
" هوراس والبول"
در بازگشت..وقتی که از اسپی کوه* سرازیر می شوی اگر باراولت باشد خیلی می ترسی . اما به مرور از سرازیری عجیب کوه لذت می بری. بعد می آیی وسط شهر. از خیابان بالای سبزه میدان نگاهش می کنی. چیزی شبیه ترس و لذت تو را فرا می گیرد.صدای پتک آهنگر خیابان در گوشت می پیچد. انگار کسی از پشت صدایت می کند به حزن.. به یاد جمع خودت می افتی. دلت می خواهد دوباره آنها را ببینی.
همه جور ادمی در بین رفقا هستند.از امین نظری که دارد آخرین مدارک فیزیکش را جمع و جور می کند تا برای همیشه برود الی نویزو چندسال مداوم همخانه ات بوده و شب تا صبح باهم بحث کرده اید و فلسفه هرچیز را با او به صحبت نشسته ای تا جهانبخش مطاعی که الان در سینه خاک است. جوانی به غایت زیبا و غیور که شبیه گوزنهای جوان بد آتیه بود. از غلام نادری تا ابی و حمیدرضا و علیشاه نادی و مجتبی صوفی زاده تا بهرام حیدر پناه و مهدی مطمئن که اینها هم سنگ مزار هزارکیلویی برسینه شان است.تا فرید و مهدی و مصطفی که الان در خارجه اند.
آنها که از خرم آباد نوشته اند خیلی زحمت کشیده اند. اما بیشتر از طول و عرض جغرافیایی و سابقه بناها یاد کرده اند.اما اگر تمامی شهرهای جهان را خالی از ادمی و احساسات قطورشان کنی..آیا جهان معنی و مفهومی دارد؟
در آنجه دیده ام و خوانده ام نشانی ها کمتر به ادمهای کوچه می رسند.باید از کنار نهر شاه باد رد شوی. نهری وسط شهر. با خانه هایی اکثزا با آجر های قرمزکهنه. خلوت و ساکت. و پنجره هایی که رو به نهر باز می شوند. اگر زمانی عشق سالهای ۱۷ سالگی ات در یکی از این پنجره ها تو را دیده باشد..آنوقت می دانی در مورد خرم آباد چگونه باید بنویسی.
در این سالها بی انکه شیفتگی شو یینیستی نسبت به خرم آباد داشته باشم - خیلی هامی گویند شیفتگی نداریم و صد چندان دارند- به این نتیجه رسیده ام که هرکس که می خواهد درکی از این سرزمین جادویی داشته باشد باید اول صد سال تنهایی مارکز را بخواند.آنهم با ترجمه بهمن فرزانه .
خیلی از عناصر این کتاب هم اکنون در خرم اباد موجودند. من جمله بنده.که ترک دیار کردم.
ای کاش این تاریخ که موجب عسرت ونسیان است اینهمه ورق نمی خورد. در جایی عقربک ساعت می ایستاد. تا وضعیت الان را نبینم.
امین زنگ می زند و بغضی در صدایش است. می گوید دوازدهمین جوان هم خودش را از پل انقلاب خرم اباد پایین انداخت. می گوید و می گریدآخرش. .."چرا نمیشود کاری کرد. چرا کسی به فکر نیست..چرا..." .
چه می توانم بگویم؟ زنگ می زنم به بهزیستی شهر. می گویم ..هیچی مزخرفی می گویم. زنگ میزنم به معاون سیمای لرستان ..آصحیت من چرندی است که نگفتنش بهتراستو نشنیدنش...چه باید کرد؟من خودم هم از تنهایی و عسرت آمده ام به تهران خراب. لااقل در بی خبری ..جماعت فکر می کنند که حالت خوب است..فکر می کنند که پلو می خوری و چلو نذر می کنی..فقط این را می دانم که تراژدی وقتی غلیظ می شود دیگر تراژدی نیست ..کمدی است. بگذار همیشه از سبزه میدان خیالم آن کوه سفید مغروز ومعصوم را ببینم...
پ.ن: کنسرت موسیقی لری چهارشنبه شب ساعت ۹ شب در تالار وحدت برگزار می شود.با هماهنگی احتیاجی به بلیط برای دوستان نیست .دعوتنامه ها همان جلوی سالن رودکی به صورت رایگان تقدیم می شود. به امید دیدارتان. همه می توانند تشریف بیاورند.
*اسپی کوه به کسر الف یعنی سفید کوه: نام کوهستانی است که جنوب شهر خرم آباد به آن تکیه می زند