير كوچك باغچه نزنيد.
يادش بخير مرد نيكوكار پنهان.كه هرچه داشت مال مردم بود.هنوز كمدش دست نخورده مانده.دست خط هاي علما برايش عزيزبودند.از سال ۵۰كه به حج رفت ديگر تجارت نكرد. مي گفت ديگر براي آخرتم.
يك اسلحه كمري هم داشت.در انقلاب دستش تيرخورد.در دوازده برجي كه گاردي ها ريخته بودند رفته بود جلو و تيرهوايي انداخته بود.گاردي ها سوار ريو شده بودندو در حين عقب نشيني تيراندازي كرده بودند.اما وقتي كه ژاندارمري را در بيست ويك بهمن مردم غارت كردندپدر .سربازان اواره را اورده بود خانه و لباس برايشان خريده بود و راهي ديارشان...ادم دل رحم مثل او پيدا نمي شد.
اين اواخر يك شب خواب ديدم كه همه اموات در يك روز مه گرفته برگشته اند.دو به دو داشتند با هم صحبت مي كردند. پدر هم دستانش را به پشت زده بود وخندان از سر بالايي خيابان بالا مي امد.يك باراني سبز تنش بود. چرا بهش نرسيدم؟
اقاي رستمي را يك روز اورد و همه جوجه ها و مرغ وخروس ها را بار وانت كرد.رستمي قيافه اش شبيه ميرزا كوچك خان بود.من از ناراحتي رفتم روي پشت بون.با قير اسم همه جوجه ها را روي ديوار خر پشته نوشتم.تا دوروز هم پايين نيامدم.
خودش امد بالا و گرفتم به كولش.رفته بود هفت هشت كتاب از شريعتي برايم گرفته بود. با چندتا كتاب جدول.گفت جوجه گايلوني بسه.(جوجه گايلون يعني چوپان جوجه هاـ اصطلاحي براي مردهاي بچه ننه و بي عرضه كه مي نشينند ته خانه و جوجه بازي مي كنند).
گذشت.خودم دارم پير مي شوم.خوب شد كه پدر در بغل خودم تمام كرد.ايا فكرش را مي كردم كه بعد از مرگش زنده بمانم؟
همشهري من عبداله مومني عضو ادوار تحكيم در حالت بدي گرفتاراست.دارند فشار به ا و دوستانش وارد مي كنند كه به چيزي اعتراف كند.عبداله بعد از اينكه برادرش شهيد شد رفت و سر پرست دو يتيم برادر شد.خودش را وقف بچه هاي شهيد كرد.حالا ان دو بچه چه مي كنند...ما چرا نسبت به هرچه ظلم است بي تفاوت شده ايم؟ همه كارداريم.تحصيلات.انتخابات.مراسمات.خلوتمان.فيلممان.سريالمان.عشقمان.قرارمان.دنيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ يمان.پس چه كسي در فكر يتيمان آن شهيد است. اي لرستان غمگين!
عزت ابراهيم نژد دركوي..خسرو ميربك توسط پسر فلاحيان..حالا نوبت عبداله است؟
مي خواهم نامه اي براي آزاديش براي مقامات بنويسم.و آيا ياري دهنده اي هست؟ صداي من كه به جايي نمي رسد..
پدر روزت مبارك باد..هركه هستي ..به هرمسلك و ازاده يا گرفتار...