<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشتهای حزب تک نفره من...</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/</link>
<description>...گفت ما خط سوميم..لابد ما نقطه هاي رد پاي آن خطيم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 22:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نیمه تاریک ماه</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آیت  و  ذبیح برای دلواپسی هایشان و به مهرداد خلوت نشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.............................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز آخری که بعدش هیچ روزی نیست نمی دانم کی فرا میرسد. اصلا باید چیز محشری باشد . شبیه هیچ چیزی نیست. کسی مسولیتی از تو نمیخواهد. همینجور دراز می کشی و هرچه هست خاطرات است و بی ارزویی چه سبک کننده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی روزها فکر می کنم که همان روز است .باید ژست آن ساعت خاص را بگیرم و کوهان مسولیت را گوشه طاقچه بگذارم. برگی از دفتر یاداشتم را بکنم و رویش بنویسم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در نبود من به حای خالی خودتان فکر کنید و نه من. شما خیلی مهم بودید که من غصه دار ارتباط درست با شما بودم. هیچ وقت نتوانستم که بهتر از آن چیز که تصور می کنید باشم. اما من بهتر بودم. خودخواهی نمی کنم. بودم. اما این را واگذارید. به جای خالی خودتان در قلب من فکر کنید نه جای خالی من در کنارتان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بچسبانمش روی صفحه تلویزیون یا آینه . توی فیلم ها دیده ام که اینجا می گذارندش.اما این بیشتر برای کسی است که انتحار می کند. بیشتر انتحارها برای لوس بازی و جلب نظر دیگران است . بیشتر هم کار مردانه ای نیست. معمولا موفق هم نمی شوند و پدر صاحب بچه در می آید و روز بعدش هم  طرفی که خودکشی کرده ، سیگار کشیدن و کارهای غیر مجازش را علنی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من یک انسان معمولی معتقد که دچار انتحار نمی شوم. خیلی چیز لوکس مسخره ای است.بدون مراجعه به کتب دینی هم می توانم حدس بزنم بعدش چه اتفاقی می افتد. یک فرشته گردن کلفت و خالی از ترحم ، آنور مرگ می ایستد و بهانه خدا برای &lt;STRONG&gt;چوب در آستین کردنت&lt;/STRONG&gt; پیدا می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط در مورد مرگ آگاهی حرف می زنم. از روزی که فردایش نبودنت احساس می شود. برای این مردمی که له له می زنند برای توجه و سرو دست می شکنند برای دیده شدن و رقابت می کنند برای شهرت...روز کمی نیست. برای من هم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فکر بهتری به نظرم رسیده است. می دانید در نوع خودش یک ابتکار خاص است. این چطور است؟:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می روی جایی که پر از خبرنگار است و خر یک خبرنگار را می گیری و می گویی: ببین رفیق. من ندا اقا سلطان را کشته ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بخواهند بگیرندت تو در اطاق بازجویی مرده ای. کلی عکس و مطلب و بیانیه و .... وای چه می کنه این روز قبل از مرگ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قضیه این مرحومه هم تا روز حساب زنده می ماند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;. انوقت همه انکارت می کنند. انوقت خاطره روزنامه خواندنت یا نحوه دست دادنت هم سیاسی و معنا دار می شود.نه فکر خوبی نبود.نه فکر کنم سبزها دودمانت را به باد دهند. شاید هم اینکه در اطاق بازجویی مرده ای ، تیتر یک رسانه های جهانت کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه فکر خوبی نبود. ممکن است فرشته منتظر آنسوی مرگ هم باور کند. آنوقت چه؟ ممکن است از سبزها باشد.کسی چه میداند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانی شبیه ترین آدمها وقتی به هم می رسند از هم می ترسند. چون ممکن است که طرف مقابل بداند که تو در نهانت چه پنهان کرده ای. به خاطر اینست که حرفی باهم نمیزنید و رد می شوید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا ادمها وقتی به هم لبخند می زنند ، شبیه هم می شوند. لبخند واقعا چیز عادلانه ای است که هیچ بازنده ای در تقسیمش نمی ماند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم ادم باید شانس بیاورد که روز قبل از مرگش همش لبخند بزند. چون در لحظه مرگ فقط دندنهایت بیرون می افتد و مسامحتا می گویند با لبخندی از دنیا رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور است که لب هایم را رو به بالا چسب بزنم. یک اثر هنری نمی شود.اما مادرت هی می گوید مثل فرشته ها از دار دنیا رفته ای. نمی فهمد که من دوهزار تومان به این نجم الدین شاکرمی گور به گوری بدهکار بودم . برای تعمیر رادیو ظبط توشیبا. هرچند تعمیری در کار نبود اما بالاخره دوروز کار کرد و بعدش دوباره خراب شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم را گول نمالم. من دوهزار بدهکارم و نجم الدین با آن چشمهای مثل عقابش حتما یک روز می آید گورستان خضر به سراغم و گل کفش هایش را سنگ قبرم اک می کند  و یک تف گنده می اندازد روی گورم.آنقدر نامرد است که دینش را نمی بخشد و به بازماندگان هم نمی گوید. می گذارتش برای روز حساب.تا روز حساب با بهره اش می شود خدا تومن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اه. چه روز سختی است روز قبل از مرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک چیزی را باید حتما بگویم. ...آن هم اینست که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلید را بگذار</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یک مشت گندم به اتاقت درامدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موزاییک ها را نتوانستم بکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دفعه دیگر یک بیل بگذار در اطاقت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خورشیدش هم فکری کرده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آبیاریش هم باشد برای چشم تبدارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 23:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز مبارک</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=پاییز hspace=0 src=&quot;http://taba53.persiangig.com/image/paeez.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 22:17:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ رفقا</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>کشور من شبیه اون مادریه که می‌بینه اونیفرم پسرش یه دگمه کم داره، با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه.&lt;BR&gt;                                                                              *  مائتی ویسنی‌یک/تینوش نظم‌جو/نقل از&lt;A href=&quot;http://ankleofthegiraffe.blogspot.com/2009/08/355.html&quot; target=_blank&gt;×&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز به این فکر می کردم که باید به کسانی که داستایوسکی را در گولاک زندانی کردند و چند بار اورا تا پای اعدام بردند تعظیم کرد؟ یک روح حساس در برابر ضریات قوز می کند و به حجمش اضافه می شود . دنیایی در درون خود می سازد که با دنیای واقعی گرچه ارتباط دارد ، اما کاملا اصالت فردیش را حفظ می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستایوسکی روح مردم معترض روس است. اما ادبیات مغرب را نیز در خود دارد. اگر اثارش را بخوانی هم نگاه مردم گریز و فردی را در می یابی و هم مردم گرایی را. من نمی دانم چقدر قوز کرده ام. چون ضربات و تحقیر را بارها تجربه کرده ام. اما به نفسم اینقدر رو نداده ام که تجربه شخصی ام را به همه سرایت بدهم که دنیا یعنی این . خرد یعنی آن و عشق اینست .این به روحیه ادمی برمی گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستانی نصیحتم می کنند که خود را برای این و آن به زحمت نینداز. آیا همه اش رودربایستی است. فکر نمی کنم. هشت ساله بودم که قبل از خواب دعاهایی با مداد نوشته بودم که بیششترش از آن خود سازی رنج مردمان بود. مثلا دعا می کردم که مجتبی پسر باباطلا فلج نباشد و من که قویترم باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن دعاها کمی اثر داشته و من به دردهایی مبتلا شده ام .تحصیلم ناتمام شد. در اوج ورزش قهرمانی از کوه افتادم. بعد همه ارزو ها به طرف انزوا رفت. شعر و داستان. روزنامه نگاری. کاری که از یک اردک لنگ بربیاید.چند روزی است که سنم از آنچه در کودکی فکر می کردم که نقطه پایان است گذشته است. از روزنامه اعتماد تلفن کردند و مدیر مسول تبریک گفت تولدم را. گفتم که سنت خوبی است . اما واقعا من هنوز روزنامه نگارم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزها می گذرند. تعمدی در چاپ کتاب ندارم. آن روزها که هوسش بود چاپ نکردم. حالا که فقط به تاریخ آثار نگاه می کنم و گاهی هم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام؟چه حالی داشته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه خود را در مقام یک نویسنده ببینی خوب نیست. چند روز پیش به نزد آشنایی رفتم برای رفع حاجت آشنایی دیگر. شبش به برخورد خوب این آشنای بزرگوار فکر کردم. در این دنیا که تفکرات ژنده ، موجب رفتار توهین آمیز دوستان نزدیک است ،و ماتریالیزم و اصالت سود همه رفتار اصیلی که در ذهنت بوده  را رقت بار و خنک می کند ، بازهم احترام به شخص تو شادی آور است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما امروز که داستانی نوشته ام به خود می گویم ، آیا یک نویسنده باید برای رفع حاجت آشناها به دوستان کرنش کند؟ اینست که سعی می کنم که خود را نویسنده یا روزنامه نگار و از این قبیل ندانم. چون نمی توانم جلوی رودربایستی های روزمره را بگیرم. تازگی ها شک کرده بودم . همیشه این معیار را به دوستان توصیه می کردم که کار خوب را به خاطر اینکه خوبست انجام دهیم نه به خاطر اینکه خوب به نظر برسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شک کردم که نکند بخاطر اینکه خوب به نظر برسم ، زحمت به گردن می اندازم. که بهبه و چه چه شوم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کو؟ من وقتی ازم تعریف می کنند واقعا دچار رفتار بچه گانه ای می شوم. خوبست که جز حرف نیش دار نمی شنوم. اگر کسی در حقم یک نخود مرحمت کند ، یک خروار جایش می گذارم. اما این چه رفتاری است؟ کم کم دارم دوستان را طرد می کنم. این ماه ، ماه طرد و ترک است. من به اشتیاق به دوستان می رسم و به عادت جواب می شنوم. بعد هم رفیق شفیقی می رسد و می گوید دمت گرم . اما انتظار نداشته باش که به کیفیت و خلوص خودت با تو رفتار شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست می گوید؟  نمی دانم. دنیای بی دوست سخت است . ولی رفاقت با دوستانی که نوعی تحمیل را در جواب سلامشان می بینی سخت ترست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر بکری به سرم زده است. می خواهم نویسندگی را هم به عادات ترک شده اضافه کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب صدای عزیز محمدی منش را از رادیو شنیدم.گزارش مفصلی از زندگیش.ازرادیویی که همین غروب خریده ام.داشتم در ذوق و شوق رادیو ی جدید موج می چرخاندم که به  معلم کپری لرستان که چند هزار متل و داستان و زبانزد را از دست نخورده ترین مردم غریب کوهها جمع اوری کرده است، رسیدم.ثوابش برسد به یگانه دوستی که اسباب خوشحالی عزیز را فراهم کرد. راستی او چرا جهانی نشد. زحمتش که چند برابر نمونه های مشابه بود. شاید چون بار فانتزی ندارد زندگیش. همه اش سختی و مبارزه با وضع و شرایط است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردم واقعا چیز فانتزی را بیشتر دوست دارند. چیزی که بار مسولیتی به دوششان نیندازد یا عذاب وجدانی نتراشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم. تشنه نوشتنم. اما تا اطلاع ثانوی دکمه این کت نویسندگی را همینجا می دوزم. می دانم که اطلاع ثانوی احتمالا قیامت است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواهم کار جدیدی یاد بگیرم. احتمالا یک کار فنی که اینهمه خیال تراشی لازم نداشته باشد و دوستانی که نداند من بلدم بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عرفان از جایی اغاز می شود که تو چیزهایی را که وابسته ات می کنند را از دست بدهی. من رفقایی داشتم و باید برای عارف شدن به خود و جهانم آن ها را کنار بزنم. ناز این بالش خواب را می کشم که خیالی و نگرانی برایم نمی سازد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همه دوستان هم الوداع. سخت نگیرید . رمانتیکش هم نکنید . وقتی تمام مفاهیم مسخ شده اند ، من ناچارم که برای روح سرسختم لا اقل سکوت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...........................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;مردی بود که هیچ وقت نمیتوانست چیزهایی را که شروع کرده بود، تمام کند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;فهمید که این جوری کاری پیش نمیرود. بنابراین یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;: &lt;BR&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;«تصمیمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع میکنم...»&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;استفانو بنّی - ترجمه ی رضا قیصریه | کافه ی زیر دریا&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 00:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنبشی برای آرزو سازی لازم است</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>همراه با بردگانی که در انباری لنج ها به سرزمین های دور برده می شدند ، حیواناتی را هم سوار کرده بودند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاوها و گوسفندها . موشهایی که قاچاقی سوار می شدند. همه آنها با یک شان و منزلت در غِژاغژ کشتی های برده داران در میان عرق انسان و ادرار گاو به سرزمین های دور می رفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاوها همچنان شیر می دهند. گوسفندها همچنان مثله می شوند . اما این انسان سیاه است که امروز آزادانه زندگی می کند. قوانین را تغییر داده و روزی تعابیر از کاکا سیا را هم تغییر خواهد داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علت تفاوت سرانجام انسان و حیوانات همراهش در چه بوده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اراده و ارزو . اما آرزو مقدم بر اراده است. چون جایی که اراده ات را دربند کرده اند ، می توانی ارزویی برای فردایی که اراده خواهی داشت بسازی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن کاکاسیاها در دخمه کشتی ها و درسکوت آرزو می ساختند. آنها روزی را در ذهنشان ساختند که نه زنجیر باشد و نه اربایی. خود مالک زنشان باشند و به اندازه یک سفید حق داشته باشند که سیگار برگشان را دود کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جامعه ای که تحقیر می شود به سرعت باید آرزویش را درکمترین فرصت بازسازی کند وگرنه دچار سرنوشت گاوها و گوسفندهای گرفتار دردست قصابان خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی قران شادتان می کند. باور کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.............................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*چند نفری به بازخوانی  کلمات  من لطف داشته اند .باعث مسرت من است لطفشان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 23:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا ی من ..چون کودکی صبور باش.</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>خدای من . این عصیانها چرا همه علیه تو می شود؟ چرا دیوار تو کوتاهتر از دروازه واعظان شهر است. خدای من . رب بی ادعای من. چرا ما اینقدر بیچاره شده ایم که برای تنهایی و مظلومیت تو ناله می کنیم؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رب بی زندان من. من از همه دروازه ها بیرونم. از همه پنجره ها به داخل نگریسته ام. صحبت من و تو به سالهایی بر می گردد که تو شبیه روزهای مهربانی پدر می شدی. یادت هست که بی واسطه با تو حرف می زدم. در همه این سالها بحث کودک درون و این چیزها را قرتی بازی یکسری علاف می دانستم. اما من واقعا در برابر صبری که تو می ورزی عاجزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبر تو شبیه صبر مادر است. موقعی که مریض می شدیم و ما را به بهداری می برد. شش صبح . یا شاید زودتر. روی صندلی های فلزی بیمارستان مهدی رضایی. ساعت ده صبح شماره می دادند. من در دامان مادر بودم. از ساعت شش صبح تا ده ..یازده. و قیافه اش همانجور بود. صبر می کرد. موهای مرا نوازش می کرد و صبر می کرد.  چشمانم را می بوسید و صبر می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من قیافه صبر مادر را در خدایی که تو باشی دیدم. قیافه مهربانی پدر .وقتی که در صبحگاهان زمستان صدای یا رب بم مردانه اش را می شنیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که دوتومانی را در کف دستم می گذاشت در ابتدای صبح. هفت هشت دوتومانی بگیر داشت. می گفت از سر کتم بردارید. کتش را می آوردیم برایش. زانو می زدیم. مارا می بوسید. با همان غرور . با همان افتخار در فضای فقر. با همان اطمینان در زیر بمباران و موشکی که صدمتر بالا و پایین می خورد تا ایمانمان را بسنجد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن صداها رفتند. آن چهره ها. اما تو باید می ماندی . تو آخر خدا بودی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش من بزرگ نمی شدم. یا تو همانطور در معبد کوچک دلم می ماندی. در محراب فقیر خانه ای که با نور ایوان روشن می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجایی خدای من؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در میان معبد ابراهیم هستیم. شهر به جشن رفته است. اینهمه خمره که ادعای خدایی می کنند  در کمین تو هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نه دستی و نه تبری. نه روحی سپرده به توحید دارم و نه قلبی به تسلیم محمدت. من حتی چون آن جوکی که خود را حبابی می دانست که در لمس دریا  وجودش نیست می شود هم نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک سوم قلبم را دوده ترافیک تهران  گرفته و نصف مغزم را سگ آز گاز گرفته و هنوز هم مسلمانم و هم باقی قضایا. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر الله اکبر بگویم ، طبقه بالایی ام تلفن می زند به آن ناکجاایی که آدرسش را نمی گوید . اما برق ترسش را در چشمانش نگه داشته است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای من. من کوچک شده ام. چرا ده سال پیش همه اش داشتم عصیان می کردم. شاعرانه. انقلابانه. لرانه. نمی دانم. همه نوع عصیان. وجدانا مثل بقیه نبودم که علیه تو عصیان کنم. بیشتر علیه موقعیت خودم. اما خدای من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دیگر از بلندی می ترسم.از وقتی پایم را عمل کردم. من از تنگی نفس های آخر شب می ترسم. از همه چیز غیر تو می ترسم.  آخر ماه مهمانی تو ست. منتها نمی شود اینهمه چیز در دلم بماند و بیایم وریاکارانه بر مهمانی تو وارد شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آن پهلوان با آن روشهای سلحشوری دیگر نیستم. زورم به هیچ زنجیری دیگر نمی رسد. من کجا بنشینم. وقتی آغاز  و پایان ماه خود را به کلید دارت داده ای ، فکرش را نمی کنی که این گدا زاده ها ما را از سر سفره ات برخواهند داشت و با اردنگی بیرون خواهند افکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو از کی تصمیم گرفتی که خدایی ات را ببخشی.؟ نباید می گفتی؟ ما را لوس بار آوردی. هی می بخشیدی. هی نجات می دادی. هی به سراغمان می آمدی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کج راه برویم ،جانشینانت با سرنیزه راستمان می کنند.  من گله ای ندارم. خدا باید خدایی کند. اقتضای طبیعتش اینست که خدایی کند. اما تو باید می گفتی. تو باید جایی به ما خبر می دادی که عاقبت اینطوری می شود داداش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لودگی است. نمی دانم. اخلاق چیست. مکارم اخلاق چیست؟ کریمان کی هستند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا . به در خانه ات آمدیم. صبور باش. مهربان باش.ما را حواله به سگهای منتخبین ملت! هم نده. بگذار یکماه هم برای کودکی ایمانمان باشد. اگر برای تو نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا رب نظر تو برنگردد...برگشتن روزگار سهل است *&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*بر گور مرحوم کربلایی سبزعلی این بیت را نوشته بودند و زیرش این :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برلوح دلم مهر علی گشته منقش. دست من به دامان تو ای شاه نجف.  چند بیت ندارد. اما لحن سنگ تراش را عجیب دارد. همان لحن ساده و بی غشی که این روزها کمتر هست.  اینروزها معمول خدا را عالیجناب خدا ...دیر گاد... خدای عظمای جهان و امثال آن صدا می کنند. کاش سنگ مرا کسی بتراشد شبیه سنگ تراش مرحوم سبزعلی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 23:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> چرندیات:هیولایی در یقه کشورخانم، نقش دکمه را بازی می کند</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>دورانی گذشت برما و افسانه ها بیدار شدند. شاید هنوز به آگاهی آنچه که از جلوی چشمانمان رد شده اند و بار عاطفی و مفهومی خود را گذاشته اند نرسیده ایم. این سبزهای زیبایی که رودربایستی ما با خیلها را گسستند.با مرگشان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ...........................................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد من در مردادماه اتفاق می افتد. زیر بمباران لحظه های مرگ این چه تولدی است؟جز اینکه زیادی عمر رایادآوری کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلخوشی کوچک من آنست که تمام این رویدادها را یکبار دیگر دیده ام. در خواب یا در رویا ..نمی دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب خدا می گوید که ظلم نمی ماند . اساس  توحید مفضل بر رد هرکسی است که برای خداوند سایه می شود. حسین (ع) اساس دین را الله و انسان و حریه می داند. رابطه ای آزاد بین انسان و خدا و انسان و انسان و خداوند و ازادی را دین می نامد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه بر این طریق نیست را دینداری نمی بینم. پس چرا غم کج رفتاری مومنین را بخورم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوند به گونه خود دینش را حفاظت می کند و من می بینم که چگونه دروازه های الله اکبر از جایی که فکرش را نمی کردم بر این آسمان متصلب گشوده می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخنان بسیاری دراین فضاست. سخنانی که آنسرش به مسکو می رسد. یادتان هست؟ جمله : اگر در مسکو باران ببارد ...حزب فلان در تهران چتر بالای سرش می گیرد.آیا ما از اقمار تزاریم؟نه فقط آن که نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر در مسکو...اگر در کاراکاس..اگر در .................................مخملی نیست. آبله مرغان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفهای نامفهوم خطبای گردن کلفت جمعه . آرزو مندان به رهبرشدن در آینده..امامان شنبه. واعظین سه شنبه. دفترهای جعلی تحکیم. اتحادیه هنرمندان زره پوش. جامعه روزنامه نگاران کان ذن ریو.  اینهمه حرف بی مفهوم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چون سرفه های بریده بریده بزهای بیابانگرد است که چون سبزه به دهان دارند ، نمی توانند درست حرف بزنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی چرا فیلمسازی که بی ام و   میلیونی سوار می شودباید برای بقایش حنجره اش ر ا برابری پنجری فرغون عمله ها جر دهد؟ چرا عقده بازار ، جای بازار عقیده را گرفته است؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.......اینهمه محتلم به نماز و خر خرماری نیز که چهارسال مردم را کشاند دنبالش و حالا نیز آخرین نشانه های ظهور.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نفر در اصطلاح۲۴ میلیون و خورده ای صلوات نذر کرده بود و  نذرش به همان صورت ادا شد.این کردانهای مستجاب الدعوه از آخرین نشانه ها هستند. گفته بودم؟ نگفته بودم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشانه های ظهور چند چیز بودند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـ خر خرماری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ....جامعه شناسی می گوید جامعه ما دچار وارونگی شده است.  نمونه بارزش اینست که خطبای جمعه چون نظامیان حرف می زنند و نظامیان چون شیوخ اهل حوزه. جاجایی قدرت در نهان صورت می گیرد. ظاهر همه چیز به نفع نظام مستقر است. اما نیست. اتوریته در جای دیگری سرازیر شده است. به همه گروههای کوچک هم سهم خواهد رسید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیدایش کسانی چون آزاده و تائب اتفاقی نیست. ببینید نغمه های من درآوردی رحیم پور ازغدی و امیر محبیان چقدر بدساز و بی رمق است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفایم. ما یک نبرد بزرگ در برابر غرب داریم. اما پیدایش لکه های سیاهی چون بازجویان زن سعید امامی و حسین شریعتمداری بر گونه و چشم نظام نشانه خوبی برای بهبودی و روی پا ایستادن  نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; قطار کلمات مخملی ٰ بصیرتٰ شبکه های مجازی ٰ ...... هی قطار می شوند. کسی جرات ابتکار بهتری ندارد. بزوارگی در عرصه بیان. عرصه خوبی است که نوکرها جای اربابان را بگیرند. آنها را شلاق بزنند و هرچه لذت بخش تر است را برای تحقیرشان به زبان بیاورند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نه نوکرم و نه ارباب. ارزویم این بود که روزی نوکری و اربابیی برچیده شود.همه برادر باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز مقام والای حراست فلان اداره درست چون مقام عظمای خان آبادی رفتار می کند. لنگش را می اندازد روی لنگ و در حال کردن فکر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز سردار فلانی درست مثل تیمسار بهمانی در باغ خانه اش عشرتکده دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز نوچه های فلان مداح می توانند فتوای قتل عالمی غیر حکومتی را از عالمی حکومتی بگیرند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا نکنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی  پیام جون و حسین درخشان  مغز اینهمه روحانی و ملا را کار گرفته اند  و وادارشان کرده اند که کلاس زبان بروند ، شاگردان منصور ارضی چرا نکنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز در وارونگی رفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی که اسکله غیر قانونی دارد و فولاد وارد می کند، لاجرم بازداشتگاه غیر قانونی نیز دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این موشکی که دودش  تمام آسمان را در برگرفته و می خواهد به اوج برود و همه ما را ببرد به زودی سوختش تمام می شود. آن موقع به فراست مهره به مهره بازش می کنند و اسقاط. چه تلخ است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارونگی به زودی بر قاعده می نشیند. خود را بسازید . کسی که بفهمد خدا هست در برابر روز سخت واقعه صبور تر خواهد بود. می توان دنیا را با تخیل حسین شریعتمداری دید .می توان با دید او زندگی کرد. به قدرت رسید. مدیرکل و معاون و سردار و تاجر و وارد کننده و خارج کننده و جاسوس باز و .....فلان شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینهم فرم ای است. چرا انکارش کنیم. نمونه ساخت ایران ما  از انسان انقلابی شد برادر حسین. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتها پایت را که وارد متون دینی کنی ، برادر حسین و اعوانش قسمتی از زخم های چرک دوران جاهلیت خواهند بود.  آیا ما شجاعت فکردن را داریم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: آنچه گفته آمد موتیف چند مقاله درهم  وبرهم شاید بوده. شایدم نبوده. وقتم را حرام مقاله نخواهم کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی علیرضا شش نقطه ی .پاپی حواست باشد. اگر می خواهی غلطی بکنی در وبلاگت بنویس. اینطوری چیزی دستگیر م نمی شود.من لازم نیست همه دستم را برای دلخوشی تو رو کنم. سالگرد شاملو هم یادت باشد که پولها را برداشتی و ما را در ظلام گذاشتی با بیست نفر بیمار . تو یک مینی بوس به من بدهکاری.خیالت هم تخت. من فقط برعلیه خود توطئه می کنم. با کسی هم نیستم. اگرتعهدت را انجا اثبات می کردی ، الان دیگر بهت شک نداشتم. حواست باشد که برای دیگری تکلیف تعیین نکنی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 01:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند شعر از یار عزیزم مرحوم بهمن کرم الهی</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=title&gt;&lt;A href=&quot;http://kashkoolat.blogfa.com/post-149.aspx&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;   سالگرد بهمن است اینروزها و حال من خوش نیست. روزخبرنگار و مرگ شهردار خرم اباد حرفهای تازه می خواهد.اما دلم هوای یاران رفته را کرده. ممنونم از مهرداد که یادم انداخت .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;      &quot;طرح&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در کوچه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;        قیامت است ... &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;                  فاحشه ای را&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;                                  تازیانه می زنند ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;برادامه مطلب در زیر کلیک کنید&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای چهلمین روز</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; *هر کس به ظلم کشته شده باشد در قيامت کبري با کفن خونين راه را بر مسببان و نيز سکوت کنندگاني مانند نويسنده خواهد بست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; *به ندا آقاسلطان و محسن روح الامینی و سایر خونین کفنان*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; .................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن ها*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسب از میدانگاه  یخ کرده شهر به آرامی گذشت.با کشیدن یراقش روی پل ایستاد. یک نفر دیگر سوار گاری شد . و دوباره راه افتاد.بخار آب از روی رودخانه بلند می شد.کفل اسب تقریبا خیس بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی:شب قشنگی برای مردن نیست.هوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن:نه ..به هیچ وجه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی:تو فکر می کنی باید حتما توی زمین لعنت آبادی ها خاکش کنیم؟هوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن:اگه تیربارون شده باید اونجا خاکش کرد.سیگارداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی: هوم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسب از گورستان شهر گذشت.دو فرسخ دورتر از آخرین آرامگاه گورستان یراقش باز محکم شد. ..هوش..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی: لامصب خیلی سنگینه...چهارتا سرباز به زور چپوندنش تو گاری..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن:همشون سنگینن..همشون جوونن...مواظب باش ..سنگینه خیلی ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جسد را کنار قبر نیمه آماده ای برزمین گذاشتند و نوبتی شروع به کندن کردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی :تمومه؟ بندازیمش تو چال؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن:نه معصیت داره اگه تنگ باشه قبرش...هن ..هن..دو کلنگ دیگه بذار بزنم...سگ ها درش میارن..هن ..هن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی :تمومه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن در حالی که از قبر خودش را بالا می کشاند: تمومه..هن..هن..خاک تربت داری؟واسه کنار صورتش.فشار قبرش کمتر میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی: خاک تریت؟نه..ول کن بندازیمش تو چال بریم عین سگ  بخوابیم.. صبح شد...همش پرید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن: تو گاریت نهال دیدم.چی ان؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی: سیب ..هلو..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن جستی می زند و با  نهال کوچک درختی در دستش بر می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن:تمام است.بندازیمش تو چال.اینم سنگ قبرش.. هن..هن..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی: صد کیلو بوده لعنتی..هن..هن..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن: صورتش زیباست.نگاه کن..بیست سالش میشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاریچی: بندازش دیگه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنازه را در زیر نورماه در یک شب زمستانی چال می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گورکن نهال  کوچکی که از گاری برداشته را همانجا می نشاند. همه چیز تمام است.فقط اسب را باید چندبار روی خاک میت بدوانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دوانند اسب را. و با رضایت قلبی دوباره سوار گاری می شوند و می روند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجاه سال بعد درخت تناورسبزی در آن حوالی سر به فلک کشیده بود وسیب های سرخش از سنگینی  بر سر عابران می افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رهگذری که برای اولین بار درخت سیبی به آن بزرگی دیده است می گوید: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوم...شرط می بندم می شود پنجاه نفر را به شاخه های این درخت آویزان کرد..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردن به وقت درخت سیب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 10:37:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این دو گل بر بوستان نمونه بودند و باد خزان است در این امردادکه می خزد در پیراهن هنر</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>۱ محمدرضا کاکاوند* 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=1 hspace=0 src=&quot;http://www.mohammadreza-k.com/images/aks.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکست را که دیدم با ان کراوات مرتب و ژست پاسپورتی ات نشناختم. هواپیما سقوط می کند و تودر خاک غریبه ای می افتی. حتماکمانچه ای که ساخته دستان هنرمند ت بوده است ،آن شب در گوشه ماهور ناله ای کرده است که محمدرضا رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست سال بود که ندیده بودمت. بچه های محله ات شاماهی صدایت می کردند. خانه تان در کنار رودخانه گلال بود . همانجا که به پل فلزی کوچکی می رسد. در آن کوچه هایی که یکباره همه شان به رود می رسند. خانه تان بالاتر از خانه ستار طرهانی بود. اشتباه نمی کنم؟بالاتر از خانه حمید منصف.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای بارانیرودخانه می آمد تا لب خانه تان. پس برای همین شاماهی صدایت می کردند. بعدها شهرداری سد ساخت . اما راه سیل هیچ وقت بسته نمی شود. آن خروس گردن کلفت چندساله بود محمدرضا؟ همه حسادت می کردند به تو ب آن خروست. وقتی که از خروست می گفتند انگار از شیر نری حرف می زدند که دست آموز تو بوده است. تا کمر آدم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من لب رودخانه می آمدم برای گرفتن بچه ماهی. یادت می آید؟زردی که می گرفتی باید ماهی کوچولوها را زنده قورت می دادی.تا برود زردی توی دلت را ارام ارام بخورد.سیاهی دلهای این مردمان را کدام ماهی خواهد خورد آقای شاماهی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکبار که در فوتبال از بچه های ملک شیر اباد بردیم با قلماسنگ **سرمان را شکستند. من هم سرم شکسته بود.ملک شیر اباد آنور رودخانه بود. از روی پل آهنی آمدم توی کوچه. داشتی در کوچه خاکی آب می ریختی در ظهر تابستان. سر خونی که مرا دیدی گفتی بیا توی خانه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم لب حوض و سرم را شستی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدایی از توی اطاق های خانه آمد. باورم نمی شد. آقای کاکاوند بود. همان بابای  خوب مدرسه سعدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس تو پسر بابای دبستان ما بودی؟ بابایت هم اهل وفا بود. روزی که قاسم دیده پور مرا کیسه بوکس کرده بود خودش را بروی من انداخت. و من از پشت عینک ذره بینی اش چشمان غمبارش را دیدم که چون تو در پناهم گرفته بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قاسم را هنوز دوست دارم.. معلم ورزشمان را می گویم. قاسم رنجر . قاسم دایی من محسوب می شد در عرف فامیلی. آنموقع تربیت معنی زهر چشم گرفتن و کتک می داد. قاسم هم در کار تربیت ما بود تمام وقت. به خاطر اینکه می رفتم روی دیوار مدرسه  و قاسم دیده بود و به مادرم گفته بود این بچه ات آخرش کفتر باز می شود. دیدی نشدم محمدرضا. به خدا داغ  صدای پرپریک کفتر هم در این اپارتمان کوچک در تهران دلتنگ اینروزها به دلم مانده سخت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تو رفته ای و ارمنستان از شناختن هنرت محروم مانده. من چرا نشناخته ام؟در پشت فرمان نشسته ام و در ترافیک خیابان ولیعصر دارم تصنیف از خون جوانان وطن لاله دمیده را از عارف قزوینی گوش می دهم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هم در دشت قزوین با هواپیما به زمین خورده ای. نمی دانم. آن موهای مجعدات است یا آن چشم های بینا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم. ...شجریان ناله می کند....در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده گل نيز چو من در غمشان جامه دريده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...من می گویم شاماهی هم رفت...شاماهی هم رفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بدکرداری ای چرخ سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ &lt;STRONG&gt;از خون جوانان وطن لاله&lt;/STRONG&gt; دمیده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲محسن احمدی***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیبا بود. با چشمانی چون برگ ارغوان. نه پدر را دید و نه به مادر دل بست. یک محسن احمدی بود برای خودش. شاید اولین کارش بچه تابستان  مرحوم حسن حامد بود که در کانون ادب بروی صحنه رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با آن حرکات سرش که تو را مجاب می کرد که او همان بچه تابستان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگ شد. کتاب به ما قرض می داد. دانشکده سینما تئاتر را تمام کرده بود تازه و اول موفقیتش بود. داشت در مورد سینمای چین تحقیق می کرد. خوشش آمده بود که من چیزکی از سینمای چین می دانم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خیابان گرگان می نشست. با رفیق بوشهریش.چقدر بزرگ شده بود این قوی زبیا که در کودکی هم زیبا سیرت بود.هیچکسی را نداشت اما هیچکس نبود. یکپارچه آقا بود. عمه اش هم پدرش شده بود و هم مادرش.اما ضعفی در بنیه روح هرگز بروز نداد. بعدها فهمیدیم که تکدرختی ریشه زده در برگ خویش است.با هوش بود و دقیق.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او می توانست که در انتهای شصتمین فیلمش بمیرد. اما قبل از اولین کارش  در حادثه خزید و مرگش پنج سال به زمان ما نزدیکتر شد در خلصه خدا وکما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاغذی در جیبش بود که کارهای روزانه اش را رویش می نوشت. یک روز لیستش را نگاه کردم. شاید بیست تا کارکه انجام داده بود و خط رویشان کشیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با مرتضی کریمی رفتیم به شب نشینی. انوش دالوند هم آنجا بود. یک فیلمنامه آورد. هنوز مراعات سن و سال را می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محسن خیلی جوان بود. قامتی کشیده بود. یک شب در خرم آباد فیروز آزادی و محمدحسن حیاتی و چند نفردیگر با محسن نشسته بودیم و نمی دانم نمایشنامه ضبط می کردیم یا فیلمنامه می نوشتیم. محسن هم آمد. ایراد ها را یکی یکی گفت. با ادب و ماتنت. آپارتمان من بود. یک خانه درویشی که معمولا پاتوق محمد حسن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیکی های صبح خوابیدم. زمستان بود . فیروز آزادی در خواب حرف می زد. محسن هم حرف میزد. محمد حسن امد شانه ام را گرفت و سیاه شد از خنده. گفت استاد اینها دیالوگ برقرار کرده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح رفتیم حلیم خریدیم. سفره چند نفره. یک نفر داشت در لب دستشویی آواز می خواند. فکر کنم صدای نخراشیده محمد حسن بد. یا صدای امین نظری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم محسن دیشب تو خواب حرف می زدی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت حتما دبالوگ فیلم بوده و خندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخرین دیدار در خیابان گرگان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انوش اصرار کرد که می رویم عروسی علی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو و مرتضی هم بیایید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تنبلی کردم. مرتضی هم زنش راضی می شد. پس فردا مرتضی زنگ زد و گفت انوش دالوند و محسن احمدی در شمال تصادف کرده اند. انوش رفته است. حیف. انوش گرافیست با سوادی بود. رفیق خوبی هم. محسن به کما رفت.پنج سال. تا کسی یادش برود بچه تابستان که بود. امید بچه های فیلمساز که بود. جز حبیب سلیمانی و عمه اش کسی دور وبرش نبودند. عمه جان هم بچه و همسرداری داشت. برای محسن در کما رفته خانه ای گرفتند. کپسول اکسیژن وساکشنی. روزی که برای خاکسپاری مجتبی رفتم با فرود عوض پور به دیدنش رفتم. دراز کشیده بود. بزرگتر شده بود. یک مرد کامل. اما دیگر در خواب حرف نمی زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاقت نیاوردم و زدم بیرون. مرتضی ایده ای داد و من اجرایش کردم که در این چندسال محسن مققرری داشته باشد. ... بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم مرگ ما را به یاد هم می اندازد. بی سبب نیست که علیرضا کرمی شاعر اینروزها هی مرگ بر.. می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.........................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ب&lt;/B&gt;&lt;B&gt;يوگرافي محمدرضا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محمد رضا كاكاوندي در تيرماه سال 1350 خورشيدي در شهر خرم آباد متولد شد . وي در سال 1367 فعاليت هنري خود را در زمينه ساخت آلات موسيقي در رشته كمانچه سازي آغاز نمود . بعد از فارغ التحصيلي در رشته مكانيك ، او كار خود را بصورت حرفه اي از سر گرفت تا اينكه توانست در سال 1382 در هجدهمين جشنواره موسيقي فجر در بين نوازندگان و سازندگان كمانچه ، ساز خود را به عنوان يك كمانچه برگزيده مطرح كند و لوح افتخار را به كار خود اختصاص دهد . همچنين برپايي چندين نمايشگاه در سطح كشور مانند نمايشگاه موزه هاي ميراث فرهنگي ، نمايشگاه جشنواره تال همچنين نمايشگاههاي خارج از كشور مثل امارات از جمله فعاليت هاي هنري ايشان مي باشد . محمد رضا در بخش ساخت كمانچه به نو آوريهايي دست زده كه در نوع خود بي نظير مي باشد . مانند ساخت كمانچه آلتو به شكل صحيح و اصولي كه اين ساز جايگزين آلتو و يا ويولون آلتو در اركسترها مي باشد .  همچنين ساخت كمانچه باس يا سل به شكل صحيح ساخت كمانچه هايي از چوبهاي آفريقايي مثل آبنوس و ونگه كه صداهاي اين سازها در نوع خود بي نظير است . ساخت دسته كمانچه بصورت تركه اي كه با كاسه هاي تركه اي هارموني لازم را دارد ارائه انواع سازها با رنگها و صداهاي مختلف براي نوازندگان با سليقه هاي متفاوت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محمدرضا كاكاوندي در مهرماه 1387 موفق به اخذ نشان اصالت در زمينه ساخت كمانچه از سازمان جهاني&lt;B&gt;  يونسكو  &lt;/B&gt;گرديد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;** فلاخن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***ریس کانون عکاسان واز اعضای موسس در دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر ایران&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 22:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
