یکشنبه نوشت
عصر روزنامه اطلاعات می گرفتم وبه اخبار داخله وخارجه می خندیدم.تورا من ساخته بودم.شبیه خودم.شبیه تمام حرکاتم بودی.شباهتت نه در ته چهره گندمی ات بود ونه در موی فر کوتاهت.شباهتت در هجی کردن کلمات بود. اول خیال می کردم که ادای من را در می اوری.صدایت را مثل من بم می کردی.زیبا بود صدایت. ..
من بی خود و تو بی خود ما را که برد خانه * صدبارتورا گفتم کم خور دوسه پیمانه...
و اخر هربیت سرفه ای می کردی.صدایت زیادی بم شده بود.کاربیست سال سیگاراشنو بود.
اما پرپرزدنت جوان و نورس بود.قطره می انداختی در چشمت.شب ها می گریستی انگار زار؟.....
گفتم که همه چیز اماده بود که باز همان شوی .همان چشمان باهوش را داشتی.همان تقوی وشرم.اما درونت را که من نمیدیدم.گفتی این شرم بیهوده نیست.برنمی گردم .عذاب نکش.مارغاشیه در جانت بود؟
یقه ات را ازپشت کشیدم.کشان کشان اوردم.چشمت چرا نگران پنجره بود؟مگر توی کوچه چه کسی می توانست گذر کند؟رهایت کردم.رفتی لب پنجره وسیگارت را تندتند پک زدی.گفتی اندازه پدرم دوستت دارم.نداشتی.من نه پدر بودم ونه برادر.قندیل یخ بسته زمستان بودم در هاویه. آب شدم. فرو رفتم در چاهک حوض خانه ات.به بالا نگاه کردم.پنجره را بستی و دیگر بی خبرم که الان پشت کدام پنجره مرده ای..من هم عادت کردم به نتوانستن .
هرشب قبل از خواب می خوانم این بیت درد را:
چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست* کلاغ بهمنی ولک لک بیابانی.
