تبليغاتX
یادداشت های حزب تک نفره من..آستانه...
دوشنبه دوم بهمن 1385
بعد از وقفه!
 

بی خیال مخاطب . چرندیات مگر مخاطب می طلبد.چرندیات برای اینست که بفهمم چقدر می توانم چرند ببافم.در جامعه ای که  داشتن فک تیز و تند خوانی و تند حاضر به یراق شدن،  ارزش می شود...منی که اهلی از اهالی نا اهلان هستم حتما  باید تمرین کنم....که چقدر ظرفیت دارد

 این ضمیر نا خوداگاهم ..وآهنر بای ذهنم چقدر  جذب می کند..و روحم از چه چرندی مصرف می کند؟

خوب چه شده مرد؟...

باز سر فراق به روزنامه نشان دادم....اقا من مرد کوهم نه جنگل.نمیدانم تا به حال در کوه...در سایه بلوطی خوابیده اید یا نه...گمان نمی کنم...چون اکثرا دیم هستید..این طالع من بود...چاره نویس گفت برو از همه این < به دست آمدنی ها> ، قلم باریکی بگیر و بنویس.و ما به روزنامه رسیدیم . شاخه ای از جنگل روزنامه نگاران شدیم...چه عزایی !

بنویسم گیرم و ننویسم هم...یا باید غصه دار شوم که چرا مخاطبی نبود که سر حالم بیاورد و بنویسمش...یا غم این را بخورم که کاش نمی نوشتم...که خراب شد..ورفت.

حالا هم با کلی زور تخیل می کنم که بعله ..در جنگل که نباشی..حتما در کوه تشریف داری...

راستش کمی احساس خنگی می کنم...می نویسم ببینم ..مزاجم مثل سابق است یا نه ...

مرده آن مرد!

+ 18:10 آستانه