
كاغذ سفيد هرچه بيش ..عمر نوشته بيشتر. بايد مضيق كاغذ پاره اي را در شبي سرد در خياباني بلند در ك كرده باشي. شبي كه سيگارفروش ساعت هاي صبح هم به زير بستر سرد خانه اش خزيده است.تو خيابان را بالا مي روي. برف باريده چند شب پيش . و نوشتن چون غول چراغ جادوست حتما كه سر راهت را مي گيرد.
كاغذي نيست. برچه بنويسي؟ چاره همانست كه تا صبح قدم بزني و هر لمحه از ذوق شبانه را به ديواري بچسباني.چون اعلاميه مرگي.
بعد ها كه از آن خيابان مي گذري ..آن اعلاميه ها كه فقط تو مي بينشان و نشانيشان را تو در حافظه داري پديدار مي شوند.
زير آن طاقي گفته اي: سلام شب .چند قطره خون از گلويم بر برف ديشب اين خيابان بريزم تا گلگون شود مهت؟
در كنار آن درخت تناور خوانده اي: نيمه شب است. غريبه اي كه سي سال پيش در همچون شبي در كنار تو سيگاري گيراند چه گفت؟ كدام ارزو گرمش مي كرد؟هان درخت ..سخن بگو. نه به زبان برگ و نه با صداي باد. ..من سردم است و قلب داري و خون تو حتما براي كسي مي جوشد شبي..
برروي پل آهني رودخانه مي گفته ام(نكند كه شنيده ام): پري دريايي غمگين كه نداري ..ماهيانت همه گوهر به لبند؟كاش كاش كاغذ بودي و رود خانه نبودي..من موج مي كشيدم به تنت..و غرقه در هوس آغوشيدنت..
و صبح يعني :به خانه برو ..اجاق را روشن كن..كسي نداند كه تو نوشته اي ..سرت را بگذار و بخواب دمي..و با ادمهاي صبح بيدارشو..طوري به كوچه قدم بگذار كه انگارتا صبح خواب ديده اي..شب ديگر كاغذ بياورمرد!